توجه و عنایت قرآن مجید است چه از جنبه سلبی و چه از جنبه ایجابی؛ یعنی شفاعت در قرآن، هم نفی و سلب شده، البته نوعی از آن، و هم اثبات شده است و قهراً نوعی دیگر. قرآن کریم عنایت تامّی دارد که هردو درک بشود یعنی هر دو جزء معارف قرآن است و میخواهد که هر دو یعنی هم شفاعت منفی و مسلوب و هم شفاعت مثبت و موجَب شناخته بشوند و در حقیقت اینها جزء اصول خداشناسی است. اینجاست که ما باید با توجه به مجموع آیات قرآن کریم در مورد شفاعت، ببینیم آن شفاعتی که منفی و مسلوب است چه نوع شفاعتی است و شفاعتی که اثبات و تأیید میشود چه نوع شفاعتی است؛ همچنین در مورد شفاعتی که اثبات و ایجاب میشود قرآن چه شرایطی را ذکر میکند؛ آنگاه [ببینیم] قرآن کریم در مورد شفاعتی که منفی است و آن را نفی کرده است چه میگوید، آیا اعتقاد به چنین شفاعتی کفر و شرک است یا صرفاً یک اعتقاد خرافه و باطل است ولی با شرک و کفر سر و کار ندارد؟ و مسئلهای که در عصر ما مسئله مهمی شده این است که شفاعت خواستن چگونه است؟ یک وقت هست ما از جنبه کلی و نظری بحث میکنیم که در قرآن یک نوع شفاعت، نفی و نوع دیگر اثبات شده و در قیامت نوعی از شفاعت وجود دارد. مسئله دیگر که مسئله عملی است این است که شفاعت خواستن (استشفاع)- که کار ما هست- یعنی اینکه شخصی از شفیعی طلب شفاعت کند و طبعاً باید شفیع را بخواند و از او طلب شفاعت کند، فی حد ذاته چگونه است؟ آیا استشفاع در هر موردی اشکال دارد ولو انسان از پیغمبر بخواهد استشفاع کند؟ و یا اینکه نه، استشفاع تابع شفاعت است؟ از شفیعی که قرآن شفاعت او را تأیید کرده، شفاعت خواستن اشکالی ندارد و اما از شفیعی که خداوند شفاعت او را تأیید نکرده، شفاعت خواستن اشکال دارد.
آنچه که در عصر ما خیلی رایج شده است مسئله
شفاعت مثبت
حال مطلب را از اساس و ریشه بحث میکنیم، چون این [آیه] از آیات مثبت شفاعت است، از آیاتی است که شفاعت را تأیید و اثبات کرده است. ابتدا ترجمه آیه را عرض میکنیم بعد وارد اصل مطلب میشویم. آیه اینجور میفرماید که «وَ لایمْلِک الَّذینَ یدْعونَ مِنْ دونِهِ الشَّفاعَةَ» آن غیرخداها که اینها آنها را میخوانند اختیار شفاعت را ندارند. «وَ لا یمْلِک» یعنی مالک شفاعت نیستند چون اختیاردار شفاعت نیستند «الّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یعْلَمونَ» مگر [یک گروه]. (بدیهی است این «مگر» استثناست، حال یا استثنای متصل یا منقطع). یک دستهای مالک شفاعت هستند یعنی دستهای که به حق گواه باشند و معترف، که گفتهاند- و همین طور هم هست- مقصود از «حق» توحید است، و این خودش تعبیر عجیبی است که قرآن از توحید به کلمه حق مطلق تعبیر میکند: مگر آنها که خود معترف به حق هستند، یعنی جز موجودی که خود او موحد باشد. پس قهراً کار بت و امثال آن نیست، یعنی خود شفاعت از شئون توحید است: آنهایی که خودشان موحد هستند، و بلکه شاید کلمه «شَهِدَ بِالْحَقّ» یعنی شهود میکنند حق را، شهود میکنند توحید را. «وَ هُمْ یعْلَمون». این [عبارت] را دو جور تفسیر کردهاند، یکی اینکه «شَهِدَ» را شهادت زبانی بگیریم:
آنهایی که به زبانشان به حق یعنی به توحید اعتراف میکنند «وَ هُمْ یعْلَمون» اما فقط اعتراف زبانی نیست، از روی دانایی و آگاهی به توحید اعتراف میکنند. ولی تفسیر دیگر- که شاید
بهتر باشد- این است: در خود کلمه «شَهِدَ» مفهوم «یعْلَمون» آمده، چون «شَهِدَ» فقط لفظ نیست: آنهایی که شهادت میدهند به حق، یعنی حق را و توحید را شهوداً درک میکنند، و آگاه به کار خودشان هستند: «وَ هُمْ یعْلَمونصلاحیت شفیع
این آیه قطع نظر از اینکه حقیقتی را بیان فرموده است، به یک دلیل واضحی بطلان شفیع بودن بتها را ثابت کرده و آن اینکه شفاعت یک امر کوچکی نیست که به هر موجودی بشود نسبت داد، شفاعت شأن توحید و اهل توحید است. بت که اصلًا شعور و درکی ندارد که [شفیع] باشد. بعلاوه خود عمل شفاعت مستلزم این است که شفیع به احوال مشفوعٌ له آگاه باشد و بتواند بفهمد و تشخیص بدهد که آیا این استحقاق شفاعت دارد یا ندارد. این شفعایی که شما فرض کردهاید اصلًا صلاحیتی برای شهود حق و برای اینکه آگاه به کار خودشان باشند ندارند به وجهی من الوجوه.
در این آیه شرط شفیع را از نظر صلاحیت خودش ذکر کرده، یعنی هر کسی نمیتواند شفیع باشد؛ شرط شفاعت، از اهل توحید بودن است، دیگر آگاه بودن به احوال مشفوعٌ لهم است.
اجازه پروردگار برای شفاعت
شرط دیگری در چند آیه دیگر در قرآن ذکر شده است و آن این است که کسی که این صلاحیت را دارد تازه با اذن و اجازه خدا باید این کار را بکند. شفاعت از ناحیه خدا شروع میشود. این خداست که شفیع را به عنوان شفیع برمیانگیزاند و به او اجازه شفاعت کردن را میدهد. در آیه معروف آیةالکرسی میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذی یشْفَعُ عِنْدَهُ الّا بِإذْنِهِ»[1]. همچنین در آخر سوره عمّ میخوانیم که «یوْمَ یقومُ الرّوحُ وَ الْمَلائِکةُ صَفّاً لایتَکلَّمونَ الّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً»[2]آن روزی که روح و همه ملائکه میایستند و هیچ کسی در آنجا اجازه سخن گفتن ندارد و نمیتواند سخن بگوید مگر آنکه خدا به او اجازه گفتن بدهد و صواب هم بگوید. در احادیث ما از ائمه اطهار وارد شده است که فرمودهاند آن کسی که خدا به او اجازه بدهد و سخن درست بگوید یعنی کسی که خدا به او اجازه شفاعت بدهد، در شفاعت کردن خودش هم به صواب شفاعت میکند و به صواب سخن میگوید. آنجا دیگر حرف ناصواب و ملاحظاتی غیر از آنچه که رضای الهی است امکان ندارد وجود داشته باشد. این هم شرط دیگری. آن، شرط صلاحیت شفیع بود که «شَهِدَ بِالْحَقّشرایط مشفوعٌ له
شرط دیگری در یک آیه دیگر برای شفاعت به حق ذکر شده است و آن
[1]. بقره/ 255.
[2]. نبأ/ 38.
این است که میفرماید «وَ لا یشْفَعونَ الّا لِمَنِ ارْتَضی»[1]و آن مربوط به صلاحیت [شخص مورد شفاعت است] که در اینجا هم کلمه «وَ هُمْ یعْلَمون» اشاره به آن بود. آیا کسی که شفاعت درباره او صورت میگیرد شرایطی دارد یا شرایطی ندارد؟ البته شرایطی دارد. همه شرایطش را هم برای ما بیان نکردهاند و نمیشده هم بیان کنند برای اینکه مسائل مربوط به شفاعت و مغفرت مسائلی است که مردم درباره آن باید در حال خوف و رجا باشند، ولی اجمالًا این مقدار بیان شده است که از کسی شفاعت میشود که اصل ایمانش مورد پسند باشد، دینش مورد پسند باشد، یعنی از مشرک شفاعت نمیشود. آن کسی که از او شفاعت میشود حداقل این است که خود او موحد باشد و مشرک نباشد، چون شفاعتِ آنجا همان مغفرت الهی است و ما در آیه قرآن میخوانیم: «انَّ اللَّهَ لا یغْفِرُ انْ یشْرَک بِهِ وَ یغْفِرُ ما دونَ ذلِک»[2]شرک قابل مغفرت نیست و بنابراین از مشرک به هیچ وجه شفاعت نمیشود.
اینجا که ما داریم که [فقط] از موحد [شفاعت میشود] پس مسلّم یک شرطش ایمان به توحید است. حال ایمان به رسالت و نبوت و همچنین ایمان به امامت و ولایت چطور؟ آیا این هم شرط است یا شرط نیست؟ اگر این ایمانها نباشد از روی کفر و عناد، یعنی کسی نبوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله یا امامت امیرالمؤمنین علیه السلام بر او عرضه شده است و با اینکه حقیقت را درک کرده عناد ورزیده است، نه، [شفاعت] شامل چنین کسی نمیشود. ولی اگر ما فرض کنیم افرادی باشند که فاقد اینها هستند اما از روی قصور نه از روی تقصیر، شفاعت آنها مانعی ندارد و در احادیث ما هم این مطلب وارد شده است. حدیث معروفی هست، شاید
[1]. انبیاء/ 28.
احادیث زیادی به این مضمون هست، فرمودهاند: از درهای بهشت یک در اختصاص دارد به سایر اهل توحید، یعنی به موحدینی که مسلمان نیستند، ولی به شرط اینکه بغض ما در دلشان نباشد، یعنی اگر حبّ ما را ندارند بغض ما را هم نداشته باشند، یعنی افرادی باشند که عناد نداشته باشند، افرادی باشند که نداشتن دین برایشان از روی قصور بوده نه از روی تقصیر. پس این هم شرط دیگری است که مربوط به مشفوعٌ لهم است.
در این آیات، ما سه دسته مطلب داشتیم: یکی اینکه خود شفیع باید موحد و به کار مشفوعٌ له آگاه باشد؛ دوم اینکه خدا باید به او اجازه داده باشد، او مالک شفاعت از ناحیه خدا شده باشد. تا خدا به کسی اجازه ندهد او نمیتواند شفاعت کند. سوم شرایطی که در مشفوعٌ لهم است.
پس اگر تنها همین آیه هم میبود اجمالًا نشان میداد که شفاعتی وجود دارد، چون میفرماید: «وَ لایمْلِک الَّذینَ یدْعونَ مِنْ دونِهِ الشَّفاعَةَ الّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یعْلَمونَ»، همچنان که آن آیه هم که فرمود: «مَنْ ذَا الَّذی یشْفَعُ عِنْدَهُ الّا بِإذْنِهِ» کیست که در نزد او بدون اجازه او شفاعت کند، یعنی هستند کسانی که با اجازه او شفاعت میکنند. «وَ لا یشْفَعونَ الّا لِمَنِ ارْتَضیشفاعت منفی
حال برویم سراغ شفاعتهای منفی: از طرف دیگر یک سلسله شفاعتهای منفی در قرآن هست که قرآن در کمال صراحت آن شفاعتها را نفی کرده و فرموده است: «یوْمٌ لا بَیعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ» روزی که در آنجا [بیعی
و] دوستی و شفاعتی [نیست][1]. از این طرف اینجا فرموده [شفاعتی نیست]، از آن طرف فرموده شفاعت میکنند.
عرض کردیم که شفاعت منفی و شفاعت مثبت هر دو باید شناخته بشود، شناختن هر دو جزء معارف اسلامی است. ما باید ببینیم عقایدی که در آن زمان درباره شفاعت داشتهاند چگونه عقایدی بوده است. هرکسی آن طور اعتقاد به شفاعت داشته باشد اعتقادش باطل است، و آن این است: برای آنها مسئله اذن خدا برای شفیع و دیگر اینکه خود شفیع چه صلاحیتی باید داشته باشد و مشفوعٌ له چه صلاحیتی باید داشته باشد، این حرفها اصلًا مطرح نبوده. آنها در مسئله توحید معتقد بودند خدای بزرگ فقط خالق عالم است ولی [در] تدبیر عالم کار دست دیگران است و خدا [افعال آنها را] تصویب کرده است. معتقد بودند که خداوند متعال فقط خالق عالم است و بس. مسئله خلق و ایجاد برای آنها یک مسئله بود و مسئله اداره عالم مسئله دیگری. این فکر- که شاید هنوز هم در خیلی افراد باشد- [در آنها بود که] میگفتند خدا خالق عالم است یعنی سازنده عالم است، مثل این بنّا که این ساختمان را ساخته. سازنده عالم نقشش فقط به اصطلاح امروز سازندگی عالم است و بس. او عالم را ساخته و بعد موجوداتی در این عالم خلق کرده و آنوقت اداره عالم خودش حسابی دارد؛ مسئله اداره عالم، دیگر به خدا چندان ارتباطی ندارد؛ همین مخلوقات خدا هستند که این عالم را اداره میکنند.
یک وقتی مجلهای با دختر یکی از رجال مصاحبهای کرده بود، نوشته بود که او فلج است در اثر اینکه از کوه پرت شده است. آنگاه حرفهای کودکانهای از او نقل کرده بود که خیلی عجیب بود. از جمله از او
[1]. [چون در متن سخنرانی آیه به صورت دیگری قرائت شده بود لذا میبایست ترجمه آن اصلاحمیشد.]
اثر داشتن و نه استقلال اسباب عالم
این گونه فکر و اعتقاد با اساس توحید منافات دارد. خود ما ممکن است همین حرف را، نه به این تندی و پررنگی، به شکل دیگری [بگوییم.] اینکه انسان برای اسباب عالم استقلال قائل باشد و [تنها] اثر قائل نباشد، فکر غلطی است. خدا برای امور اثر قرار داده، مثلًا برای دوا اثر قرار داده برای شفا. اما اگر ما بگوییم نه، دوا اثر ندارد، فقط خدا دارد شفا میدهد؛ درست است، خدا دارد شفا میدهد ولی خدا که شفا میدهد نه معنایش این است که دوا اثر ندارد، چون دوا هم از خداست، اثر و تأثیر دوا هم از خداست. از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردند که یا رسولاللَّه! با وجود اینکه همه چیز به تقدیر الهی است آیا دوا و رُقیه و این چیزها هم اثری دارد؟ فرمود:
این هم از قدَر الهی است؛ یعنی قضا و قدر الهی است که آن اثر را در این قرار داده.
ولی همین جا اگر ما بگوییم این اثر- به اصطلاح امروز-