بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 181

اقتضا میکند که چون اینجا چشم مراقبی هست حدود مقررات را رعایت کند. یا در اتاقی که چند نفر دیگر هم نشستهاند با هم آرامتر حرف میزنند. ولی اگر انسان بخواهد در مورد قانون الهی تقوا داشته باشد یعنی در مورد قانون کسی که از اعماق ضمیر انسان آگاه است، هیچ عملی، کوچک یا بزرگ، از انسان صادر نمیشود مگر اینکه او آگاه است؛ به عمل انسان، به سرّ و ضمیرش آگاه است [در این صورت همیشه و در هر حال باید مراقب باشد.] این است که میگوید: «انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلون». این «انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلون» به جای «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» است. بدانید تقوای الهی است، طرفْ خداست، «الْحَی الْقَیومُ الَّذی لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْم»[1]، آن که در باره او غفلت معنی ندارد. جمله «وَلْتَنْظُرْخود فراموشی، نتیجه فراموش کردن خدا

بعد میفرماید: «وَ لاتَکونوا کالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِک هُمُ الْفاسِقون» مباشید از کسانی که خدا را از یاد بردند، از خدا غافل شدند و به مجازات این عمل- که لازمه قهری این عمل است- خدا خودشان را از خودشان غافل کرد. از خدا غافل شدند؛ لازمه از خدا غافل شدن، از خود غافل شدن است. «اولئِک هُمُالْفاسِقون» فاسقهای حقیقی همینها هستند.

در قرآن تعبیرات عجیبی در مورد نفس انسان آمده است. گاهی این تعبیر آمده است که خود را زیان نکنید، خود را نفروشید، خود را فراموش نکنید. همه اینها به نظر عجیب و غریب میآید. خود را زیان نکنید؛ یعنی

[1]. بقره/ 255.


صفحه 182

چه انسان خودش را زیان نکند؟ حتی اگر کسی از آن قماربازهای درجهاول هم باشد تمام مال و زندگی و خانه و لباس و مثل بعضی- شنیدهام- زنش را میبازد؛ باختن یعنی از دست دادن، ولی انسان خودش را بخواهد از دست بدهد که معنی ندارد، چون هر جا باشد بالاخره خودش با خودش است، خودش که از خودش جدا نمیشود. اما قرآن این تعبیر را دارد که خود را نبازید. در بعضی جاها میفرماید که اصلًا باختن حسابی، آن باختنی که واقعاً باختن است و آن باختنی که زیانی است که مافوق آن زیانی نیست وقتی است که انسان خودش را زیان کند، خودش را ببازد: «قُلْ انَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِروا انْفُسَهُمْ»[1]بگو زیانکار آن است، ورشکسته آن است. آن کسی که تجارتش ورشکست میشود او را نباید زیانکار حساب کرد؛ زیانکار حسابی آن است که از خود ورشکست شده است.

تعبیر فروختن هم هست: «وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ انْفُسَهُمْ»[2]چه بد کردند که خودشان را فروختند! تعبیر نسیان و فراموشی هم که در این آیه و بعضی آیات دیگر و جملههای دیگر هست که خود را فراموش کردند. این «خود را فراموش کردن» معنیاش چیست؟ معنایش همین است که انسان وقتی خودش را نشناسد، حقیقت خودش را نشناسد، مسیر خودش را نشناسد، خودش را چیزی بپندارد غیر از آنچه که هست، پس خودش را گم کرده، خودش را فراموش کرده. اساس تعلیمات قرآن این است که انسان این حقیقت را درک کند که خودش حقیقتی است که در این دنیا به وجود آمده و این دنیا هم برای او منزل و مأوایی است که مکتسبات خودش را در اینجا باید تهیه کند و خودش را در اینجا باید بسازد و بعد هم به دنیای دیگری

[1]. زمر/ 15.

[2]. بقره/ 102.


صفحه 183

منتقل میشود و میرود. اگر کسی خودش را اینجور بشناسد خودش را پیدا کرده، اما اگر کسی جور دیگری در باره خودش فکر کند که حالا ما چه میدانیم چطور شده، چه عواملی سبب شده، چه تصادفاتی رخ داده که ما پیدا شدیم؛ لابد یک سلسله تصادفات رخ داده که ما پیدا شدهایم؛ حالا که پیدا شدهایم چند صباحی اینجا هستیم، پس ببینیم مثلًا چه راهی را در پیش بگیریم که از لذات بیشتری کامیاب شویم؛ چنین کسی خودش را فراموش کرده و خودش را گم کرده و نتیجه این است که یک عمر تلاش میکند و خیال میکند برای خودش تلاش کرده، نمیفهمد که برای «ناخود» تلاش کرده است. زمانی خودش را میبیند «وَلَقَدْ جِئْتُمونا فُرادیکما خَلَقْناکمْ اوَّلَ مَرَّةٍ»[1]تشبیه عالی مولوی

مولوی تشبیه بسیار عالیای میکند؛ چنین شخصی را تشبیه میکند به کسی که زمینی دارد و میخواهد آن را بسازد. زحمت میکشد، آجر میبرد، بنّا و عمله میبرد، لوازم میبرد، پول خرج میکند و آنجا را حسابی میسازد. ولی وقتی که میخواهد اسبابکشی کند میفهمد که خانه را روی زمین همسایه ساخته و زمین خودش لخت و عور مانده است. آن ساعتی که میخواهد منتقل شود میبیند آن جایی که کار کرده مربوط به او نیست، مال کس دیگر بوده و زمین خودش بایر باقی مانده است. میگوید:

در زمین دیگران خانه مکن

کار خود کن کار بیگانه مکن

کیست بیگانه، تن خاکی تو

کز برای اوست غمناکی تو

[1]. انعام/ 94.


صفحه 184

تا تو تن را چرب و شیرین میدهی

گوهر جان را نیابی فربهی

تو همواره میخواهی به تن لقمه برسانی، جان را گرسنه نگه داشتهای دائماً تن را سیر میکنی، آن را لاغر نگه داشتهای این را چاق میکنی.

گر میان مِشک تن را جا شود

وقت مردن گند آن پیدا شود

میگوید یک عمر اگر تن را در مِشک بخوابانی، تا مُردی خود بهخود میگندد، چارهای نیست جز اینکه در زیر خاکها دفنش کنند که بوی گندش بیرون نیاید.

مِشک را بر جان بزن بر تن ممال

مشک چِبود نام پاک ذوالجلال[1]

قرآن میگوید اگر انسان خدا را بشناسد و خدا را در یاد داشته باشد خودش را هم گم نمیکند، در باره خودش اشتباه نمیکند، خودش را با غیر خودش عوضی نمیگیرد؛ ولی محال است که کسی خدا را نشناسد و خدا را فراموش کرده باشد و خودش را بتواند پیدا کند. آنوقت همیشه در باره خودش اشتباه میکند، خودش را گم میکند. «وَ لا تَکونوا کالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ» مباشید از کسانی که خدا را فراموش کردند و در نتیجه خداوند، خودشان را از خودشان فراموشاند؛ از خدا غافل شدند، خدا آنها را از خودشان غافل کرد. «اولئِک هُمُ الْفاسِقونیاران آتش و یاران بهشت

بعد از این موضوع که مسأله محاسبةالنفس و مراقبه در میان آمده است و

[1]. یعنی ذکرالله.


صفحه 185

مسأله خدا را به یاد داشتن تا انسان خود را فراموش نکند و [اینکه] خدا را فراموش کردن موجب خود فراموشی میشود و آن است که انسان را به فسق میکشاند، این دو گروه را که ذکر میکند فوراً میفرماید: «لا یسْتَوی اصْحابُ النّارِ وَ اصْحابُ الْجَنَّةِ اصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزونَ» یاران آتش و یاران بهشت، اینها که مانند یکدیگر نمیتوانند باشند؛ یاران بهشتاند که ناجح و موفق و مظفر به مقاصد خود هستند.

کأ نّه قرآن میخواهد با همین مسأله «نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ» مسیر بهشت و جهنم را مشخص کند: یا انسان خود را و خدای خود را میشناسد و برای خود کار میکند که مسیرش [به سوی] بهشت است؛ یا خودش را فراموش میکند و نه برای خود، بلکه برای غیر خود [کار میکند] و خود را همیشه ضعیف و لاغر و محتاج نگه میدارد، اینها اصحابالنار هستند.

اینها موعظه قرآن است، مواعظی که واقعاً لحن آیات به قدری مؤثر و کوبنده و نافذ است که اگر کسی به اصطلاح دلی داشته باشد محال و ممتنع است که متأثر نشود. به همین مناسبت است که بعد فوراً [جملهای] میفرماید [که] یعنی: چه دلهای قسیای که باز هم متأثر نمیشوند! میفرماید: «لَوْ انْزَلْنا هذَا الْقُرْ انَ عَلیجَبَلٍ لَرَأَیتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیةِ اللَّهِ» اگر ما این قرآن را بر کوه نازل میکردیم، این قرآنی که بر بشر نازل شده است[1]؛ اگر خدا همین تجلیای که به وسیله قرآن بر بشر کرد بر کوه میکرد (فَلَمّا تَجَلّیرَبُّهُ لِلْجَبِلِ جَعَلَهُ دَکاً وَ خَرَّ موسیصَعِقاً[2]؛ چون کوه هم در عالم

[1]مقصود از نزول این نیست که مثلا کتابچهای را بیاورند به دست بشر بدهند بگویند این کتابچه را اگر روی کوه میگذاشتیم چنین میشد نه قرآن کلام خداست و حضرت امیر میفرماید خداوند متعال در کتاب خودش تجلی کرده فعل خداست بر بشریت

[2]اعراب/ 143.


صفحه 186

خودش شعوری دارد، منتها تجلی به کوه یک شکل است، تجلی به انسان شکل دیگری است) اگر این تجلیای که خدا بر انسانها کرده است بر کوه میکرد، کوه پارهپاره میشد. بعد میفرماید اینها مثَل است که برایتان بیان میکنیم برای اینکه از این مثالها حقیقت را دریابید. «وَ تِلْک الْامْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یتَفَکرونَ»[1]ما این مثلها را برای مردم میآوریم برای اینکه تفکر و اندیشه مردم را برانگیزیم. و صلّی اللَّه علی محمد و اله الطاهرین.

[1]حشر/ 12.


صفحه 187

تفسیر سوره حشر (3)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ.هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا یشْرِکونَ[1].

مجموعهآثاراستادشهیدمطهری ج27 170 تفسیر سوره حشر(3) ..... ص : 170

...[2]که در آخرین آیه میفرماید: «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی». مقداری از اسمای حسنای الهی در اینجا بیان شده است. آیه اول این است: «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ» اوست اللّه که اله و معبودی جز او نیست. در این جمله دو بار لفظ «هُوَ» تکرار شده است. «هُوَ» به حسب قواعد زبان عربی یک ضمیر است

[1]. حشر/ 22 و 23.

[2]. [چند جملهای از اول این سخنرانی روی نوار ضبط نشده است.]


صفحه 188

(ضمیر غایب)، به جای «او» در فارسی.

ولی یک تفاوت میان «هو» در عربی- البته در اصطلاح قرآن در مورد خدا- با «هو» در هر جای دیگر و یا با «او» در زبان فارسی هست. این که عرض میکنم ضمیر غایب، برای این است که ما ضمیر داریم و اشاره؛ هم در فارسی و هم در عربی و در هر زبانی، ضمائر داریم و اسماء اشارات. ضمائر همان است که اول شخص و دوم شخص و سوم شخص دارد. «من» را اول شخص یا متکلم میگویند؛ «تو» مخاطب است، یا در اصطلاح امروزیها دوم شخص، و «او» مغایب. وقتی میخواهند از کسی یا چیزی بحث کنند که او غیر گوینده و غیر مخاطب است، از وی با کلمه «او» تعبیر میکنند. ولی در اشاره، واقعاً اشاره است: این، آن. عرب مثلًا میگوید «هذا» یا «ذاک». وقتی میخواهد بگوید «این»، [در اشاره] به نزدیک میگوید: «هذا» یا «ذا»؛ وقتی که میخواهد بگوید «آن»، در اشاره به دور میگوید «ذاک». البته در عربی متوسط و دور هست(ذاک و ذلک) که در فارسی نیست؛ در فارسی ما فقط «آن» داریم. در عربی اگر [مورد اشاره] کم دور باشد میگویند «ذاک»، وقتی میخواهند خیلی دور در نظر بگیرند میگویند «ذلِک».

در مورد خدا اول شخص (انَا) استعمال میشود که خود خداوند استعمال میکند (انّی انَا اللَّهُ)؛ دوم شخص هم استعمال میشود که ما «انْتَ» (تو) میگوییم؛ سوم شخص هم استعمال میشود که «او» میگوییم. ولی اسمهای اشاره (این یا آن) در مورد خدا استعمال نمیشود و این نکتهای است که باید به آن توجه کرد. ما در مورد خدا «هذا» یا «ذاک» استعمال نمیکنیم، بلکه در مورد هر چیز دیگر استعمال میکنیم ولی در مورد خدا اسم اشاره بهکار نمیبریم و جایز نیست بهکار ببریم چون از مختصات الهی این است که خدا قابل اشاره نیست. درنهجالبلاغهاز مسائلی که خیلی روی آن تکیه شده است یکی همین است که به خدا نمیشود اشاره کرد؛ اگر مثلًا