نکتهای درباره اصحاب الیمین و اصحاب الشمال
غرضم این جهت است: بعضی میگویند[1]اینکه در قرآن «اصحاب الیمین» و «اصحاب الشمال» فرموده است متضمن نکته بسیار بسیار عالی است که کلمه «اصحاب» در هر دو جا میرساند. کلمه «اصحاب» کلمهای است که در فارسی الآن من برایش تعبیری پیدا نمیکنم، اگر شما پیدا کردید بگویید. فقط تعبیری به نظرم میرسد و آن این است که گاهی ما در فارسی با یک «ی» این مطلب را میفهمانیم.
مثلًا یک وقت میگوییم فلان کس قرآن میخواند یا فلان کس به قرآن عمل میکند، فلان کس به قرآن اعتقاد دارد. ولی وقتیکه میخواهیم رابطهاش را با قرآنْ شدید بیان کنیم میگوییم فلان کس «قرآنی» است یعنی کأ نّه با قرآن آمیخته شده است. یا از آن طرف- العیاذ باللَّه- فلان کس شراب میخورد یک مطلب است، «شرابی» یک آمیختگی را بیان میکند.
ما در فارسی این مقدار داریم. [در] کلمه «اصحاب» شما همین «ی» را کمی شدیدتر کنید. اصحاب الیمین شدن یعنی آن طرفی شدن، اصحابالیمین یعنی افرادی که اصلًا آن طرفی شدهاند، یعنی کأ نّه در این عالم که هستند دیگر جزء آن عالماند، الآن که در دنیا هستند ملکوت اعلائی هستند. اصحابالشمال [یعنی افرادی که] اصحاب چپاند؛ چنانکه قرآن گاهی [تعبیر] «اصحابالنار» [دارد، میفرماید] اینها اصحابالنارند. این «اصحابالنار» [یعنی] کأ نّه اینها از آتش جدایی ندارند، اصحاب نار
[1]. و بعید هم نیست که این حرف، حرف درستی باشد بلکه به نظر میرسد که همینطور است.
ملاک یمن و شئامت
گفتیم که قرآن به اصحابالیمین «اصحاب المیمنه» و به اصحاب الشمال «اصحاب المشئمه» هم گفته است که در همین سوره «اذا وقع» هر دو تعبیر آمده است. میمنه از یمن است و مشئمه از شئامت. در واقع در اینجا قرآن خواسته است ملاک یمن یعنی میمون بودن و ملاک شئامت و مشئوم بودن را هم ذکر کند که انسان در باره میمون بودن و مشئوم بودن خیال نکند که اگر کسی مثلًا پیشانیاش فلان خط را داشته باشد او از اصحاب المیمنه است و اگر در سرش یک پیچ داشته باشد او از اصحابالمشئمه است؛ نه، میمنت و شئامت به اینها بستگی ندارد. آن که از اصحاب الیمین است از اصحاب المیمنه هم هست. آن کسی که به نیات و اخلاق و اعمال و اعتقادات پاکش به آن عالم پیوسته، او به یمن و برکت پیوسته است. آن که با اعمال شوم و نیات کج و معوج و عقاید سخیف و باطل خودش به عالم اسفلالسافلین
توضیح دیگری درباره سابقون
گفتیم که قسم سومی هم اینجا بیان شده است و آن «سابقین» است. با این تعبیری که از اصحابالیمین و اصحابالشمال کردیم آن هم کاملًا روشن میشود. میدانیم که به ما اینچنین گفتهاند که مردم دو دستهاند از این نظر که بعضی اساساً خداپرست هستند و بعضی خداپرست نیستند. آنهایی که خداپرست نیستند قهراً هواپرست و مادهپرست هستند؛ آنها قهراً جزو اصحابالشمالاند. خداپرستها باز دو دسته هستند: بعضی خدا را پرستش میکنند برای نجات از عذاب یا برای رسیدن به ثواب.
البته اینها هم اهل خیر و سعادتند. اگر کسی امر خدا را اطاعت کند برای اینکه خداوند اجرها و پاداشهایی که به او وعده داده است- که در همان عالم ملکوت اعلی ذخیره است- به او بدهد، خدا او را به آن اجرها و ثوابها و پاداشها، بهشتها، نعیمها، حورالعینها، میوهها که همه اینها حقیقت دارد و هست [میرساند؛] حال حقیقت اینها به چه نحو است، ما که نرفتهایم ببینیم؛ به ما اینها را از روی تمثیلات دنیوی گفتهاند. حقیقتش را تا انسان نرود [درک نمیکند،] آنهایی که رفتهاند میدانند، یا اهل حقیقت که با مکاشفه و با وحی به دست آوردهاند میدانند. با ما به زبان دنیا گفته شده است، ما هم از روی نمونههای دنیا یک چیزی میفهمیم والّا واقعیت آنها را درست درک نمیکنیم. ولی این قدر میدانیم که نعیمهایی، انواعی نعیمهای روحی و مادی در آنجا وجود دارد.
همه کسانی که خدا را از ترس کیفر یا به خاطر ثواب عبادت میکنند همان اصحابالیمیناند. ولی به ما گفتهاند مردمی هستند فارغ از هر دو؛ اینها خدا را پرستش میکنند نه به خاطر اجر و پاداش [و نه از ترس کیفر] بلکه به خاطر شایستگی حق برای عبادت، طلب رضای حق، برای شکرگزاری حق، برای محبت حق، که اگر حق بهشت و جهنمی هم نمیداشت به حال آنها فرق نمیکرد. اینها قهراً از اصحابالیمین خیلی بالاترند و همان «سابقون» هستند. شک ندارد آنها که سابقون هستند از عذاب اهل جهنم ایمناند. نمیشود گفت شما که برای فرار از جهنم عبادت نکردید پس العیاذ بالله [مستحق] عذاب جهنم هستید؛ بلکه آنها نعیمهای بهشتی را بیش از دیگران هم دارند. به آنها نمیگویند شما که برای نعیم عبادت نکردید پس نعیمی ندارید. آن که کامل را بخواهد ناقص خودبهخود دنبالش هست.
آن که ناقص را بخواهد و کامل را نخواهد به ناقص میرسد، از کامل محروم است ولی آن که کامل را بخواهد (نه اینکه کامل را بخواهد به خاطر ناقص؛ اگر کامل را بخواهد به خاطر ناقص، همان ناقص را خواسته) ناقص را هم نخواهد، ناقص خود به خود به او میرسد.
مثل خود دنیا و آخرت است. مگر خود دنیا و آخرت اینجور نیست؟ کسی که فقط و فقط برای لذات دنیا کار میکند، او از آخرت محروم میماند. ولی یک کسی کار را برای خدا انجام میدهد، دنیایش رسید رسید، نرسید نرسید. مقیاس کار این است که اگر انسان همتش این باشدکه فقط پشم و پشگل بخواهد به همان میرسد.
او قهراً هدفش این است که ببیند چه کسی قطار شتر دارد و شترهایش را کجا میخواباند که آنجا پشگل زیاد جمع شده، برویم پشگل جمع کنیم. حداکثر این است که پشم شتر کجا پیدا میشود برویم پشم شتر تهیه کنیم. ولی یک کسی همتش این است که قطار شتر داشته باشد. انسان اگر قطار شتر داشته باشد آن شترها پشم و پشگل
هم دارند. این، مثَل دنیا و آخرت است. اگر انسان آخرت را بخواهد دنیا هست ولی اگر دنیا را بخواهد از آخرت محروم است:
آخرت قطّار اشتر دان عمو
در تبع دنیاش همچون پشگ و مو
نعمتهای اصحاب الیمین
بحث ما در باره اصحابالیمین بود که خداوند به آنها چه نعمتهایی میدهد ...[1]و میوهای از نوعی که انتخاب میکنند. حال آن میوه چگونه میوهای است؟ حتی اگر بگوییم میوهاش مثلًا سیب است، سیبش چگونه سیبی است، چه تفاوتی [با سیبهای این دنیا دارد،] تفاوت را به ما به تعبیراتی گفتهاند. مثلًا این تعبیر با حسابهای دنیا جور درنمیآید که حریر آنجا حریری است که یک رشتهاش به تمام این دنیا میارزد. این برای فکر ما اصلًا قابل تصور نیست برای اینکه حساب آنجا با حساب اینجا متفاوت است، ولی ناچار باید با همین زبان دنیا به ما بگویند. آقای طباطبائی دراصول فلسفهمثل خوبی آورده بودند. البته ایشان در باره خدا این مثال را آورده بودند که چگونه انسان خدا را گاهی با مفاهیم سلبی میشناسد و خیلی چیزها را با مفاهیم سلبی [میشناسد] یعنی اول یک مفهوم ایجابی میآورد ولی بعد با یک مفهوم سلبی میخواهد آن را بفهماند. مثلًا یک بابای دهاتی که بزرگترین شهری که در عمرش دیده است فرض کنید شهر
[1]. [چند ثانیهای از بیانات استاد شهید روی نوار ضبط نشده است.]
نیشابور است، به یک کسی که رفته است بزرگترین شهر دنیا مثلًا نیویورک را با تشکیلات و نظامات آن دیده است میگوید نیویورک چگونه جایی است؟ او میگوید «شهری است اما نه از این شهرها». او دیگر بیش از این نمیتواند بگوید، یعنی نمیشود به او فهماند که این شهر است، آن هم شهر است، ولی تشکیلات و نظاماتی آنجاست که اصلًا شباهتی با اینجا ندارد، مگر اینکه بگوید: «شهری است نه از این شهرها». با «نه از این شهرها» یک مقدار میشود عظمت آن را به او فهماند. راه دیگری نیست که بشود عظمت آن را به او فهماند.
«لا مَقْطوعَةٍ» خصوصیت آن میوهها این است که بریده نمیشود یعنی برای همیشه هست، روزیای نیست که یک مدت موقت باشدبعد قطعش کنند «وَ لا مَمْنوعَةٍ» و نه اینکه در حالی که وجود دارد تکلیفی بیاید منعش کند. نه میبُرند (نمیآورند) که اساساً وجود نداشته باشد (میگوید چنین نیست، همیشه وجود دارد) و نه در حالی که وجود دارد منعی در کار است که بگویند به آن درخت نزدیک نشوید مثل آنچه که [برای] آدم در ابتدا وجود داشت ولی گفتند به آن درخت نزدیک نشو.
«وَ فُرُشٍ مَرْفوعَةٍ» بساطها و فراشهایی در آنجا وجود دارد عالی، بلنددرجه، بلند مرتبه. ظاهر «فراش» این است که مقصود همین بساطها و فرشها باشد ولی [در این صورت] همینقدر میگفتند «اما عالی». بعضی گفتهاند این کنایه است چون «فراش» در زبان عربی به دو معنا گفته میشود؛ یک معنایش همسر است یعنی زن برای مرد. آنوقت عالیای که در اینجا آمده، در تفاسیر آمده است یعنی عالی هستند از نظر قدر، اخلاق و فکر، یعنی بعضی انحطاطهای فکری و روحی (خُلقی) که در برخی از زنهای دنیا دیده میشود آنجا دیگر وجود ندارد. دیگر زنِ آنجا آن نقص و عیبی که در زنهای دنیا هست در او نیست، و اینها همان زنهای دنیا هستند که اهل بهشت
میشوند ولی منهای نقصهایی که احیاناً در زنهای دنیا وجود دارد. «انّا انْشَأْناهُنَّ انْشاءً» کأ نّه ما آنها را انشاء کردهایم انشاء کردنی. مثل اینکه از نو ساخته میشوند. «فَجَعَلْناهُنَّ ابْکاراً» در آنجا بیوهگی وجود ندارد. «عُرُباً اتْراباً» عُرُب جمع «عَروب» است. عَروب،نصابهم میگوید [یعنی] شوهر دوست، زنی که به شوهر خود عشق بورزد؛ چون از جمله لذاتی که یک انسان میبرد آن صفا و صمیمیت و مهر و مودّتی است که در ناحیه همسر خودش ببیند (محبوبیت). «اتْراباًمباحثه امام جواد علیه السلام با علمای اهل تسنن
این حدیث را مکرر در همین جلسه نقل کردهام که در زمان معتصم مباحثهای با حضور حضرت امام جواد علیه السلام- که جوان بودند- و علمای زیادی از اهل تسنن تشکیل دادند، نظیر کاری که مأمون با حضرت رضا و علمای مذاهب و ادیان میکرد ولی اینجا فقط علمای اهل تسنن بودند. اینها مثل همه هوچیهایی که همیشه و در همه زمانها وجود دارند [دنبال بهانهای علیه امام جواد علیه السلام بودند.] خلفا (ابوبکر و عمر) در میان مردم بت بودند-
همینطور که الآن هم هستند- و هر کسی را که میخواستند هو کنند به وسیله اینها [هو میکردند که] به خلیفه اهانت میکنی؟! ...
اینها برای اینکه حضرت را هو کرده باشند گفتند شما در باره فضیلت ابوبکر و فضیلت عمر و در باره روایاتی که ما در این زمینه داریم چه میگویید؟ فرمود چه روایاتی؟ روایتی خواندند که جبرئیل بر پیغمبر اکرم نازل شد و گفت: یا رسولَاللَّه خدای متعال میفرماید من از بنده خودم ابوبکر راضی هستم، شما از ابوبکر سؤال کنید که آیا او هم از ما راضی هست یا نه؟ بپرسید که ما خبرش را ببریم. فرمود: ما فضیلت ابوبکر را انکار نداریم ولی این قدر میدانیم که پیغمبر اکرم در حجةالوداع فرمود دروغگویان بر من زیاد شدهاند: «کثُرَتْ عَلَی الْکذّابَةُ»[1](چون این را خود سنیها هم نقل کردهاند) کسانیکه به من دروغ میبندند زیادند، و بعد به ما دستور داد که هر حدیثی که از من نقل کردهاند آن را بر قرآن کریم عرضه بدارید، اگر دیدید مخالف قرآن است بدانید من نگفتهام، من هرگز حرفی بر خلاف قرآن نمیزنم. ما نمیخواهیم فضل ابوبکر را انکار کنیم ولی این حدیث را بر قرآن عرضه میداریم.
وقتی که بر قرآن عرضه میداریم میبینیم که قرآن میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْانْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ اقْرَبُ الَیهِ مِنْ حَبْلِالْوَرید»[2]ما انسان را آفریدیم و از همه خاطرات ذهن او آگاهیم، از رگ گردن به او نزدیکتریم. بنابراین معنی ندارد خدا به بنده خودش- که او پیغمبر است- پیغام بدهد که من از آن بنده دیگرم راضیام، از او بپرس که او از من راضی است یا راضی نیست. (به این مناسبت این داستان را گفتم که این حدیث هست که «الْحَسَنُ وَ الْحُسَینُ سَیدا شَبابِ اهْلِالْجَنَّةِ»[3]پیغمبر فرمود- این را هم شیعه و سنی نقل
[1]. سفینةالبحار، ج 2/ ص 474.
[2]. ق/ 16.