بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 205

تفسیر سوره حشر (4)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا یشْرِکونَ.هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنییسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ[1].

در وسطهای این آیه بود که در جلسه پیش ماندیم. بهطور مختصر به آن مقداری که گفتیم اشاره میکنیم و رد میشویم. آیات، آیات توحیدی است. قسمتی از اسماء حسنای الهی در این آیات بیان شده است و در آخر هم برای اینکه کسی توهّم نکند که اسماء حسنای الهی منحصر به همینهاست که

[1]. حشر/ 23 و 24.


صفحه 206

اینجا ذکر کردیم میفرماید: «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی» هر اسمی که اسم حُسنی باشد [از آنِ اوست.] در جلسه پیش عرض کردیم وقتی که صفتی را در حالی که متلبّس به ذات است در نظر بگیریم و اعتبار کنیم، به آن «اسم» میگویند؛ یعنی اسم در اینجا غیر از نام است که ما معمولًا در اصطلاح عرف داریم. نام یعنی یک قرارداد. یک لفظ را البته به اعتبار معنایی ولی به حسب قرارداد روی شخصی میگذارند یا روی چیزی، که گاهی اشیاء هم نام دارند.

مثلًا «تهران» نام یک شهر است، «قم» نام یک شهر است. گاهی بشر برای کوهها و اسبها هم نام مخصوص میگذارد. ولی در نام، رابطه نام با آن شئ یک رابطه قراردادی است؛ قرارداد کردهاند. احیاناً ممکن است که مفهوم آن نام با آن شخص هیچ انطباقی نداشته باشد. اگر اسم کسی را گذاشتند علی، برای این است که او را با این نام بشناسند، وقتی میخواهند صدایش کنند بگویند علی. اما این دلیل نیست که این علی هم مثل آن علی واقعاً علی باشد یعنی دارای علوّ باشد. گاهی برعکس اسم میگذارند: «بر عکس نهند نام زنگی کافور» یک سیاه زنگی را [ «کافور» مینامند.] قدیم معمول بود؛ یکی از اسمهایی که روی غلامها میگذاشتند «کافور» بود. کافور سفید است. یا به کچل میگفتند «زلفعلی». ولی اسم در مورد خداوند این نیست که ما برای خداوند نامهای متعدد قرارداد کردهایم آنطور که در زبان عربی برای شیر، این حیوان درنده، نامهای متعدد گذاشتهاند. درنصابمیگوید:

غضنفر و اسد و لیث و حارث و دلهاث

هژبر و قَسوَره و حیدر است و ضیغم شیر

ولی همه آنها نامگذاری است. در زبان عرب این چیزها خیلی زیاد است که مثلًا برای شیر یا سگ یا گربه اسمهای متعدد بگذارند. اسماء الهی این نیست که برای خدا اسمْ زیاد گذاشتهاند؛ آنجا اسمگذاری نیست. در میان اسماء الهی تنها «اللَّه» را بعضی میگویند که در عین اینکه معنایش بر


صفحه 207

خداوند متعال صادق است جنبه علَمیت و نامگذاری دارد، که آن هم صد در صد معلوم نیست اینطور باشد. اسماء الهی در واقع یعنی شؤون الهی. خدای متعال واقعاً شؤون کمالیه و جمالیه و جلالیهای دارد، و ما به اعتبار آن شؤون و صفات کمالیه، با الفاظی از آن کمالها و جمالها و جلالها تعبیر میکنیم؛ و قهراً این امر میزان معینی دارد یا ندارد، که عرض میکنم.

به این معنا ممکن است شئ دیگری هم اسمائی داشته باشد یعنی صفاتِ مثلًا کمالیهای داشته باشد. یک انسان هم ممکن است غیر از نامها یک سلسله اسماء داشته باشد، ولی یگانه ذاتی که تمام اسمائی که دلالت بر کمال کنند (اسماء حسنی؛ الفاظی که [هر یک] دلالت بر یک معنا کند که اصل آن اسم آن معنی است)، تمام معانی کمالیه و صفات کمالیه در مورد او صادق است و هر اسمی هم در نهایتِ معنی خودش و به نحو احسن بر او صادق است، ذات پروردگار است.

مثلًا «عالِم» یک صفت است؛ [یعنی] معنی «عالم» یک صفت کمالیه است.

«عالم» به غیر خدا هم احیاناً اطلاق میشود ولی عالم به نحو احسن و اکمل (یعنی آن عالِمی که در او جهل راه ندارد که نقیضش را بهکلی نفی میکند) فقط در باره خدای متعال صادق است؛ یعنی در باره یک انسان اگر «عالم» صادق باشد، در همان حال نقیضش هم صادق است، چون عالم است به چیزی و عالم نیست به چیز دیگر (جاهل است به چیزی). اگر بر یک موجود دیگر- انسان یا غیر انسان- «قادر» صادق باشد، در همان حال نقیض قادر هم صادق است، و نقیضش بیشتر صادق است؛ یعنی قادر است نسبت به یک شئ معین، و قادر نیست نسبت به بینهایت چیزها؛ نسبت به امور محدودی قادر است و نسبت به بینهایت [امور] غیر قادر و عاجز است؛ عالم است نسبت به امر محدودی و غیر عالم و جاهل است نسبت به نامحدود.


صفحه 208

داستان ابنالجوزی را مکرّر عرض کردهایم که بالای منبر بود، زنی از او مسألهای سؤال کرد. نمیدانست. با شهامت گفت: نمیدانم. زن گفت: تو که نمیدانی چرا سه پله از دیگران بالاتر نشستهای؟ گفت: آن سه پله را بالاتر رفتهام به اندازه آن چیزهایی که میدانم و شما نمیدانید؛ اگر میخواستند به نسبت چیزهایی که نمیدانم برایم منبر بسازند تا فلک هفتم بالا میرفت.

این است که هر انسانی هر اندازه عالم باشد باز ناعالم بودنش هزاران برابر بیشتر است از عالم بودنش.

یا «متکلّم» صفتی است که برای انسانها صادق است، برای خدا هم صادق است. ولی انسان متکلم است به کلام محدود. هر چه هم انسان پرحرف باشد همه حرفهای او از اول تا آخر عمرش مگر چقدر است؟ ولی خداوند متکلم است چون تمام عالم و ذرّات وجود، کلمات او هستند: «قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکلِماتِ رَبّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ انْ تَنْفَدَ کلِماتُ رَبّی»[1]همه عالم اسم خدا و جلوه اوست

همچنین در باره خدا جمیع اسماء حُسنی- نه بعضی- صادق است. مثلًا در باره انسان بعضی اسماء صادق است و بعضی اصلًا صادق نیست. برای مثال، قدیم بودن، ازلی بودن، قائمبالذّات بودن از اسماء حسنی است که در مورد انسان هیچ صادق نیست. در باره غیر خدا بعضی از اسماء حسنی صادق

[1]. کهف/ 109.


صفحه 209

است، آنهم هر اسمی که صادق است در یک حد بسیار محدودی صادق است. «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی» یا در آیه دیگر میفرماید: «وَلِلَّهِ الْاسْماءُ الْحُسْنی»[1]اسماء حسنی منحصراً از آنِ اوست، به این معنا که آن که جمیع اسماء حسنی و هر اسمی هم به نحو احسن و اکمل [و] به طور غیر متناهی بر او صادق است ذات پروردگار است.

این است که در [دعا] میفرماید: «لَک الْاسْماءُ الْحُسْنیوَ الْامْثالُ الْعُلْیا»[2]. ما در این بیانی که الآن عرض کردیم گفتیم غیر خدا هم اسم حَسن دارد ولی بعضی اسمهای حسن را، و آن اسمی را هم که دارد نه به حد اعلا و اکمل، ولی خداوند همه اسماء حُسنی را و هر اسم حَسنی را هم به نحو احسن دارد. اگر با یک نظر توحیدی عمیقتر نگاه کنیم میبینیم در [آنجا] که میفرماید: «لَک الْاسْماءُ الْحُسْنیوَ الْامْثالُ الْعُلْیا» اصلًا همه چیز را منحصر به خدا میکند. معنایش این میشود که غیر خدا هم هر اسم حَسنی دارد باز از اوست یعنی پرتوی و جلوهای است از او. خیال نکن که خدا مقداری از علم را به این انسان عالِم داده و العیاذ باللَّه خودش ندارد؛ بلکه علم او هم مظهری است از علم حق؛ خود او و علمش هم به یک اعتبار اسمی از اسماء حسنای الهی است. هر موجودی هر صفت کمالی که دارد، آن صفت به اعتبار اینکه مظهری از مظاهر اسماء الهی است مال خداست بلکه بیش از آنکه مال خود آن شئ باشد مال خداست. آنچه که به خدا نسبت داده نمیشود فقط نسبتهای نقص است، عدم است، نیستیهاست که پروردگار قدّوس است، منزّه است از اینکه نیستیها و بیکمالیها و محدودیتها به او نسبت داده شود.

[1]. اعراف/ 180.

[2]. فروع کافی، ج 4/ ص 160.


صفحه 210

اگر از این دید نگاه کنیم هر چه در عالم هستی ببینیم اسم خدا میبینیم یعنی شأن و جلوه حق را میبینیم. این است که ما در دعای کمیل میخوانیم: «وَ بِاسْمائِک الَّتی مَلَأَتْ ارْکانَ کلِّ شَیءٍ»[1]اسماء الهی ارکان همه اشیاء را پر کرده است یعنی در هر چیزی شما هر کمالی و هر جلالی و هر جمالی و هر قوّتی و هر عظمتی و هر جلوهای که میبینید اگر دیدتان دید توحیدی باشد میبینید همان هم مظهری از جلوه حق، کمال حق، جلال حق و جمال حق است.

«لَک الْاسْماءُ الْحُسْنیوَ الْامْثالُ الْعُلْیاآیا اسماء اللَّه توقیفی است؟

مسألهای میان فقها از یک طرف و متکلمین و فلاسفه از طرف دیگر مطرح است که آیا اسماءاللَّه توقیفی است یا توقیفی نیست؟ «توقیفی است» یعنی ما فقط آن اسمائی را میتوانیم بر خدای متعال اطلاق کنیم که در قرآن یا سنّت اجازه داده شده است.

مثلًا اگر به خداوند میگوییم «متکلم» از باب این است که در قرآن به او گفتهاند «متکلم». یا اگر ما به خدا بگوییم «شافی»،

[1]. دعای کمیل، مفاتیحالجنان.


صفحه 211

چون در سنّت مثلًا آمده است. اما اگر اسمی در کتاب و سنت نیامده باشد آیا ما میتوانیم به خداوند اطلاق کنیم یا نه؟

قرآن ضابطه به دست میدهد و آن همین است که هر چه که صفت کمالیه باشد به نحو اکملش بر خدای متعال اطلاق میشود. اگر هم اجازه ندهند، نه از باب این است که اسماء الهی محدود است بلکه از آن جهت است که احیاناً انسانها تشخیص نمیدهند؛ یک چیزی را نمیداند که این صفتِ کمال نیست، خیال میکند صفت کمال است، به خدا نسبت میدهد. میگویند این کار را از پیش خود نکنید چون احیاناً اشتباه میکنید. مثلًا ممکن است انسان از باب قیاس به نفس، چون یک چیزی را برای خودش کمال میبیند- نمیداند که این، کمال نسبی است نه کمال مطلق، کمال یک انسان میتواند باشد ولی برای غیر انسان نمیتواند کمال باشد- میآید آن را به خدای متعال نسبت میدهد. اگر گفتهاند «توقیفی است» از این جهت است نه اینکه بعضی از اسماء حسنی بر خدا اطلاق میشود و بعضی اطلاق نمیشود؛ همه اسماء حسنی بر او اطلاق میشود ولی در تشخیص، لااقل افرادی که از نظر فکری و معرفت مجرّب نیستند اشتباه میکنند.

از احادیث مربوط به این مسأله بر میآید که چون در آن زمان (قرن دوم هجری) افرادی پیدا شده بودند که حرفهای عجیب و غریبی در باره خداوند میزدند ائمه [نسبت دادن هر اسمی به خداوند را] منع کردند، گفتند چیزی را که نشنیدهاید از پیش خود نگویید چون احیاناً اشتباه میکنید. امام باقر علیه السلام فرمود: «کلُّ ما مَیزْ تُموهُ بِاوْهامِکمْ فی ادَقِّ مَعانیهِ فَهُوَ مَصْنُوعٌ لَکمْ مَرْدوُدٌ الَیکمْ ... وَ لَعَلَّ النَّمْلَ الصِّغارَ یزْعَمُ انَّ لِلَّهِ زُبانِیتَینِ» یعنی شما یک چیزی در وهم خودتان تصور میکنید و بعد برایش شاخ و برگ میسازید؛ خیال میکنید اینها توحید و معارف است؛ نمیدانید که اینها لایق شماست نه لایق خدا. بعد حضرت میفرماید: از کجا میدانید؛ شاید این مورچههای کوچک


صفحه 212

هم که از این دو شاخکشان خیلی استفاده میکنند (امروز میگویند که این شاخکها حکم آنتن را برای اینها دارد و اصلًا مبادلات، فهم و ارتباطشان با دنیای خارج به وسیله همین شاخکهاست) خیال میکنند خدا دو شاخک دارد. چون برای او دو شاخک خیلی ارزش دارد خیال میکند خدا هم باید دو شاخک داشته باشد.

این قیاس است.

این که در آخر این اسماء، آیه کریمه میفرماید: «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنیتوحید در عبادت«

اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ». کلمه «اللَّه» را گفتیم که اگرچه علَم است ولی اصلش به معنی ذات جامع جمیع صفات کمالیه است؛ یعنی خودِ «اللَّه»، لفظ «اللَّه» به معنی این است که «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی»؛ اصلًا خود «اللَّه» یعنی آن که جمیع اسماء حسنی در او جمع است، ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه. «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ». این «لا الهَ الّا هُوَ» توحید در عبادت است. اللَّه، آن که شایسته عبادت و پرستش جز ذات او هیچ موجودی نیست. مسأله «لا الهَ الّا هُوَ» یک سرش ارتباط به خدا دارد، یک سرش ارتباط به انسان، چون مسأله پرستش است: ای انسان! تو در برابر هیچ ذاتی جز آن ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه نباید کرنش و پرستش کنی؛ آن «باید» هم که در او میگوییم از این جهت است که او تنها ذاتی است که شایسته پرستش و ستایش و تعظیم است. وقتی که شایسته باشد، خود پرستش انسان برای انسان کمال است. اما غیر او چنین شایستگی را ندارد. اگر انسان در مقابل هر موجودی غیر از او کرنش و پرستش کند خودش را پست کرده و پایین