بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 63

چنین کسی عنداللَّه مأجور است یا مأجور نیست؟ بله، خداوند به چنین کسی با اینکه توفیق این عمل را پیدا نکرده است به موجب همین قصد و نیت اجر و پاداش میدهد. ولی اگر کسی قصد معصیتی را بکند، نیت یک شری را در دل داشته باشد و بعد مانعی پیدا بشود که آن کار صورت نگیرد، مثلًا قصد داشت که برود شهادت دروغ بدهد ولی رفت و احتیاجی به او پیدا نشد و بالاخره در عمل، او شهادت دروغ نداد، آیا برای او گناه یک شهادت دروغ نوشته میشود؟ نه، چون نیت به مرحله عمل نیامده. این، تفضّل الهی است. در کار خیر، نیت به مرحله عمل هم که نیاید، فضل الهی برای او ثواب و اجر مینویسد[1].

حال، اینها حق را دشمن میدارند. خود این، بیماری خیلی بدی است. بدتر از این، این است که بر اساس این دشمنی و مکروه شمردن حق و حقیقت تأسیسات عملی و کارهایی هم کرده باشند، یعنی فعالیتهایی بر همین اساس انجام بگیرد. قرآن بعد از اینکه میفرماید: «وَ لکنَّ اکثَرَکمْ لِلْحَقِّ کارِهونَ» بیشترین شما حق را مکروه میشمارید، میفرماید: «امْ ابْرَموا امْراً فَانّا مُبْرِمونَلغت«ابرام»

ابتدا لغت «ابرام» را توضیح بدهم، بعد عرض بکنم که مقصود چیست، آن

[1]. یکی از حضار: «لَها ما کسَبَتْ و عَلَیها مَا اکتَسَبَتْ».

استاد: درست است: «لَها ما کسَبَتْ وَ عَلَیها مَا اکتَسَبَتْ». «له» را در کارهای خیر و نفع میگویند، «علیه» را در کارهای ضرر. در کار «له» «کسَبَ» گفته، آنچه کسب کند ولو اینکه از روی قصد هم نباشد، ولی در کار شر، آن وقتی علیه او نوشته میشود که آن کار را [انجام داده باشد.] البته آن، مسئله دیگری است ولی هر دو یک ریشه دارد که انسان از روی قصد و توجه و آگاهی کامل آن را انجام داده باشد.


صفحه 64

طور که مفسرین گفتهاند. «ابرام» نقطه مقابل «نقض» است. الآن هم در فارسی میگوییم «نقض و ابرام». وقتی که چیزهایی مثل پنبه و پشم را با ریسیدن محکم میکنند این را میگویند «ابرام»؛ یعنی وقتی ماده شُلِ پهنِ از همدیگر جدا را تاب دادند و به یکدیگر پیچیدند و در نتیجه این رشتههای نازک پنبه یا پشم یا موی به صورت یک نخ محکم درآمد، این [عمل] را میگویند «ابرام». پس در لغت «ابرام» دو مفهوم گنجانیده شده است که یکی معلول دیگری است: یکی اینکه آن رشتههای نازک را به هم پیچیدند؛ دوم اینکه در اثر این پیچیده شدن به هم یک شیء محکم به وجود آمد. «نقض» درست نقطه مقابل این است یعنی یک امر پیچیدهشده محکم شده را باز کردن و شُل کردن، که در مَثَلی در قرآن آمده است: «کالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ انْکاثاً»[1]قرآن کسانی را که کار درستی میکنند و بعد کاری میکنند که تمام کارهای گذشتهشان را باطل میکند و اثر کارهای گذشته را از بین میبرد مثل میزند به آن زن نادانی که ضربالمثل بوده؛ کارگر تا غروب استخدام میکرد ولی مثلًا باید دو نفر استخدام کند چهار نفر استخدام میکرد. از صبح تا ظهر پنبهها یا پشمهایی میرشت و به صورت نخ درمیآورد، ظهر که میشد میدید کار تمام شده، پول هم باید به اینها بدهد، چطور نصف روز اینها را بیکار بگذارد؟! بیکار که نمیشود، برای اینکه بیکار نمانند میگفت اینها را از نو باز کنید. زحمتی را که کشیده بود از بین میبرد. این را میگویند نقض: نَقَضَتْ غَزْلَها.

پس «نقض» نقطه مقابل «ابرام» است. «امْ ابْرَموا امْراً». قرآن اینجا میخواهد بفرماید که اینها یک ابرامها و محکم کاریها، به هم رشتنها

[1]. نحل/ 92.


صفحه 65

و رشتههای نازک را با یکدیگر بافتن و محکم کردن، یک چنین کارهایی هم کردهاند. مفسرین گفتهاند- و درست گفتهاند- مقصود این است که اینها یک سلسله نقشهها و مکرها و کیدهایی هم برای مبارزه با پیغمبر و قرآن به کار بردند. مسئله تنها این نیست که [حق] را دوست ندارند؛ نه، مینشینند دور همدیگر، فعالیت میکنند، نقشه میکشند، تجهیزات جمع میکنند، پول جمع میکنند، افراد جمع میکنند، هزار کار میکنند.

پس تنها مسئله کراهت نیست، ابرامی هم اینجا هست. قرآن هم فوراً تهدید میکند:

«فَانّا مُبْرِمونَ» آنها اگر بلد هستند ما که خدا هستیم بالاترش را بلد هستیم. در قرآن این منطق آمده است که «وَ مَکروا مَکراً وَ مَکرْنا مَکراً»[1]آنها مکری به کار بردند، ما هم مکری به کار بردیم و مکر آنها را از بین بردیم. قرآن که تعبیر «مکر» میکند، چون همین طور که آنها از راه پنهان وارد میشوند، از یک راه پنهان هم میخورند. در آن تعبیر آمده است: «وَمَکروا وَ مَکرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیرُالْماکرین»[2]چون همین طور که آنها از راه مخفی وارد میشوند، خدا از راه مخفیتر نقشه آنها را نقش بر آب میکند. این است که در یک آیه دیگر دارد که «فَالَّذینَ کفَروا هُمُ الْمَکیدونَ»[3].

به هر حال این مطلب به عبارتهای مختلف در قرآن آمده: با خدا که نمیشود مکر کرد، خدا را که نمیشود فریب داد! در اول سوره بقره راجع به منافقین داریم که «یخادِعونَ اللَّهَ وَالَّذینَ امَنوا وَما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرونَ»[4]. اول کلمه «مخادعه» میآورد، آنجا در مقامْ برآمدن است: منافقین در مقام فریب خدا و مؤمنین برمیآیند و نمیدانند که اینها

[1]. نمل/ 50.

[2]. آل عمران/ 54.

[3]. طور/ 42.

[4]. بقره/ 9.


صفحه 66

خودشان را دارند فریب میدهند (و این خیلی عجیب است که آدم خودش خودش را فریب بدهد!) یعنی وقتی خوب توجه کنند میبینند تمام این نقشههای فریبی که به کار برده بودند برای اینکه طرف را از بین ببرند علیه خودشان تمام شد، پس کأنّه از اول خواستهاند خودشان را فریب بدهند.

به قول حافظ:

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عِرض شعبده با اهل راز کرد

خواست با روزگار مکر کند «بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه». حال «امْ ابْرَموا امْراً فَانّا مُبْرِمونَ» یا «وَ مَکروا مَکراً وَ مَکرْنا مَکراً»[1]معنایش این است که «بازیچرخ بشکندش بیضه در کلاه». مینشینند نقشه میکشند، با همدیگر سرّی حرف میزنند، نجوا میکنند «امْ یحْسَبونَ انّا لانَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْویهُمْ» اینها وقتی که رفتند خیلی محرمانه و سرّی در دل خودشان نقشهها را کشیدند و به احدی نگفتند یا وقتی هم که خواستند بگویند رفتند نجوا کردند و بیخ گوشی حرفها را گفتند که فاش نشود، خیال کردند بازیهایی را که بشری با بشری درمیآورد با خدا میشود درآورد. آیا واقعاً اینها چه فکر کردند؟! خیال میکنند خدا آواز آن خطور قلبشان را نمیشنود؟ اینجا قرآن تعبیر به شنیدن میکند: آن آواز آن خطورهای قلبشان را هم خدا میشنود؛ یعنی آن کلماتی که در قلبشان خطور میدهند- که شأن کلمه این است که مسموع باشد- ما همان کلمات بیصدا را هم میشنویم و همچنین نجواها که بیخ گوشی حرفها را به یکدیگر میرسانند، ما همین جا حاضر و شاهد هستیم و بعلاوه فرستادگانی داریم، فرشتگانی داریم که مأمور همه انسانها هستند و همه

[1]. نمل/ 50.


صفحه 67

آشنایی با قرآن 5، ص 67

چیز را ثبت و ضبط میکنند و مکتوبهای آنها- که با قلمهای ملکوتی مینویسند- باقی خواهد ماند و در قیامت- قرآن میگوید- تمام کوچک و بزرگ کار هر کسی نمایان است. «امْ یحْسَبونَ انّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ» این تلخشمرندگان حق و مکروه شمرندگان حق خیال میکنند که ما راز آنها را که در دلشان خطور میدهند نمیشنویم؟! نجواها، بیخگوشیهایشان را نمیشنویم؟ چرا، ما میشنویم. غیر از ما فرستادگانی هم داریم که آنها را ثبت و ضبط میکنند و ثبت و ضبط شده را در قیامت به خودشان ارائه میدهند. «بَلی وَ رُسُلُنا لَدَیهِمْ یکتُبونَ» فرستادگان ما نزد خودشان هستند، همراه خودشان هستند و دائماً دارند مینویسند. «یکتُبونَ»ریشه فکر فرزند داشتن خدا

«قُلْ انْ کانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَانَا اوَّلُ الْعابِدینَ». راجع به تفسیر این آیه هم مفسرین وجوهی ذکر کردهاند. ابتدا دو مقدمه عرض بکنم: یک اینکه این فکر که خدا دارای فرزند است، میدانیم که وجود داشته است، یکی در مسیحیت: «الْمَسیحُ ابْنُ اللَّهِ»[1]گفتند مسیح پسر خداست، و دیگر در کفار جاهلیت میگفتند فرشتگان فرزندان خدا و «بَناتُ اللَّه» هستند، و بتپرستیشان از فرشتهپرستی سرچشمه میگرفت و فرشتهپرستیشان از این فکر که فرشتگان دختران خدا هستند، منتها وقتی که تاریخ خیلی طول میکشد، نسلهای بعد که میآیند در مقابل بت میایستند توجه ندارند که این بتها هیکلهایی است که برای فرشتگانی ساختهاند و فرشته را پرستش میکنند چون دختر خداست. این فکرها در آنها نیست.

[1]. توبه/ 30.


صفحه 68

دو نظریه درباره«پرستش»

مطلبی که [متمم این مقدمه است] این است که در مسئله «پرستش» دو طرز تفکر مختلف در دنیا وجود دارد. یکی این است که پرستش بشر از پرستش سنگ و چوب و رئیس قبیله و حتی مار و مور و بت و ستاره و ماه و خورشید و دریا و کوه و فرشته و پیغمبر شروع شده تا ارباب انواع مختلف، تا میرسد به پرستش خدا.

بسیاری از فرنگیها، اغلب اینهایی که تاریخ ادیان مینویسند این طور مینویسند که پرستش در بشر ابتدا از پرستش همین بت یا پدر خانواده (رئیس خانواده) شروع شد، و از کوچکها شروع شد، از خدای خانواده رسید به خدای قبیله، از خدای قبیله رسید به خدای مملکت مثلًا، بعد خدای منطقه، بعد خدای زمین، خدای آسمان، خدای آسمانها، بعد چند خدا؛ بشر این سیر تصاعدی را انجام داد تا در آخرین مرحله رسید به خدای یگانه.

قرآن همیشه عکس مطلب را میگوید. قرآن میگوید اول پرستش خدای یگانه بوده، انحراف از پرستش خدای یگانه منجر به بتپرستیها


صفحه 69

حدیثی از امام صادق علیه السلام

حدیثی هست از حضرت صادق علیه السلام که در به اصطلاح دینشناسی واقعاً


صفحه 70

حدیث عجیبی است! از امام سؤال کردند که یا بنَ رسولِ اللَّه! چطور شد که بتپرستی در دنیا پیدا شد؟ اولین بار بتپرستی به چه وسیله پیدا شد؟ حضرت فرمود که بتپرستی بعد از خداپرستی پیدا شد و آن این بود که قبل از یونس، در دوران قبل از تاریخ (به اصطلاح امروز) مرد حکیم و خداپرستی بود و شاید هم پیغمبر (حالا من یادم نیست) به نام «اسقلینوس» و او مردم را به توحید دعوت میکرد و مردم فوقالعاده به او ارادت میورزیدند، و او مُرد. بعد که مرد، مردم در فراق او بیتابی میکردند.

شیطان اینجا وسوسه کرد (حالا یا شیطان انس یا شیطان جن)، آمد به آنها گفت که شما خیلی بیتاب هستید، من برای اینکه تسکینی برای قلب شما باشد مجسمه او را برای شما میسازم که لااقل مجسمهاش را ببینید، یادگارش هست. مردم خیلی خوشحال شدند. مجسمه این مرد خداپرست را ساخت و مردم در ابتدا فقط به دیدن و زیارت آن مجسمه میرفتند که آن مطلب اشکالی نداشت، به عنوان یادگاری بود از خودش، مثل عکسهایی که ما از مردگان خودمان میبینیم. یکی دو نسل گذشت.

کم کم شیطان این وسوسه را برای مردم به وجود آورد که خود اسقلینوس اگر درآسمان است جسدش در اینجاست، هرچه از خودش میخواستید از مجسمهاش بخواهید. به تدریج مردم چسبیدند به این مجسمه به عنوان اینکه روح اسقلینوس در این مجسمه وجود دارد و از او مثلًا حاجت بخواهند، نزد او استغفار کنند. کمکم این فکر برایشان پیدا شد که«اینَ التُّرابُ وَ رَبُّ الْارْبابِ» ما کجا و خدای یگانه کجا؟! بیاییم عبادتها را هم برای همین مجسمه انجام بدهیم. دیگر خدا را به کلی فراموش کردند و همه عبادتها برای این [مجسمه شد.] کمکم این شد دوتا، دوتا شد پنجتا، پنجتا شد دهتا. به این ترتیب [بتها و بتپرستی] به وجود آمد.