بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 156

تضاد میان عاطفه و عقل

حال منطق و عقل در اینجا چه میگوید؟ آیا عقل میگوید بیگناهها را نباید کشت به هر قیمتی که تمام میشود؟ یا عقل میگوید بیگناه را بیجهت نباید کشت و گاهی بیگناه با جهت کشته میشود و باید هم کشته شود، مثل خودِ رفتن سرباز به میدان جنگ که بالاخره کشته خواهد شد؛ یعنی اینجا تضاد است میان عاطفه و عقل.

خیلی جاها میان عاطفه و عقل تضاد واقع میشود. یک کار را عقل میگوید بکن، عاطفه میگوید نکن. آن که محکومِ عاطفه است نمیکند و آن که محکومِ حکم عقل است میکند، نظیر همین مثالهای معروف که بچهای احتیاج دارد به یک عمل جراحی، اگر به مادر که خیلی اهل عاطفه است بگویی، بچه را میکشد بغل خودش، میگوید من


صفحه 157

حاضر نیستم مثلًا شکم او را باز کنند یا دست او را احیاناً ببُرند.

عاطفهاش به او اجازه نمیدهد. ولی عقل چه میگوید؟ همان مادر اگر فکر قویتری داشته باشد، چنانچه از گفته پزشک یقین پیدا کرد که بریدن دست این بچه یگانه راه نجات اوست، میگوید اینکار را بکن. خود بچه چطور؟ او که محال است تسلیم بشود. مولوی این مثال را به حجامت ذکر میکند یعنی خود بچه را با مادر مقایسه میکند، میگوید:

طفل میلرزد ز نیش احتجام

مادر مشفق در این غم شادکام

مصداق افساد در زمین

مثل مسأله تترّس اسمش فساد در زمین نیست. اگر هدف، صحیح نیست اصل کار غلط است. اما اگر هدف صحیح است، به خاطر هدف صحیح [با ترجیح اهم بر مهم] کاری را انجام دادن فساد نیست. فساد، کارهای کینهتوزی است، یعنی کارهایی که هیچ ربطی به این قضیه ندارد. فرض کنید پیرمردی در یک گوشهای هست؛ این اثری در کار جنگ ندارد. آن که اسلام میگوید: «قاتِلوا فی سَبیلِاللَّهِ الَّذینَ یقاتِلونَکمْ وَ لا تَعْتَدوا» [لا تَعْتَدوا] یعنی کارهایی که تأثیر در تاکتیکهای هدفی ندارد و فقط ناشی از عقده و احساسات و کینهتوزی است [انجام ندهید.] بر اساس کینهتوزی هیچکاری نباید کرد. دشمن را هم نباید بر اساس کینهتوزی کشت؛ دشمن را هم باید به خاطر ایمان به هدف کشت نه به خاطر کینهتوزی. هر کاری که صرفاً به


صفحه 158

خاطر کینهتوزی باشد (انسانی را مجروح کردن تا چه رسد به انسانی را کشتن، خانهای را خراب کردن، درختی را قطع کردن) جایز نیست. ولی اگر اصل کاری مشروع است و رسیدن به یک هدف بزرگتر متوقف بر چنین کاری هست البته باید این کار را کرد. از جمله این است: آیا خراب کردن حصنها و باروهای دشمن جایز است یا جایز نیست؟ اگر حمله به دشمن جایز نیست که هیچ چیزش جایز نیست، اما اگر دشمن دشمنی است که حتماً باید سرزمینش را گرفت و تسخیر کرد البته خراب کردن بارویش هم درست است؛ خراب میکنیم بعد بهترش را درست میکنیم. اگر واقعاً در یک جا این کار جزء تاکتیک جنگی قرار بگیرد، برای خراب کردن روحیه دشمن، برای ارعاب دشمن که مقاومت نکند و بعد کشتارْ کمتر صورت بگیرد [این کار جایز است.] یهودیای که جانش به مالش بسته است، همین قدر که ببیند مالش مورد هجوم قرار گرفت زود روحیهاش را میبازد.

این است که قرآن میفرماید: «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ اوْ تَرَکتُموها قائِمَةً عَلیاصولِها فَبِاذْنِاللَّهِ وَ لِیخْزِی الْفاسِقینَ». این «وَ لِیخْزِی الْفاسِقینَ» اشاره به آن تأثیر روانی این کار است، یعنی این کار روح اینها را مخذول و منکوب میکند و برای این هدف لازم است. چهار تا درخت است، بریده میشود، بعد هم به جایش درخت کاشته میشود.

پس این منافات ندارد با آن اصلی که هر عقلی میگوید، و خود قرآن هم افساد در زمین را شدید تخطئه میکند: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یعْجِبُک قَوْلُهُ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ یشْهِدُ اللَّهَ عَلیما فی قَلْبِهِ وَ هُوَ الَدُّ الْخِصامِ.وَ اذا تَوَلّیسَعیفِی الْارْضِ لِیفْسِدَ فیها وَ یهْلِک الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ»[1]بعضی از مردم اشخاصی هستند که زبانشان خیلی چرب و نرم است، به زبانشان تو را به شگفت میآورند و

[1]. بقره/ 204 و 205.


صفحه 159

فَیء و غنیمت«

وَ ما افاءَ اللَّهُ عَلیرَسولِهِ مِنْهُمْ». در اسلام از نظر مالی یک «فَیء» داریم و یک «غنیمت»؛ یعنی مالهایی که از چنگال دشمن بیرون آورده میشود بعضی نام «غنیمت» دارد و یک حکم دارد و بعضی نام «فَیء» دارد و حکم دیگری دارد.

غنیمت عبارت است از آنچه که در میدان جنگ به دست سربازان میافتد و به وسیله جنگ گرفته میشود. هر چیزی که به وسیله جنگ و به تعبیر قرآن با یورش با اسب و شتر- یعنی آنجا که رسماً حمله، حمله جنگی است- و با زور شمشیر گرفته میشود آن را «غنیمت» میگویند. غنائم جنگی از نظر اسلام به پنج قسمت تقسیم میشود؛ چهار قسمت میان سربازها- همانهایی که در جنگ شرکت داشتهاند- تقسیم میشود و یک قسمت اختصاص به پیغمبر پیدا میکند که خمس است و مصرفش همان مصرف خمسی است که ما میدانیم (وَاعْلَموا انَّما غَنِمْتُمْ مِنْ


صفحه 160

شَیءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ و لِلرَّسولِ و لِذِیالْقُرْبی)[1].

و اما فیء. فیء عبارت است از اموالی که از کافر حربی به دست میآید ولی بدون آنکه زور شمشیر در کار باشد؛ یعنی دشمن به شکل دیگری، مثلًا به واسطه رعب و ترسش، از آنجا رفته است. این را اصطلاحاً «فیء» میگویند. در فیء، سربازان شرکت ندارند و در واقع- به تعبیری که بعد عرض میکنیم که خود قرآن تا آخر سوره این موضوع را بیان کرده- به یک معنا به همه مسلمین تعلق میگیرد؛ چگونه؟ اولًا اینجا کلمه «فیء» تعبیر فوقالعادهای است. فیء یعنی رجوع. چیزی که رفته و بازگشته، حالت بازگشتش را «فیء» میگویند. سایه را تا وقتی که آفتاب رو به بلندی است (تا ظهر) که به تدریج سایه کوچک میشود، «ظل» میگویند، از آن به بعد که باز سایه برمیگردد و رو به درازی میرود آن را «فیء» میگویند. قرآن مالی را که از کافر حربی گرفته میشود اسمش را میگذارد «فیء» یعنی آن که به جای اصلی خودش برگشته است؛ یعنی او را غاصب میشمارد.

با فلسفه قرآن مطلب کامل و روشن است؛ چون هرچه هست از آنِ خداست، همه چیز مال خداست و خدا در این عالم بشر را برای مقصدی خلق کرده است که آن مقصد توحید است و استفاده از سفره الهی آن قدر برای انسان جایز است که با هدف صاحب اصلی موافق و هماهنگ باشد. از نظر اسلام کسی که کافر باللهالعظیم است مالک حقیقی نیست؛ در واقع آنچه را که میخورد مثل کسی است که از نظر قانونی مال غصبی را دارد میخورد. این مال وقتی که به مسلم برمیگردد «فیء» است.

[1]. انفال/ 41.


صفحه 161

دو تعبیر مشابه

اینجا من دو تعبیر دارم، یکی از قرآن یکی از حدیث؛ خیلی جالب است! این تعبیر (فیء) از قرآن و راجع به مال است، یک تعبیر هم از حدیث راجع به علم داریم. آن تعبیرِ راجع به علم خیلی عجیب است! جمله معروفی است که پیغمبراکرم فرموده و مکرر از ایشان روایت شده و از امیرالمؤمنین با تعبیرات مختلف مکرر روایت شده، که خلاصه همه آنها این است: «الْحِکمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ یأْخُذُها اینَما وَجَدَها» حکمت- یعنی علم، علمی که محکم باشد، یعنی علمی که تخیل و واهی نباشد، حقیقت و مطابق با واقع باشد، علمِ درست- گمشده مؤمن است. مؤمن هر جا که حکمت را پیدا کند گمشده خود را پیدا کرده «وَ لَوْ عِنْدَ مُشْرِک» ولو نزد یک مشرک. «گمشده» یعنیچیزی که مال من بوده و از دستم رفته است. انسان وقتی چیزی مال خودش باشد و از دستش رفته باشد و بعد جای دیگر آن را ببیند دیگر معطّل نمیشود، فوراً میگیرد. «فَهُوَ احَقُّ بِها». اینجا رابطه دین و علم [بیان شده است.] امروز بحثی هست- فرنگیها طرح کردهاند- که دین و علم با یکدیگر تضاد دارند. پیغمبر درست عکس مطلب را میگوید که ایمان و علم با یکدیگر آنچنان به اصطلاح همخانگی دارند که اگر حکمت در غیر خانه ایمان باشد در خانه خودش نیست:

ای برادر بر تو حکمت عاریه است

همچو نخّاسی که دستش جاریه است

میخواهد بگوید حکمت و علم اگر در جایی که ایمان نیست وجود داشته باشد، در جای خودش نیست، آنجا عاریه است؛ خانه حکمت آنجاست که ایمان باشد. پس ایمان و علم اینقدر با یکدیگر توأم هستند.

این تعبیر راجع به علم، آن تعبیر هم راجع به مال. در باب علم میفرماید:

«الْحِکمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ»، در باب مال میفرماید: «ما افاءَ اللَّهُ عَلی


صفحه 162

رَسولِهِریشه«حقوق بشر»

[اخیراً] به نام «حقوق بشر» حرفهای مفت بیاساسی- که درست فکر نکردهاند- میگویند که بشر فیحد ذاته قطع نظر از دین و مذهب حقوقی دارد. (اینجا باید گفت خدا پدر مارکسیستها را بیامرزد که آنها این حرفها را بهکلی نفی کردهاند.) میگوییم منشأ این حقوق چیست؟ چرا بشر چنین حقوقی دارد؟ این حقوق را چه کسی قرار داده و از کجاست؟ چرا بشر چنین حقوقی دارد و اسب این حقوق را ندارد؟ آیا طرحی در عالم هست که چه برای چیست؟ یعنی آیا در باطن عالم یک پیوستگی در کار است و آن این است که اگر انسانی در عالم خلق شده و مواهبی به نام محصول، زراعت، میوه، پوشیدنیها و خوردنیها در عالم هست، اینها برای انسان خلق شده؟ حرف درستی است. بعد میگوییم این عالم، این دستگاهی که دارد این امور مورد استفاده را تحویل بشر میدهد، این رودخانهها، این جنگلها، این میوهها، این زمینهای پر استعداد، این آب و هوا، این عالم خلقت اینها را برای یک نفر نیافریده، برای یک طبقه هم نیافریده، برای همه آفریده. حرف درستی است (وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانام[1]زمین را برای همه مردم قرار داد). ولی اساس حرف تو این است که اصلًا پیدایش زمین به علت یک تصادف بود، پیدایش حیات در روی زمین هم به علت یک تصادف دیگر بود، انسان هم در اثر یک تنازع بقای خونین به وجود آمد؛ در اثر جنگهای بیرحمانهای که نسلهای حیوانات با یکدیگر کردند، یکی از نسلها شده انسان. یکدیگر را

[1]. رحمن/ 10.


صفحه 163

خوردهاند و به حقوق یکدیگر تجاوز کردهاند، مثل میلیونها کرمی که در یک حوض بودهاند، کرمهای بزرگتر کوچکترها را خوردهاند؛ خوردند و خوردند تا آخر یک کرم بزرگ باقی ماند. آنوقت انسانی که طبق فلسفه تو اینجور در روی زمین به وجود آمده، به اینجا که رسیده یکمرتبه صاحب حق شد؟ از کجا صاحب حق شد؟ اصلًا حق بشریت دیگر معنی ندارد.

اما اگر حق معنی دارد- که واقعاً هم معنی دارد- این بر اساس اصل علت غایی است یعنی این رابطه که «این اشیاء برای انسان آفریده شده است». پس انسان هم برای یک حقیقت عالیتر و متعالیتر آفریده شده است. وقتی که انسان برای یک حقیقت عالیتر و متعالیتر آفریده شده است، آن حقیقت از انسان مقدستر است.

انسان قداست خودش را به اعتبار انسانیت کسب میکند. ما همیشه این حرف را گفتهایم؛ وقتی که شما میگویید انسان شرافت دارد، میگوییم کدام انسان؟ انسان زیستشناسی؟ از نظر زیستشناسی که جانیترین انسانها با شریفترین انسانها فرق نمیکند. مثال از مسلمانها نمیآوریم. از نظر زیستشناسی موسی چومبه با لومومبا هیچ فرق نمیکند، هیچ شرافتی آقای لومومبا بر آقای موسی چومبه ندارد، یعنی نمیشود گفت [چون] مثلًا گروه خون این از گروه خون او بهتر است یا شکل این از شکل او زیباتر است [این بر او شرافت دارد.] این که ملاکش نیست؛ ملاک مسائل دیگری است که شما آنها را «معیارهای انسانیت» مینامید. پس انسانیت مافوق انسان است، یعنی هر انسانی انسان بالقوه است، و انسان بالفعل آن است که آن ارزشهای انسانی در او رشد و کمال پیدا کرده است. پس هدفْ آن ارزشهای متعالی انسانی است. این است که انسان فدای ایمان میشود، فدای اخلاق میشود و فدای ارزشهای انسانی میشود.

بنابراین در زمینه امر خدا و اراده خدا- که امر خدا و اراده خدا هم