بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 194

همین که در ما ایمانِ به حقایق ندیدنی به وجود بیاورند. دیدنیها را که ما چشم داریم و میبینیم، حال یا چشم مسلح یا غیر مسلح، دیگر احتیاجی به پیغمبران نیست. پیغمبران نیامدهاند برای اینکه ما را به «شهادت» آگاه کنند، چون وسیله آن در اختیار ما هست. کاری که «علم» میکند و علوم بشری انجام میدهد چیست؟ انسان را به شهادت آگاه میکند. عالَم شهادت منطقه علم و علوم است، غیب منطقه ایمان است. البته این که میگوییم «غیب منطقه ایمان است» نه این است که عقل به هیچ وجه به آن راه ندارد؛ عقل هم که راه دارد با استدلال راه پیدا میکند.

پیغمبران میآیند عقل مردم را ارشاد میکنند، تذکر میدهند، یادآوری میکنند و از راه عقل هم مردم را مؤمن میکنند ولی عقل غیر از علمِ به معنای تجربه و احساس است. پس در واقع «عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَةِاللَّه، اسم خاص پروردگار

اسماء پروردگار- همینطور که عرض کردم- به معنی نامگذاری نیست؛ اسم خدا به معنی نامگذاری نیست، چون اسمِ نامگذاری قراردادی است، هر اسمی را روی هر چیزی میشود گذاشت؛ آن دیگر قرارداد است؛ لازم نیست معنی آن اسم واقعاً در این شیء صدق کند. مثلًا اگر اسم کسی را گذاشتند «حسن» (حسن یعنی نیکو، زیبا) ممکن است او واقعاً هم حسن و نیکو و زیبا باشد، و ممکن است زشتترین افراد باشد؛ کسی نمیتواند ایراد بگیرد؛ میگویند نامگذاری است و در نامگذاری این حرفها نیست. مثل


صفحه 195

فامیلهایی است که افراد روی خودشان میگذارند. البته فامیلها خوب انتخاب میشود و باید هم خوب انتخاب شود اما معنای نامگذاری این نیست که حتماً حقیقت این [نام] بر آن [شئ] صدق کند.

از آن شاهکارهای سیاسی مرحوم سید حسن مدرس نقل میکنند که در همان دوره تقریباً چهل و پنج سال پیش یک موجی پیدا شده بود- که هر چند وقت یک بار هم پیدا میشود و آن وقت این موج شدیدتر از امروز بود- که ما باید لغات بیگانه را (به قول اینها) از زبان فارسی بیرون بریزیم و اصلًا نباید هیچ لغت عربی در زبان ما وجود داشته باشد. این موج در مجلس هم راه پیدا کرده بود و میخواستند آن را به صورت یک قانون در بیاورند. مرحوم مدرس با این فکر مبارزه میکرد. (گاهی یک شوخی، یک متلک، یک هو کردن اثرش از چند برهان بیشتر است.) گفته بود بسیار خوب، حالا ببینیم چی میشِد! (به قول خودش؛ اصفهانی بود)، چه از آب در میآید! رو کرده بود به رئیس مجلس و گفته بود آقای رئیس مجلس! اسم من حسنِس، اسم جنابعالی هم حسینِس، حالا این اسمها را میخواهند تبدیل کنند به فارسی، پس من میشوم «نیک»، حسین هم که تصغیر حسن است میشود نیکچه، پس بعد از این من نیکم شما نیکچه، مثل دیگ، دیگچه؛ یک چند تا از اینها را با همدیگر جور کرد، مجلس خندید، لایحه به همین [شوخی] از بین رفت.

حال، اسمگذاری اسمگذاری است، ولی در مورد پروردگار اسم به آن معناست که عرض کردم، یعنی یک صفت که قائم به ذات پروردگار است، و الّا کسی آنجا اسمگذاری نکرده؛ ولهذا اسمهای پروردگار همه اسمهای عام و کلی است که احیاناً در مورد غیر پروردگار هم این اسمها یا بعضی از این اسمها استعمال میشود ولی در یک دایره خیلی محدود. مثلًا ما به پروردگار میگوییم «عالم»، به غیر پروردگار هم میگوییم عالم. گو اینکه علم او به


صفحه 196

معنای علم غیرمتناهی است و علم غیر پروردگار هرچه باشد بالأخره متناهی و محدود است، ولی گفته میشود. اما بعد عرض میکنیم که بعضی از صفات است که در باره غیر پروردگار گفته نمیشود. در میان اسماء، یک اسم است که گذشته از اینکه خاصیت معنی خودش را در مورد پروردگار دارد، عَلَم هم هست، یعنی اسم خاص است و جنبه نامگذاری هم در آن هست، و آن اسم «اللَّه» است. ولی «اللَّه» اسم شخصی و فردی است. «اللَّه» یعنی ذات مستجمع جمیع کمالات. هر اسمی از اسمهای دیگر یک شأن از شؤون پروردگار را بیان میکند. «عالِم» وقتی که میگوییم، آن شأن را میگوید که بر همه چیز آگاه است. «قادر» وقتی که میگوییم، آن شأن را میگوید که بر همه چیز تواناست. «مرید» اگر میگوییم، آن شأن را میگوید که هر کاری از او به حسب اراده و خواست و اختیار صادر میشود نه به جبر و نه به طبع. «حی» اگر میگوییم یعنی حقیقتی است زنده نه حقیقتی است مرده. همینطور سمیع، بصیر و ... اما وقتی میگوییم «اللَّه» یعنی ذاتی که جمیع کمالات در او جمع است. حافظ میگوید:

شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

اعتراضش به فیلسوفان است، میگوید امکان ندارد یک فیلسوف بتواند ذات مستجمع جمیع کمالات را درست بشناسد و درک کند مگر آن کسی که از طریق عبودیت و معرفت جلو آمده باشد و از طریق تزکیه نفس مرغ سحر شده باشد،المستغفرینَ بِالاسحار، آنهایی که در سحرها با خدا راز و نیاز دارند که از ناحیه خود خدا معرفت خدا به آنها موهبت میشود.

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

پس در میان اسماء، «اللَّه» گذشته از اینکه جامعترین اسماء است، اسم


صفحه 197

فرق رحمن و رحیم«

هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ» (کلمه «هُوَ» در این آیات خیلی تکرار شده) اوست ذات رحمن و اوست ذات رحیم. رحمن و رحیم هر دو از یک ماده است، از ماده «رحمت». آن جود و بخششی که در مورد کسی میشود که کأ نّه یک موجود ضعیف ناتوان عاجزی استحقاق این را دارد که به او تفضلی بشود، این جود را «رحمت» میگویند.

حال فرق «رحمن» و «رحیم» چیست؟ چرا ما به خدا میگوییم «رحمن»، چرا به خدا میگوییم «رحیم»؟ این را در روایاتْ ائمه اطهار برای ما بیان فرمودهاند؛ گفتهاند پروردگار دو نوع رحمت دارد: رحمت عام و رحمت خاص. مقصود از «رحمت عام» همان رحمتی است که شامل همه موجودات میشود که هر موجودی همینقدر که قابلیت برای موجود شدن داشته باشد خدا او را موجود میکند و هر کمال وجودیای که


صفحه 198

امکان آن را داشته باشد که به او داده شود، خداوند به او میدهد. وجود مساوی با رحمت است. رحمانیت پروردگار به سراسر عالم گسترده است، یعنی اصلًا سراسر عالم نیست مگر مظهر رحمانیت پروردگار؛ آن کافرِ کافر هم از رحمت رحمانیه پروردگار بهرهمند است. ولی یک نوع رحمتها هست که مقدماتش را انسان باید اکتساب کند. این رحمت جز از طریق اکتساب، نازل شدنی نیست. این رحمت را باید به کسب (یعنی با کسب لیاقت) نازل کرد. آن کدام رحمت است؟ آن رحمتهایی که در قرآن از آنها زیاد یاد میشود و نقطه مقابلش نقمت است.

در آنجا نقطه مقابل، نقمت نیست، ولی در اینجا نقطه مقابل حتماً نقمت است.

انسانهای مؤمن، فرد مؤمن یا جامعهای که به لوازم ایمانش یعنی به وظیفه خودش عمل میکند، [مشمول این نوع رحمت میشوند.] در اثر عمل صالح، خداوند عالم یک نوع تفضلاتی به بندگان میکند؛ آن تفضلاتی را که نتیجه اعمال شایسته است «رحمت رحیمیه» میگویند.

رحمت رحمانیه هیچ به عمل و صلاح بنده ارتباط ندارد، ولی رحمت رحیمیه فقط و فقط بستگی دارد به صلاحیت و اعمال صالح بنده و به لیاقتی که آن بنده برای خود کسب میکند، و لهذا قرآن در مواردی این مطلب را بیان میکند که گاهی مردم میان رحمت رحیمیه و رحمت رحمانیه اشتباه میکنند، مثلًا- این در بعضی آیات قرآن هست- میبینند خداوند به یک نفر آدم کافر یا فاسق ثروت زیادی داد؛ تعجب میکنند، خیال میکنند ثروت زیاد از نوع رحمت رحیمیه است یعنی از نوع آن رحمتهایی است که انسان را به خدا نزدیک میکند، از نوع رحمتهایی که واقعاً سعادت است. میگویند خدا چرا چنین میکند؟ فکر نمیکند که آن رحمتی که تفضل الهی و مربوط به شایستگی انسان است، غیر از این حرفهاست؛ آن گاهی ممکن است به صورت فقر برای انسان نازل شود، این دیگر بستگی دارد به حال بنده.


صفحه 199

خدای متعال گاهی بندهای را که لیاقت اینکه عنایت خاص الهی به او برسد و او را دستگیری کند دارد و راهش منحصر است به اینکه او را در یک سختی و رنج قرار بدهد، رنجی از نوع فقر، رنجی از نوع مصیبت، رنجی از نوع فراق، رنجی از نوع دیگر برای او نازل میکند (رحمت رحیمیه آن است که در نهایت امر برای انسان سعادت است) و بر عکس گاهی بندهای را به دلیل اینکه مستحق رحمت رحیمیه نیست و مستحق نقمت است یعنی اعمالش او را مستحق کرده که در همین دنیا معاقَب شود [به صورت فراهم کردن نعمتها برای او، عِقاب میکند.] عقابها فرق میکند. بدترین عقابها این است که خدا او را از اینکه به طرف خودش بیاید طرد کند، یعنی موجبات غفلت را به او بدهد. در مواردی- کلیت ندارد- خدا میخواهد به بندهای بگوید برو گمشو، دیگر اینجا نیا؛ همه چیز را برایش فراهم میکند یعنی برو گمشو. آن «برو گمشو» است.

پس رحمت رحمانیه یک مطلب است و رحمت رحیمیه مطلب دیگر. رحمت رحیمیه آن است که در نهایت امر انسان را به سعادت نزدیک کند، حال میخواهد به حسب صورت و ظاهر و با مقیاسهای کوچک و محدود بشر خیر و نیکی شمرده شود یا در این مقیاسهای کوچک خیر و نیکی شمرده نشود.

این حدیث را مکرر خواندهایم که پیغمبر اکرم به خانه مردی رفتند. از طاقچه اتاق او یک تخم مرغ افتاد و نشکست. این امر باعث تعجب حضرت شد. او گفت یا رسولَاللَّه! تعجب نفرمایید، در خانه ما از این قضایا زیاد است؛ اصلًا درِ خانه ما را ضرر و مصیبت و این چیزها نمیزند. ظاهراً میگویند پیغمبر برخاستند و رفتند؛ فرمودند پس معلوم میشود خدا تو را از درِ خانه خودش طرد و رد کرده، چون همین سختیها و مصائب است که انسان را پرورش میدهد و بیشتر به سوی خدا میبرد. این برای تو خیر


صفحه 200

نبوده است.

در قرآن تعبیر «استدراج» آمده (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْحَیثُ لایعْلَمونَ)[1]خداوند، ملِک واقعی«

هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ».

باز همان جمله «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ» در اول این آیه هم تکرار شده است.

اوست «اللَّه» که جز او الهی و معبودی نیست، جز او شایستهای برای معبودیت وجود ندارد. «الْمَلِک» آن که ملِک است. «ملِک» که در فارسی «پادشاه» ترجمه میکنند- حال ترجمهاش صحیح باشد یا نباشد نمیدانم- اسمی از اسماء پروردگار است که عرض کردیم در قدیم به کسی «ملک» نمیگفتند، «عبدالملک» میگفتند.

ملِکی داریم و مالکی. در سوره حمد میخوانیم: «الرَّحْمنِ الرَّحیمِ.مالِک یوْمِ الدّینِ» که همان هم در قرائت دو

[1]. اعراف/ 182.


صفحه 201

جور خوانده میشود: «مَلِک یوْمِ الدّینِ» و «مالِک یوْمِ الدّینِ».

فرق «مالک» و «ملِک» چیست؟ از نظر صیغه لفظی، مالک اسم فاعل است و ملک صفت مشبّهه. ولی میگویند غیر از این جنبه وزنی، فرق دیگر هم دارند و آن این است که ملِک از ماده «مُلک» است و مالک از ماده «مِلک». مُلک و مِلک با یکدیگر تفاوت دارند. مِلک در مورد مملوکها گفته میشود. انسان اگر داراییای داشته باشد مالک دارایی خودش است، یعنی این دارایی به او اختصاص دارد، هر گونه که بخواهد در آن تصرف میکند، از این جهت میگوییم «مالک». در مورد خدا جز در [خصوص] قیامت [ «مالک» اطلاق نشده] که تازه بعضی آیه را «ملِک» هم خواندهاند و حتی بیشتر ترجیح میدهند که این «مالک» هم چون به طرز اماله به اصطلاح خوانده میشود (مَالِک یوْمِالدّین) همان معنی ملِک را میدهد.

ما به خدای متعال نمیگوییم مالک عالم، چون «مالک» یک صفت کمال نیست. در مورد مخلوق میتواند صفت کمال باشد. این که عالم را به منزله ثروتی در نظر بگیریم که تعلق به پروردگار دارد، حال عرض میکنم از چه وجهی ممکن است و از چه وجهی نه. ولی در «ملِک» که از ماده مُلک است، مفهوم دارایی و ثروت نخوابیده، مفهوم قدرت خوابیده است؛ یعنی تمام ذرات عالم در دست قدرت اوست، زمام همه امور عالم در دست قدرت پروردگار است. اگر ما به پروردگار «مالک» میگوییم به اعتبار این است که به بشر «مالک» میگوییم. چون بشرها خودشان را مالک یک عده اشیاء یعنی نعمتها و موهبتها میدانند، میگوییم اینهایی که تو مالک هستی [در حقیقت مال تو نیست،] مالک حقیقی خداست؛ این ثروتها که الآن به تو تعلق دارد، این تعلق تعلقِ قراردادی است، مالک حقیقی خداوند است (وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ)[1]. به این اعتبار است که به خدا میگوییم

[1]. منافقون/ 7.