بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 161

دو تعبیر مشابه

اینجا من دو تعبیر دارم، یکی از قرآن یکی از حدیث؛ خیلی جالب است! این تعبیر (فیء) از قرآن و راجع به مال است، یک تعبیر هم از حدیث راجع به علم داریم. آن تعبیرِ راجع به علم خیلی عجیب است! جمله معروفی است که پیغمبراکرم فرموده و مکرر از ایشان روایت شده و از امیرالمؤمنین با تعبیرات مختلف مکرر روایت شده، که خلاصه همه آنها این است: «الْحِکمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ یأْخُذُها اینَما وَجَدَها» حکمت- یعنی علم، علمی که محکم باشد، یعنی علمی که تخیل و واهی نباشد، حقیقت و مطابق با واقع باشد، علمِ درست- گمشده مؤمن است. مؤمن هر جا که حکمت را پیدا کند گمشده خود را پیدا کرده «وَ لَوْ عِنْدَ مُشْرِک» ولو نزد یک مشرک. «گمشده» یعنیچیزی که مال من بوده و از دستم رفته است. انسان وقتی چیزی مال خودش باشد و از دستش رفته باشد و بعد جای دیگر آن را ببیند دیگر معطّل نمیشود، فوراً میگیرد. «فَهُوَ احَقُّ بِها». اینجا رابطه دین و علم [بیان شده است.] امروز بحثی هست- فرنگیها طرح کردهاند- که دین و علم با یکدیگر تضاد دارند. پیغمبر درست عکس مطلب را میگوید که ایمان و علم با یکدیگر آنچنان به اصطلاح همخانگی دارند که اگر حکمت در غیر خانه ایمان باشد در خانه خودش نیست:

ای برادر بر تو حکمت عاریه است

همچو نخّاسی که دستش جاریه است

میخواهد بگوید حکمت و علم اگر در جایی که ایمان نیست وجود داشته باشد، در جای خودش نیست، آنجا عاریه است؛ خانه حکمت آنجاست که ایمان باشد. پس ایمان و علم اینقدر با یکدیگر توأم هستند.

این تعبیر راجع به علم، آن تعبیر هم راجع به مال. در باب علم میفرماید:

«الْحِکمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ»، در باب مال میفرماید: «ما افاءَ اللَّهُ عَلی


صفحه 162

رَسولِهِریشه«حقوق بشر»

[اخیراً] به نام «حقوق بشر» حرفهای مفت بیاساسی- که درست فکر نکردهاند- میگویند که بشر فیحد ذاته قطع نظر از دین و مذهب حقوقی دارد. (اینجا باید گفت خدا پدر مارکسیستها را بیامرزد که آنها این حرفها را بهکلی نفی کردهاند.) میگوییم منشأ این حقوق چیست؟ چرا بشر چنین حقوقی دارد؟ این حقوق را چه کسی قرار داده و از کجاست؟ چرا بشر چنین حقوقی دارد و اسب این حقوق را ندارد؟ آیا طرحی در عالم هست که چه برای چیست؟ یعنی آیا در باطن عالم یک پیوستگی در کار است و آن این است که اگر انسانی در عالم خلق شده و مواهبی به نام محصول، زراعت، میوه، پوشیدنیها و خوردنیها در عالم هست، اینها برای انسان خلق شده؟ حرف درستی است. بعد میگوییم این عالم، این دستگاهی که دارد این امور مورد استفاده را تحویل بشر میدهد، این رودخانهها، این جنگلها، این میوهها، این زمینهای پر استعداد، این آب و هوا، این عالم خلقت اینها را برای یک نفر نیافریده، برای یک طبقه هم نیافریده، برای همه آفریده. حرف درستی است (وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانام[1]زمین را برای همه مردم قرار داد). ولی اساس حرف تو این است که اصلًا پیدایش زمین به علت یک تصادف بود، پیدایش حیات در روی زمین هم به علت یک تصادف دیگر بود، انسان هم در اثر یک تنازع بقای خونین به وجود آمد؛ در اثر جنگهای بیرحمانهای که نسلهای حیوانات با یکدیگر کردند، یکی از نسلها شده انسان. یکدیگر را

[1]. رحمن/ 10.


صفحه 163

خوردهاند و به حقوق یکدیگر تجاوز کردهاند، مثل میلیونها کرمی که در یک حوض بودهاند، کرمهای بزرگتر کوچکترها را خوردهاند؛ خوردند و خوردند تا آخر یک کرم بزرگ باقی ماند. آنوقت انسانی که طبق فلسفه تو اینجور در روی زمین به وجود آمده، به اینجا که رسیده یکمرتبه صاحب حق شد؟ از کجا صاحب حق شد؟ اصلًا حق بشریت دیگر معنی ندارد.

اما اگر حق معنی دارد- که واقعاً هم معنی دارد- این بر اساس اصل علت غایی است یعنی این رابطه که «این اشیاء برای انسان آفریده شده است». پس انسان هم برای یک حقیقت عالیتر و متعالیتر آفریده شده است. وقتی که انسان برای یک حقیقت عالیتر و متعالیتر آفریده شده است، آن حقیقت از انسان مقدستر است.

انسان قداست خودش را به اعتبار انسانیت کسب میکند. ما همیشه این حرف را گفتهایم؛ وقتی که شما میگویید انسان شرافت دارد، میگوییم کدام انسان؟ انسان زیستشناسی؟ از نظر زیستشناسی که جانیترین انسانها با شریفترین انسانها فرق نمیکند. مثال از مسلمانها نمیآوریم. از نظر زیستشناسی موسی چومبه با لومومبا هیچ فرق نمیکند، هیچ شرافتی آقای لومومبا بر آقای موسی چومبه ندارد، یعنی نمیشود گفت [چون] مثلًا گروه خون این از گروه خون او بهتر است یا شکل این از شکل او زیباتر است [این بر او شرافت دارد.] این که ملاکش نیست؛ ملاک مسائل دیگری است که شما آنها را «معیارهای انسانیت» مینامید. پس انسانیت مافوق انسان است، یعنی هر انسانی انسان بالقوه است، و انسان بالفعل آن است که آن ارزشهای انسانی در او رشد و کمال پیدا کرده است. پس هدفْ آن ارزشهای متعالی انسانی است. این است که انسان فدای ایمان میشود، فدای اخلاق میشود و فدای ارزشهای انسانی میشود.

بنابراین در زمینه امر خدا و اراده خدا- که امر خدا و اراده خدا هم


صفحه 164

چیزی جز سعادت بشریت نیست- دیگر حقی در مقابل آن پیدا نمیشود که کسی بگوید من به دلیل اینکه فقط یک انسان زیستشناسی هستم و یک سر و دو گوش دارم حقی دارم و این حق من به هیچ وسیلهای قابل سلب نیست. خیر، چنین چیزی نیست، حق مال تو نیست، مال انسانیت است. تو تا در مسیر انسانیت باشی ذیحق هستی، از این مسیر که خارج شدی حقی به هیچ چیز نداری حتی به جان خودت. این است که قرآن میگوید: «ما افاءَ اللَّهُ عَلیرَسولِهِفیء به عموم مسلمین تعلق دارد

اینجا چون قانون را برای مسلمین بیان میکند بعد میفرماید: «فَما اوْجَفْتُمْ عَلَیهِ مِنْ خَیلٍ وَ لا رِکابٍ» در اینجا اسب و شتری بر اینها نتاختید، یعنی چون جنگ نبوده غنیمت نیست «وَ لکنَّ اللَّهَ یسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلیمَنْ یشاءُ وَ اللَّهُ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ» لکن خدا پیامبرانش را بر هر کس که بخواهد مسلط میکند و خدا بر هر چیزی قادر است. در آیه اول با جمله «فَما اوْجَفْتُمْ عَلَیهِ مِنْ خَیلٍ وَ لا رِکابٍ» به مسلمین گفت پس اینجا مسأله، مسأله غنیمت نیست که به همان خصوص سربازها تعلق داشته باشد.

«ما افاءَ اللَّهُ عَلیرَسولِهِ مِنْ اهْلِ الْقُریفَلِلَّهِ» آنچه که خدا فیء کرد از اهل قراء، تعلق دارد به اللَّه. البته معلوم است که اللَّه مصرف کننده نیست؛ یعنی فیسبیل اللَّه.

«لِلَّه» اینجا یعنی در راه خدا باید مصرف شود، به عنوان فیسبیلاللَّه باید مصرف شود. به اصطلاح عنوان خاص است. «وَلِلرَّسولِ» و برای پیغمبر، یعنی باز قسمتی از این اختصاص به پیغمبر پیدا میکند که پیغمبر بر اساس آنچه که خودش صلاح میداند- یعنی صلاحدید شخصی پیغمبر- در هر موردی که بخواهد، مصرف میکند.

«وَ لِذِیالْقُرْبی» و برای


صفحه 165

ذویالقربی.

در اینجا حتی اهل تسنن هم اعتراف دارند که مقصود از «ذویالقربی» ذویالقربای پیغمبر است، یعنی کسانی که صدقات بر آنها حرام است. به دلیل اینکه صدقات بر آنها حرام است از اینجا میتوانند استفاده کنند. «وَ الْیتامیوَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ» و برای یتیمها و مسکینها و ابنالسبیلها. سپس جملهای است که بعد تفسیر میکنم. آنگاه میفرماید: «لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ اخْرِجوا مِنْ دِیارِهِمْ» برای فقرای مهاجری که از شهرهایشان خارج شدند. بعد میفرماید: «وَالَّذینَ تَبَوَّءُو الدّارَ وَ الْایمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ» و حتی برای انصار که چنین و چنان بودند. بعد میفرماید: «وَالَّذینَ جاءُو مِنْ بَعْدِهِمْلزوم گردش پول در میان همه مردم

حال چرا فیء به یتامی و مساکین و ابن السبیل و این فقرا و دیگران برسد؟ اینجا قرآن تعلیلی کرده که از این تعلیل یک اصل کلی برای جاهای دیگر استفاده کردهاند: «کی لایکونَ دولَةً بَینَ الْاغْنِیاءِ مِنْکمْ» برای اینکه این مال و ثروت، چیزی نباشد که فقط در میان اغنیای شما گردش کند؛ یعنی فلسفه این حکم این است که پول و ثروت در میان همه طبقات پخش شود و اختصاص به یک طبقه معین نداشته باشد که فقط در میان آنها در یک مدار بسته گردش کند، در مدار بازی باشد که همه مردم را شامل شود. کلمه «دُولَة» و «دَوْلَة» هر دو در زبان عرب استعمال میشود، هر دو هم به اعتبار تداول یعنی دست به دست شدن است. دولت را هم «دولت» میگویند چون دست به دست میشود یعنی برای یک نفر یا برای یک عده باقی نمیماند،


صفحه 166

اینها میروند عده دیگر میآیند، آن عده میروند باز عده دیگر میآیند. از آن جهت که به اصطلاح یک «حالت» است به آن میگویند «دَولة» ولی آن چیزی که دست به دست میشود مثل خود پست یا پول را میگویند «دُولة». حال قرآن میگوید این پول که دست به دست میشود نباید در یک مدار محدود که مدار اغنیاست دست به دست شود، باید در مدار عموم دست به دست شود؛ چون پول به هر حال در گردش و حرکت است، نمیتواند در یک جا بماند، ولی اینکه پول نمیتواند در یک جا بماند دو جور است: یک وقت هست فقط در میان یک طبقه و در یک مدار محدود گردش میکند، و یک وقت هست در یک مدار نامحدود گردش میکند؛ که از این جمله این نظریه اسلام استنباط شده است که نظر اسلام در باب ثروت این است که در یک مدار محدود گردش نکند بلکه در یک مدار نامحدود یعنی در دست همه مردم [گردش کند.] بهترین مثل آن چرخ و فلک است.

چرخ و فلک همیشه در حال گردش است، یعنی آن که در آن رأس قرار گرفته میآید پایین و در آن پایینترین نقطه، و آن که در نقطه پایین بوده میرود بالا؛ دومرتبه همینطور گردش میکند، به یک حال باقی نمیماند. قرآن حرفش این است که پول باید در میان همه مردم بگردد نه در میان یک طبقه معین.

«وَ ما اتیکمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وَ ما نَهیکمْ عَنْهُ فَانْتَهوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقاب» آنچه را که پیامبر به شما میدهد بگیرید و آنچه را که از آن نهی میکند باز بایستید؛ یعنی اوامر و نواهی پیغمبر باید معیار و ملاک قانون در میان شما باشد؛ و از خدا بترسید که خداوند شدیدالعقاب است.

در گذشته خواندیم که «ما افاءَ اللَّهُ عَلیرَسولِهِ مِنْ اهْلِ الْقُریفَلِلَّهِ و لِلرَّسولِ وَ لِذِی الْقُرْبیوَ الْیتامیوَ الْمَساکینِ وَ ابْنِالسَّبیلِ» یعنی آ نها را به عنوان موارد مصرف [فیء] معین فرمود، ولی باز تکرار میشود: «لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ». مفسرین همه گفتهاند اینها توضیح همان قسمتهای قبل است.


صفحه 167

مثلًا وقتی میفرماید: «لِلَّه» برای خدا، باید مصرفش معلوم شود؛ مقصود فیسبیلالله است. آن «فی سبیلالله» چه کسانی هستند؟ برای فقرای مهاجرین که از شهر و دیارشان اخراج و از اموالشان [دور] شدند «یبْتَغونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً» و اکنون که در مدینه هستند طالب فضل الهیاند یعنی دنبال کار و کسب میروند از نظر دنیا، و طالب رضای حق هستند از نظر آخرت «وَینْصُرونَ اللَّهَ وَ رَسولَه» خدا و پیامبرش را یاری میدهند، کمک و سرباز اسلاماند «اولئِک هُمُ الصّادِقون»[1]اینها مردمی هستند صادق و راستین، راست گفتار و راست کردار. آیا باز فقط به مهاجرین اختصاص دارد، [مورد] مصرفْ مهاجریناند؟ «وَالَّذینَ تَبَوَّءُو الدّارَ وَ الْایمانَ مِنْ قَبْلِهِمْصحنه بینظیر در تاریخ اسلامی

جمله عجیبی است! مهاجرین مردمی بودند که اکثرشان در مکه بودند؛ مردمی بودند که از خانه و دار و دیارشان خارج و از زن و بچه جدا شدند و تنها [به سوی مدینه حرکت کردند،] به اصطلاح ایمان خودشان را برداشتند و فرار کردند و به مدینه آمدند. صِفْر الْید بودند و چیزی نداشتند. مسلمین مدینه که آنها را «انصار» میگویند برادران مهاجرشان را با آغوش باز پذیرفتند و این جهت- همین طوری که گفتهاند- صحنه بینظیری در تاریخ اسلامی است. احتیاج پیدا نشد به اینکه پیغمبر بخواهد مثلًا به زور مهاجرین را در خانهها تقسیم کند. نوشتهاند که داوطلب آنقدر زیاد بود که گاهی سر یک نفر مهاجر دعوا میکردند. بعلاوه قرآن میگوید نه اینکه اینها (انصار)

[1]. حشر/ 8.


صفحه 168

چون خیلی دارا بودند چنین میکردند (مثلًا انسان در خانهاش ده اتاق دارد، شش اتاق را اشغال کرده، چهار اتاق خالی دارد، یکی از آنها را به دیگری میدهد)، نه اینکه ثروت زیادی داشتند و این امکانات را در اختیار مهاجرین قرار میدادند، بلکه با اینکه امکاناتشان اجازه نمیداد، ایثار می کردند؛ پذیرشِ با ایثار بود. تعبیر قرآن عجیب است! «وَالَّذینَ تَبَوَّءُو الدّارَ» آنان که خانه را قبلًا آماده کردند «وَالْایمان» و خانه ایمان را آماده کرده بودند (خانه دل را هم آماده کرده بودند) «مِنْ قَبْلِهِمْ» قبل از اینکه مهاجرین بیایند اینها آغوش خودشان را برای آمدن آنها باز کرده بودند «یحِبّونَ مَنْ هاجَرَ الَیهِمْ» (این دیگر گواهی دادن خود قرآن است) دوست میدارند مهاجرین را، دوست میدارند کسانی را که به سوی اینها مهاجرت میکنند.

در همین قضیه بنیالنضیر، پیغمبر اکرم به آنها فرمود هر خانوادهای از شما به اندازه بار یک شتر [از اموال یهودیان] حمل کند، هر چه میخواهد برای خودش ببرد، بقایا ماند. وقتی خواستند بقایا را- که همان فیء بود- تقسیم کنند پیغمبر اکرم رو کرد به انصار و فرمود یکی از دو کار را بکنید: یا در این فیء سهیم باشید ولی ثروت خودتان را با برادران مهاجرتان تقسیم کنید و یا اینکه ثروت شما مال شما باشد و این فیء اختصاص به مهاجرین داشته باشد. گفتند یا رسولالله نه این و نه آن، ما ثروتمان را با برادران مهاجرمان تقسیم می کنیم و این فیء را هم به آنها میدهیم؛ هر دو. ولی پیغمبر اکرم فرمود نه، پس همین فیء اختصاص به مهاجرین داشته باشد. فقط سه نفر از انصار را که خیلی فقیر بودند شریک کرد. اینکه پیغمبر اکرم فیء را به مهاجرین داد، برای بعضی این سؤال پیدا شده که شاید فیء اختصاص به مهاجرین دارد. ولی همه مفسرین این مطلب را رد کردهاند، گفتهاند فیء اختصاص به کسی ندارد؛ فیء- همانطور که خود قرآن گفته است- مال همه است ولی پیغمبر به حسب نیاز و مصلحت آن وقت، چون