دو نظریه درباره«پرستش»
مطلبی که [متمم این مقدمه است] این است که در مسئله «پرستش» دو طرز تفکر مختلف در دنیا وجود دارد. یکی این است که پرستش بشر از پرستش سنگ و چوب و رئیس قبیله و حتی مار و مور و بت و ستاره و ماه و خورشید و دریا و کوه و فرشته و پیغمبر شروع شده تا ارباب انواع مختلف، تا میرسد به پرستش خدا.
بسیاری از فرنگیها، اغلب اینهایی که تاریخ ادیان مینویسند این طور مینویسند که پرستش در بشر ابتدا از پرستش همین بت یا پدر خانواده (رئیس خانواده) شروع شد، و از کوچکها شروع شد، از خدای خانواده رسید به خدای قبیله، از خدای قبیله رسید به خدای مملکت مثلًا، بعد خدای منطقه، بعد خدای زمین، خدای آسمان، خدای آسمانها، بعد چند خدا؛ بشر این سیر تصاعدی را انجام داد تا در آخرین مرحله رسید به خدای یگانه.
قرآن همیشه عکس مطلب را میگوید. قرآن میگوید اول پرستش خدای یگانه بوده، انحراف از پرستش خدای یگانه منجر به بتپرستیها
حدیثی از امام صادق علیه السلام
حدیثی هست از حضرت صادق علیه السلام که در به اصطلاح دینشناسی واقعاً
حدیث عجیبی است! از امام سؤال کردند که یا بنَ رسولِ اللَّه! چطور شد که بتپرستی در دنیا پیدا شد؟ اولین بار بتپرستی به چه وسیله پیدا شد؟ حضرت فرمود که بتپرستی بعد از خداپرستی پیدا شد و آن این بود که قبل از یونس، در دوران قبل از تاریخ (به اصطلاح امروز) مرد حکیم و خداپرستی بود و شاید هم پیغمبر (حالا من یادم نیست) به نام «اسقلینوس» و او مردم را به توحید دعوت میکرد و مردم فوقالعاده به او ارادت میورزیدند، و او مُرد. بعد که مرد، مردم در فراق او بیتابی میکردند.
شیطان اینجا وسوسه کرد (حالا یا شیطان انس یا شیطان جن)، آمد به آنها گفت که شما خیلی بیتاب هستید، من برای اینکه تسکینی برای قلب شما باشد مجسمه او را برای شما میسازم که لااقل مجسمهاش را ببینید، یادگارش هست. مردم خیلی خوشحال شدند. مجسمه این مرد خداپرست را ساخت و مردم در ابتدا فقط به دیدن و زیارت آن مجسمه میرفتند که آن مطلب اشکالی نداشت، به عنوان یادگاری بود از خودش، مثل عکسهایی که ما از مردگان خودمان میبینیم. یکی دو نسل گذشت.
کم کم شیطان این وسوسه را برای مردم به وجود آورد که خود اسقلینوس اگر درآسمان است جسدش در اینجاست، هرچه از خودش میخواستید از مجسمهاش بخواهید. به تدریج مردم چسبیدند به این مجسمه به عنوان اینکه روح اسقلینوس در این مجسمه وجود دارد و از او مثلًا حاجت بخواهند، نزد او استغفار کنند. کمکم این فکر برایشان پیدا شد که«اینَ التُّرابُ وَ رَبُّ الْارْبابِ» ما کجا و خدای یگانه کجا؟! بیاییم عبادتها را هم برای همین مجسمه انجام بدهیم. دیگر خدا را به کلی فراموش کردند و همه عبادتها برای این [مجسمه شد.] کمکم این شد دوتا، دوتا شد پنجتا، پنجتا شد دهتا. به این ترتیب [بتها و بتپرستی] به وجود آمد.
تفاوت برهان و جدل
مقدمه دیگر این است که آیا این آیه استدلال و برهان است یا جدل است؟ فرق است میان برهان و جدل. خود قرآن دستور جدل هم میدهد: (وَجادِلْهُمْ بِالَّتی هِی احْسَنُ)[1]. برهان این است که انسان مقدمهای را که عین حقیقت است پایه قرار میدهد و از آن نتیجه میگیرد، مثل اینکه شما میخواهید برای یک بچه در یک مسئله ریاضی استدلال کنید که فلان زاویه برابر است با فلان زاویه. با یک مقدمات صددرصد قطعی استدلال میکنید. جدل این است که انسان مقدمهای را در کلام خودش میآورد که آن مقدمه حقیقت نیست ولی طرف آن را قبول دارد، بعد روی قول خود طرف، طرف را محکوم میکند، با مطلبی که گوینده آن را قبول ندارد ولی طرف قبول دارد. طرف را میخواهد محکوم کند بر اساس عقیدهای که خود او به آن اعتقاد دارد و حال آنکه حقیقت نیست، مثل داستان معروف حضرت رضا علیه السلام در مجلس مباحثه با علمای مذاهب که مأمون تشکیل میداد و جلسات مفصلی بود، قرآن هم که فرموده است: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِی احْسَنُ». وقتی که حضرت با جاثلیق مسیحی راجع به حضرت عیسی که آنها مدعی الوهیت او بودند صحبت میکردند فرمودند: حضرت عیسی همه چیزش خوب بود ولی یک عیب در کار عیسی بود. او تعجب کرد: عیسی؟! چه عیبی؟! عیسایی که قرآن این همه او را تعظیم کرده! فرمود: او در عبادت کمی کوتاه میآمد. گفت: چه میگویی؟! من تو
[1]. نحل/ 125.
را عالِم خیال میکردم، عیسی دائماً در حال عبادت بود. فرمود: کی را عبادت میکرد؟ او خدا بود، خدا کی را میخواست عبادت کند؟ این، گرفتن طرف است به قول خود طرف. این را میگویند جدال و مجادله؛ و قرآن دستور میدهد: «ادْعُ الی سَبیلِ رَبِّک بِالْحِکمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِی احْسَنُ»[1]به راه خدا دعوت کن، اما همه را که از یک راه نمیشود برد، همه را از یک در نمیشود وارد کرد، از یک در نمیروند، یکی اهل حکمت و تعقّل و استدلال است، با او از طریق حکمت و تعقّل و استدلال قوی وارد شو. یکی جاهل و غافل است، غافل را باید موعظه کرد. یکی هم به اصطلاح مُکابر است یعنی روی قوزش افتاده، مجادله و مغالطه کاری میکند، با او از طریق جدال وارد شو، ولی جدال هم حسابی دارد: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِی احْسَنُ»مفهوم آیه اگر به شکل جدل باشد
حال مفهوم آیه [اگر به شکل جدل باشد] این است: بگو اگر خداوند، اگر رحمن، خدای رحمن فرزندی داشته باشد من اولین عبادت کنندهاش هستم. تعبیر آیه این است: بگو به اینها اگر خدا فرزند داشته باشد من اولین عبادتکنندهاش هستم. آیا این جدال است؟ اگر جدال باشد معنایش این است: من که خدا را بهتر از شما میشناسم و از شما عارفتر به خدا هستم؛ شما آمدهاید ادعا میکنید که خدا فرزند دارد و چون فرزند دارد فرزند هر موجودی در حکم خود آن موجود است، احترامی که برای خود آن موجود باید قائل شد برای فرزندش هم باید قائل شد (همان طور که عرض کردم خدا و خدازاده مثل آقا و آقازاده است)، به آنها بگو اگر
[1]. نحل/ 125.
مفهوم آیه اگر به شکل برهان باشد
و اما اگر به شکل برهان باشد. کلمه «عابد» به معانی متعددی آمده است. یکی از معانی عابد «جاحد» است یعنی منکر. حدیثی هست از حضرت امیر علیه السلام که ایشان «عابد» را در اینجا به مفهوم «جاحد» گرفتهاند: بگو اگر خدا فرزند داشته باشد من اول منکر این خدا هستم. معنایش این است: تو که میگویی خدا فرزند دارد، نه تنها یک شریک برای خدا قائل شدی، بلکه خود خدا را نیز انکار کردی. خدایی که فرزند داشته باشد اصلًا آن خدا را قبول ندارم، نه فقط فرزندش را قبول ندارم.
خدایی که فرزند داشته باشد خود آن خدا را باید انکار کرد. یک وقت هست ما میگوییم که اگر خدا فرزند داشته باشد من فرزندش را عبادت نمیکنم خودش را عبادت میکنم؛ خود خدا را باید عبادت کرد. گیرم فرزند هم داشته باشد فرزندش را عبادت نمیکنم ولی خودش را عبادت میکنم. یک وقت آدم دست بالا را میگیرد و حرف درست این است: خدایی که
فرزند داشته باشد من خودش را انکار دارم، یعنی خدایی خدا با فرزند داشتن جور درنمیآید. این است که قرآن این امر را جزء اوصاف الهی ذکر میکند. همینطور که نمیتواند خدا، خدا باشد و نیازمند باشد؛ محال است خدا، خدا باشد و جسم باشد؛ محال است خدا، خدا باشد و جاهل باشد؛ محال است خدا، خدا باشد و عاجز و ناتوان باشد؛ همین طور محال است خدا، خدا باشد و صاحب فرزند باشد. در سوره [اخلاص] میخوانیم: «قُلْ هُوَاللَّهُ احَدٌ. اللَّهُ الصَّمَدُ. لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ. وَلَمْ یکنْ لَهُ کفُواً احَدٌ». فرق میان «خلق» و «ایلاد» (یعنی فرزند آوردن) چیست؟ خدا خالق جهان است ولی مولِد و زاینده جهان نیست. زایش این است که از زاینده شیئی جدا میشود و بعد بزرگ میشود و پرورش پیدا میکند؛ یعنی «زاییده شده» چیزی و جزئی از وجود زاینده است، از وجود او بیرون میآید.
پدر واقعاً زاینده فرزند است، چون نطفه از وجود او زایش میکند. مادر واقعاً زاینده فرزند است چون فرزند از وجود او زایش میکند، خارج میشود، و در نتیجه پدر و مادر مجرای فرزند هستند. ولی خالق، مبدع و ابتکار کننده است یعنی با اراده خودش مخلوق را انشاء میکند نه اینکه مخلوق را از وجود خودش بیرون میریزد. آن، تخم گذاری است. اگر ما فکر کنیم که خالق مخلوق را از خودش بیرون میریزد درواقع قائل به تخمگذاری خالق شدهایم! خالق، خلقت را ابداع کرده است یعنی با اراده خودش مخلوق را انشاء میکند، خلق میکند، ابتکار میکند. این است که خداوند در قرآن توصیف میشود به خالق سماوات و ارضین و خالق همه چیز:
«قُلِ اللَّهُ خالِقُ کلِّ شَیءٍ»[1]ولی گفته نمیشود والد چیزی؛ خدا والد هیچ موجودی نیست.
[1]. رعد/ 16.
چون صحبت از فرزند داشتن خدا آمده است و اصلًا در اطراف خدا، گفتن این گونه سخنان خلاف ادب است (ولی اینجا [گفته شده است] چون ردّ آنهاست و باید گفت) پشت سرش تسبیح میآید: «سُبْحانَ رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یصِفونَ» منزّه است پروردگار آسمانها و زمین، پروردگار عرش، آن مالک و مدبّر. به مجموع عالم از آن جهت که عرصه تدبیر و اراده الهی و به اصطلاح مرکز تدبیر الهی است «عرش» گفته میشود. اینجا هم مفسرین گفتهاند «رب العرش» عطف بیان است: منزه است پروردگار همه جهان و همه جهان که عرش اوست از این توصیفها، از این سخنان، از این نسبتها (والد بودن و بچه داشتن). این مثل «العیاذ باللَّه» است که ما میگوییم: نعوذ باللَّه که در اطراف خدا چنین سخنانی بشود گفت.
«فَذَرْهُمْ یخوضوا وَ یلْعَبوا» مأیوسانه به پیامبر میگوید: ای پیغمبر! دیگر این بدبختها را رها کن و بگذار در این جهلها و حماقتهای خودشان و ظلمتهایی که خودشان برای خودشان فراهم کردهاند فرو بروند؛ یعنی دیگر امیدی به نجات اینها نیست. «ذَرْهُمْ یخوضوا» رهایشان کن، بگذار در این اوهام و خرافات و حماقتها فرو بروند «یلْعَبوا» بگذار بازی کنند، دلخوش باشند به این مسائل غیرجدّی و این بازیچههایی که درست کردهاند «حَتَّی یلاقوا یوْمَهُمُ الَّذی یوعَدونَ» تا آن روزی را که به آن وعده داده شدهاند ملاقات کنند، آن روزی که به تعبیر قرآن: «فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ» تعبیر عجیبی است: پردهات را برداشتیم؛ و حافظ همین تعبیر را چه عالی میگوید: «حجاب چهره جان میشود غبار تنم». این غبار تن کهحجاب چهره جان است گرفته میشود، آن وقت در آنجاست که مؤمن و غیر مؤمن (فاسق)، صالح و طالح حقایق را آشکار میبینند. «فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ» چشمت دیگر حالا