بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 187

تفسیر سوره حشر (3)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ.هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا یشْرِکونَ[1].

مجموعهآثاراستادشهیدمطهری ج27 170 تفسیر سوره حشر(3) ..... ص : 170

...[2]که در آخرین آیه میفرماید: «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی». مقداری از اسمای حسنای الهی در اینجا بیان شده است. آیه اول این است: «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ» اوست اللّه که اله و معبودی جز او نیست. در این جمله دو بار لفظ «هُوَ» تکرار شده است. «هُوَ» به حسب قواعد زبان عربی یک ضمیر است

[1]. حشر/ 22 و 23.

[2]. [چند جملهای از اول این سخنرانی روی نوار ضبط نشده است.]


صفحه 188

(ضمیر غایب)، به جای «او» در فارسی.

ولی یک تفاوت میان «هو» در عربی- البته در اصطلاح قرآن در مورد خدا- با «هو» در هر جای دیگر و یا با «او» در زبان فارسی هست. این که عرض میکنم ضمیر غایب، برای این است که ما ضمیر داریم و اشاره؛ هم در فارسی و هم در عربی و در هر زبانی، ضمائر داریم و اسماء اشارات. ضمائر همان است که اول شخص و دوم شخص و سوم شخص دارد. «من» را اول شخص یا متکلم میگویند؛ «تو» مخاطب است، یا در اصطلاح امروزیها دوم شخص، و «او» مغایب. وقتی میخواهند از کسی یا چیزی بحث کنند که او غیر گوینده و غیر مخاطب است، از وی با کلمه «او» تعبیر میکنند. ولی در اشاره، واقعاً اشاره است: این، آن. عرب مثلًا میگوید «هذا» یا «ذاک». وقتی میخواهد بگوید «این»، [در اشاره] به نزدیک میگوید: «هذا» یا «ذا»؛ وقتی که میخواهد بگوید «آن»، در اشاره به دور میگوید «ذاک». البته در عربی متوسط و دور هست(ذاک و ذلک) که در فارسی نیست؛ در فارسی ما فقط «آن» داریم. در عربی اگر [مورد اشاره] کم دور باشد میگویند «ذاک»، وقتی میخواهند خیلی دور در نظر بگیرند میگویند «ذلِک».

در مورد خدا اول شخص (انَا) استعمال میشود که خود خداوند استعمال میکند (انّی انَا اللَّهُ)؛ دوم شخص هم استعمال میشود که ما «انْتَ» (تو) میگوییم؛ سوم شخص هم استعمال میشود که «او» میگوییم. ولی اسمهای اشاره (این یا آن) در مورد خدا استعمال نمیشود و این نکتهای است که باید به آن توجه کرد. ما در مورد خدا «هذا» یا «ذاک» استعمال نمیکنیم، بلکه در مورد هر چیز دیگر استعمال میکنیم ولی در مورد خدا اسم اشاره بهکار نمیبریم و جایز نیست بهکار ببریم چون از مختصات الهی این است که خدا قابل اشاره نیست. درنهجالبلاغهاز مسائلی که خیلی روی آن تکیه شده است یکی همین است که به خدا نمیشود اشاره کرد؛ اگر مثلًا


صفحه 189

خدا را با فلان صفت توصیف کنی لازمهاش این است که به خدا اشاره کرده باشی و هر کس که به خدا اشاره کند خدا را محدود کرده است. در خطبه اولنهجالبلاغهاست: «... وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اشارَ الَیهِ وَ مَنْ اشارَ الَیهِ فَقَدْ حَدَّهُ.«هو»از اسماء اللَّه

نکته دیگر این است که کلمه «هو» در باره خدا از ضمیر هم یک درجه بالاتر است. اصلًا «هو» یک اصطلاح خاص قرآنی و اصطلاح خاصیاست که ما در دعاها این را استنباط میکنیم که «هو» خودش یکی از اسماءالله است، یعنی «او»، یعنی آن که «او» ی حقیقی فقط اوست، چون «او» اشاره به غیب و غایب است؛ یعنی او که غیر او «این» و «آن» دارد، و آن که اساساً «او» ی مطلق است یعنی غیب مطلق است خداوند است. لذا در دعاها اگر توجه کرده باشید ما اینجور تعبیرات داریم:

«یا هو». اصلًا «هو» به معنی ضمیری معنی ندارد که منادی واقع شود. ولی «هو» در مورد خدا منادی واقع میشود، میگوییم: «یا هو»، «یا مَنْ لا هُوَ الّا هُوَ» (در دعاها تعبیرات خیلی عجیبی است!) ای کسی که «هُوَ» ی حقیقی نیست مگر او؛ «هُوَ» یی که منحصراً به او باید گفت «هو» فقط تو هستی.

حدیثی است که از وجود مقدس سیدالشهداء سلاماللَّه علیه روایت شده است[1]، حدیث خیلی مفصلی است در تفسیر «قُلْ هُوَ اللَّهُ احَدٌ» و

[1]. آن حدیث در صافی است، میخواستم کتاب را بیاورم که آن را از رو بخوانم، فرصت نشد. خیلیعالی است. انشاءالله شاید در محلش (قُلْ هُوَ اللَّهُ احَد) به آن بپردازیم.


صفحه 190

حدیث بسیار پر معنایی است و در واقع گنجی است از معرفت. از جمله در آنجا حضرت راجع به همین کلمه «هو» بحث کرده است، میفرماید آنجا که میگوید: «قُلْ هُوَ اللَّهُ احَدٌ» نباید خیال کنی ضمیری به کار بردهای مثل اینکه «هو» را در جاهای دیگر به کار میبرند، بلکه اسمی از اسماء الهی را بیان کردهای.

پس این کلمه «هو» که ما در اینجا میگوییم: «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ» در عین اینکه از نظر ترکیبات عربی ضمیر است، باید دانست که اصلًا «هو» خودش اسمی از اسمهای پروردگار است. به چه معنا اسم پروردگار است؟ (اسمها را بعد میگوییم). هر صفتی که صفت کمال باشد وآن را به پروردگار نسبت بدهیم، به عبارت دیگر وقتی که به صفت و مسمّی (ذات) با یکدیگر عنوانی بدهیم، مثلًا علم را به ذات نسبت بدهیم بشود عالم، آنوقت میشود اسم؛ یعنی «علم» صفت است و «عالم» اسم. «قدرت» صفت است و «قادر» اسم. «رحمت» صفت است و «رحمان» و «رحیم» اسم.

حال در اینجا وقتی که ما میگوییم «هو» اسم پروردگار است، در این صورت چه چیزی صفت است و چه چیزی اسم؟ آن که صفت است همان غیب مطلق بودن است. غیب مطلق بودن یعنی چه؟ یعنی حقیقتی که احاطه به کنه ذاتش و اطلاع بر کنه ذاتش برای هیچ موجودی امکان پذیر نیست. البته این که معرفت خدا پیدا میشود و معرفت خدا هم خیلی درجات دارد یک مطلب است، مسأله معرفت به کنه ذات یعنی خدا را آنچنان شناختن که دیگر ماورای آن شناختن شناختنی نباشد، مطلب دیگر؛ آن مختص به خود ذات پروردگار است. حتی پیغمبر که عارف اول عالَم است باز میگوید: «ماعَرَفْناک حَقَّ مَعْرِفَتِک». این جمله همان معنای «هو» است؛ یعنی تو در مرتبه و درجهای هستی که هرچه برای من «انْتَ» باشی باز در یک درجهای


صفحه 191

«هو» هستی؛ یعنی برای هیچ بشری امکان اینکه احاطه به ذات پروردگار پیدا کند نیست؛ لهذا او را میگویند «غیبالغیوب» (غیب همه غیبها) و آن، آن جهتی است که جز ذات پروردگار هیچ موجودی نمیتواند بر آن دست بیابد و احاطه پیدا کند: «لا احْصی ثَناءً عَلَیک انْتَ کما اثْنَیتَ عَلینَفْسِک» پروردگارا من هر چه تو را ستایش کنم و ثنا بگویم قادر نخواهم بود که تو را آنچنان که شایسته هستی و باید، ثنا بگویم؛ تو آنچنان هستی که خود، خود را وصف و توصیف میکنی. پس این، معنی اسم بودن «هو» است.

«هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَةِ». «عالم» و «علیم» هر دو اسم پروردگار است. عالمِ مطلق است و علیمِ مطلق؛ ولی برای آنکه ضمناً بیان شود که آنچه او میداند از دو نوع است (یعنی در واقع ما دو جور عالَم داریم: غیب و شهادت) او هم عالِم غیب است و هم عالِم شهادت، لهذا این تعبیر در قرآن مکرر آمده است که «عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَةِ» عالِم غیب و شهادت. شهادت یعنی حضور، آشکار؛ غیب یعنی نهان. در واقع «عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَةِمعنی غیب

مقصود از «غیب» در اینجا چیست؟ ما یک غیب نسبی داریم و یک غیبِ به یک اعتبار مطلق. برای ما اکثر غیبها و شهادتها نسبی است؛ چطور؟ مثلًا ما الآن در این منزل و در این اتاقها که هستیم آنچه که در شعاع دید چشم ما قرار گرفته است برای ما شهادت است، دیگر ماورای آن، همه برای ما غیب است و نهان. ما حتی از جیب یکدیگر اطلاع نداریم. همینهایی که اینجا نشستهایم، فقط یک ظاهری از یکدیگر میبینیم، دیگر غیر از همین ظاهر و شکل و اندام و وضع نشستن و این صندلیها و این دیوارها و این سقف و این


صفحه 192

میز و اینها که الآن داریم میبینیم [چیز دیگری نمیبینیم.] حتی در همینجا باز غیبها و نهانها برای ما، صد برابر پیداها برای ماست؛ گذشته از اینکه از دل و نیت و ملکات یکدیگر خبر نداریم- همینطور که گفتم- حتی از جیب یکدیگر هم خبر نداریم تا چه رسد به قسمتهای دیگر. پس آنها برای ما میشود پنهان؛ و لهذا- مثلًا همین جا که ما نشستهایم- اگر کسی از دل ما خبر بدهد میگوییم از غیب خبر میدهد، اگر از جیب ما خبر بدهد باز میگوییم از غیب خبر داده است؛ تا چه رسد به ماوراء این دیوار، پشت این دیوار، آن خانه دیگر و آن شهر دیگر.

آیا مقصود از اینکه «خداوند عالِم غیب و شهادت است» چنین چیزی است؟ یا نه، همه اینها تازه جزء شهادت است؟ این عالم ما و عالم طبیعت و عالم محسوس از اول تا به آخرش همه شهادت است. اعماق این زمین هم- اگر فرو بروید- همه شهادت است. غیب یعنی یک امر نادیدنی نه امر دیدنیای که فعلًا ما آن را نمیبینیم.

داخل آن خانه برای کسانی که آنجا هستند شهادت است اینجا غیب است؛ داخل این خانه برای کسانی که اینجا هستند شهادت است آنجا غیب است، ولی هم آن دیدنی است هم این، هم آن خانه حس کردنی و لمس کردنی است هم این خانه. اما چیزهایی هست که غیب است به معنی نادیدنی، یعنی اصلًا قابل رؤیت و قابل احساس نیست. مثلًا فکر و اندیشه و روح و احساسات ما که اکنون اینجا وجود دارد، همه اینها آثارشان پیداست، و الّا خود اینها را فقط هر کسی در درون خودش آگاه است (چون خودش عین همان درون است) و هیچ کس نمیبیند. اینها دیدنی نیست یعنی به چشم قابل احساس نیست و با دست قابل لمس کردن نیست.

در عالم نیز همینجور است. همین طور که در اندام ما نادیدنی و دیدنی وجود دارد، [در عالم هم نادیدنی و دیدنی وجود دارد.] مثلًا ما درون خود


صفحه 193

به معنای احشاء و امعاء و قلب و کبد و ریه و کلیه خود را نمیبینیم ولی دیدنیاند و نمیبینیم، از باب اینکه پرده شکم فعلًا مانع است؛ اگر شکم ما را بشکافند هر کسی میتواند ببیند. اینها غیب نیست. اینها را ما نمیبینیم ولی دیدنیهایی است که نمیبینیم. اما آنچه که به روح ما تعلق دارد اصلًا دیدنی نیست. یک کسی بگوید ما میخواهیم مغز این شخص را بشکافیم روحش را پیدا کنیم، یا کسی بگوید میخواهیم مغز او را زیر اشعه ایکس بگذاریم روحش را پیدا کنیم، افکار و اندیشههایش را پیدا کنیم؛ بگوید شماگلستانسعدی یا سوره جمعه را حفظ هستید، من میخواهم مغز شما را زیر اشعه ایکس بگذارم ببینم اینگلستانسعدی یا سوره جمعه در کجای آن وجود دارد؟

چنین چیزی امکان ندارد. پس فرق است میان دیدنی و ندیدنی. «غیب» در اینجا به معنی «ندیدنی» است، نه آن که ما نمیبینیم. فرق است میان آن که نمیبینیم ولی دیدنی هست (مشهد را الآن ما نمیبینیم ولی امری است دیدنی) و آن که اصلًا دیدنی نیست.

قرآن وقتی سخن از غیب میگوید یعنی ندیدنیها: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیبِ لایعْلَمُها الّا هُوَ»[1]کلیدهای ندیدنیها در نزد اوست. گفتیم خود پروردگار غیب الغیوب است، از هر ندیدنیای ندیدنیتر است، چون موجود هر چه از نظر وجود کاملتر باشد از دسترس حواس انسان خارجتر است. آنگاه فرق مؤمن و غیر مؤمن در این است که مؤمن آن کسی است که تنها به دیدنیها ایمان ندارد، به ندیدنیها هم ایمان دارد، یعنی به حقایق موجود ندیدنی هم اعتقاد و ایمان دارد (الم.ذلِک الْکتابُ لا رَیبَ فیهِ هُدی لِلْمُتَّقینَ.الَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ وَ یقیمونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقونَ)[2]و اساساً پیغمبران آمدهاند برای

[1]. انعام/ 59.

[2]. بقره/ 1- 3.


صفحه 194

همین که در ما ایمانِ به حقایق ندیدنی به وجود بیاورند. دیدنیها را که ما چشم داریم و میبینیم، حال یا چشم مسلح یا غیر مسلح، دیگر احتیاجی به پیغمبران نیست. پیغمبران نیامدهاند برای اینکه ما را به «شهادت» آگاه کنند، چون وسیله آن در اختیار ما هست. کاری که «علم» میکند و علوم بشری انجام میدهد چیست؟ انسان را به شهادت آگاه میکند. عالَم شهادت منطقه علم و علوم است، غیب منطقه ایمان است. البته این که میگوییم «غیب منطقه ایمان است» نه این است که عقل به هیچ وجه به آن راه ندارد؛ عقل هم که راه دارد با استدلال راه پیدا میکند.

پیغمبران میآیند عقل مردم را ارشاد میکنند، تذکر میدهند، یادآوری میکنند و از راه عقل هم مردم را مؤمن میکنند ولی عقل غیر از علمِ به معنای تجربه و احساس است. پس در واقع «عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَةِاللَّه، اسم خاص پروردگار

اسماء پروردگار- همینطور که عرض کردم- به معنی نامگذاری نیست؛ اسم خدا به معنی نامگذاری نیست، چون اسمِ نامگذاری قراردادی است، هر اسمی را روی هر چیزی میشود گذاشت؛ آن دیگر قرارداد است؛ لازم نیست معنی آن اسم واقعاً در این شیء صدق کند. مثلًا اگر اسم کسی را گذاشتند «حسن» (حسن یعنی نیکو، زیبا) ممکن است او واقعاً هم حسن و نیکو و زیبا باشد، و ممکن است زشتترین افراد باشد؛ کسی نمیتواند ایراد بگیرد؛ میگویند نامگذاری است و در نامگذاری این حرفها نیست. مثل