انسان. اگر انسانی نباشد و اگر اختیاری و عمل اختیاری وجود نداشته باشد اصلًا بهشتی نمیتواند وجود داشته باشد. پس این، حرف مهمل است که خدا انسان را خلق کند بعد هم ببرد به بهشت. خیال کردهاند بهشت مثل باغی است در شمیرانات، انسان هم مثل یک فلز یا گیاه است، این را ببرند آنجا بگذارند، قضیه حل میشود! این جهت را عرض کردیم که آیه کریمه با این تعبیر بیان میکند: «لِیقومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»[1]برای اینکه خود مردم قیام به قسط و عدالت بکنند، خود مردم خوبی را برای خود کسب کنند. «انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً.انّا هَدَیناهُ السَّبیلَ امّا شاکراً وَ امّا کفوراً»[2].
علاوه بر انبیاء، مردم نیز در حفظ دین مسؤولیت دارند
پس گذشته از اینکه حکمت باری تعالی اقتضا میکند که هر مسبَّبی به وسیله سبب خاص خودش صورت بگیرد، وضع خاص انسان چنین امری را اقتضا میکند؛ و حتی نکتهای در اینجا هست- که در آیات بعد آن را بیشتر توضیح میدهیم- و آن این است که مسؤول دین، یعنی مسؤول ترویج و پخش دین، مسؤول حفظ و نگهداری و صیانت دین فقط انبیاء نیستند، مردم هم در اینجا مسؤولیتی دارند و این مسؤولیت را بسا هست با زور و با نیرو باید انجام بدهند. اینجاست که مسأله آهن را مطرح میکند: «وَ انْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ». هر چیزی در عالم طبیعت برای غایتی خلق شده است و احیاناً برای غایات دیگری که هدف اصلی نیست [و] در موارد دیگر هم مورد استفاده قرار میگیرد. خدا آهن را فرستاده
[1]. حدید/ 25.
[2]. انسان/ 1 و 2.
است در عالم به این معنی که آهن را نازل کرده- چون گفتیم خدا همه چیز را نازل کرده و نازل شدن یعنی از اراده حق ناشی شدن- برای اینکه یکی از ابزارها و وسایلی است که بشر در عالم میتواند از آن استفاده کند بلکه از مهمترین موادی است که بشر در این عالم آنها را مورد استفاده خودش قرار داده است. آنگاه استفادهای که از آهن در جنگها میشود ممکن است کسی بگوید این دیگر استفاده به اصطلاح عرَضی است نه استفاده اصلی. ولی قرآن میخواهد بگوید نه، این در خلقت آهن اصالت دارد: «وَ
انْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ» ما آهن را فرود آوردیم که درآن نیروی دفاعی شدیدی و منافعی برای مردم است، یعنی ایندو را در کنار یکدیگر ذکر میکند «وَ لِیعْلَمَ اللَّهُ مَنْ ینْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیب» و برای اینکه خدا یاران خودش را در دنیا بداند. گفتیم «بداند» یعنی تحقق بپذیرد، چون علم حق تعالی و تحقق اشیاء در مرتبه فعل یک چیز است؛ یعنی: و برای اینکه ناصران دین الهی در دنیا وجود پیدا کنند. اینجاست که اشاره به مسؤولیت خود مردم هم در این زمینه میشود. این خلاصهای بود از آنچه که در جلسه پیش به تفصیل بیشتر گفتیم. حال آیات بعد:
«وَ لَقَدْ ارْسَلْنا نوحاً وَ ابْراهیمَ وَ جَعَلْنا فی ذُرِّیتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکتابَ» ما قبلًا نوح و ابراهیم را فرستادیم و در نسل ایندو «پیامبری» قرار دادهایم، یعنی در میان ذرّیه اینها افرادی هستند که پیغمبرند، و در میان نسل اینها کتاب را قرار دادهایم یعنی کتابهای آسمانی بر افرادی از نسل این دو نفر فرود آمده است. «فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقونَ». حساب عالم حساب جبر و اجبار نبوده که مثلًا خدا همه مردم را خوب خلق کند یا لااقل ذریه پیغمبران را خوب خلق کند، ذریه پیغمبران همه خوب باشند، مثلًا ذریههای نوح همه
خوب باشند (البته همه مردم به حکم «وَ جَعَلْنا ذُرِّیتَهُ هُمُ الْباقینَ»[1]از ذریه نوح هستند، ولی ذریه ابراهیم که اینجور نیست)، ذریه ابراهیم همه خوب باشند؛ بلکه ذریه پیغمبران هم مثل همه مردم دیگر هستند؛ آنها هم میتوانند خوب باشند میتوانند بد باشند. در عمل هم اینجور بوده، بعضی از اینها مهتدی و راهیافته بودند یعنی از آن چراغی که به وسیله پیغمبران به مردم ارائه شده است استفاده کردند و بسیاری از آنها هم فاسق و منحرف از آب درآمدند.
«ثُمَّ قَفَّینا عَلیاثارِهِمْ بِرُسُلِنا» این سنت، که اینجا قرآن از نوح شروع کرده است، پیدرپی ادامه داشت. جای پای آنها و پشت سر آنها پیدرپی پیامبرانی فرستادیم.
این رشته لاینقطع ادامه داشت. کلمه «قَفَّینا» مصدرش «تقفیه» و از ماده «قفا» است.
«قفا» پشت گردن را میگویند. وقتی که افرادی ردیف و پشت گردن یکدیگر بایستند، مثل یک صف نظامی، چهره هر یک از آنها به پشت گردن دیگری است؛ کأ نّه تمام چهره این شخص در پشت گردن آن دیگری قرار گرفته است. ما در فارسی میگوییم «پشت سر» منتها «سر» چیزی است که شامل جلو میشود، شامل عقب هم میشود، ولی وقتی «پشت گردن» بگوییم نشان میدهد که یکی جلو است و دیگری واقعاً در پشت او قرار گرفته. اما در فارسی وقتی که میگوییم «پشت سر» آن قسمت عقب سر منظور ماست. «ثُمَّ قَفَّینا.» یعنی پشت سر هم ...
قافیه را که در شعر قافیه میگویند برای همین است. میگویند قافیه و ردیف.
مثلًا در یک قصیده یا غزل، آخرهای ابیات، ردیف یکدیگر، پشت سر یکدیگر و مانند یکدیگر هستند. مثلًا اگر آخر یک شعر «باز آمد» باشد این «باز» را «قافیه» میگویند. بعد دیگری میآید مثلًا «راز» و دیگری
[1]. صافّات/ 77.
راه پیامبران یکی بیشتر نیست
قرآن میفرماید که ما پیغمبران خود را یک یک پشت سر یکدیگر قرار دادیم؛ پیغمبری بعد از پیغمبری و پیغمبری بعد از پیغمبری برای همین رسالت و مأموریت آمد. جمله «ثُمَّ قَفَّینا عَلیاثارِهِمْ» متضمن این نکته است که هر پیغمبر بعدی از همان راه رفته است که پیغمبران قبلی رفتهاند؛ یعنی کسی خیال نکند پیغمبران راههای مختلف دارند؛ راه یکی بوده، از نوح تا خاتمالانبیاء راه یکی است. اختلافاتی که در شرایع و قوانین هست- که اختلافات در فروع است- به شکلی نیست که راه را دو راه کند. به تعبیری که علامه طباطبائی میفرمایند شاهراه یکی است ولی راههای فرعی که متصل به شاهراه میشود احیاناً اختلاف پیدا میکند. این است که کلمه «عَلیاثارِهِمْ» را میفرماید. آثار جمع «اثر» است و اثر یعنی جای پا. در قدیم [مسافتها را] یا پیاده میرفتند یا با مال. جای پای انسانها یا جای پای حیواناتی که رفته بودند [باقی میماند.] اساساً همان اثر پاها راه درست میکرد. غیر از این بود که حالا بشر در اثر تکامل صنعت، اول راه را با اصول هندسی میسازد بعد میرود. در قدیم اول میرفتند بعد راه ساخته میشد؛ یعنی از رفتن، راه ساخته میشد. آن شعر معروف میگوید:
این خطّ راهها که به صحرا نوشتهاند
یارانِ رفته با قلم پا نوشتهاند
سنگ مزارها همه سر بسته نامههاست
کز آخرت به عالم دنیا نوشتهاند
غرض این است که راه در قدیم یعنی آن چیزی که جای پاها آن را درست کرده بود و با مفهوم راهِ امروز خیلی فرق میکرد. مفهوم راه امروز یعنی آن که اول بشر آن را میسازد بعد در آن راه میرود، ولی راه در قدیم یعنی آن که انسان میرفت و با رفتن درست میشد. این است که اینجا تعبیر «عَلیاثارِهِم» [آمده است:] پیغمبران هر کدام آمدند پا جای پای دیگران گذاشتند. وقتی میخواهد بگوید از راه آنها رفتند، چون راه همان بوده که جای پاها درست میکرده، میگوید پا جای پای دیگران گذاشتند، بر آثار آنها [قدم نهادند،] یعنی از همان راهی که آنها رفته بودند رفتند که این هم اشاره به این است که راه انبیاء یک راه بیشتر نیست، تفاوتی که در این راهها هست از نظر اصل راه نیست، از نظر خصوصیات دیگر است، که آن را باید در فرصت دیگری عرض کنیم و گاهی هم به این مطلب اشاره کردهایم.
این مطلب البته در آیات زیادی از قرآن آمده است و قرآن همه اینها را هم «اسلام» مینامد. در تعبیر قرآن اسلام منحصر [به دین اسلام] نیست آنطور که در اصطلاح ماست. ما میگوییم «ادیان» داریم؛ یک دینْ مثلًا نوح از جانب خدا آورده بود، دین دیگری ابراهیم آورده بود، دین دیگری موسی آورده بود، دین دیگری عیسی آورده بود و دین دیگری حضرت رسول آورده است. هرگز در قرآن «دین» جمع بسته نشده است. دین یکی بیشتر نیست و آن همان اسلام است (انَّ الدّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْاسْلامُ)[1]. دینی که نوح آورد غیر از همان یک چیز نبود، همان است که «اسلام» نامیده میشود. بعد مردم منحرف میشوند، چیزهایی میسازند که آنها دین خدا و اسلام نیست. ابراهیم میآید، ابراهیم همان راهی را میرود که نوح رفته. باز آنچه که ابراهیم آورده- که حقیقت است- نامش «دین» و «اسلام» است. موسی
[1]. آل عمران/ 19.
میآید، عیسی میآید، خاتمالانبیاء میآید و هر پیغمبری میآید، اینها همان دین خدا را که یک چیز بیشتر نیست و نامش «اسلام» است میآورند. ما به این جهت دین خاتم را «اسلام» میگوییم که میخواهیم بگوییم دین حقیقی و آن دینی که همان حقیقت دین است و تکامل یافته همان حقیقت است و بقیه همه انحرافات است این دین است. ما دین خودمان را از این جهت «اسلام» میگوییم که میخواهیم بگوییم ادامه حقیقی همان دین حقیقیای است که از اول تا آخر عالم بوده است (ما کانَ ابْراهیمُ
یهودِیاً وَ لا نَصْرانِیاً وَ لکنْ کانَ حَنیفاً مُسْلِماً)[1]رَهبانیت در اتباع عیسی علیه السلام
در این میان ظاهراً برای اینکه میخواهد نکته خاصی را در باره اتباع عیسی ابن مریم گوشزد بفرماید که این نکته خاص مربوط است به جملهای که در آیه پیش خواندیم (وَ انْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ لِیعْلَمَ اللَّهُ مَنْ ینْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیبِ) یعنی عملًا انحرافی است از آن، چون این نکته میخواهد گوشزد شود، عیسی را اختصاصاً با حساب جدایی ذکر کرده است. اسمی از هیچ پیغمبری بعد از ابراهیم حتی موسی- با اینکه یک پیغمبر خیلی بزرگ است- نیامده، همینقدر آمده که «ثُمَّ قَفَّینا عَلیاثارِهِمْ بِرُسُلِنا» و بعد: «وَ قَفَّینا بِعیسَی ابْنِ مَرْیمَ» و در قفا قرار دادیم و پشت سر آنها قرار دادیم عیسیبن مریم را. «وَ اتَیناهُ الْانْجیلَ» و به او انجیل دادیم، نازل کردیم «وَ جَعَلْنا فی قُلوبِ الَّذینَ اتَّبَعوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً» در دل پیروان او رأفت و رحمت قرار دادیم. بعضی گفتهاند رأفت و رحمت اصلًا یک معنا دارد، همان است که ما در فارسی به آن «مهربانی» و «محبت» میگوییم. بعضی میگویند فیالجمله
[1]. آل عمران/ 67.
فرقی دارد؛ مهربانیای که برای دفع شُرور باشد «رأفت» گفته میشود و مهربانیای که برای جلب خیر باشد «رحمت». به هر حال مقصود معلوم است.
حضرت عیسای مسیح بیشتر مبلّغ رأفت و رحمت بود. قرآن در عین اینکه میگوید همه پیغمبران یک راه را میرفتند و یک برنامه را اجرا میکردند، با کمال صراحت این مطلب را ذکر میکند که هر پیغمبری مأموریت خاصی داشت، به این معنا که شما میبینید یک پیغمبر تکیه او فقط روی حیف و میلهای کسبی است، مثل شعیب؛ یک پیغمبر دیگر تمام تکیهاش روی این است که میخواهد به قومش حرکت و نیرو بدهد و سستی و تنبلی را از آنها بزداید، مثل موسی؛ و یک پیغمبر دیگر بر عکس میخواهد به مردم تلقین محبت و مهربانی بکند، مثل عیسی. این چگونه است؟ در واقع برنامهها اختلاف ندارد. هر کدام در زمانی مبعوث شدهاند که باید آن انحراف زمان خودشان را اصلاح کنند. این مثل این است که ما دو طبیب داشته باشیم، هر دو در یک حد متخصص. ایندو را میفرستیم به دو ده برای بهداشت آنجا، ولی در این دو ده دو بیماری وجود دارد؛ در این ده یک بیماری وجود دارد، در آن ده بیماری دیگر. قهراً این طبیب که در دهش بیماری مالاریا وجود دارد و آن دیگری که در دهش بیماری تیفوس وجود دارد، هریک باید بیماری ده خودش را معالجه کند. ولی این معنایش این نیست که اینها دو برنامه دارند. برنامه این با برنامه آن یکی است ولی مریضها با هم اختلاف دارند.
عیسای مسیح در زمانیمبعوث شد که بیماری قومش بیماریای بود که او باید مردم را بیشتر به رأفت و رحمت و مهربانی دعوت میکرد یعنی کسری در میان مردم این بود و قهراً عیسی هم همین اثر را گرفت یعنی در میان امت و ملت خودش تا حد زیادی [این امر را ترویج کرد.] قرآن
تصدیق و اعتراف میکند که این محبت به وسیله عیسای مسیح در میان امت مسیح پخش شد و همیشه مسیحیها را به این صفت بر یهودیها ترجیح میدهد. ما در دل پیروان مسیح رأفت و رحمت قرار دادیم، یک چیزی هم خودشان از پیش خود ساختند، بدعتی هم خودشان آوردند، بدعتی که- عجیب این است- قرآن میگوید اگر همین بدعت را خوب عمل میکردند میتوانست مطابق رضای خدا هم باشد ولی همان بدعت را هم خوب عمل نکردند.
بدعتشان چه بود؟ رَهبانیت، همین حالتِ به اصطلاح غارنشینی و صومعهنشینی، حالت گریز از خلق و نجات دادن خود؛ برای نجات دادن خود و دین خود فرار کردن از خلق. «رَهْبانِیةً ابْتَدَعوها» یعنی ما دیگر رهبانیت را برای آنها فرض نکرده بودیم؛ یعنی خیال نکنید که این ریاضت و رهبانیتی که در میان پیروان مسیح هست این هم جزو تعلیمات مسیح بوده؛ نه، این جزو تعلیمات مسیح نبوده، این را ابتداع کردند یعنی از خود ساختند، از خود به وجود آوردند. «ماکتَبْناها عَلَیهِمْ». [این جمله] تأکید و توضیح همان «ابْتَدَعوها» است: بدعتی بود که خود ایجاد کردند و ما بر آنها این را ننوشته بودیم. حال، آنها چرا این کار را کردند، هدفشان در ابتدا چه بود؟ آیا از اول هدف بدی داشتند یا هدف خوبی داشتند؟ قرآن میگوید از اول هدفشان رضای خدا بود، این کار را برای رضای خدا کردند: «الَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّه». استثناء است از یک امر مقدّر؛ یعنی اینها این رهبانیت را ابتداع نکردند جز برای رضای حق، ولی همین بدعتی را هم که برای رضای حق ایجاد کردند آنچنان که باید رعایت نکردند، یعنی از مسیر چیزی که خودشان خلق کرده بودند و بدعتی که ایجاد کرده بودند نیز منحرف شدند.