داستان ابنالجوزی را مکرّر عرض کردهایم که بالای منبر بود، زنی از او مسألهای سؤال کرد. نمیدانست. با شهامت گفت: نمیدانم. زن گفت: تو که نمیدانی چرا سه پله از دیگران بالاتر نشستهای؟ گفت: آن سه پله را بالاتر رفتهام به اندازه آن چیزهایی که میدانم و شما نمیدانید؛ اگر میخواستند به نسبت چیزهایی که نمیدانم برایم منبر بسازند تا فلک هفتم بالا میرفت.
این است که هر انسانی هر اندازه عالم باشد باز ناعالم بودنش هزاران برابر بیشتر است از عالم بودنش.
یا «متکلّم» صفتی است که برای انسانها صادق است، برای خدا هم صادق است. ولی انسان متکلم است به کلام محدود. هر چه هم انسان پرحرف باشد همه حرفهای او از اول تا آخر عمرش مگر چقدر است؟ ولی خداوند متکلم است چون تمام عالم و ذرّات وجود، کلمات او هستند: «قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکلِماتِ رَبّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ انْ تَنْفَدَ کلِماتُ رَبّی»[1]همه عالم اسم خدا و جلوه اوست
همچنین در باره خدا جمیع اسماء حُسنی- نه بعضی- صادق است. مثلًا در باره انسان بعضی اسماء صادق است و بعضی اصلًا صادق نیست. برای مثال، قدیم بودن، ازلی بودن، قائمبالذّات بودن از اسماء حسنی است که در مورد انسان هیچ صادق نیست. در باره غیر خدا بعضی از اسماء حسنی صادق
[1]. کهف/ 109.
است، آنهم هر اسمی که صادق است در یک حد بسیار محدودی صادق است. «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی» یا در آیه دیگر میفرماید: «وَلِلَّهِ الْاسْماءُ الْحُسْنی»[1]اسماء حسنی منحصراً از آنِ اوست، به این معنا که آن که جمیع اسماء حسنی و هر اسمی هم به نحو احسن و اکمل [و] به طور غیر متناهی بر او صادق است ذات پروردگار است.
این است که در [دعا] میفرماید: «لَک الْاسْماءُ الْحُسْنیوَ الْامْثالُ الْعُلْیا»[2]. ما در این بیانی که الآن عرض کردیم گفتیم غیر خدا هم اسم حَسن دارد ولی بعضی اسمهای حسن را، و آن اسمی را هم که دارد نه به حد اعلا و اکمل، ولی خداوند همه اسماء حُسنی را و هر اسم حَسنی را هم به نحو احسن دارد. اگر با یک نظر توحیدی عمیقتر نگاه کنیم میبینیم در [آنجا] که میفرماید: «لَک الْاسْماءُ الْحُسْنیوَ الْامْثالُ الْعُلْیا» اصلًا همه چیز را منحصر به خدا میکند. معنایش این میشود که غیر خدا هم هر اسم حَسنی دارد باز از اوست یعنی پرتوی و جلوهای است از او. خیال نکن که خدا مقداری از علم را به این انسان عالِم داده و العیاذ باللَّه خودش ندارد؛ بلکه علم او هم مظهری است از علم حق؛ خود او و علمش هم به یک اعتبار اسمی از اسماء حسنای الهی است. هر موجودی هر صفت کمالی که دارد، آن صفت به اعتبار اینکه مظهری از مظاهر اسماء الهی است مال خداست بلکه بیش از آنکه مال خود آن شئ باشد مال خداست. آنچه که به خدا نسبت داده نمیشود فقط نسبتهای نقص است، عدم است، نیستیهاست که پروردگار قدّوس است، منزّه است از اینکه نیستیها و بیکمالیها و محدودیتها به او نسبت داده شود.
[1]. اعراف/ 180.
[2]. فروع کافی، ج 4/ ص 160.
اگر از این دید نگاه کنیم هر چه در عالم هستی ببینیم اسم خدا میبینیم یعنی شأن و جلوه حق را میبینیم. این است که ما در دعای کمیل میخوانیم: «وَ بِاسْمائِک الَّتی مَلَأَتْ ارْکانَ کلِّ شَیءٍ»[1]اسماء الهی ارکان همه اشیاء را پر کرده است یعنی در هر چیزی شما هر کمالی و هر جلالی و هر جمالی و هر قوّتی و هر عظمتی و هر جلوهای که میبینید اگر دیدتان دید توحیدی باشد میبینید همان هم مظهری از جلوه حق، کمال حق، جلال حق و جمال حق است.
«لَک الْاسْماءُ الْحُسْنیوَ الْامْثالُ الْعُلْیاآیا اسماء اللَّه توقیفی است؟
مسألهای میان فقها از یک طرف و متکلمین و فلاسفه از طرف دیگر مطرح است که آیا اسماءاللَّه توقیفی است یا توقیفی نیست؟ «توقیفی است» یعنی ما فقط آن اسمائی را میتوانیم بر خدای متعال اطلاق کنیم که در قرآن یا سنّت اجازه داده شده است.
مثلًا اگر به خداوند میگوییم «متکلم» از باب این است که در قرآن به او گفتهاند «متکلم». یا اگر ما به خدا بگوییم «شافی»،
[1]. دعای کمیل، مفاتیحالجنان.
چون در سنّت مثلًا آمده است. اما اگر اسمی در کتاب و سنت نیامده باشد آیا ما میتوانیم به خداوند اطلاق کنیم یا نه؟
قرآن ضابطه به دست میدهد و آن همین است که هر چه که صفت کمالیه باشد به نحو اکملش بر خدای متعال اطلاق میشود. اگر هم اجازه ندهند، نه از باب این است که اسماء الهی محدود است بلکه از آن جهت است که احیاناً انسانها تشخیص نمیدهند؛ یک چیزی را نمیداند که این صفتِ کمال نیست، خیال میکند صفت کمال است، به خدا نسبت میدهد. میگویند این کار را از پیش خود نکنید چون احیاناً اشتباه میکنید. مثلًا ممکن است انسان از باب قیاس به نفس، چون یک چیزی را برای خودش کمال میبیند- نمیداند که این، کمال نسبی است نه کمال مطلق، کمال یک انسان میتواند باشد ولی برای غیر انسان نمیتواند کمال باشد- میآید آن را به خدای متعال نسبت میدهد. اگر گفتهاند «توقیفی است» از این جهت است نه اینکه بعضی از اسماء حسنی بر خدا اطلاق میشود و بعضی اطلاق نمیشود؛ همه اسماء حسنی بر او اطلاق میشود ولی در تشخیص، لااقل افرادی که از نظر فکری و معرفت مجرّب نیستند اشتباه میکنند.
از احادیث مربوط به این مسأله بر میآید که چون در آن زمان (قرن دوم هجری) افرادی پیدا شده بودند که حرفهای عجیب و غریبی در باره خداوند میزدند ائمه [نسبت دادن هر اسمی به خداوند را] منع کردند، گفتند چیزی را که نشنیدهاید از پیش خود نگویید چون احیاناً اشتباه میکنید. امام باقر علیه السلام فرمود: «کلُّ ما مَیزْ تُموهُ بِاوْهامِکمْ فی ادَقِّ مَعانیهِ فَهُوَ مَصْنُوعٌ لَکمْ مَرْدوُدٌ الَیکمْ ... وَ لَعَلَّ النَّمْلَ الصِّغارَ یزْعَمُ انَّ لِلَّهِ زُبانِیتَینِ» یعنی شما یک چیزی در وهم خودتان تصور میکنید و بعد برایش شاخ و برگ میسازید؛ خیال میکنید اینها توحید و معارف است؛ نمیدانید که اینها لایق شماست نه لایق خدا. بعد حضرت میفرماید: از کجا میدانید؛ شاید این مورچههای کوچک
هم که از این دو شاخکشان خیلی استفاده میکنند (امروز میگویند که این شاخکها حکم آنتن را برای اینها دارد و اصلًا مبادلات، فهم و ارتباطشان با دنیای خارج به وسیله همین شاخکهاست) خیال میکنند خدا دو شاخک دارد. چون برای او دو شاخک خیلی ارزش دارد خیال میکند خدا هم باید دو شاخک داشته باشد.
این قیاس است.
این که در آخر این اسماء، آیه کریمه میفرماید: «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنیتوحید در عبادت«
اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ». کلمه «اللَّه» را گفتیم که اگرچه علَم است ولی اصلش به معنی ذات جامع جمیع صفات کمالیه است؛ یعنی خودِ «اللَّه»، لفظ «اللَّه» به معنی این است که «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی»؛ اصلًا خود «اللَّه» یعنی آن که جمیع اسماء حسنی در او جمع است، ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه. «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ». این «لا الهَ الّا هُوَ» توحید در عبادت است. اللَّه، آن که شایسته عبادت و پرستش جز ذات او هیچ موجودی نیست. مسأله «لا الهَ الّا هُوَ» یک سرش ارتباط به خدا دارد، یک سرش ارتباط به انسان، چون مسأله پرستش است: ای انسان! تو در برابر هیچ ذاتی جز آن ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه نباید کرنش و پرستش کنی؛ آن «باید» هم که در او میگوییم از این جهت است که او تنها ذاتی است که شایسته پرستش و ستایش و تعظیم است. وقتی که شایسته باشد، خود پرستش انسان برای انسان کمال است. اما غیر او چنین شایستگی را ندارد. اگر انسان در مقابل هر موجودی غیر از او کرنش و پرستش کند خودش را پست کرده و پایین
ملِک قدّوس«
الْمَلِک» صاحبْ اقتدار علیالاطلاق. در جلسه پیش توضیحات دادیم. «الْقُدُّوسُ».
عرض کردیم هر جا که سخن از اقتدار مطلق بیاید، از باب اینکه در انسانها همیشه اذهان چنین تجربهای نشان داده است [که قدرت توأم با ظلم است،] در غیر انسان هم احیاناً بشر آن را توسعه میدهد. امروز میگویند قدرت آنارشیست است یعنی هر جا که قدرت پیدا شود استبداد و زورگویی و بیحسابی و ظلم و تجاوز وجود دارد. برای اینکه این توهّم نشود که این ملِک مطلق و صاحبْ اقتدارِ مطلق به دلیل اینکه صاحبْ اقتدار مطلق است و در مقابل اقتدار او اصلًا اقتداری در عالم وجود ندارد، خدایی که اقتدار مطلق است و هیچ ترمزی ندارد پس هر کاری کرد کرد (ظلم و ستم)، لذا میفرماید ولی او در مرتبه ذات خودش منزّه است، متعالی است. «ترمز ندارد» یعنی معنی ندارد که قدرتی از خارج- العیاذ بالله- بیاید جلو او را بگیرد ولی ذات او از کار زشت و پست ابا دارد؛ خود ذاتش متعالی است از اینکه ظلم کند، بخل بورزد، امساک کند؛ ذاتش از هر چه که نقص است ابا دارد؛ یعنی خودِ او، آن علوّش و آن نزاهتش و آن قدّوسیتش از چنین کاری ابا دارد. پس ملک صاحبْ اقتدار مطلقی است که در عین حال قدّوس است، منزّه است از آنچه شما در باره صاحب اقتدارها تصور میکنید
خدا سلام و خیر مطلق است«
السَّلامُ» آن که سلامت محض است؛ یعنی آنچه به او [منسوب است] از آن جهت که به او منسوب است خیر است. به اصطلاح دیگری که حکما و غیر حکما دارند او خیر مطلق است. گفتیم در «ملِک» اقتدار خوابیده است و قهراً وحشت ایجاد میکند؛ عظمت دارد و وحشت ایجاد میکند. وقتی که «الْقُدُّوسُاو امنبخش است«
الْمُؤْمِنُ» امن بخش و اطمینان بخش است. اگر بندهای به پیشگاه او برود ذکر او و یاد او به دلش امنیت وآرامش میدهد. به انسان هم «مؤمن» گفته شده است و به خدا هم «مؤمن»، ولی به انسان که میگوییم «مؤمن» به یک معنا میگوییم، به خدا که میگوییم «مؤمن» به معنی دیگر؛ چطور؟
علمای ادب (علمای علم صرف) معانی ابواب ثُلاثی مجرد و ثلاثی مزیدٌ فیه را ذکر میکنند. از جمله باب افعال است. (در کتبشرح نظامو امثالاینها هست). گاهی لفظی را میبرند به باب افعال. مثلًا أَمِنَ یأْمَنُ را میبرند به باب افعال، میشود امَنَ یؤْمِنُ، و مصدرش ایمان. یکی از معانی باب افعال که اغلب الفاظش به آن معناست این است که فعل لازم را متعدی
معنی مُهَیمِن«
الْمُهَیمِنُ». کلمه «مهیمن» در سوره مائده بر قرآن اطلاق شده است؛ میفرماید:
«وَانْزَلْنا الَیک الْکتابَ بِالْحَقِ» ما قرآن را برای تو فرود آوردیم بهحق، یعنی از روی حقیقت «مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَیهِ مِنَالْکتابِ» در حالی که کتابهای آسمانی قبل از خودش را تصدیق میکند یعنی صداقت آنها را در اصل قبول میکند «وَ مُهَیمِناً عَلَیهِ»[1]ما قرآن را مهیمن بر کتابهای آسمانی قبل قرار دادیم. جمله عجیبی است که قرآن مهیمنِ بر کتابهای آسمانی قبل (تورات و انجیل) است. معنی «مهیمن» چیست؟ یک معنی مهیمن- که این مفهوم همیشه هست- حفظ و نگهبانی و مراقبت است. گفتهاند که علاوه بر
[1]. مائده/ 48.