میدارد از اینکه سرما یا گرما بخورد. ایندو با هم منافات ندارند. میفرماید شما تقوا را نگه دارید و تقوا شما را نگه دارد. شما باید نگهدار آن باشید و آن نگهدار شما باشد. «... وَ انْ تَسْتَعینوا عَلَیها بِاللَّهِ وَ تَسْتَعینوا بِها عَلَی اللَّه»[1][شما را سفارش میکنم به اینکه ...] و اینکه از خدا برای رسیدن به تقوا کمک بخواهید و از تقوا برای رسیدن به خدا کمک بگیرید. و از اینجور تعبیرات. در جای دیگر درست نشان میدهد که تقوا غیر از ترس و غیر از اجتناب از معاصی است؛ میفرماید: «انَّ تَقْوَی اللَّهِ حَمَتْ اوْلیاءَ اللَّهِ مَحارِمَهُ وَ الْزَمَتْ قُلوبَهُمْ مَخافَتَهُ»[2]درجات تقوا
از خود قرآن این مطلب کاملًا استفاده میشود که تقوا درجات و مراتب دارد. معلوم است؛ یک وقت انسان تقوایش در حدی است که از گناهان کبیره و از اصرار بر صغیره اجتناب میکند. این اولین درجه تقواست که به آن، عدالت محقَّق میشود. در اصطلاح فقه اسلامی هست که مثلًا امام جماعت باید عادل باشد، شاهد باید عادل باشد، قاضی باید عادل باشد، مرجع تقلید باید عادل باشد؛ معنی عادل این است که این درجه از تقوا یعنی خود نگهداری از گناهان کبیره و خود نگهداری از تکرار و اصرار بر گناهان صغیره را داشته باشد، که اگر این حد هم نباشد فاسق است، «اولئِک هُمُ الْفاسِقون» که بعد میآید.
[1]. همان، خطبه 289.
[2]. همان، خطبه 112.
عمل یا«پیش فرستاده » «
وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ» و باید (این «ل» لام امر است و لام امر دلالت بر وجوب میکند؛ حال چگونه است که این جزء واجبات شمرده نشده، خودش مطلبی است) و واجب است و لازم است که کسی، نفسی در آنچه که پیش میفرستد دقت کند. در منطق قرآن هر عملی که انسان مرتکب میشود
[ «پیش فرستاده» است.] با اینکه در منطقِ ظاهرِ انسان عمل انسان به گذشته تعلق میگیرد، یعنی ما هرکاری را که امروز انجام میدهیم، به فردا که میرسیم، کار ما به گذشته تعلق دارد، یعنی خودمان میگذریم؛ کاری را اکنون انجام میدهیم، بعد کار ما منقضی و تمام میشود ولی خود ما هستیم؛ خود ما جلو میآییم و کار ما عقب میماند؛ ولی قرآن برعکس، میفرماید هر کاری که تو مرتکب میشوی، علیرغم آن ترتیب ظاهری زمانی که تو احساس میکنی که آن در زمان گذشته ماند و تو در زمان حال و زمان آینده آن هستی، قضیه برعکس است، هر عملی که مرتکب شدی او پیشاپیش تو رفت، تو پشت سر باقی ماندی؛ او را جلو فرستادی و تو هنوز ماندهای که بعد به او برسی.
خیلی حرف عجیبی است! هر عملی که انسان انجام میدهد، چه خوب چه بد، در منطق قرآن «پیشفرستاده» است نه «پس عقب مانده»؛ پیش فرستاده است، بعد خود انسان باید به او برسد. بدیهی است که اگر مسأله زمان میبود چنین نمیشد؛ در زمان، ما از پیش هستیم و عمل پشت سر ماست. این از باب این است که غیر از زمان مسأله دیگری وجود دارد و آن مسأله «نشئه» است. عمل تو الآن به نشئه دیگر رفته است و تو بعدها به آن نشئه منتقل میشوی، تو پشت سر عملت هستی. تو بعد به عملت، به آن پیش فرستاده خود ملحق میشوی، که همین مطلبْ بعد- البته اصلش قرآن است- در کلمات ائمه اطهار،نهجالبلاغهو بعد در ادبیات عربی و ادبیات فارسی و بهطور کلی در فرهنگ اسلامی، خودش مطلبی و رکنی شده است.
درنهجالبلاغه- ظاهراً در حدیث نبوی هم هست- در آن خطبه معروفِ زهدی میفرماید: «ایهَا النّاسُ انَّمَا الدُّنْیا دارُ مَجازٍ وَ الْاخِرَةُ دارُ قَرارٍ فَخُذوا مِنْ مَمَرِّکمْ لِمَقَرِّکمْ وَ لا تَهْتِکوا اسْتارَکمْ عِنْدَ مَنْ یعْلَمُ اسْرارَکمْ» ایهاالناس! دنیا خانهای است که گذشتن است، یعنی انسان از این خانه میگذرد، خانه
جاوید انسان نیست، ولی آخرت خانه جاودانی انسان است، تمام شدنی نیست. از گذشتنگاه خود توشه تهیه کنید برای اقامتگاه خود. پرده خود را در نزد آن حقیقتی که از اسرار و رازهای شما آگاه است پاره نکنید؛ یعنی خداوند به همه رازها آگاه است و در حضور او پرده خودتان را با ارتکاب گناهان پاره نکنید. بعد از چند جمله میفرماید: «انَّ الْمَرْءَ اذا هَلَک قالَ النّاسُ ما تَرَک وَ قالَتِ الْمَلائِکةُ ما قَدَّمَ»[1]آدم که میمیرد، انسانها یک سؤال میکنند، فرشتگان یک سؤال. تا کسی مرد، اگر بروید سراغ آدمها میبینید از همدیگر یک چیز میپرسند، اگر بروید در عالم فرشتگان، یک چیز دیگر میپرسند. سراغ آدمها که بروی، تا میگویند فلانی مرد، میگویند بعد از خود چه گذاشت؟ میروی سراغ ملائکه، تا بگویند فلان کس مرد، میگویند قبلًا چه فرستاده، چه پیش فرستاده؟ دو سؤال مختلف.
«وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ». بنابراین باید هر کسی در آنچه که پیش میفرستد دقیق باشد، دقت کند، وارسی کند؛ در نهایت دقت، عمل خودش را پیش بفرستد.
سعدی میگوید:
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس، تو پیش فرست
نکتهای است که بعد من به تفاسیر که برخورد کردم دیدم این نکته را ذکر کردهاند: در «وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ» «نَفْسٌ» نکره ذکر شده است؛ کأ نّه این است که یک کسی هم پیدا بشود چنین کاری بکند. نه اینکه معنایش این است که واجب کفایی است، بلکه یعنی آیا کسانی پیدا نمیشوند که اهل این کار باشند؟ و چرا اینچنین است؟
[1]. نهجالبلاغه فیضالاسلام، خطبه 194.
تقوای قبل از عمل و تقوای بعد از عمل
پس یک تقوا داریم که قبل از «وَلْتَنْظُرْ» [است؛] میگویند این تقوای قبل از عمل است که هر عملی باید مسبوق به تقوا باشد تا آن عمل قبول شود، چون «انَّما یتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ»[1]خدا هر عملی را فقط از متقیان میپذیرد. انسان وقتی که اعمال زیادی انجام میدهد پیش خودش خیلی خودش را از خدا طلبکار میداند، خصوصاً که در کتابهای حدیث یا دعا مانندمفاتیحنوشته است که اگر مثلًا دو رکعت نماز خواندی خداوند چقدر اجر و ثواب میدهد، اگر فلان زیارت را کردی چنین و چنان. با خود میگوید پس ما آنجا خیلی انبار کردهایم، الی ماشاءالله انبار کردهایم. قرآن میگوید:
«انَّما یتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ» همه آنها درست است اما شرطش متقی بودن است. اگر متقی باشی خدا میپذیرد، اگر متقی نباشی اساساً از گمرک آنجا رد نمیشود، هیچ قبول نمیشود.
دومرتبه «وَ اتَّقُوا اللَّهَ». تقوا مقدمه عمل و شرط قبول عمل است، و هر عملی انسان را آماده میکند برای تقوای بعد از عمل و تقوای بالاتر. «انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلون» خدا به تمام کارهای شما آگاه است. در یک آیه قرآن داریم: «یا ایهَا الَّذینَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ»[2]تقوای الهی داشته باشید آن تقوایی که شایسته خداست.
گفتیم تقوا بر میگردد به خود نگهداری کردن از تخلف، که تخلف به دنبال خودش مجازات میآورد. یک وقت هست انسان میخواهد تقوا داشته باشد در مورد یک قانون عرفی. قانون عرفی، یک قانون اجباری که به انسان تحمیل شده حد حکومتش چقدر است؟ فرض کنید انسان در خیابان میرود؛ آنجا میداند مأمور هست؛ حد تقوا در آنجا
[1]. مائده/ 27.
[2]. آل عمران/ 102.
/
اقتضا میکند که چون اینجا چشم مراقبی هست حدود مقررات را رعایت کند. یا در اتاقی که چند نفر دیگر هم نشستهاند با هم آرامتر حرف میزنند. ولی اگر انسان بخواهد در مورد قانون الهی تقوا داشته باشد یعنی در مورد قانون کسی که از اعماق ضمیر انسان آگاه است، هیچ عملی، کوچک یا بزرگ، از انسان صادر نمیشود مگر اینکه او آگاه است؛ به عمل انسان، به سرّ و ضمیرش آگاه است [در این صورت همیشه و در هر حال باید مراقب باشد.] این است که میگوید: «انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلون». این «انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلون» به جای «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» است. بدانید تقوای الهی است، طرفْ خداست، «الْحَی الْقَیومُ الَّذی لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْم»[1]، آن که در باره او غفلت معنی ندارد. جمله «وَلْتَنْظُرْخود فراموشی، نتیجه فراموش کردن خدا
بعد میفرماید: «وَ لاتَکونوا کالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِک هُمُ الْفاسِقون» مباشید از کسانی که خدا را از یاد بردند، از خدا غافل شدند و به مجازات این عمل- که لازمه قهری این عمل است- خدا خودشان را از خودشان غافل کرد. از خدا غافل شدند؛ لازمه از خدا غافل شدن، از خود غافل شدن است. «اولئِک هُمُالْفاسِقون» فاسقهای حقیقی همینها هستند.
در قرآن تعبیرات عجیبی در مورد نفس انسان آمده است. گاهی این تعبیر آمده است که خود را زیان نکنید، خود را نفروشید، خود را فراموش نکنید. همه اینها به نظر عجیب و غریب میآید. خود را زیان نکنید؛ یعنی
[1]. بقره/ 255.
چه انسان خودش را زیان نکند؟ حتی اگر کسی از آن قماربازهای درجهاول هم باشد تمام مال و زندگی و خانه و لباس و مثل بعضی- شنیدهام- زنش را میبازد؛ باختن یعنی از دست دادن، ولی انسان خودش را بخواهد از دست بدهد که معنی ندارد، چون هر جا باشد بالاخره خودش با خودش است، خودش که از خودش جدا نمیشود. اما قرآن این تعبیر را دارد که خود را نبازید. در بعضی جاها میفرماید که اصلًا باختن حسابی، آن باختنی که واقعاً باختن است و آن باختنی که زیانی است که مافوق آن زیانی نیست وقتی است که انسان خودش را زیان کند، خودش را ببازد: «قُلْ انَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِروا انْفُسَهُمْ»[1]بگو زیانکار آن است، ورشکسته آن است. آن کسی که تجارتش ورشکست میشود او را نباید زیانکار حساب کرد؛ زیانکار حسابی آن است که از خود ورشکست شده است.
تعبیر فروختن هم هست: «وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ انْفُسَهُمْ»[2]چه بد کردند که خودشان را فروختند! تعبیر نسیان و فراموشی هم که در این آیه و بعضی آیات دیگر و جملههای دیگر هست که خود را فراموش کردند. این «خود را فراموش کردن» معنیاش چیست؟ معنایش همین است که انسان وقتی خودش را نشناسد، حقیقت خودش را نشناسد، مسیر خودش را نشناسد، خودش را چیزی بپندارد غیر از آنچه که هست، پس خودش را گم کرده، خودش را فراموش کرده. اساس تعلیمات قرآن این است که انسان این حقیقت را درک کند که خودش حقیقتی است که در این دنیا به وجود آمده و این دنیا هم برای او منزل و مأوایی است که مکتسبات خودش را در اینجا باید تهیه کند و خودش را در اینجا باید بسازد و بعد هم به دنیای دیگری
[1]. زمر/ 15.
[2]. بقره/ 102.
منتقل میشود و میرود. اگر کسی خودش را اینجور بشناسد خودش را پیدا کرده، اما اگر کسی جور دیگری در باره خودش فکر کند که حالا ما چه میدانیم چطور شده، چه عواملی سبب شده، چه تصادفاتی رخ داده که ما پیدا شدیم؛ لابد یک سلسله تصادفات رخ داده که ما پیدا شدهایم؛ حالا که پیدا شدهایم چند صباحی اینجا هستیم، پس ببینیم مثلًا چه راهی را در پیش بگیریم که از لذات بیشتری کامیاب شویم؛ چنین کسی خودش را فراموش کرده و خودش را گم کرده و نتیجه این است که یک عمر تلاش میکند و خیال میکند برای خودش تلاش کرده، نمیفهمد که برای «ناخود» تلاش کرده است. زمانی خودش را میبیند «وَلَقَدْ جِئْتُمونا فُرادیکما خَلَقْناکمْ اوَّلَ مَرَّةٍ»[1]تشبیه عالی مولوی
مولوی تشبیه بسیار عالیای میکند؛ چنین شخصی را تشبیه میکند به کسی که زمینی دارد و میخواهد آن را بسازد. زحمت میکشد، آجر میبرد، بنّا و عمله میبرد، لوازم میبرد، پول خرج میکند و آنجا را حسابی میسازد. ولی وقتی که میخواهد اسبابکشی کند میفهمد که خانه را روی زمین همسایه ساخته و زمین خودش لخت و عور مانده است. آن ساعتی که میخواهد منتقل شود میبیند آن جایی که کار کرده مربوط به او نیست، مال کس دیگر بوده و زمین خودش بایر باقی مانده است. میگوید:
در زمین دیگران خانه مکن
کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه، تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
[1]. انعام/ 94.