بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 106

الْابْرارِ لَفی عِلّیینَ.وَ ما ادْریک ما عِلّیونَ.کتابٌ مَرْقومٌ.یشْهَدُهُ الْمُقَرَّبونَ»[1]، «انَّ کتابَ الْفُجّارِ لَفی سِجّینٍ.وَ ما ادْریک ما سِجّینٌ»[2]نگاهی به روایات

اینها در روایات به صورتهای عجیبی ذکر شده است. مثلًا در روایت است که اگر انسان عمل خیر انجام بدهد ملائکهای هستند که این عمل خیر را بالا میبرند و اگر عمل شر انجام بدهد آن را پایین میبرند. معلوم میشود اعمال خیر انسان به یک سو میرود و اعمال شر انسان به سوی دیگر.

در حدیث است که انسان عملی را ابتدا برای خدا انجام میدهد؛ این عملش میرود- به تعبیر قرآن- به علّیین یعنی آن بالا بالاها. عملش خالص است. یعنی ابتدا که عمل را انجام داده خالصاً مخلصاً انجام داده و عمل هم بالا رفته. (البته این بالا و پایین معلوم است که بالا و پایین به شکل دیگری است.) بعد وسوسه نفس سبب میشود که یکدفعه انسان بعد از عمل ریا کند یعنی بعد از عمل برای مردم بازگو میکند که بله، خدا به ما توفیق داد ما فلان عمل را در فلان وقت انجام دادیم، فلان خیر به دست ما جاری شد. این عمل یک درجه میآید پایین. یادم نیست که در دفعه دوم یا سوم دستور میرسد آن عمل را از آنجا بردارید و در سجّین- که از ماده سجن است- یعنی در آن حبسخانه قرار بدهید؛ یعنی یک عمل علّیینی بعد از ریا

[1]. مطفّفین/ 18- 21.

[2]. مطفّفین/ 7 و 8.


صفحه 107

و به وسیله ریا تبدیل میشود به عمل سجّینی.

روایت دیگری هست که خیلی عجیب است و مفاد این جملهای را بیان میکند که در دعای کمیل است که بعد از جملاتی راجع به ملائکهای که شاهد بر اعمال انسان هستند میفرماید: «وَ کنْتَ انْتَ الرَّقیبَ عَلَی مِنْ وَرائِهِمْ وَالشّاهِدَ لِما خَفِی عَنْهُمْ» و تو خودت باز رقیب بر من هستی و گواه بر چیزهایی که بر فرشتگان هم مخفی میماند. معلوم میشود گاهی در اعمال انسان دقایقی وجود دارد که از فرشتهها هم مخفی میماند.

در حدیث است که انسان گاهی نماز میخواند (اینها همه تمثیل است؛ هر کسی که ذرّهای فهم و درک داشته باشد میفهمد که اینها تمثیل است)، ملائکهای که اعمال صالح را بالا میبرند این نماز او را در خرقهای سفید، گویا در حریر سفیدی (یک شئ قیمتی خیلی با احترام را انسان در حریر میپیچد) بالا میبرند. [گویا] از آسمان اول و آسمان دوم و ...- که همه اینها امور معنوی است و امور مادی نیست- عبور میدهند و این به عنوان یک عمل صالح از این گذرگاهها رد میشود، تا میرسد به آن آخرین گذرگاه. در آنجا مثل یک جنس قاچاق که در درونش فسادی باشد که آن مفتّشها این یکی ببیند درک نکند، آن یکی نفهمد، آن دیگری نفهمد، ولی آن دقیقترین دستگاهها که دیگر هیچ چیز از زیر دست او در نمیرود، به آنجا که میرسد خطاب میرسد: «اجْعَلوهُ فی سِجّینٍ» این را بیخود آوردید اینجا، ببرید در سجّین، جایش اینجا نیست، ببرید در آن پایینترین درکات؛ یعنی نهتنها یک عمل خیرِ مقبول نیست بلکه یک گناه بزرگ است و اشتباه کردهاید که گناه بزرگ را به حساب یک طاعت بزرگ بالا آوردهاید. ببینید کار به کجاست که فرشتههای الهی هم درک نمیکنند یعنی آنقدر باطنِ باطنِ باطنْ پیچیده و دقیق است که حتی از فرشتگان مخفی میماند.


صفحه 108

آیهای دیگر«

الَیهِ یصْعَدُ الْکلِمُ الطَّیبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ یرْفَعُهُ»[1]. در باره کار خیر [است] که این آیه را دو جور میشود خواند یعنی دوجور میشود ضمیرها را برگرداند و در آنِ واحد هر دو درست است: سخن پاک (یعنی عقیده پاک) به سوی پروردگار بالا میرود و عمل پاک سخن پاک را بالا میبرد یعنی عمل است که ایمان را تقویت میکند؛ و این معنا شک ندارد و درست است. به گونه دیگر: سخن پاک بالا میرود و ایمان است که عمل را بالا میبرد؛ یعنی عمل خالص و عمل پاک مشروط به ایمان پاک است. هر دو درست است و حتی آیه میتواند در آنِ واحد شامل هردوی اینها باشد. قرآن راجع به سخن پاک یعنی عقیده پاک میگوید او بالا می رود، ولی عقیده ناپاک چطور؟ آن را دیگر نمیگوید بالا میرود، میگوید: «اسْفَلُ السّافِلینَ» او در پایینترین پایینها [است.]

همینطور که یک جنین هر کارش بکنند نمیتواند عالم بعد از جنین را آنچنان که هست درک کند مگر به وسیله تمثیلات و تشبیهات، ما هم نمیتوانیم آن عوالم را که نرفتهایم درست درک کنیم ولی اجمالًا از راهنماییهایی که اولیای دین کردهاند این قدر میفهمیم که عالمِ بالاتر از این عالم ما وجود دارد و عالم پایینتر از عالم ما وجود دارد. عالم بالاتر از عالم ما عالمی است که عقاید پاک و اعمال خیر به سوی آنجا بالا میرود. عالم پایینتر از عالم ما عالمی است که افکار ناپاک، نیتهای سوء و شر، عقاید سخیف و باطل، عنادها، کبرها، حسادتها، ریاکاریها، عُجبها، پلیدیها، گناهها، فسق و فجورها همه در آنجا تجسم پیدا میکنند و به آنجا سرازیر

[1]

. فاطر/ 10.


صفحه 109

لغت«جهنّم»

خود «جهنّم» چه لغتی است؟ از «جَهنام» است که جهنام آن چاههای خیلی عمیق و تاریک را میگویند. این لفظ نیز به اعتبار پایین بودن و تاریک بودن [جهنم] انتخاب شده است چون این الفاظی که ما در این دنیا داریم، برای معانیای که در همین دنیا وجود دارد وضع شده است. آنها لفظ ندارد و با الفاظی بیان میشود که تا اندازهای به آن معنا نزدیک باشد، والّا:

معانی هرگز اندر حرف ناید

که بحر بیکران در ظرف ناید

این الفاظ ما جامههایی است که برای اندام معانی این عالم دوخته شده است ولی اندام معانی عالم دیگر اندام دیگری است، جامه دیگر میخواهد و تا


صفحه 110

حدیثی از پیغمبر اکرم

ببینید این حدیث پیغمبر چقدر معنی دارد! پیغمبر اکرم با اصحابشان نشسته بودند، فرمودند سنگی از لبه جهنم رها شده بود، هفتاد سال بود که حرکت میکرد، الآن رسید به کف جهنم. فریاد گریه از خانه یهودی خبیثی که آنجا بود بلند شد. حال یادم نیست که اصحاب مطلب را همینطور درک کردند یا خود ایشان توضیح دادند این سنگی که هفتاد سال بود به این پایین میرفت و میرفت و اکنون رسید، این شخص بود یعنی او در تمام مدت عمرش داشته میرفته نه اینکه انسان وقتی مُرد به طرف جهنم رها میشود یا با یک ریسمان میکشندش میبرند بالا؛ همین الآن انسان یا به سوی بهشت بالا میرود یا به سوی جهنم هبوط میکند، یا به طرف راستِ کلِ عالم گرایش پیدا میکند یا به طرف چپِ کلِ عالم؛ و نه اینکه اینجا انسان نه چپی است و نه راستی، نه بالا رفته نه پایین، وقتی مرد دست یکی را میگیرند میبرند بالا، دست دیگری را میگیرند میاندازند پایین؛ چون آن بالا و پایین نوعی بالا و پایین دیگر است که الآن هم که انسان در این دنیا هست در باطنش به آن سو دارد میرود: یا به سوی بالا و علّیین به تعبیر قرآن، یا به سوی پایین و سجّین و جهنم و جهنام و آن اسفل سافلین و آن جای بسیار تاریک پایین که دیگر از آن پایینتر چیزی نیست.

رفتنش یعنی چه؟ رفتنش همان اعمال


صفحه 111

و نیات انسان است. اعمال انسان گام برداشتن است (این دیگر قطعی است) همینطور که راه رفتنهای این دنیا بالضروره انسان را به جایی میرساند یعنی اگر انسان یک مسیر را برود به جایی در آن مسیر میرسد. [آیا] میشود انسان سرش را پایین بیندازد، از طرف شمال برود، به او بگویند کجا میروی، بگوید میخواهم به قم بروم؟! چنین چیزی محال است. محال است که انسان به طرف شمال برود، به نقطه جنوب برسد؛ و محال است که انسان به طرف جنوب برود، به نقطه شمال برسد. اگر انسان بخواهد به نقطه شمال برسد راهش این است که از طرف شمال برود. اگر بخواهد به نقطه جنوب برسد راهش این است که از طرف جنوب برود. مشرق هم راهش از آن طرف است، مغرب هم از آن طرف. انسان در دنیا که کارهایش بر اساس قرارداد است، در کارهای قراردادی میبیند که این بیحسابیها رخ میدهد. مثلًا چطور؟ میگوید ما درس نمیخوانیم آخر سال هم نمره میگیریم. بله نمره گرفتن یک کار قراردادی است (معلم نمرهای را باید بگذارد) چون با آن کار که او هجده گذاشت که تو هجده نمیشوی! یک هجدهای آنجا نوشته شده است و او هم به آن ترتیبِ اثر میدهد اما بنا نیست که آن واقعیت عوض شود و تغییر کند. انسان چون در دنیا میبیند که در راههای قراردادی دنیا با اینکه از آن طرف رفته نتیجه یک طرف دیگر را به او میدهند:

گنه کرد در بلخ آهنگری

به شوشتر بریدند سر مسگری

به قول این شاعر یک آهنگر میرود گناه میکند سر یک مسگر را میبُرند، [با خود میگوید در آخرت هم] شانس است، یک وقت هم شد؛ و خیلی از افراد اصلًا منتظر یک شانس در عالم آخرتاند. آیا چنین شانسی در دنیا هست که تو راه خراسان را پیش بگیری بعد سر از کربلا در بیاوری؛ بگویی من از این راه میروم، یک وقت شانسم گرفت از کربلا سردرآوردم؟! محال


صفحه 112

نکتهای درباره اصحاب الیمین و اصحاب الشمال

غرضم این جهت است: بعضی میگویند[1]اینکه در قرآن «اصحاب الیمین» و «اصحاب الشمال» فرموده است متضمن نکته بسیار بسیار عالی است که کلمه «اصحاب» در هر دو جا میرساند. کلمه «اصحاب» کلمهای است که در فارسی الآن من برایش تعبیری پیدا نمیکنم، اگر شما پیدا کردید بگویید. فقط تعبیری به نظرم میرسد و آن این است که گاهی ما در فارسی با یک «ی» این مطلب را میفهمانیم.

مثلًا یک وقت میگوییم فلان کس قرآن میخواند یا فلان کس به قرآن عمل میکند، فلان کس به قرآن اعتقاد دارد. ولی وقتیکه میخواهیم رابطهاش را با قرآنْ شدید بیان کنیم میگوییم فلان کس «قرآنی» است یعنی کأ نّه با قرآن آمیخته شده است. یا از آن طرف- العیاذ باللَّه- فلان کس شراب میخورد یک مطلب است، «شرابی» یک آمیختگی را بیان میکند.

ما در فارسی این مقدار داریم. [در] کلمه «اصحاب» شما همین «ی» را کمی شدیدتر کنید. اصحاب الیمین شدن یعنی آن طرفی شدن، اصحابالیمین یعنی افرادی که اصلًا آن طرفی شدهاند، یعنی کأ نّه در این عالم که هستند دیگر جزء آن عالماند، الآن که در دنیا هستند ملکوت اعلائی هستند. اصحابالشمال [یعنی افرادی که] اصحاب چپاند؛ چنانکه قرآن گاهی [تعبیر] «اصحابالنار» [دارد، میفرماید] اینها اصحابالنارند. این «اصحابالنار» [یعنی] کأ نّه اینها از آتش جدایی ندارند، اصحاب نار

[1]. و بعید هم نیست که این حرف، حرف درستی باشد بلکه به نظر میرسد که همینطور است.


صفحه 113

ملاک یمن و شئامت

گفتیم که قرآن به اصحابالیمین «اصحاب المیمنه» و به اصحاب الشمال «اصحاب المشئمه» هم گفته است که در همین سوره «اذا وقع» هر دو تعبیر آمده است. میمنه از یمن است و مشئمه از شئامت. در واقع در اینجا قرآن خواسته است ملاک یمن یعنی میمون بودن و ملاک شئامت و مشئوم بودن را هم ذکر کند که انسان در باره میمون بودن و مشئوم بودن خیال نکند که اگر کسی مثلًا پیشانیاش فلان خط را داشته باشد او از اصحاب المیمنه است و اگر در سرش یک پیچ داشته باشد او از اصحابالمشئمه است؛ نه، میمنت و شئامت به اینها بستگی ندارد. آن که از اصحاب الیمین است از اصحاب المیمنه هم هست. آن کسی که به نیات و اخلاق و اعمال و اعتقادات پاکش به آن عالم پیوسته، او به یمن و برکت پیوسته است. آن که با اعمال شوم و نیات کج و معوج و عقاید سخیف و باطل خودش به عالم اسفلالسافلین