بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 20

این خاصیت را دارد. با قلم آنچه که یک نسل آموخته و نسلهای گذشته آموختهاند و به این نسل منتقل شده ثبت میشود و برای نسلهای دیگر باقی میماند که نسلهای دیگر از آنجا که نسل گذشته به آنجا رسانده است این بار را به دوش میگیرد و حرکت میکند والّا اگر بنا بود که هر نسلی [از نقطه اول شروع کند انسان به جایی نمیرسید.]

یک صنعت ساده مثل صنعت بنّایی را درنظر میگیریم. اگر اولین کسی که شروع میکند به کار بنّایی و چهل سال هم بنّایی میکند تجاربش را با خودش به گور ببرد، بعد یک نفر دیگر از نو بخواهد شروع کند، این صنعت تا قیامت به جایی نمیرسد. همینطور است علوم. آنهایی که اولین بار مثلًا علم حساب را کشف کردند ابتدا مثلًا چهار عمل اصلی را به دست آوردهاند. اگر بشرهای بعد هم میآمدند از همانجا شروع میکردند باز به همان نقطه آنها رسیده بودند. ولی در اثر بیان و قلم، هم علم انسان، آموختههای انسان، تجربیات انسان به همزمانهای خودش توسعه پیدا میکند و هم برای نسلهای دیگر باقی میماند. پس «عَلَّمَهُ الْبَیان» و همچنین «عَلَّمَ بِالْقَلَمنظم در کار عالم«

الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبانٍ». از اینجا این مطلب شروع میشود که در کار عالم حساب و نظم برقرار است، چیزی بیحساب و بی قاعده وجود ندارد. در زبان عربی یک «حِسبان» داریم و یک «حُسبان» که این هر دو مصدر هستند، و دو فعل داریم یکی «حَسِبَ» و دیگری «حَسَبَ». «حَسِبَ» مصدرش «حِسبان» است و «حَسَبَ» مصدرش «حُسبان». «حَسِبَ» یعنی گمان کرد، «حِسبان» یعنی گمان کردن. ولی «حَسَبَ» یعنی حساب کرد. «حَسَبَ حُسباناً» یعنی حساب کرد حساب کردنی.

میفرماید: «الشَّمْسُ


صفحه 21

وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ» خورشید و ماه با حسابی موجود هستند یعنی در کار اینها حساب و نظم معین هست، در حرکاتی که اینها دارند حساب و نظمی در کار است. در حرکت وضعی و حرکت انتقالی که هر یک از این ذرات آسمانی بلکه کهکشانها صدها جور حرکت دارند- و در همه چیزشان- حساب است، تصادفات و بینظمی در کار عالم وجود ندارد. چرا این را میگوید؟ بعد خواهیم گفت، برای اینکه به انسان بگوید: ای انسان! سر را تسلیم حساب کن، خیال نکن در کار عالم حسابی نیست (الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ.وَ اقیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمیزانَ)[1]. « وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ». «نجم» معنی معروفش ستاره است ولی به گیاه هم اطلاق میشود. عرب وقتی میگوید «نَجَمَ» یعنی رویید، از زمینپیدا شد. گیاه که از زمین میروید، به آن هم «نجم» میگویند کما اینکه به ستاره هم به اعتبار اینکه طلوع میکند «نجم» میگویند؛ یعنی این که عرب به ستاره نجم میگوید به اعتبار این است که از دیده انسان مخفی است بعد طلوع میکند. به گیاه هم از آن جهت «نجم» میگویند که مخفی است یعنی از زمین پیدا نیست، تخمش در زمین است و خودش نیست، بعد از زمین سر میزند و بر میآید. قرآن میگوید نجم و درخت هم خدای خود را سجده میکنند، ساجد خدای خود هستند.

اینجا مقصود از «نجم» چیست؟ بعضی چون «نجم» بعد از «شمس» و «قمر» آمده است گفتهاند پس شمس و قمر در حسابی هستند و نجم و شجر در سجده؛ و مقصود از نجم ستاره است. ولی اکثریت در اینجا گفتهاند به دلیل این که [این مطلب] با واو عاطفه هم [آمده است مقصود از «نجم» ستاره نیست.] آنجا [فرمود:] «الرَّحْمنُ.عَلَّمَ الْقُرْانَ.خَلَقَ الْانْسانَ.عَلَّمَهُ الْبَیانَ.

[1]. الرحمن/ 8 و 9.


صفحه 22

الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبانٍ ».واو نیاورده؛ به اینجا که رسیده فرموده: «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ» برای اینکه در اینجا خواسته یک مطلب جدید بگوید.

علامتگذاری و نقطهگذاری در رسمالخطها یک امر جدید است و در قدیم معمول نبود و همیشه با واو عاطفه عمل میکردند. ولی ویرگول که امروز در نوشتهها آمده جای بسیاری از واوها را گرفته است. در قرآن خود نظم قرآن گاهی این واوها را برمیدارد یعنی همان حالت تعدید (به اصطلاحی که مفسرین هم گفتهاند؛ میگویند سنّةالتعدید، منهاجالتعدید) یعنی حالت برشمردن را دارد. انسان فقط در وقتی که میخواهد چیزی را بشمارد واو را میاندازد. مثلًا کسی با شما مشورت میکند، میگوید من چه کسی را به این مجلس دعوت کنم؟ شما میگویید: آقای حسن آقا، آقای احمد آقا، آقای علی آقا. دیگر نمیگویید «و آقای احمد آقا و آقای علی آقا». در حالیکه انسان میخواهد بشمارد، این واو دیگر لازم نیست، واو را برمیدارد. قرآن خودش قبل از اینکه این چیزها بیاید، این کار را میکند یعنی مانند تعدید عمل میکند و واو را برمیدارد. نفرمود: «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْ انَ وَ خَلَقَ الْانْسانَ وَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ»؛ اینها را بدون واو ذکر کرد مگر آنجایی که سیاق دارد تغییر میکند: «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ». مفسرین- شاید اغلبشان- گفتهاند که مقصود از «نجم» در اینجا همان گیاه است به قرینه «شجر» و به قرینه «یسْجُدانِ» نه ستاره به قرینه «شمس» و «قمر»، چون مطلب دیگری میخواهد بگوید. اگر اینجا باز مقصود مثلًا همان «بِحُسْبان» میبود میگفتیم نجم هم ستاره است، ولی اینجا چیز دیگری میگوید: «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِسجده گیاه

خیلی تعبیر لطیف و عجیبی است: گیاه و درخت هم خدا را سجده میکنند.


صفحه 23

یعنی چه گیاه خدا را سجده میکند؟ گیاه همین عمل روییدنش سجده خداست، نه اینکه مقصود این است که درخت مثلًا شبها که مردم به خواب میروند سرش را کج میکند و روی زمین میگذارد. سجده او چیز دیگری است، اطاعت است: در مقابل امر پروردگار خود خاضع هستند. «ثُمَّ اسْتَویالَی السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْارْضِ ائْتِیا طَوْعاً اوْ کرْهاً قالَتا اتَینا طائِعینَ»[1]آن وقت که استوا پیدا کرد [به آسمان،] یعنی سماء و آسمان و این جوّ فوق را تحتتسلط خود قرار داد در حالی که او دود بود یعنی گاز بود، در وقتی که او به صورت یک گاز بود؛ خدا به این عِلویات و به زمین گفت بیایید (یعنی دستوری که من میدهم اطاعت کنید)، گفتند آمدیم در حالی که مطیع هستیم. معلوم است که آنجا سخن لفظ[2]نیست، جواب لفظ[3]هم نیست؛ بلکه امر پروردگار و قانون الهی را که بدون تخلف عمل میکنند، آن اطاعت آنهاست. آنجا به تعبیر «طائِعین» آمده است، اینجا به تعبیر «یسْجُدانِ».

فارابی، همین فیلسوف معروف اسلامی خود ما- که این روزها خیلی صحبتش بود و هزار و صدمین سالش را جلسه میگرفتند- در کتابفصوصالحکمخودش تعبیر خیلی زیبایی دارد، میگوید: «صَلَّتِ السَّماءُ بِدَوَرانِها وَالْارْضُ بِرَجَجانِها وَالْماءُ بِسَیلانِهِ وَ الْمَطَرُ بِهَطَلانِهِ» آسمان با حرکت خودش دارد نمازش را میخواند و زمین با جنبش خودش نمازش را میخواند، آب با جریان خودش عمل نمازش را انجام میدهد و باران با آن ریزش خودش نمازش را دارد انجام میدهد. در این زمینه، مولوی شعرهای بسیار خوبی دارد:

معنی اللَّه گفت آن سیبویه

یولهون فی الحوائج هم لدیه

[1]

. فصّلت/ 11.

[2]. [یعنی سخنی که از نوع لفظ باشد.]

[3]. [یعنی جوابی که از نوع لفظ باشد.]


صفحه 24

آشنایی با قرآن6، صفحه : 24

بعد ذکر میکند که تمام ذرات عالم چگونه به درگاه الهی نیاز میبرند و نماز میخوانند و نماز هر موجودی متناسب با مرتبه وجود خودش است؛ نماز هر موجود یعنی وظیفه خود را انجام دادن و مطیع امر الهی بودن. آنها مطیع تکوینی هستند و انسان باید این اطاعت را انتخاب کند؛ چون باید انتخاب کند گاهی هم عصیان و تمرّد میکند. ای انسان! گیاه و درخت اطاعت پروردگارشان را میکنند، سجده پروردگارشان را انجام میدهند (این، زمینه «فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبان» است) پس تو چرا نه؟

«وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ» و سماء را بلند کرد، یا او را در مقام بلند آفرید، و مقیاس و میزان بر نهاد. سماء- همیشه گفتهایم- از «سموّ» است که به معنی عِلْو است؛ یعنی این عِلْویات. ممکن است مقصود همین علویات جسمانی باشد، یعنی آنها را بلند در بالای سر شما آفرید؛ و چون در قرآن سماء غالباً به امر معنوی گفته میشود، به عالَم معنا هم اطلاق میگردد. «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ»[1]یا اگر گفته میشود «اللَّهُ- مثلًا- فِیالسَّماءِ» [مقصود از «سماء» همین عِلویات جسمانی نیست.] «وَ وَضَعَ الْمیزانَ». میزان یعنی آلت سنجش: و آلت سنجش نهاد (قرار داد).

در آیات پیش صحبت از حساب بود (الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ) که در کار عالم حسابی هست. بسیار خوب، در کار عالم حسابی هست، ولی آیا ما انسانها آلتِ به دست آوردن حساب را هم داریم یا نداریم؟ ممکن است خیلی حسابها باشد ولی ما راهی برای کشف آن حسابها نداشته باشیم. مثلًا در اثقال یعنی در سنگینیها ممکن است که انسان قبلًا بداند که این وزنها با یکدیگر تفاوتی دارد، حسابی در کار است، برابریها و نابرابریهایی در کار است، ولی وقتی که ترازویی در کار نباشد، ابزاری در کار نباشد، از کجا من بتوانم بفهمم که آیا این دو وزنه برابر

[1]. انعام/ 18.


صفحه 25

متن خلقت، میزان و مقیاس همه چیز

میزان- همین طور که عرض کردم- یعنی آلت سنجش؛ اسمی است عام. هر آلت سنجشی را «میزان» میگویند، ولی عرف بیشتر یک مصداقش را میشناسد و آن همان ترازو و قپان است، یعنی چیزی که سنگینیها را میسنجد، که در زندگی بشر جزء لوازم و ضروریات است و یکی از آن چیزهایی است که عدالت بدون آن برقرار نمیشود. اگر همین سنجشهای جسمانی نباشد روابط میان افراد بشر به کلّی به هم میخورد. خود همین، یکی از نعمتهای بزرگ الهی است. ولی میزان عالَم تنها ترازویی که قوه ثقل را میسنجد نیست؛ انسان کامل میزان و معیار و آلت سنجش انسانهای دیگر است. فلاسفه، علم منطق را «علم میزان» مینامند یعنی علم آلت سنجش- میگویند- چون با علم منطق میتوان شکل و صورت افکار را سنجید که آیا این افکاری که ما در ذهن خودمان ترتیب میدهیم به شکل و صورت صحیحی ترتیب یافته یا نه. «منطق» مقیاس است، میزان و آلت سنجش [فکر است.] شاغول برای یک بنّا میزان است چون عمودی بودن دیوار را با آن میسنجد. همچنین تراز برای او میزان است چون افقی بودن دیواری را که کشیده با آن میسنجد. ذرع و متر و یاردی که یک بزّاز در دست میگیرد برای او میزان و آلت سنجش است. قانون برای زندگی افراد بشرمیزان است، میزانِ روایی و ناروایی. عدالت- که خودش حقیقتی است که قبل از قانون وجود دارد- باز میزان قانون است. عمل من باید با چه سنجیده شود؟ با قانون. خود قانون با چه سنجیده شود و از کجا که قانون، قانون درستی


صفحه 26

باشد؟ میزان قانون، عدالت است. میزان عدالت، حق یعنی استحقاق است:

«اعْطاءُ کلِّ ذی حَقٍّ حَقَّهُ» (استحقاقها) که در واقع به نظام هستی مربوط میشود.

پس برای هر چیزی میزان و مقیاس قرار داده شده؛ تا میرسد به آن چیزی که خود آن، مقیاس همه چیزهاست و آن متن خلقت و جریان اصیل خلقت است که مقیاس همه چیز قرار میگیرد. پس «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ.وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ».

در ذیل همین آیه، حدیثی درتفسیر صافیو تفسیرهای دیگر نقل کردهاند که نشان میدهد «میزان» محدود به میزان جسمانی نیست بلکه توسعهاش از دایره زندگی بشر و اجتماع بشر هم بیشتر است و همه عالم را فرا میگیرد. اساساً خلقت بر اساس میزان و با یک سنجش معین است. آن حدیث این است که پیغمبر اکرم فرمود:

«بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتُ وَ الْارْضُ»[1]آسمانها و زمین که بپاست به عدل بپاست، با میزان عدل بپاست؛ یعنی اگر ظلم و اجحاف و عدم رعایت استحقاقها میبود، این نظامی که شما میبینید، بر پا نبود.

«وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ». همه اینها برای چیست؟ تعبیر خاصی دارد: «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» اینکه شما بشرها در میزانها طغیان نکنید، خلاف عمل نکنید. تعبیر، خیلی خاص است که انسان اول تعجب میکند، چون «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزان» تفسیر است [و] این چه تفسیری است که:عَلَّمَ الْقُرْ انَ.خَلَقَ الْانْسانَ.عَلَّمَهُ الْبَیانَ.الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ.وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ.وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ«الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» اینکه شما در سنجش خطاکاری نکنید، حال اعم از اینکه [این جمله] تفسیر همان «وَضَعَ الْمیزانَ» باشد یا آنطور که من فکر میکنم تفسیر جملههای قبل هم باشد. این چه نوع تفسیر

[1]. تفسیر صافی، ج 2/ ص 638.


صفحه 27

کردن است؟! تفسیرش عجیب است، کأنهّ این است که معنی همه اینها چیست؟ همه اینها یعنی این. «الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ.وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ» خورشید و ماه با حساب منظم هستند؛ گیاه و درخت خدا را دارد سجده میکند؛ یعنی امر خدای خودش را اطاعت میکند؛ این آسمان بلندی که قرار داده شده، این مقیاسها که نهاده شده است؛ اینها یعنی چه؟ (نمیگوید برای چه؟) معنی اینها چیست؟ یعنی تو از اینها چه معنایی درک میکنی ای انسان؟ «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» معنی همه این حرفها و آنچه تو از همه اینها باید بفهمی این است [که تو در نعمتها طغیان نکنی، خلاف عمل نکنی.]

روز شهادت حضرت رضا سلاماللَّهعلیه است. توسّلی به آن وجود مقدس و مبارک [داشته باشیم.] این حدیث شریف توحیدی را همه شنیدهاید، حدیث سلسلةالذهب یعنی حدیث راوی طلایی. سلسله یعنی رشته. در نقل احادیث، راوی مثلًا میگفت من روایت میکنم از احمد، احمد روایت میکرد از محمود، محمود روایت میکرد از خالد، او میگفت از زراره، او میگفت از محمدبن مسلم، تا میرسید به امام. اینها را میگفتند «سلسله» یعنی سلسله راویان. این حدیثی که میخواهم نقل کنم بعدها علمای حدیث اسمش را گذاشتند «حدیث سلسلةالذهب» یعنی حدیث سلسله طلایی، یعنی حدیث راوی طلایی. این تعبیری است که راویها یعنی دیگران کردهاند، چرا؟ برای اینکه حدیثی بود که حضرت رضا فرمود این حدیث را من روایت میکنم از پدرم موسیبن جعفر و او روایت میکند از پدرش جعفربن محمد، او از پدرش محمدبن علی، او از پدرش علیبنالحسین، او از پدرش حسینبن علی، او از پدرش علی، او از رسول خدا، او از جبرئیل، او از لوح، او از قلم [و او] از خدای متعال. دیگر سلسلهای از این طلاییتر نمیتواند باشد. «طلایی» میگویند یعنی دیگر از این بهتر نمیشود فرض