کاری آمدند خدمت رسول اکرم. سؤالی کردند، جوابش را خواستند. چون جوابش را از وحی باید بگیرد فرمود: فردا به شما میگویم. با اینکه به قول مولوی جان او هیچ وقت از «انشاءاللَّه» جدا نیست و او هرگز از خدا غافل نیست ولی از این ادب غافل ماند که بگوید: «فردا اگر خدا بخواهد». طرف، خود پیغمبر است. از رعایت این ادب غافل ماند که بگوید:
«فردا اگر خدا بخواهد جواب شما را میدهم». چهل روز وحی الهی از او حبس شد که ظاهراً بر پیغمبر اکرم در همه عمر هیچ وقت به اندازه این چهل روز سخت نگذشت، یعنی هر دقیقهاش برای او روزها بود، نه از این جنبه که به دیگران قول داده و به قولش نمیتواند عمل کند، بلکه از این جنبه که عنایت الهی از او گرفته شده. اگر آن عنایت نبود، او برای خودش نبودش از بودش بهتر بود. بعد از چهل روز وحی الهی آمد و به او گفت: «وَ لا تَقولَنَّ لِشَیءٍ انّی فاعِلٌ ذلِک غَداً. الّا انْ یشاءَ اللَّهُ»[1]هرگز درباره چیزی نگو فردا چنین میکنم مگر اینکه بگویی «اگر خدا بخواهد».
این «اگر خدا بخواهد» ی که یک مسلمان حتی در مورد قطعیترین مسائل میگوید، نه به نشان تردید است. بعضی خیال میکنند این به نشان تردید است، این را که گفتند علامت تردید است، یک مسلمان همواره مردد است، نمیداند فلان کار را میکند یا نمیکند، اگر خدا بخواهد انجام میدهد اگر نه، نه. این، نشان تردید نیست، نشان توحید است؛ یعنی یک نفر مسلمان میخواهد بگوید قطعیترین کارها هم بسته به مشیت الهی است و مستقل نیست. هیچ چیزی در عالم، در دنیا و آخرت، به صورت جبری و قطعی و قهری، چه خدا بخواهد چه نخواهد، وقوع پیدا نمیکند
[1]. کهف/ 23 و 24.
عقیده جبر و عقیده تفویض
عدهای تفویضی بودند و عدهای جبری. عده جبری معتقد بودند به اینکه هیچ چیزی در عالم اثر ندارد، اصلًا اسباب و مسبّبات یک نمایش دروغین نظیر خیمهشب بازی است، اسباب و مسبباتی نیست، هیچ چیزی در دنیا شرط هیچ چیزی نیست، مشیت الهی مستقیماً روی حوادث دخالت دارد، بنابراین دوا هیچ اثر ندارد، بود و نبودش علیالسویه است.
عقیده دوم این است که نه، خدا عالم را خلق کرده است و به اشیاء خاصیت و اثر داده، دیگر بعد که خاصیت و اثر داده اینها خاصیت و اثر خودشان را دارند و به مشیت الهی ارتباط ندارد. خدا فقط خالق عالم بود، مثل بنّا که خانهای را ساخت یا ساعتساز که ساعتی را میسازد، بعد که ساعت را ساخت [آیا] گردش ساعت به اختیار ساعتساز است که اراده کند بگردد اراده نکند نه؟ خیر، بعد که ساعت را ساخت، او بخواهد آن کار میکند نخواهد هم کار میکند، اگر ساعتساز آنجا باشد تو سرش بزند بگوید ای ساعت کار نکن، ساعت دیگر به حرف او گوش نمیدهد، کار خودش را میکند [و میگوید] تو نقشت فقط ساختن بود و بس، ساختی، دیگر کار تو تمام شد. این عقیده هم غلط است.
امر بین امرین در نظام تکوین
اعتقاد مشرکین درباره شفاعت
اعتقاد مشرکین به شفاعت، ناشی از تفویض بود، تفویض به همان معنا که
عرض کردیم، یعنی دیگر عجالتاً کار از دست خدا بیرون است، دست [بتها] است. در نظر آنها عالم نسبت به خدا مثل ساعت بود نسبت به ساعتساز. به یک ارباب انواعی اعتقاد داشتند و به یک بتهایی و به یک ارواحی که مثلًا با این بتها ارتباط دارند، و البته اینها در خیلی قدیم بوده، در این زمانها همان پوستهاش باقی مانده بوده و آن مقدارها نبوده. این بود که اینها میگفتند ما دیگر کار زیادی به خدا نداریم، کار اساسیمان با اینهاست؛ مثل اینکه در ادارات گاهی این فکر وجود دارد (در آنجا درست هم هست)، انسان میگوید کار دست این کارمندان جزء است. یک کسی میرود از آن بالابالاها شروع میکند، او هم یک دستور میدهد، دستور اکید هم میدهد ولی چون کار دست کارمند جزء است او هر طوری که دل خودش میخواهد تمام میکند. دستور را او داده ولی چون شکل اجرا دست این است، این آن طوری که دل خودش میخواهد اجرا میکند. انسان میگوید آقا! آن مدیرکل و معاون را رها کن، از آنها کاری ساخته نیست، آنها کارشان فقط دستور دادن است، برو سراغ همین کارمندان جزء. یک وقت شما میبینید یک کارمند جزء که یک نامه را باید تنظیم کند از خود وزیر بیشتر کار از او ساخته است.
درباره دستگاه خدا اینجور اعتقاد داشتند: اساس [موجودات رده پایینتر] هستند. خلاصه اگر شما دم اینها را ببینید اینها بلدند آنجا را درست کنند، کلاه هم سر بالاتریها بگذارند، ولی اگر اینجا را درست نکنی فایده ندارد. این بود که اذهان به جای اینکه متوجه خدا بشود متوجه بتها میشد که اینها باید کار را درست کنند؛ و مکرر گفتهایم که ما هم اگر بخواهیم درباره شفاعت شفعا چنین اعتقادی داشته باشیم و بگوییم خدا یک دستور دارد، یک قانون دارد، یک رضایت دارد، امام حسین دستور و قانون و رضایت دیگری دارد؛ خدا یک دستگاه دارد،
امام حسین دستگاه دیگری؛ دستگاه خدا یک حساب دارد، دستگاه امام حسین حساب دیگری، و آنجا مطلب به شکل دیگری است؛ بعد بگوییم ما که دستمان به خدا نمیرسد، آنجا کار خیلی مشکل است، میآییم امام حسین را که به یک چیزهای سهل و سادهای راضی میشود [شفیع قرار میدهیم؛] خدا به انسان میگوید نماز، روزه، جهاد با نفس، اخلاق پاک، حج، جهاد، امربه معروف و نهی از منکر، کارهای خیلی سخت؛ امام حسین بر عکس، یک دستگاه خیلی سادهای دارد، با یک روضهای گرفتن و یک دانه اشکی ریختن و چند تا سینهزدن و خلاصه در چند روز دهه عاشورا سهل و ساده میشود همه قضایا را صاف کرد؛ ما به جای اینکه از درِ خدا وارد بشویم که درِ خیلی سخت و مشکلی هست از درِ امام حسین وارد میشویم، بعد امام حسین خودش میرود آنجا کارها را درست میکند؛ [اگر چنین اعتقادی داشته باشیم به خطا رفتهایم.]
این معنایش همان است که از کارمند جزء کارهایی ساخته است که از [رئیس] کل ساخته نیست. این جور اعتقاد به شفاعت امام حسین قطعاً باطل است، یعنی از نوع اعتقاد به شفاعتی است که بتپرستها درباره بتها داشتند. همان طوری که در آنجا بتها تقصیری نداشتند و این تقصیر متوجه خود بتپرست بود، در این گونه اعتقاد هم بدیهی است که امام حسین مسئول نیست، این تقصیر متوجه آن کسی است که چنین اعتقادی دارد. ولی اگر کسی اعتقادش به شفاعت این باشد که خیر، امام حسین اصلًا بدون اجازه و رضایت خدا محال است [شفاعت کند،] بعلاوه او کارش حساب دارد، «وَ هُمْ یعْلَمون» است، «الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِی لَهُ قَوْلًا»[1]است، خود شفاعتش به اجازه خداست، در یک کلمهای
[1]. طه/ 109.
که بخواهد شفاعت کند باید اول برایش محرز باشد که خدا رضایت میدهد که این حرف را بزند «الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً»[1]یا «لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِی لَهُ قَوْلًاشفاعت از آنِ خداست
این است که قرآن میگوید: «قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعاً»[2]اصلًا شفاعت از آنِ خداست.
شما خیال میکنی که شما شفیع را برای شفاعت برمیانگیزانی، آن خداست که شفیع را برای شفاعت برانگیخته است. اگر او شفیع را
[1]. نبأ/ 38.
[2]. زمر/ 44.
برنیانگیزاند محال است [او شفاعت کند،] کدام شفیع است که جرأت شفاعت داشته باشد، کدام شفیع است که به خود اجازه بدهد یک کلمه بر خلاف رضای خدا درباره کسی حرف بزند؟! پس آن شفاعتی که شفاعت مردود و شفاعت منفی است [آن است که برای شفیع استقلال قائل باشیم.] مخصوصاً تکرار میکنم: ما هر دو را باید بدانیم، هم آن [شفاعتی] که نیست، تا یک وقت از راهی وارد نشویم که غیر از اینکه کار بیفایدهای کردهایم گناهی هم مرتکب شدهایم، و هم آن که هست، چون واقعاً هست و ما باید هر چیزی را آنچنان که هست بدانیم. ما در باره هر یک از اولیای حق، پیغمبر اکرم، امیرالمؤمنین، حضرت زهرا، حضرت امام حسین و هر کس دیگر- و بلکه هر کاملتری نسبت به ناقصتر از خودش میتواند شفیع باشد- خیال نکنیم که این رفتن به سوی شفیع فرار از درِ خانه خداست! اگر بخواهد به شکل فرار از درِ خانه خدا باشد رفتن به سوی شفیع، رفتن به سوی جهنم است. اگر گفتید من نماز نمیخوانم به جایش کار دیگری برای امام حسین میکنم، امام حسین به چیزی راضی میشود خدا به چیز دیگر، نه خدا را شناختهاید نه امام حسین را. امام حسین آن کسی است که در خطبه روزهای اولش فرمود: «رِضَی اللَّهِ رِضانا اهْلَ الْبَیت». اصلًا امام حسین اگر رضایی غیر از رضای خدا داشته باشد که امام نیست. پیغمبر اگر از خودش دکانی مستقل داشته باشد، چیزی بخواهد غیر از آنچه که خدا میخواهد، به چیزی خشنود باشد غیر از آنچه که خدا [به آن] خشنود است، او نمیتواند پیغمبر باشد. بنابراین محال و ممتنع است که آنچه خدا به آن راضی است از طاعات و عبادات، امام حسین کاری به آنها نداشته باشد، آنچه که خدا [از آن] ناراضی است، از گناهان، معصیتها، شرابخواریها، دروغگوییها، غیبتها، باز امام حسین نسبت به اینها حساسیتی نداشته باشد؛ در مقابل، امام
حسین حساسیت داشته باشد نسبت به مسائل مربوط به شخص خودش و هر کسی که در مسائل مربوط به شخص او کاری کرده باشد. چنین کسی نه خدا را شناخته است و نه امام حسین را، و اگر انسان به این شکل درِ خانه امام حسین برود اولین کسی که او را طرد میکند خود امام حسین است.
اگر این جور بود پس باید امیرالمؤمنین وقتی که مردمی رفتند به در خانه او- آن طور که مورخین نقل کردهاند، و چنین چیزی بوده است- و گفتند «انْتَ انْتَ» تو همان خودش هستی؛ پیدا کردیم، خودش است، خداست (بالاخره به درِ خانه علی آمدند، چه از این بهتر! آمدند درِ خانه علی و گفتند اساساً خودتی، خدا خود تو هستی) باید علی بگوید اینها به درِ خانه من آمدهاند، من نباید اینها را از درِ خانهام رد کنم! ولی فوراً از اسب پیاده میشود، میافتد سجده میکند به علامت خضوع و بندگی [که] من بندهای از بندگان خدا هستم. بعد هم اینها را شدید تهدید میکند که اگر از این حرفها توبه نکنید چنین و چنانتان میکنم، یعنی میکشمتان، و کشت. پس بگوییم اینها رفته بودند درِ خانه علی! این، درِ خانه علی رفتن نیست. علی خانهای غیر از خانه خدا ندارد، درِ خانهای غیر از درِ خانه خدا ندارد. امام حسین درِ دیگری باز نکرده غیر از در خانه خدا که بگوییم از در خانه خدا نمیرویم، از در خانه امام حسین میرویم! اگر دری غیر از در خانه خدا باز کرده باشد که او امام حسین نیست. شفاعت، مسلّم شامل عدهای از اهل توحید میشود، همه شرایطش را ما نمیدانیم و اینکه در چه مواقعی برسد، برای ما خیلی روشن نیست، ولی بالاخره در یک مواقعی برای اهل توحید شفاعت خواهد رسید. شفاعت همان مغفرت الهی است که وقتی به خدا نسبت میدهیم اسمش میشود «مغفرت»، وقتی به وسائلی که خدا برای مغفرت خودش برانگیخته است