در جلسه گذشته آیه قبل از این آیاتی که تلاوت کردم تلاوت و تفسیر شد[1]یک سؤال
پشت سر این مطلب یک سؤال و گاهی به صورت ایراد و اشکال مطرح میشود و آن اینکه اگر خدای متعال- به تعبیر آنها- علاقهمند به هدایت و اصلاح مردم است، او که قادر است، قادر متعال و قادر علیالاطلاق است، چه ضرورتی هست که پیغمبران را برای هدایت و اصلاح مردم بفرستد؟ آیا بهتر نبود که خودش به قدرت غیر متناهی که دارد مردم را مهتدی و راهیافته خلق کند، مردم را اصلاحشده و تربیت شده و خوب خلق کند تا اساساً نیازی به فرستادن انبیاء در کار نباشد؟ اگر چنین علاقهای از طرف خدای متعال به هدایت و خوبی مردم میبود [میبایست] از اول مردم را جور دیگر خلق میکرد نه اینجور که نیازمند باشند به عدهای به نام «انبیاء» که برای هدایت مردم بیایند.
در این آیه کریمه مطلب به گونهای طرح شده است که پیشاپیش به این سؤالات یا به این ایراد و اشکالها جواب داده شود. نمیخواهیم آنچه را که در جلسه پیش عرض کردیم تکرار کنیم؛ فقط برای یادآوری، خلاصه و
[1]. [نوار جلسه مذکور موجود نیست.]
حکمت خدا، علاوه بر قدرت
اینها توجه نکردهاند و نمیدانند که خداوند همینطور که قادر علیالاطلاق است، حکیم علیالاطلاق است و این نظام عالم هستی به اصطلاح نظام احسن و نظام اکمل است و معنی حکمت این است که هر چیزی بر نظام خودش وجود پیدا کند و بلکه محال است که بر غیر نظام خودش وجود پیدا کند. گفتیم این مثل این است که کسی بگوید چرا خدای متعال مثلًا دندانها را اینچنین خلق کرده، بعضی دندانها را قاطع و بُرنده خلق کرده و بعضی را طاحن و آسیا؟ بعد ما بگوییم برای این است که انسان- و همین طور حیوانات- در جذب کردن غذا اولًا نیاز دارد به اینکه مأکولات را ببُرد، و ثانیاً احتیاج دارد به این که اینها را با وسیله دیگری نرم کند برای اینکه در معده و بعد در روده قابل جذب باشد؛ [و بعد آن شخص بگوید] خدا که قادر است، خدا که قدرت علیالاطلاق دارد، خدا میتوانست بدون این اسباب و
وسایل هم این کار را انجام بدهد؛ انسان غذاها را همینطور دربسته بفرستد در معده، بعد خدا اینها را همینطور بدون این اسباب به هضم برساند؛ مگر خدا قدرت ندارد؟! خدا که قادر است همه مأکولات را از اوّل به صورت جویده شده و کامل شده خلق کند که انسان وقتی به دهانش گذاشت دیگر نیازی به جویدن و حتی فروبردن نداشته باشد.
معنای این حرف این است که اصلًا در عالم نظامی وجود نداشته باشد، هیچ چیزی در عالم شرط هیچ چیزی نباشد. گذشته از اینکه چنین چیزی خیال انسان است و از نظر عقل محال است، ضد حکمت باری تعالی است. این که در آخر آیه اشاره میفرماید: «انَّ اللَّهَ قَوِی عَزیزٌ» یعنی بعد از آنکه اشاره میکند که ما پیغمبران را با دلایل، با معجزات، با بینات فرستادیم، کتاب و میزان با آنها فرستادیم و هدفْ اصلاح مردم بود و هست و بعد اشاره میکند به مسؤولیتی که- غیر از انبیاء- خود مردم هم دارند و آن مسؤولیت مجاهده در راه حق است: «وَ انْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ لِیعْلَمَ اللَّهُ مَنْ ینْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیبِ»[1]که از مردم استنصار کرده و خواسته است که به کمک این هدایت و این دین برخیزند، بعد از اشاره به اینها میخواهد بگوید شما اینها را به حساب عجز و ناتوانی نگذارید؛ خداوند در عین اینکه فاعل بالاسباب است (ابَی اللَّهُ انْ یجْرِی الْامورَ الّا بِاسْبابِها) در عین حال فاعل به آلت نیست یعنی نیاز به این امور ندارد، منشأ اینها عجز و ضعف و ذلّت و ناتوانی نیست؛ لهذا میفرماید: «انَّ اللَّهَ قَوِی عَزیزٌ» در عین قدرت و عزت و در کمال قدرت و عزت، این امور هست؛ یعنی اینها را به حساب کمبودی در قدرت و عزت نگذارید.
[1]. حدید/ 25.
آزادی و اختیار در انسان
و اما آن جهتش که به انسان بستگی دارد. کمال هر موجودی متناسب با خود آن موجود است. کمال انسان با کمال یک فلز دوگونه است؛ یعنی فلز آن کمالی که میتواند داشته باشد اگر تمامش هم وابسته به عوامل بیرون از وجود آن باشد باز این کمال، کمال است. اگر ما یک برلیان را درنظر بگیریم و آن را بهترین برلیانهای دنیا بدانیم در عین حال توجیه همه صفات خوب و انواع خوبیهایش [در ارتباط با خارج خودش است.] به چه دلیل این صفت را دارد؟ به دلیل فلان عامل که مثلًا عامل محیطی است. به چه دلیل آن صفت دیگر را دارد؟ به دلیل اینکه مثلًا صنعتگران روی آن خوب کار کردهاند. ولو اینکه همه این خصوصیات را از بیرون خودش کسب کرده است در عین حال این خوبیها را دارد؛ یعنی شرط خوبی یک برلیان این نیست که خود برای خود کسب کرده باشد.
ولی انسان در میان موجودات، رسیده به مرحله آزادی و اختیار و خلیفة اللَّهی و انتخاب و به مرحلهای که خود باید برای خود نیکی را انتخاب کند و آن نیکی که خود برای خود انتخاب نکرده و از خارج به او تحمیل شده است اصلًا برایش نیکی نیست. مثلًا صداقت، امانت، راستی، آزادیخواهی، آزادمنشی، تقوا همه اینها آن وقت برای انسان فضیلت است که این انسانی که در سر دوراهی انتخاب قرار میگیرد طرف خوب را برای خود انتخاب کند. همینقدر که از خارج به او تحمیل شد یعنی طبیعی و ذاتی شد، آن کمالْ دیگر کمال انسانی و آن فضیلتْ دیگر فضیلت انسانی نیست. شرط فضیلت انسانی این است که خود انسان قیام به آن فضیلت بکند.
بعد ما میآییم سراغ بهشت و مقابل آن، جهنّم. طبیعت بهشت یعنی تجسم اعمال اختیاری انسان. اگر عملی اختیاری نباشد اصلًا بهشتی وجود ندارد. بهشت یعنی مخلوق خود انسان، یعنی تجسم اعمال اختیاری خود
انسان. اگر انسانی نباشد و اگر اختیاری و عمل اختیاری وجود نداشته باشد اصلًا بهشتی نمیتواند وجود داشته باشد. پس این، حرف مهمل است که خدا انسان را خلق کند بعد هم ببرد به بهشت. خیال کردهاند بهشت مثل باغی است در شمیرانات، انسان هم مثل یک فلز یا گیاه است، این را ببرند آنجا بگذارند، قضیه حل میشود! این جهت را عرض کردیم که آیه کریمه با این تعبیر بیان میکند: «لِیقومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»[1]برای اینکه خود مردم قیام به قسط و عدالت بکنند، خود مردم خوبی را برای خود کسب کنند. «انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً.انّا هَدَیناهُ السَّبیلَ امّا شاکراً وَ امّا کفوراً»[2].
علاوه بر انبیاء، مردم نیز در حفظ دین مسؤولیت دارند
پس گذشته از اینکه حکمت باری تعالی اقتضا میکند که هر مسبَّبی به وسیله سبب خاص خودش صورت بگیرد، وضع خاص انسان چنین امری را اقتضا میکند؛ و حتی نکتهای در اینجا هست- که در آیات بعد آن را بیشتر توضیح میدهیم- و آن این است که مسؤول دین، یعنی مسؤول ترویج و پخش دین، مسؤول حفظ و نگهداری و صیانت دین فقط انبیاء نیستند، مردم هم در اینجا مسؤولیتی دارند و این مسؤولیت را بسا هست با زور و با نیرو باید انجام بدهند. اینجاست که مسأله آهن را مطرح میکند: «وَ انْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ». هر چیزی در عالم طبیعت برای غایتی خلق شده است و احیاناً برای غایات دیگری که هدف اصلی نیست [و] در موارد دیگر هم مورد استفاده قرار میگیرد. خدا آهن را فرستاده
[1]. حدید/ 25.
[2]. انسان/ 1 و 2.
است در عالم به این معنی که آهن را نازل کرده- چون گفتیم خدا همه چیز را نازل کرده و نازل شدن یعنی از اراده حق ناشی شدن- برای اینکه یکی از ابزارها و وسایلی است که بشر در عالم میتواند از آن استفاده کند بلکه از مهمترین موادی است که بشر در این عالم آنها را مورد استفاده خودش قرار داده است. آنگاه استفادهای که از آهن در جنگها میشود ممکن است کسی بگوید این دیگر استفاده به اصطلاح عرَضی است نه استفاده اصلی. ولی قرآن میخواهد بگوید نه، این در خلقت آهن اصالت دارد: «وَ
انْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ» ما آهن را فرود آوردیم که درآن نیروی دفاعی شدیدی و منافعی برای مردم است، یعنی ایندو را در کنار یکدیگر ذکر میکند «وَ لِیعْلَمَ اللَّهُ مَنْ ینْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیب» و برای اینکه خدا یاران خودش را در دنیا بداند. گفتیم «بداند» یعنی تحقق بپذیرد، چون علم حق تعالی و تحقق اشیاء در مرتبه فعل یک چیز است؛ یعنی: و برای اینکه ناصران دین الهی در دنیا وجود پیدا کنند. اینجاست که اشاره به مسؤولیت خود مردم هم در این زمینه میشود. این خلاصهای بود از آنچه که در جلسه پیش به تفصیل بیشتر گفتیم. حال آیات بعد:
«وَ لَقَدْ ارْسَلْنا نوحاً وَ ابْراهیمَ وَ جَعَلْنا فی ذُرِّیتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکتابَ» ما قبلًا نوح و ابراهیم را فرستادیم و در نسل ایندو «پیامبری» قرار دادهایم، یعنی در میان ذرّیه اینها افرادی هستند که پیغمبرند، و در میان نسل اینها کتاب را قرار دادهایم یعنی کتابهای آسمانی بر افرادی از نسل این دو نفر فرود آمده است. «فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقونَ». حساب عالم حساب جبر و اجبار نبوده که مثلًا خدا همه مردم را خوب خلق کند یا لااقل ذریه پیغمبران را خوب خلق کند، ذریه پیغمبران همه خوب باشند، مثلًا ذریههای نوح همه
خوب باشند (البته همه مردم به حکم «وَ جَعَلْنا ذُرِّیتَهُ هُمُ الْباقینَ»[1]از ذریه نوح هستند، ولی ذریه ابراهیم که اینجور نیست)، ذریه ابراهیم همه خوب باشند؛ بلکه ذریه پیغمبران هم مثل همه مردم دیگر هستند؛ آنها هم میتوانند خوب باشند میتوانند بد باشند. در عمل هم اینجور بوده، بعضی از اینها مهتدی و راهیافته بودند یعنی از آن چراغی که به وسیله پیغمبران به مردم ارائه شده است استفاده کردند و بسیاری از آنها هم فاسق و منحرف از آب درآمدند.
«ثُمَّ قَفَّینا عَلیاثارِهِمْ بِرُسُلِنا» این سنت، که اینجا قرآن از نوح شروع کرده است، پیدرپی ادامه داشت. جای پای آنها و پشت سر آنها پیدرپی پیامبرانی فرستادیم.
این رشته لاینقطع ادامه داشت. کلمه «قَفَّینا» مصدرش «تقفیه» و از ماده «قفا» است.
«قفا» پشت گردن را میگویند. وقتی که افرادی ردیف و پشت گردن یکدیگر بایستند، مثل یک صف نظامی، چهره هر یک از آنها به پشت گردن دیگری است؛ کأ نّه تمام چهره این شخص در پشت گردن آن دیگری قرار گرفته است. ما در فارسی میگوییم «پشت سر» منتها «سر» چیزی است که شامل جلو میشود، شامل عقب هم میشود، ولی وقتی «پشت گردن» بگوییم نشان میدهد که یکی جلو است و دیگری واقعاً در پشت او قرار گرفته. اما در فارسی وقتی که میگوییم «پشت سر» آن قسمت عقب سر منظور ماست. «ثُمَّ قَفَّینا.» یعنی پشت سر هم ...
قافیه را که در شعر قافیه میگویند برای همین است. میگویند قافیه و ردیف.
مثلًا در یک قصیده یا غزل، آخرهای ابیات، ردیف یکدیگر، پشت سر یکدیگر و مانند یکدیگر هستند. مثلًا اگر آخر یک شعر «باز آمد» باشد این «باز» را «قافیه» میگویند. بعد دیگری میآید مثلًا «راز» و دیگری
[1]. صافّات/ 77.
راه پیامبران یکی بیشتر نیست
قرآن میفرماید که ما پیغمبران خود را یک یک پشت سر یکدیگر قرار دادیم؛ پیغمبری بعد از پیغمبری و پیغمبری بعد از پیغمبری برای همین رسالت و مأموریت آمد. جمله «ثُمَّ قَفَّینا عَلیاثارِهِمْ» متضمن این نکته است که هر پیغمبر بعدی از همان راه رفته است که پیغمبران قبلی رفتهاند؛ یعنی کسی خیال نکند پیغمبران راههای مختلف دارند؛ راه یکی بوده، از نوح تا خاتمالانبیاء راه یکی است. اختلافاتی که در شرایع و قوانین هست- که اختلافات در فروع است- به شکلی نیست که راه را دو راه کند. به تعبیری که علامه طباطبائی میفرمایند شاهراه یکی است ولی راههای فرعی که متصل به شاهراه میشود احیاناً اختلاف پیدا میکند. این است که کلمه «عَلیاثارِهِمْ» را میفرماید. آثار جمع «اثر» است و اثر یعنی جای پا. در قدیم [مسافتها را] یا پیاده میرفتند یا با مال. جای پای انسانها یا جای پای حیواناتی که رفته بودند [باقی میماند.] اساساً همان اثر پاها راه درست میکرد. غیر از این بود که حالا بشر در اثر تکامل صنعت، اول راه را با اصول هندسی میسازد بعد میرود. در قدیم اول میرفتند بعد راه ساخته میشد؛ یعنی از رفتن، راه ساخته میشد. آن شعر معروف میگوید:
این خطّ راهها که به صحرا نوشتهاند
یارانِ رفته با قلم پا نوشتهاند
سنگ مزارها همه سر بسته نامههاست
کز آخرت به عالم دنیا نوشتهاند