بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 13

و آلاء پروردگار است، ولهذا از یک طرف با لفظ «الرَّحْمنُ» شروع میشود [که] رحمت است و از طرف دیگر مکرر مانند یک ترجیع بند 31 بار این آیه تکرار شده است:

«فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ

یادآوری نعمتها:

1. تعلیم قرآن

حال میخواهیم ببینیم که این نعمتها را که خدا در قرآن میخواهد بشمارد چگونه شمارش میکند؟ در این شمارش کردنها مسلّماً حسابی در کار است، [چون مربوط به] خلقت است، خصوصاً که بعد هم همواره صحبت از حُسبان و میزان و نظام موجود در کار عالم است و قهراً نمیتواند خود قرآن که جزئی از کار پروردگار است از حسبان و نظام خارج باشد [بلکه] این هم خودش حسابی و نظامی دارد.

ببینیم خدای رحمن که با اسم «الرحمنِ» خودش با ما مواجه است از چه نعمتی شروع کرده؛ نعمت اول، نعمت دوم، نعمت سوم، و چه را بیان میکند. بلافاصله میفرماید: «الرَّحْمنُ.عَلَّمَ الْقُرْآنَ» خدای رحمن قرآن را آموخت. ضمیر مفعول یا اسم مفعولش هم بیان نشده [که آیا] قرآن را به پیغمبر آموخت؟ قرآن را به وسیله پیغمبر به مردم آموخت؟ یا قرآن را به پیغمبر و مردم همه آموخت، به پیغمبر از طریق وحی


صفحه 14

و به مردم از طریق پیغمبر؟ معلوم است که وقتی متعلَّق ذکر نمیشود برای این است که نمیخواهد اختصاص بدهد والّا میتوانست بفرماید: «الرَّحْمنُ عَلَّمَک الْقُرْآنَ» رحمن، تو را ای پیغمبر قرآن آموخت، چنانکه بعضی جاها داریم: «وَعَلَّمَک ما لَمْ تَکنْ تَعْلَمُ»[1]و اگر مقصود فقط مردم میبودند، مثلًا میفرمود: «عَلَّمَکمُ الْقُرْآنَ» یا «عَلَّمَ الْانْسانَ الْقُرْآنَ» که بعد میگفتیم از پیغمبر انصراف دارد. وقتی که متعلَّق ذکر نمیشود معلوم است که نظر به متعلَّق خاص نیست. همینطور که بعضی از مفسرین هم گفتهاند، در اینجا نمیفرماید قرآن را نازل فرمود، میفرماید قرآن را تعلیم داد؛ یعنی اول قرآن را به صورت یک حقیقت موجود فرض میکند، که آن حقیقتی که قبلًا وجود داشته تنزیلش همان تعلیمش است و تعلیمش مساوی با تنزیلش است.قبلًا گفتهایم که از خود قرآن فهمیده میشود که قرآن حقیقتی دارد مافوق کلمات و الفاظ و در آن، تفصیل[2]و مانند آن وجود ندارد و پیغمبر اکرم یک بار قرآن را به آن صورتِ به اصطلاح جُمْلی خودش تلقّی کرده است و بعد به صورتهای تفصیلی. آنجا که از نزول اجمالی قرآن تعبیر میشود با کلمه «انزال» بیان میشود: «انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةِ الْقَدْرِ»[1]تمام قرآن به آن صورت در شب قدر نازل شد، و آنجا که به تفصیل، آیه آیه و به صورت الفاظ [فرود] میآید با کلمه «تنزیل» بیان میشود. این نشان میدهد که قرآن به عنوان یک حقیقت غیبی- که این الفاظ، مظاهر و تنزّلیافتههای آن حقیقت غیبی هستند- قبل از پیغمبر وجود داشته و بعد پیغمبر به آن میرسد و بلکه قبل از خلقت عالم و قبل از خلقت انسان وجود داشته است چون یک حقیقت مجرد است.

[1]. نساء/ 113.

[2]. [به معنی فصلبندی]

[3]. قدر/ 1.


صفحه 15

2. خلقت انسان

قرآن از اینجا شروع میکند: رحمن (خدای رحمن) قرآن را تعلیم داد، که همان تعلیمش عین تنزیلش است (قرآن را به بشر فرود آورد). بعد از این است که میفرماید: «خَلَقَ الْانْسانَ». نفرمود: «الرَّحْمنُ خَلَقَ الْانْسانَ عَلَّمَ الْقُرْانَ» با اینکه انسان اینطور فکر میکند که طبق قاعده باید بگوید که خدای رحمن انسان را آفرید و قرآن را تعلیم داد. از نظر انسان اگر حساب کنیم اول انسان آفریده میشود، بعد انسان قرآن و هرچیز دیگر را میآموزد. خلقت انسان بر آموختن انسان قرآن را، تقدم دارد، و بلکه به حسابی (اگر کسی بگوید که قرآن جز همین الفاظ نیست) بر خلقت قرآن هم تقدم دارد چون قرآن بعد از اینکه پیغمبر خلق شده و سال چهلم تولد او فرا رسیده است در طول 23 سال خلق شده است. ولی در اینجا تعلیم قرآن بر خلقت انسان مقدّم شده است. یک وجه آن- که همه مفسرین قبول دارند- این است که میخواهد به این بیان اهمیت فوقالعاده این نعمت را ذکر کند که این نعمتِ هدایت به وسیله قرآن، آنقدر اهمیت دارد که باید قبل از نعمت خلقت ذکر شود. و اما یک وجه دیگر- همینطور که عرض کردم و بعضی از مفسرین گفتهاند- این است که در اینجا عنایت دیگری است به تقدم وجودی قرآن بر انسان به آن نوع وجودی که غیر از وجود الفاظش است. پس باز اول قرآن خلق شدهاست و بعد انسان. به هر حال نکتهای که برای ما عملًا آموزنده است توجه به اهمیت این نعمت بزرگ یعنی نعمت قرآن است و اهمیت نعمت علم و تعلیم به طور کلّی. گو اینکه اینجا تعلیم قرآن [ذکر شده] است ولی بالاخره تعلیم است و باب، باب علم است. در سوره «اقرأ» نیز اینطور میخوانیم: «اقْرَأْ باسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ.خَلَقَ


صفحه 16

الْانْسانَ مِنْ عَلَقٍ.اقْرَأْ وَ رَبُّک الْاکرَمُ.الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ.عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ»[1]. آنجا هم سخن از خلقت و تعلیم است ولی در آنجا چون سخن از تعلیم قرآن بالخصوص نیست (عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْ یعْلَمْانسان را چیزی که نمیدانست آموخت،عَلَّمَ بِالْقَلَم3. تعلیم سخن گفتن«

عَلَّمَهُ الْبَیان» بعد از خلقت انسان نعمت بیان را برای انسان [ذکر] میکند. «بیان» یعنی ظاهر کردن، که در اینجا مقصود همان سخن گفتن است. با زبان، انسان مکنونات ضمیر خودش را، امور پنهانی که در ضمیرش هست، برای دیگران آشکار میکند و آن دیگران برای او آشکار میکنند. در سوره «اقرأ» هم سخن از خلقت و تعلیم بود (عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْیعْلَمْ) با این تفاوت که اینجا سخن از تعلیم قرآن است و آنجا خصوص قرآن یاد نشده است. در آنجا یک تعلیم بالخصوص ذکر شده بود، تعلیم نوشتن (عَلَّمَ بِالْقَلَم)، در اینجا هم بعد از تعلیم قرآن یک تعلیم بالخصوص یادآوری شده است، تعلیم سخن گفتن.

شاید ما تاکنون به این نکته توجه نکردهایم که اینکه انسان با حیوانها متفاوت است و اینهمه فاصله دارد به موجب همان استعدادی است که در انسان برای گفتن و نوشتن هست، یعنی اگر همین یک استعداد را از انسان بگیریم انسان با حیوانات فرق نمیکند.

[1]. علق/ 1- 5.


صفحه 17

فلاسفه از قدیم تعبیر خیلی خوبی انتخاب کردهاند گو اینکه بعضی شاید نکتهاش را درست در نمییابند. وقتی میخواهند انسان را تعریف کنند، به «حیوان ناطق» تعریف میکنند، حیوان سخنگو، با اینکه به قول خودشان میخواهند جنس و فصل را بیان کرده باشند. بعد این سؤال برای افراد مطرح میشود که «سخنگویی» مگر چه اهمیتی برای انسان دارد که ما آن را بهجای فصل انسان بگیریم یعنی بهجای «جزء ذات» و «ذاتی» انسان بشماریم؟ سخن گفتن برای انسان یک عمل است؛ مثل خندیدن. همینطور که خندیدن از مختصات انسان است سخن گفتن هم از مختصات انسان است و برعکس. شاید مثلًا پهن ناخن بودن هم از مختصات انسان باشد. پس این چیست که در باب انسان گفتهاند؟ بعضی گفتند- و حرفشان درست است- که معنی نطق در اینجا سخن گفتن نیست، ادراک کلیات است؛ یعنی حیوان احساس میکند، درک میکند ولی جزئیها یعنی فرد را درک میکند. در ذهن حیوان فقط فرد وجود دارد؛ مثلًا صاحب خودش را میشناسد، آن انسان دیگر را میشناسد؛ آن خانه را میشناسد، آن خانه دیگر را میشناسد، صد خانه را ممکن است بشناسد ولی از همه اینها نمیتواند یک معنی کلی بسازد و با آن کلیات در ذهن خودش قانون تشکیل بدهد. انسان ادراک معانی و مفاهیم کلی میکند. این درست، ولی چرا ادراک کلیات را با لفظ «ادراک کلیات» نگفتهاند، با لفظ «سخنگو» گفتهاند؟

به خاطر ارتباط قطعیای که میان ایندو هست؛ یعنی انسان اگر مدرک «کلی» نمیبود سخنگو هم نمیبود. سخن گفتن فقط این [حالت ظاهری] نیست، طوطی هم ممکن است چهار کلمهای حرف بزند. یک معنی را که انسان احساس میکند، [اگر فقط بتواند لفظ آن معنی را بگوید،] فرض کنید که انسان پدر خودش را میبیند، بعد فقط بتواند لفظ «پدر» را بگوید، این سخن گفتن نیست. سخن گفتن، با ارتباط دادن و نسبت برقرار کردن میان معانی و مفاهیم و


صفحه 18

دیدههاست؛ میگوییم این ایستاده است، آن نشسته است. «است» و «نیست» وقتی که آمد، «هست» و «نیست» اگر آمد، هست و نیست «جزئی» ندارد، همیشه در ذهن انسان «کلی» است. اگر انسان استعداد ادراک کلیات را نمیداشت نمیتوانست حرف بزند. انسان که حرف میزند نه از باب این است که جهازات جسمانی انسان با حیوان فرق میکند، یعنی زبان انسان را بر خلاف حیوان طوری ساختهاند که بتواند حرف بزند. به زبان مربوط نیست، به جسم مربوط نیست، به روح مربوط است. این زبان و دهان و مخارجی که انسان دارد حیوان هم عیناً اینها را دارد ولی حیوان که نمیتواند حرف بزند به دلیل این است که ادراکش برای سخن گفتن کافی نیست. پس منشأ و ریشه سخن گفتن آن استعداد فطری انسان در ادراک کلیات است.

حال، این که در قرآن میفرماید: «عَلَّمَهُ الْبَیان» خدا به انسان بیان را، ظاهر کردن مکنونات ما فیالضمیر خود را آموخت، بعضی مفسرین گفتهاند مقصود این است که لغات را خدا وضع کرده است یعنی مشکل انسان فقط این بوده که میبایست لغت برایش وضع میشد، خدا قبلًا آمده به وسیله انبیاء لغات را وضع کرده است. مثلًا لغت عربی، لغت عبری، لغت فارسی، لغت ترکی را به وسیله پیغمبران وضع کرده و در اختیار انسانها قرار داده است؛ این معنی «عَلَّمَهُ الْبَیان» است، یعنی خدا واضع لغات است. (بعد نظریهای هم در علم لغتشناسی در قدیم پیدا شده بود که اصلًا واضع لغت خداست به دلیلعَلَّمَهُ الْبَیانَ.) البته این نظر را بعضی گفتهاند ولی نه بعضی که قابل اعتنا باشند.

دیگران گفتهاند اولًا معنی «عَلَّمَهُ الْبَیانَ» «عَلَّمَهُ اللُّغَةَ» نیست. صحبت در لغت نیست. اگر سخن از لغت میبود باز یک حرفی بود. صحبت از سخن گفتن و بیان کردن و استعدادِ بیان کردن مکنونات خود است. این همان


صفحه 19

اهمیت دو نعمت بیان و قلم

این «بیان» و «قلم» دو چیزی است که اگر انسان در اینها دقت نکند شاید مثلًا بگوید خدا به انسان فرش داده، خدا به انسان نعمت بیان هم داده است؛ خدا به انسان نعمت خندیدن داده، نعمت بیان کردن هم داده است. از زمین تا آسمان متفاوت است. اگر بیان و قلم نبود انسان تا دامنه قیامت همان وحشی اولیه بود؛ محال بود- به اصطلاح امروز- فرهنگ و تمدن به وجود بیاید، چون فرهنگ و تمدن محصول تجارب بشر است. با بیان، انسان آنچه را که تجربه میکند و میآموزد، به همزمانهای خودش منتقل میکند، که قلم هم


صفحه 20

این خاصیت را دارد. با قلم آنچه که یک نسل آموخته و نسلهای گذشته آموختهاند و به این نسل منتقل شده ثبت میشود و برای نسلهای دیگر باقی میماند که نسلهای دیگر از آنجا که نسل گذشته به آنجا رسانده است این بار را به دوش میگیرد و حرکت میکند والّا اگر بنا بود که هر نسلی [از نقطه اول شروع کند انسان به جایی نمیرسید.]

یک صنعت ساده مثل صنعت بنّایی را درنظر میگیریم. اگر اولین کسی که شروع میکند به کار بنّایی و چهل سال هم بنّایی میکند تجاربش را با خودش به گور ببرد، بعد یک نفر دیگر از نو بخواهد شروع کند، این صنعت تا قیامت به جایی نمیرسد. همینطور است علوم. آنهایی که اولین بار مثلًا علم حساب را کشف کردند ابتدا مثلًا چهار عمل اصلی را به دست آوردهاند. اگر بشرهای بعد هم میآمدند از همانجا شروع میکردند باز به همان نقطه آنها رسیده بودند. ولی در اثر بیان و قلم، هم علم انسان، آموختههای انسان، تجربیات انسان به همزمانهای خودش توسعه پیدا میکند و هم برای نسلهای دیگر باقی میماند. پس «عَلَّمَهُ الْبَیان» و همچنین «عَلَّمَ بِالْقَلَمنظم در کار عالم«

الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبانٍ». از اینجا این مطلب شروع میشود که در کار عالم حساب و نظم برقرار است، چیزی بیحساب و بی قاعده وجود ندارد. در زبان عربی یک «حِسبان» داریم و یک «حُسبان» که این هر دو مصدر هستند، و دو فعل داریم یکی «حَسِبَ» و دیگری «حَسَبَ». «حَسِبَ» مصدرش «حِسبان» است و «حَسَبَ» مصدرش «حُسبان». «حَسِبَ» یعنی گمان کرد، «حِسبان» یعنی گمان کردن. ولی «حَسَبَ» یعنی حساب کرد. «حَسَبَ حُسباناً» یعنی حساب کرد حساب کردنی.

میفرماید: «الشَّمْسُ