احادیث زیادی به این مضمون هست، فرمودهاند: از درهای بهشت یک در اختصاص دارد به سایر اهل توحید، یعنی به موحدینی که مسلمان نیستند، ولی به شرط اینکه بغض ما در دلشان نباشد، یعنی اگر حبّ ما را ندارند بغض ما را هم نداشته باشند، یعنی افرادی باشند که عناد نداشته باشند، افرادی باشند که نداشتن دین برایشان از روی قصور بوده نه از روی تقصیر. پس این هم شرط دیگری است که مربوط به مشفوعٌ لهم است.
در این آیات، ما سه دسته مطلب داشتیم: یکی اینکه خود شفیع باید موحد و به کار مشفوعٌ له آگاه باشد؛ دوم اینکه خدا باید به او اجازه داده باشد، او مالک شفاعت از ناحیه خدا شده باشد. تا خدا به کسی اجازه ندهد او نمیتواند شفاعت کند. سوم شرایطی که در مشفوعٌ لهم است.
پس اگر تنها همین آیه هم میبود اجمالًا نشان میداد که شفاعتی وجود دارد، چون میفرماید: «وَ لایمْلِک الَّذینَ یدْعونَ مِنْ دونِهِ الشَّفاعَةَ الّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یعْلَمونَ»، همچنان که آن آیه هم که فرمود: «مَنْ ذَا الَّذی یشْفَعُ عِنْدَهُ الّا بِإذْنِهِ» کیست که در نزد او بدون اجازه او شفاعت کند، یعنی هستند کسانی که با اجازه او شفاعت میکنند. «وَ لا یشْفَعونَ الّا لِمَنِ ارْتَضیشفاعت منفی
حال برویم سراغ شفاعتهای منفی: از طرف دیگر یک سلسله شفاعتهای منفی در قرآن هست که قرآن در کمال صراحت آن شفاعتها را نفی کرده و فرموده است: «یوْمٌ لا بَیعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ» روزی که در آنجا [بیعی
و] دوستی و شفاعتی [نیست][1]. از این طرف اینجا فرموده [شفاعتی نیست]، از آن طرف فرموده شفاعت میکنند.
عرض کردیم که شفاعت منفی و شفاعت مثبت هر دو باید شناخته بشود، شناختن هر دو جزء معارف اسلامی است. ما باید ببینیم عقایدی که در آن زمان درباره شفاعت داشتهاند چگونه عقایدی بوده است. هرکسی آن طور اعتقاد به شفاعت داشته باشد اعتقادش باطل است، و آن این است: برای آنها مسئله اذن خدا برای شفیع و دیگر اینکه خود شفیع چه صلاحیتی باید داشته باشد و مشفوعٌ له چه صلاحیتی باید داشته باشد، این حرفها اصلًا مطرح نبوده. آنها در مسئله توحید معتقد بودند خدای بزرگ فقط خالق عالم است ولی [در] تدبیر عالم کار دست دیگران است و خدا [افعال آنها را] تصویب کرده است. معتقد بودند که خداوند متعال فقط خالق عالم است و بس. مسئله خلق و ایجاد برای آنها یک مسئله بود و مسئله اداره عالم مسئله دیگری. این فکر- که شاید هنوز هم در خیلی افراد باشد- [در آنها بود که] میگفتند خدا خالق عالم است یعنی سازنده عالم است، مثل این بنّا که این ساختمان را ساخته. سازنده عالم نقشش فقط به اصطلاح امروز سازندگی عالم است و بس. او عالم را ساخته و بعد موجوداتی در این عالم خلق کرده و آنوقت اداره عالم خودش حسابی دارد؛ مسئله اداره عالم، دیگر به خدا چندان ارتباطی ندارد؛ همین مخلوقات خدا هستند که این عالم را اداره میکنند.
یک وقتی مجلهای با دختر یکی از رجال مصاحبهای کرده بود، نوشته بود که او فلج است در اثر اینکه از کوه پرت شده است. آنگاه حرفهای کودکانهای از او نقل کرده بود که خیلی عجیب بود. از جمله از او
[1]. [چون در متن سخنرانی آیه به صورت دیگری قرائت شده بود لذا میبایست ترجمه آن اصلاحمیشد.]
اثر داشتن و نه استقلال اسباب عالم
این گونه فکر و اعتقاد با اساس توحید منافات دارد. خود ما ممکن است همین حرف را، نه به این تندی و پررنگی، به شکل دیگری [بگوییم.] اینکه انسان برای اسباب عالم استقلال قائل باشد و [تنها] اثر قائل نباشد، فکر غلطی است. خدا برای امور اثر قرار داده، مثلًا برای دوا اثر قرار داده برای شفا. اما اگر ما بگوییم نه، دوا اثر ندارد، فقط خدا دارد شفا میدهد؛ درست است، خدا دارد شفا میدهد ولی خدا که شفا میدهد نه معنایش این است که دوا اثر ندارد، چون دوا هم از خداست، اثر و تأثیر دوا هم از خداست. از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردند که یا رسولاللَّه! با وجود اینکه همه چیز به تقدیر الهی است آیا دوا و رُقیه و این چیزها هم اثری دارد؟ فرمود:
این هم از قدَر الهی است؛ یعنی قضا و قدر الهی است که آن اثر را در این قرار داده.
ولی همین جا اگر ما بگوییم این اثر- به اصطلاح امروز-
یک اثر جبری است یعنی فعلًا این دوا این اثر را دارد، خدا بخواهد خوب میشود، نخواهد هم خوب میشود، این میشود آن تفویضی که نباید به آن قائل شد؛ یعنی کأنّه خدا این کار را کرده، دیگر فعلًا از اختیارش بیرون است. خدا برای این دواها این اثرها را قرار داده، حالا که این کار را کرده، اینها دیگر از اختیار خدا- العیاذباللَّه- بیرون است. آتش میسوزاند، چه خدا بخواهد چه خدا نخواهد. خدا میخواست آتش را خلق نکند، حالا که آتش را خلق کرده دیگر آتش نمیتواند نسوزاند، آتش حتماً میسوزاند چه او بخواهد چه او نخواهد! این فکر ممکن است در خیلی افراد باشد.
یک اثر تعلیمی و تربیتی که در کار انبیا هست ارائه همین مطلب است که هیچ چیزی به صورت استقلال- که خدا چه بخواهد چه نخواهد- در عالم وجود ندارد، و این عجیب مطلبی است! قرآن به قدری روی این مطلب تکیه دارد که عجیب است.
مثلًا در مسئله جاوید ماندن مردم در قیامت، در بهشت، در جهنم: «خالِدینَ فیها» برای ابد در بهشت هستند و برای ابد در جهنم هستند، دنبال هر دو دارد: «الّا ما شاءَ».
آنجا این سؤال مطرح شده که بسیار خوب، نسبت به جهنمیها استثنا درست است؛ خدا وقتی نخواهد، آنها را بیرون میآورد، ولی نسبت به بهشتیها چرا گفته «الّا ما شاءَ»؟ جوابش این است که «الّا ما شاءَ» نظر به این ندارد که خلود وجود ندارد، [بلکه برای آن است که] این توهّم برای شما پیدا نشود که چون در آنجا خلود هست دیگر به اراده خدا مربوط نیست، خدا بخواهد هست، نخواهد هم هست؛ نه، خلود قطعاً هست، بهشت خالد قطعاً هست، اما ما نباید این طور فکر کنیم که دیگر قطعاً هست، خدا بخواهد و نخواهد هست، کار از کار گذشته، دیگر از دست او [کاری ساخته نیست،] همین قدر که رفتیم در بهشت، دیگر کسی نمیتواند
بیرونمان کند، دیگر به خدا ارتباط ندارد؛ تا اینجا به او مربوط بود، از اینجا به آن طرف، دیگر به او مربوط نیست. این است که قرآن میگوید «الّالفظ«انْ شاءَ اللَّه»
این لفظ «انْ شاءَ اللَّه» که ما این همه به کار میبریم- و باید هم به کار ببریم- برای همین است. ما در مورد قطعیترین کارها میگوییم «اگر خدا بخواهد». حتی [میتوان گفت] (البته این تعبیر را الآن ما به کار نمیبریم ولی اگر هم بگوییم درست است): «اگر خدا بخواهد و فردایی باشد». یک وقت میگوییم «اگر خدا بخواهد و ما تا فردا زنده باشیم» این خیلی عادی است. حال اگر بگوییم «اگر خدا بخواهد و فردایی باشد» برخی میگویند این دیگر خدا بخواهد ندارد، فردا که هست، حال ممکن است ما در فردا نباشیم ولی فردا که به هر حال هست. اما با این منطقِ قرآن همین را هم شما اگر این طور بگویید باز درست گفتهاید: «اگر خدا بخواهد و فردایی باشد» یعنی فردا بودن فردا هم به مشیت الهی است. درست است، من یقین دارم فردا خواهد آمد از باب اینکه یقین دارم مشیت الهی این است که فردایی باشد.
ما لایق چنین تعبیری نیستیم چون حد ما پایینتر از این است که درباره ما اینچنین تعبیر کنند، ولی خدا پیغمبرش را تأدیب کرد: برای
کاری آمدند خدمت رسول اکرم. سؤالی کردند، جوابش را خواستند. چون جوابش را از وحی باید بگیرد فرمود: فردا به شما میگویم. با اینکه به قول مولوی جان او هیچ وقت از «انشاءاللَّه» جدا نیست و او هرگز از خدا غافل نیست ولی از این ادب غافل ماند که بگوید: «فردا اگر خدا بخواهد». طرف، خود پیغمبر است. از رعایت این ادب غافل ماند که بگوید:
«فردا اگر خدا بخواهد جواب شما را میدهم». چهل روز وحی الهی از او حبس شد که ظاهراً بر پیغمبر اکرم در همه عمر هیچ وقت به اندازه این چهل روز سخت نگذشت، یعنی هر دقیقهاش برای او روزها بود، نه از این جنبه که به دیگران قول داده و به قولش نمیتواند عمل کند، بلکه از این جنبه که عنایت الهی از او گرفته شده. اگر آن عنایت نبود، او برای خودش نبودش از بودش بهتر بود. بعد از چهل روز وحی الهی آمد و به او گفت: «وَ لا تَقولَنَّ لِشَیءٍ انّی فاعِلٌ ذلِک غَداً. الّا انْ یشاءَ اللَّهُ»[1]هرگز درباره چیزی نگو فردا چنین میکنم مگر اینکه بگویی «اگر خدا بخواهد».
این «اگر خدا بخواهد» ی که یک مسلمان حتی در مورد قطعیترین مسائل میگوید، نه به نشان تردید است. بعضی خیال میکنند این به نشان تردید است، این را که گفتند علامت تردید است، یک مسلمان همواره مردد است، نمیداند فلان کار را میکند یا نمیکند، اگر خدا بخواهد انجام میدهد اگر نه، نه. این، نشان تردید نیست، نشان توحید است؛ یعنی یک نفر مسلمان میخواهد بگوید قطعیترین کارها هم بسته به مشیت الهی است و مستقل نیست. هیچ چیزی در عالم، در دنیا و آخرت، به صورت جبری و قطعی و قهری، چه خدا بخواهد چه نخواهد، وقوع پیدا نمیکند
[1]. کهف/ 23 و 24.
عقیده جبر و عقیده تفویض
عدهای تفویضی بودند و عدهای جبری. عده جبری معتقد بودند به اینکه هیچ چیزی در عالم اثر ندارد، اصلًا اسباب و مسبّبات یک نمایش دروغین نظیر خیمهشب بازی است، اسباب و مسبباتی نیست، هیچ چیزی در دنیا شرط هیچ چیزی نیست، مشیت الهی مستقیماً روی حوادث دخالت دارد، بنابراین دوا هیچ اثر ندارد، بود و نبودش علیالسویه است.
عقیده دوم این است که نه، خدا عالم را خلق کرده است و به اشیاء خاصیت و اثر داده، دیگر بعد که خاصیت و اثر داده اینها خاصیت و اثر خودشان را دارند و به مشیت الهی ارتباط ندارد. خدا فقط خالق عالم بود، مثل بنّا که خانهای را ساخت یا ساعتساز که ساعتی را میسازد، بعد که ساعت را ساخت [آیا] گردش ساعت به اختیار ساعتساز است که اراده کند بگردد اراده نکند نه؟ خیر، بعد که ساعت را ساخت، او بخواهد آن کار میکند نخواهد هم کار میکند، اگر ساعتساز آنجا باشد تو سرش بزند بگوید ای ساعت کار نکن، ساعت دیگر به حرف او گوش نمیدهد، کار خودش را میکند [و میگوید] تو نقشت فقط ساختن بود و بس، ساختی، دیگر کار تو تمام شد. این عقیده هم غلط است.
امر بین امرین در نظام تکوین
اعتقاد مشرکین درباره شفاعت
اعتقاد مشرکین به شفاعت، ناشی از تفویض بود، تفویض به همان معنا که