چون صحبت از فرزند داشتن خدا آمده است و اصلًا در اطراف خدا، گفتن این گونه سخنان خلاف ادب است (ولی اینجا [گفته شده است] چون ردّ آنهاست و باید گفت) پشت سرش تسبیح میآید: «سُبْحانَ رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یصِفونَ» منزّه است پروردگار آسمانها و زمین، پروردگار عرش، آن مالک و مدبّر. به مجموع عالم از آن جهت که عرصه تدبیر و اراده الهی و به اصطلاح مرکز تدبیر الهی است «عرش» گفته میشود. اینجا هم مفسرین گفتهاند «رب العرش» عطف بیان است: منزه است پروردگار همه جهان و همه جهان که عرش اوست از این توصیفها، از این سخنان، از این نسبتها (والد بودن و بچه داشتن). این مثل «العیاذ باللَّه» است که ما میگوییم: نعوذ باللَّه که در اطراف خدا چنین سخنانی بشود گفت.
«فَذَرْهُمْ یخوضوا وَ یلْعَبوا» مأیوسانه به پیامبر میگوید: ای پیغمبر! دیگر این بدبختها را رها کن و بگذار در این جهلها و حماقتهای خودشان و ظلمتهایی که خودشان برای خودشان فراهم کردهاند فرو بروند؛ یعنی دیگر امیدی به نجات اینها نیست. «ذَرْهُمْ یخوضوا» رهایشان کن، بگذار در این اوهام و خرافات و حماقتها فرو بروند «یلْعَبوا» بگذار بازی کنند، دلخوش باشند به این مسائل غیرجدّی و این بازیچههایی که درست کردهاند «حَتَّی یلاقوا یوْمَهُمُ الَّذی یوعَدونَ» تا آن روزی را که به آن وعده داده شدهاند ملاقات کنند، آن روزی که به تعبیر قرآن: «فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ» تعبیر عجیبی است: پردهات را برداشتیم؛ و حافظ همین تعبیر را چه عالی میگوید: «حجاب چهره جان میشود غبار تنم». این غبار تن کهحجاب چهره جان است گرفته میشود، آن وقت در آنجاست که مؤمن و غیر مؤمن (فاسق)، صالح و طالح حقایق را آشکار میبینند. «فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ» چشمت دیگر حالا
خوب تیز است و حقایق را خوب میبینی. به پیامبر میگوید: ای پیغمبر! رهایشان کن، بگذار آن روزی که این حجاب چهره جان برطرف میشود ببینند، آنچه امروز تو میگویی و میشنوند آن روز میبینند.
«وَ هُوَ الَّذی فِی السَّماءِ الهٌ وَ فِی الْارْضِ الهٌ». تأکیدی است بر همان «سُبْحانَ رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یصِفونَ». گاهی انسان سخنی را به حکم ضرورت به زبان میآورد و بعد میخواهد بگوید که ضرورت بود که ما این سخن را گفتیم، مثل اینکه ما میگوییم اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فلان معصیت را بکند مثلًا دروغ بگوید خدا چه میکند؟ میخواهیم با «اگر» حرف بزنیم ولی میبینیم اصلًا خود گفتن این [سخن درست نیست،] میگوییم الْعَیاذُ بِاللَّه الْعَیاذُ بِاللَّه اگر پیغمبر هم گناه بکند خداوند او را عذاب میکند. وقتی این «اگر» را هم میخواهیم بگوییم چند بار «الْعَیاذُ بِاللَّه» میگوییم. یا یک نفر آدم عادی مثلًا میگوید: خاکم به دهن، خاک به زبانم، خدای نکرده خدای نکرده اگر جوان انسان بمیرد ... «قُلْ انْ کانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَانَا اوَّلُ الْعابِدینَ» بگو اگر خدا فرزند داشته باشد من اولین عابد (یا اولین جاحد) هستم.
«سُبْحانَ رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یصِفونَ» منزه است پروردگار از این توصیفها. بعد میفرماید: «وَ هُوَ الَّذی فِی السَّماءِ الهٌ وَ فِی الْارْضِ الهٌ» ذات حق هموست که در آسمان همان قدر خداست که در زمین. عظمت الهی را بیان میکند. او جایش آسمان نیست که بگوییم خدا در [آسمان است.]
اینکه میگفتند ملائکه بچههای خدا هستند نظیر افکار یونانیهاست. یونانیها قبل از سقراط اساطیری داشتند که معروف است، و مردم بتپرستی بودند و ارباب انواع را میپرستیدند و تمام آنچه که در زندگی یونانی بشری خودشان داشتند به خداها (ارباب انواع) نسبت میدادند، مثلًا اگر خودشان رئیس و مرئوس داشتند، زن و مرد داشتند، پسر و دختر
داشتند، عروسی و عزا داشتند، در اساطیر مذهبیشان همه این حرفها را آورده بودند: فلان خدا با فلان خدا ازدواج کرد و فلان خدا از او متولد شد، شب عروسیشان را ژوپیتر چنین کرد زنوس چنان کرد. در شب عروسی فلان خدا، فلان خدای دیگر رقصید، عین این قصهها را آوردهاند. خیال میکردند خداها در آسمانها هستند و خدایی که در آسمان است مثل بشر است و احکام بشر را دارد.
اینها هم که میگفتند ملائکه بچههای خدا هستند علتش این بود که خدا را در آسمان خیال میکردند. [با خود میگفتند] لابد آنچه که در زمین وجود دارد در آسمان هم وجود دارد. اینجا که توالد و تناسل هست آنجا هم هست؛ ملائکه هم بچههای خدا هستند.
قرآن میفرماید: بگو او در آسمان همان قدر خداست که در زمین. برای او آسمان و زمین یک نسبت دارد. «وَ هُوَ الَّذی فِی السَّماءِ الهٌ وَ فِی الْارْضِ الهٌ» او همان کسی است که در آسمان اله است و در زمین اله، در همه جا مثل هم اله است، در همه جا به یک نسبت وجود دارد. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «لَوْ دُلّیتُمْ بِحَبْلٍ الَی الْارْضِ السّابِعَةِ لَهَبَطْتُمْ عَلَی اللَّهِ» اگر با ریسمانی شما را به هفتمین طبقه زمین فروببرند، بر خدا فرود میآیید؛ یعنی خیال نکنید خدا بالاست. خدا آن قدر در بالاست که در پایین.
خدا به مرکز زمین آن قدر نزدیک است که به اوج آسمانها.
«وَ هُوَ الْحَکیمُ الْعَلیمُ» و او ذات حکیم و ذات علیم است؛ حکیم است و کارهایش همه بر اساس حکمت و بینش است، و علیم و آگاه است بر همه چیز. بار دیگر:
«تَبارَک الَّذی لَهُ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ». کلمه «تبارک» مفهوم مثبت و منفی هردو درآن هست. [مفهوم منفی آن این است که] مفهوم تنزیه دارد: منزه است پروردگار که مُلک آسمانها و زمین در دست اوست، یعنی تدبیر تمام عالم به دست اوست و اوست که عالم
را اداره میکند؛ و مفهوم مثبتش این است که مفهوم خیر [دارد.]
«تَبارَک» یعنی تمام برکتها و خیرها و نعمتها در دست اوست. «تَبارَک الَّذی لَهُ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ ما بَینَهُما» مُلک آسمانها و زمین، نه فقط آسمانها و زمین، هرچه هم این وسطها هست، [مُلک] تمام جهان [از آن اوست.] «وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ» علم قیامت هم منحصراً دست اوست. این راز فقط در دست اوست. «وَ الَیهِ تُرْجَعونَ» و همه به سوی ذات مقدس او بازگشت میکنید. و صلّی اللَّه علی محمد و آل محمد.
تفسیر سوره زخرف (4)
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
الحمد للَّهرب العالمین ... اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم:
وَ لا یمْلِک الَّذینَ یدْعونَ مِنْ دونِهِ الشَّفاعَةَ الّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یعْلَمونَ.وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیقولُنَّ اللَّهُ فَانّییؤْفَکونَ.وَ قیلِهِ یا رَبِّ انَّ هؤُلاءِ قَوْمٌ لایؤْمِنونَ.فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یعْلَمونَ[1].
در این آیه کریمه مسئله شفاعت مطرح شده است همچنان که در بسیاری از آیات دیگر هم این مسئله مطرح شده است و از مسائل مورد
[1]. زخرف/ 86 تا آخر.
توجه و عنایت قرآن مجید است چه از جنبه سلبی و چه از جنبه ایجابی؛ یعنی شفاعت در قرآن، هم نفی و سلب شده، البته نوعی از آن، و هم اثبات شده است و قهراً نوعی دیگر. قرآن کریم عنایت تامّی دارد که هردو درک بشود یعنی هر دو جزء معارف قرآن است و میخواهد که هر دو یعنی هم شفاعت منفی و مسلوب و هم شفاعت مثبت و موجَب شناخته بشوند و در حقیقت اینها جزء اصول خداشناسی است. اینجاست که ما باید با توجه به مجموع آیات قرآن کریم در مورد شفاعت، ببینیم آن شفاعتی که منفی و مسلوب است چه نوع شفاعتی است و شفاعتی که اثبات و تأیید میشود چه نوع شفاعتی است؛ همچنین در مورد شفاعتی که اثبات و ایجاب میشود قرآن چه شرایطی را ذکر میکند؛ آنگاه [ببینیم] قرآن کریم در مورد شفاعتی که منفی است و آن را نفی کرده است چه میگوید، آیا اعتقاد به چنین شفاعتی کفر و شرک است یا صرفاً یک اعتقاد خرافه و باطل است ولی با شرک و کفر سر و کار ندارد؟ و مسئلهای که در عصر ما مسئله مهمی شده این است که شفاعت خواستن چگونه است؟ یک وقت هست ما از جنبه کلی و نظری بحث میکنیم که در قرآن یک نوع شفاعت، نفی و نوع دیگر اثبات شده و در قیامت نوعی از شفاعت وجود دارد. مسئله دیگر که مسئله عملی است این است که شفاعت خواستن (استشفاع)- که کار ما هست- یعنی اینکه شخصی از شفیعی طلب شفاعت کند و طبعاً باید شفیع را بخواند و از او طلب شفاعت کند، فی حد ذاته چگونه است؟ آیا استشفاع در هر موردی اشکال دارد ولو انسان از پیغمبر بخواهد استشفاع کند؟ و یا اینکه نه، استشفاع تابع شفاعت است؟ از شفیعی که قرآن شفاعت او را تأیید کرده، شفاعت خواستن اشکالی ندارد و اما از شفیعی که خداوند شفاعت او را تأیید نکرده، شفاعت خواستن اشکال دارد.
آنچه که در عصر ما خیلی رایج شده است مسئله
شفاعت مثبت
حال مطلب را از اساس و ریشه بحث میکنیم، چون این [آیه] از آیات مثبت شفاعت است، از آیاتی است که شفاعت را تأیید و اثبات کرده است. ابتدا ترجمه آیه را عرض میکنیم بعد وارد اصل مطلب میشویم. آیه اینجور میفرماید که «وَ لایمْلِک الَّذینَ یدْعونَ مِنْ دونِهِ الشَّفاعَةَ» آن غیرخداها که اینها آنها را میخوانند اختیار شفاعت را ندارند. «وَ لا یمْلِک» یعنی مالک شفاعت نیستند چون اختیاردار شفاعت نیستند «الّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یعْلَمونَ» مگر [یک گروه]. (بدیهی است این «مگر» استثناست، حال یا استثنای متصل یا منقطع). یک دستهای مالک شفاعت هستند یعنی دستهای که به حق گواه باشند و معترف، که گفتهاند- و همین طور هم هست- مقصود از «حق» توحید است، و این خودش تعبیر عجیبی است که قرآن از توحید به کلمه حق مطلق تعبیر میکند: مگر آنها که خود معترف به حق هستند، یعنی جز موجودی که خود او موحد باشد. پس قهراً کار بت و امثال آن نیست، یعنی خود شفاعت از شئون توحید است: آنهایی که خودشان موحد هستند، و بلکه شاید کلمه «شَهِدَ بِالْحَقّ» یعنی شهود میکنند حق را، شهود میکنند توحید را. «وَ هُمْ یعْلَمون». این [عبارت] را دو جور تفسیر کردهاند، یکی اینکه «شَهِدَ» را شهادت زبانی بگیریم:
آنهایی که به زبانشان به حق یعنی به توحید اعتراف میکنند «وَ هُمْ یعْلَمون» اما فقط اعتراف زبانی نیست، از روی دانایی و آگاهی به توحید اعتراف میکنند. ولی تفسیر دیگر- که شاید
بهتر باشد- این است: در خود کلمه «شَهِدَ» مفهوم «یعْلَمون» آمده، چون «شَهِدَ» فقط لفظ نیست: آنهایی که شهادت میدهند به حق، یعنی حق را و توحید را شهوداً درک میکنند، و آگاه به کار خودشان هستند: «وَ هُمْ یعْلَمونصلاحیت شفیع
این آیه قطع نظر از اینکه حقیقتی را بیان فرموده است، به یک دلیل واضحی بطلان شفیع بودن بتها را ثابت کرده و آن اینکه شفاعت یک امر کوچکی نیست که به هر موجودی بشود نسبت داد، شفاعت شأن توحید و اهل توحید است. بت که اصلًا شعور و درکی ندارد که [شفیع] باشد. بعلاوه خود عمل شفاعت مستلزم این است که شفیع به احوال مشفوعٌ له آگاه باشد و بتواند بفهمد و تشخیص بدهد که آیا این استحقاق شفاعت دارد یا ندارد. این شفعایی که شما فرض کردهاید اصلًا صلاحیتی برای شهود حق و برای اینکه آگاه به کار خودشان باشند ندارند به وجهی من الوجوه.
در این آیه شرط شفیع را از نظر صلاحیت خودش ذکر کرده، یعنی هر کسی نمیتواند شفیع باشد؛ شرط شفاعت، از اهل توحید بودن است، دیگر آگاه بودن به احوال مشفوعٌ لهم است.