بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 154

«وَلایجْرِمَنَّکمْ شَنانُ قَوْمٍ انْ صَدّوکمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ انْ تَعْتَدوا وَ تَعاوَنوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویوَ لا تَعاوَنوا عَلَی الْاثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ»[1]وادار نکند کینه و دشمنی قومی که شما را مانع شدند از ورود در مسجدالحرام [که از حد تجاوز کنید.] میدانیم که قریش به مسلمین فوقالعاده بدی کردند. یکی از چیزهایی که سبب شده بود که کینه قریش، شدید در دل مسلمین وارد شود عملی بود که در حدیبیه انجام دادند که مسلمین تا دو فرسخی مکه رفتند و اینها مانع شدند. قرآن میفرماید دشمنی این قومی که شما را مانع شدند از مسجدالحرام- بعلاوه هزار کار بد دیگری که کرده بودند؛ جنگ بدر و احد و خندق را اینها بپا کرده بودند- سبب نشود که شما از حد تجاوز کنید. بعد میفرماید که در کارهای نیک تعاون داشته باشید و در کارهای بد نه.

در آن آیه دیگر میفرماید: «یا ایهَا الَّذینَ امَنوا کونوا قَوّامینَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یجْرِمَنَّکمْ شَنانُ قَوْمٍ عَلیالّا تَعْدِلوا اعْدِلوا هُوَ اقْرَبُ لِلتَّقْوی»[2]ای اهل ایمان برای خدا قیام کنید، همیشه به عدالت گواهی بدهید، هرگز دشمنی یک قوم شما را وادار نکند بر اینکه عدالت نکنید (یعنی با دشمن خودتان هم به عدالت رفتار کنید)، به عدالت عمل کنید که عدالت به تقوا و پرهیزکاری نزدیکتر است.

در آیه 190 سوره بقره میفرماید: «وَ قاتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ الَّذینَ یقاتِلونَکمْ وَ لا تَعْتَدوا انَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدین» در راه خدا بجنگید با کسانی که با شما میجنگند ولی در جنگ هم اعتداء (یعنی از حد گذشتن) نکنید، از حد لازم نگذرید؛ خداوند معتدین و متجاوزین را دوست نمیدارد.

[1]. مائده/ 2.

[2]. مائده/ 8.


صفحه 155

مسأله تترّس کافر به مسلم

فقها مسألهای در فقه در کتاب «جهاد» طرح کردهاند به نام مسأله «تترّس کافر به مسلم» (تترّس از ماده «تُرس» است و تُرس یعنی سپر) که اگر در جنگ، دشمن، مسلمانی را سپر خودش قرار بدهد تکلیف چیست؟ حال یا فردی از کفار فردی را سپر قرار بدهد [یا گروهی از کفار گروهی را سپر قرار بدهند،] ولی آنها بالاترش را عنوان کردهاند که دشمن گروهی را سپر قرار بدهد. مثلًا دشمن عدهای مسلمان بیگناه را اسیر میکند (و این خیلی معمول هم هست)، بعد همان اسرا را در مقدّم لشگر خودش قرار میدهد و سربازش پشت سر این اسرا جلو میآید، برای اینکه اگر آن طرف بخواهد بزند باید


صفحه 156

تضاد میان عاطفه و عقل

حال منطق و عقل در اینجا چه میگوید؟ آیا عقل میگوید بیگناهها را نباید کشت به هر قیمتی که تمام میشود؟ یا عقل میگوید بیگناه را بیجهت نباید کشت و گاهی بیگناه با جهت کشته میشود و باید هم کشته شود، مثل خودِ رفتن سرباز به میدان جنگ که بالاخره کشته خواهد شد؛ یعنی اینجا تضاد است میان عاطفه و عقل.

خیلی جاها میان عاطفه و عقل تضاد واقع میشود. یک کار را عقل میگوید بکن، عاطفه میگوید نکن. آن که محکومِ عاطفه است نمیکند و آن که محکومِ حکم عقل است میکند، نظیر همین مثالهای معروف که بچهای احتیاج دارد به یک عمل جراحی، اگر به مادر که خیلی اهل عاطفه است بگویی، بچه را میکشد بغل خودش، میگوید من


صفحه 157

حاضر نیستم مثلًا شکم او را باز کنند یا دست او را احیاناً ببُرند.

عاطفهاش به او اجازه نمیدهد. ولی عقل چه میگوید؟ همان مادر اگر فکر قویتری داشته باشد، چنانچه از گفته پزشک یقین پیدا کرد که بریدن دست این بچه یگانه راه نجات اوست، میگوید اینکار را بکن. خود بچه چطور؟ او که محال است تسلیم بشود. مولوی این مثال را به حجامت ذکر میکند یعنی خود بچه را با مادر مقایسه میکند، میگوید:

طفل میلرزد ز نیش احتجام

مادر مشفق در این غم شادکام

مصداق افساد در زمین

مثل مسأله تترّس اسمش فساد در زمین نیست. اگر هدف، صحیح نیست اصل کار غلط است. اما اگر هدف صحیح است، به خاطر هدف صحیح [با ترجیح اهم بر مهم] کاری را انجام دادن فساد نیست. فساد، کارهای کینهتوزی است، یعنی کارهایی که هیچ ربطی به این قضیه ندارد. فرض کنید پیرمردی در یک گوشهای هست؛ این اثری در کار جنگ ندارد. آن که اسلام میگوید: «قاتِلوا فی سَبیلِاللَّهِ الَّذینَ یقاتِلونَکمْ وَ لا تَعْتَدوا» [لا تَعْتَدوا] یعنی کارهایی که تأثیر در تاکتیکهای هدفی ندارد و فقط ناشی از عقده و احساسات و کینهتوزی است [انجام ندهید.] بر اساس کینهتوزی هیچکاری نباید کرد. دشمن را هم نباید بر اساس کینهتوزی کشت؛ دشمن را هم باید به خاطر ایمان به هدف کشت نه به خاطر کینهتوزی. هر کاری که صرفاً به


صفحه 158

خاطر کینهتوزی باشد (انسانی را مجروح کردن تا چه رسد به انسانی را کشتن، خانهای را خراب کردن، درختی را قطع کردن) جایز نیست. ولی اگر اصل کاری مشروع است و رسیدن به یک هدف بزرگتر متوقف بر چنین کاری هست البته باید این کار را کرد. از جمله این است: آیا خراب کردن حصنها و باروهای دشمن جایز است یا جایز نیست؟ اگر حمله به دشمن جایز نیست که هیچ چیزش جایز نیست، اما اگر دشمن دشمنی است که حتماً باید سرزمینش را گرفت و تسخیر کرد البته خراب کردن بارویش هم درست است؛ خراب میکنیم بعد بهترش را درست میکنیم. اگر واقعاً در یک جا این کار جزء تاکتیک جنگی قرار بگیرد، برای خراب کردن روحیه دشمن، برای ارعاب دشمن که مقاومت نکند و بعد کشتارْ کمتر صورت بگیرد [این کار جایز است.] یهودیای که جانش به مالش بسته است، همین قدر که ببیند مالش مورد هجوم قرار گرفت زود روحیهاش را میبازد.

این است که قرآن میفرماید: «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ اوْ تَرَکتُموها قائِمَةً عَلیاصولِها فَبِاذْنِاللَّهِ وَ لِیخْزِی الْفاسِقینَ». این «وَ لِیخْزِی الْفاسِقینَ» اشاره به آن تأثیر روانی این کار است، یعنی این کار روح اینها را مخذول و منکوب میکند و برای این هدف لازم است. چهار تا درخت است، بریده میشود، بعد هم به جایش درخت کاشته میشود.

پس این منافات ندارد با آن اصلی که هر عقلی میگوید، و خود قرآن هم افساد در زمین را شدید تخطئه میکند: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یعْجِبُک قَوْلُهُ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ یشْهِدُ اللَّهَ عَلیما فی قَلْبِهِ وَ هُوَ الَدُّ الْخِصامِ.وَ اذا تَوَلّیسَعیفِی الْارْضِ لِیفْسِدَ فیها وَ یهْلِک الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ»[1]بعضی از مردم اشخاصی هستند که زبانشان خیلی چرب و نرم است، به زبانشان تو را به شگفت میآورند و

[1]. بقره/ 204 و 205.


صفحه 159

فَیء و غنیمت«

وَ ما افاءَ اللَّهُ عَلیرَسولِهِ مِنْهُمْ». در اسلام از نظر مالی یک «فَیء» داریم و یک «غنیمت»؛ یعنی مالهایی که از چنگال دشمن بیرون آورده میشود بعضی نام «غنیمت» دارد و یک حکم دارد و بعضی نام «فَیء» دارد و حکم دیگری دارد.

غنیمت عبارت است از آنچه که در میدان جنگ به دست سربازان میافتد و به وسیله جنگ گرفته میشود. هر چیزی که به وسیله جنگ و به تعبیر قرآن با یورش با اسب و شتر- یعنی آنجا که رسماً حمله، حمله جنگی است- و با زور شمشیر گرفته میشود آن را «غنیمت» میگویند. غنائم جنگی از نظر اسلام به پنج قسمت تقسیم میشود؛ چهار قسمت میان سربازها- همانهایی که در جنگ شرکت داشتهاند- تقسیم میشود و یک قسمت اختصاص به پیغمبر پیدا میکند که خمس است و مصرفش همان مصرف خمسی است که ما میدانیم (وَاعْلَموا انَّما غَنِمْتُمْ مِنْ


صفحه 160

شَیءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ و لِلرَّسولِ و لِذِیالْقُرْبی)[1].

و اما فیء. فیء عبارت است از اموالی که از کافر حربی به دست میآید ولی بدون آنکه زور شمشیر در کار باشد؛ یعنی دشمن به شکل دیگری، مثلًا به واسطه رعب و ترسش، از آنجا رفته است. این را اصطلاحاً «فیء» میگویند. در فیء، سربازان شرکت ندارند و در واقع- به تعبیری که بعد عرض میکنیم که خود قرآن تا آخر سوره این موضوع را بیان کرده- به یک معنا به همه مسلمین تعلق میگیرد؛ چگونه؟ اولًا اینجا کلمه «فیء» تعبیر فوقالعادهای است. فیء یعنی رجوع. چیزی که رفته و بازگشته، حالت بازگشتش را «فیء» میگویند. سایه را تا وقتی که آفتاب رو به بلندی است (تا ظهر) که به تدریج سایه کوچک میشود، «ظل» میگویند، از آن به بعد که باز سایه برمیگردد و رو به درازی میرود آن را «فیء» میگویند. قرآن مالی را که از کافر حربی گرفته میشود اسمش را میگذارد «فیء» یعنی آن که به جای اصلی خودش برگشته است؛ یعنی او را غاصب میشمارد.

با فلسفه قرآن مطلب کامل و روشن است؛ چون هرچه هست از آنِ خداست، همه چیز مال خداست و خدا در این عالم بشر را برای مقصدی خلق کرده است که آن مقصد توحید است و استفاده از سفره الهی آن قدر برای انسان جایز است که با هدف صاحب اصلی موافق و هماهنگ باشد. از نظر اسلام کسی که کافر باللهالعظیم است مالک حقیقی نیست؛ در واقع آنچه را که میخورد مثل کسی است که از نظر قانونی مال غصبی را دارد میخورد. این مال وقتی که به مسلم برمیگردد «فیء» است.

[1]. انفال/ 41.


صفحه 161

دو تعبیر مشابه

اینجا من دو تعبیر دارم، یکی از قرآن یکی از حدیث؛ خیلی جالب است! این تعبیر (فیء) از قرآن و راجع به مال است، یک تعبیر هم از حدیث راجع به علم داریم. آن تعبیرِ راجع به علم خیلی عجیب است! جمله معروفی است که پیغمبراکرم فرموده و مکرر از ایشان روایت شده و از امیرالمؤمنین با تعبیرات مختلف مکرر روایت شده، که خلاصه همه آنها این است: «الْحِکمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ یأْخُذُها اینَما وَجَدَها» حکمت- یعنی علم، علمی که محکم باشد، یعنی علمی که تخیل و واهی نباشد، حقیقت و مطابق با واقع باشد، علمِ درست- گمشده مؤمن است. مؤمن هر جا که حکمت را پیدا کند گمشده خود را پیدا کرده «وَ لَوْ عِنْدَ مُشْرِک» ولو نزد یک مشرک. «گمشده» یعنیچیزی که مال من بوده و از دستم رفته است. انسان وقتی چیزی مال خودش باشد و از دستش رفته باشد و بعد جای دیگر آن را ببیند دیگر معطّل نمیشود، فوراً میگیرد. «فَهُوَ احَقُّ بِها». اینجا رابطه دین و علم [بیان شده است.] امروز بحثی هست- فرنگیها طرح کردهاند- که دین و علم با یکدیگر تضاد دارند. پیغمبر درست عکس مطلب را میگوید که ایمان و علم با یکدیگر آنچنان به اصطلاح همخانگی دارند که اگر حکمت در غیر خانه ایمان باشد در خانه خودش نیست:

ای برادر بر تو حکمت عاریه است

همچو نخّاسی که دستش جاریه است

میخواهد بگوید حکمت و علم اگر در جایی که ایمان نیست وجود داشته باشد، در جای خودش نیست، آنجا عاریه است؛ خانه حکمت آنجاست که ایمان باشد. پس ایمان و علم اینقدر با یکدیگر توأم هستند.

این تعبیر راجع به علم، آن تعبیر هم راجع به مال. در باب علم میفرماید:

«الْحِکمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ»، در باب مال میفرماید: «ما افاءَ اللَّهُ عَلی