بحث کردهایم.
«وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» اوست عزیز حکیم. «عزیز» اگر به معنای همان غالب قاهر باشد، وقتی که با حکیم توأم میشود نظیر آنجاست که «مَلِک» با «قدّوس» توأم میشود؛ یعنی یک وقت عزتی است که حکمت ندارد، فقط عزت است؛ این، هرج و مرج و گزافهکاری از آب درمیآید؛ یعنی اگر قدرت و عزت از حکمت جدا شود هرج و مرج و گزافکاری از آب درمیآید. ولی خدای متعال آن عزت علیالاطلاق و آن عزیز علیالاطلاق است که در همان حال حکیم علیالاطلاق است: «وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» اوست عزیز حکیم.و صلّی اللَّه علی محمد و اله الطاهرین.باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه. خدایا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، قلبهای ما را مرکز تجلّی انوار قرآن قرار بده، ما را به معرفت خودت و اسماء حسنای خودت آشنا بفرما، انوار محبت و معرفت خودت را در قلبهای ما بتابان ...
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[تفسیر سوره ممتحنه]
تفسیر سوره ممتحنه (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
یا ایهَا الَّذینَ امَنوا لاتَتَّخِذوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکمْ اوْلِیاءَ تُلْقونَ الَیهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کفَروا بِما جاءَکمْ مِنَ الْحَقِّ یخْرِجونَ الرَّسولَ وَ ایاکمْ انْ تُؤْمِنوا بِاللَّهِ رَبِّکمْ انْ کنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فی سَبیلی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتی تُسِرّونَ الَیهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ انَا اعْلَمُ بِما اخْفَیتُمْ وَ ما اعْلَنْتُمْ وَمَنْ یفْعَلْهُ مِنْکمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ[1].
این سوره مبارکه به نام «سوره ممتحنه» است و مدنیه هم هست و این که این سوره را «ممتحنه» میگویند- مثل اغلب سوَر- به مناسبت مطلبی است که در ضمن سوره آمده است. آن مطلب، مطلبی است که در آیه دهم خواهد آمد راجع به زنانی که از مکه مهاجرت میکردند و به مدینه میآمدند و احیاناً کسانی هم بودند که از شوهران کافر خودشان فرار میکردند یعنی
[1]. ممتحنه/ 1.
شأن نزول این آیات
این آیات شأن نزولی دارد که موضوع آن نشان میدهد که از نظر خود آن موضوع برای پیغمبر اکرم اهمیت زیادی نداشته است ولی آیات یک سلسله دستورهای کلی است. در شأن نزول این آیات اینچنین گفتهاند که مردی بود از صحابه- که اتفاقاً از بدریون و از مهاجرین است- به نام «حاطِب بن ابی بَلْتَعَه». او خودش به مدینه آمده بود و زن و بچهاش در مکه بودند. (حال این برای من روشن نیست که زن و بچهاش مسلمان بودند یا نه؛ ظاهراً مسلمان هم بودند. خودش به مدینه آمده بود و مهاجر بود.) یک وقتی کفار از خانواده او سؤال کردند که آیا پیغمبر قصد فتح مکه را دارد یا ندارد؟ آنها هم برای اینکه به نوعی دل قریش را به دست آورده باشند نامهای به حاطب نوشتند که آیا چنین چیزی هست یا نه؟ حاطب هم در نامهای به آنها
همینقدر نوشت که بلی، و بعد آن را همراه زنی که به مکه میرفت- که آن زن هم حتماً از مسلمین نبوده است- فرستاد، و شاید خود زن هم جاسوس بوده به دلیل اینکه او هم نامه را پنهان کرد بهگونهای که احدی کشف نکند. به پیغمبر اکرم وحی شد که چنین قضیهای هست (یعنی قرائن چنین نشان میدهد که جز وحی چیز دیگری نبوده). این روایت را شیعه و سنی همه نقل کردهاند. حضرت، امیرالمؤمنین و زبیر و مقداد را فرستاد و فرمود میروید، زنی به چنین نشانی از مدینه به قصد مکه خارج شده، در نزدیکی مدینه، به روضه «خاخ» که میرسید چنین زنی میبینید، نامهای دارد، آن را از او بگیرید. امیرالمؤمنین و زبیر و مقداد رفتند و از او مطالبه نامه کردند. انکار کرد، گفت نامهای همراه من نیست. تفتیشش کردند؛ هر چه اثاثش را گشتند پیدا نکردند. بعد زبیر گفت پس برگردیم، معلوم میشود نیست. امیرالمؤمنین فرمود چنین چیزی محال است و اگر نبود پیغمبر نمیگفت، حتماً هست. بعد به این زن گفت که من میدانم نامهای هست، باید نامه را بدهی و الّا سرت را نزد پیغمبر میبرم. شمشیرش را کشید. زن گفت پس دور بروید؛ بعد از لای موهایش نامه درآمد. نامه را آوردند دادند خدمت پیغمبر اکرم، دیدند در آن نامه نوشته است که پیغمبر قصد فتح مکه را دارد.
بدیهی است که این کارِ خیلی خطایی بود. حضرت رسول حاطب را خواست، فرمود این چه کاری بود که کردی؟ قسم خورد که یا رسولاللَّه من بر ایمان خودم هستم. اصل قضیه این است: من بر خلاف خیلی افراد دیگر که نزد قریش عزتی دارند و در نبودن آنها زن و بچهشان را اذیت و آزار نمیکنند [چنین نیستم؛] پیش خودم گفتم که شاید این مقدار سبب شود که وضع زن و بچه من بهتر شود. خلاصه اگر گناهی هم بوده من از ایمانم برنگشتم، نخواستم واقعاً خیانتی کرده باشم، مرا ببخشید. پیغمبر هم زود بخشید و قبول کرد که او قصد خیانت بزرگی نداشته یعنی یک غیر مسلمانی
نیست که بخواهد واقعاً خیانتی کرده باشد، فقط میخواسته به خیال خودش از این راه به خانوادهاش خدمتی کرده باشد. عمر گفت: یا رسولَاللَّه این مرتد شده، اجازه بدهید الآن من این را بکشم. پیغمبر فرمود: نه[1]مسأله ولاء کفار(پیوند و دوستی با کافران)
مطلب دیگر: یکی از مسائل بسیار اساسی که فرق اسلام را با سایر ادیان و بالخصوص مسیحیت بلکه با جمیع ادیان روشن میکند همین مسأله است: از نظر مسیحیها [ایمان یک امر قلبی است و ...] که میبینید همین تبلیغ را در همه جا کردهاند و حتی بسیاری از مسلمین هم گاهی همین حرفها را میزنند بدون اینکه توجه داشته باشند که اینها اصلًا با اسلام جور در نمیآید. میگویند ایمان فقط یک امر قلبی است، مربوط است به رابطه انسان با خدا، غیر از این چیزی نیست، به روابط انسان با انسان کاری ندارد. ایمان امری است قلبی، وجدانی، مربوط به رابطه انسان با خدا، و اما رابطه انسان با انسان مسألهای است که به ایمان ارتباط ندارد. تو در دلت رابطهات را با خدا درست کن، دیگر رابطهات با انسانها را بر هر اساس دیگری میخواهی تنظیم کنیتنظیم کن. گاهی که میخواهند ایمان رابطه انسان با انسان را هم در بر بگیرد به این شکل ذکر میکنند که رابطه یک نفر مؤمن با همه انسانها علیالسّویه [است؛] با همه انسانها باید رابطه دوستی و مودّت داشته باشد و نباید میان انسانی و انسانی فرق بگذارد. فقط انساندوست باید بود (نوع خاصی از انساندوستی که اینها میگویند) که این موضوع را بعد بیشتر باید تشریح کنم. این حرف دومشان خیلی حرف جالبی هم به نظر
[1]. [شأن نزول این سوره همراه با این قضیه در مجمعالبیان جلد 5 صفحه 269 و 270 آمده است.]
میرسد که ایمان مربوط است به رابطه انسان با خدا و اما رابطه انسان با انسان، آن طرف همین قدر که انسان شد دیگر کافی است که انسان هرگونه ارتباطی با او داشته باشد و بلکه باید با همه انسانها رابطه دوستی داشت بدون اینکه میان انسان مؤمن و انسان غیر مؤمن فرق بگذاریم.
این مطلب با تعلیمات اسلامی جور در نمیآید و قرآن بعد میفرماید- مثل اینکه تعریضی به مسیحیت هم هست- که سیره و سنت ابراهیم که خود مسیحیها و یهودیها هم قبول دارند این نبوده است و نباید باشد؛ و قدر مسلّم این است که این امر با دینِ جامعهساز یعنی دینی که مسؤولیت ساختن یک جامعه را به عهده گرفته است جور در نمیآید. فرق است میان تعلیماتی که صرفاً یک تعلیمات اخلاقی و فردی است و تعلیماتی که علاوه بر جنبه فردی، جنبه اجتماعی هم دارد. در این تعلیمات نمیتواند میان انسان مؤمن و انسان ضد ایمان هیچ فرقی گذاشته نشود.
قرآن مسأله دیگری را در آیات بعد طرح کرده است که بنابراین [آیا] رابطه انسان فقط با انسانهای مؤمن باید رابطه دوستی و خوبی باشد و انسان با هر کس که غیر مؤمن شد باید رابطه دشمنی و عداوت داشته باشد و هیچ به او احسان و خوبی نکند، پس انساندوستی اساساً غلط است؟ در آیه هشتم این را هم توضیح میدهد:
«لا ینْهیکمُ اللَّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یقاتِلوکمْ فِی الدّینِ وَ لَمْ یخْرِجوکمْ مِنْ دِیارِکمْ انْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطوا الَیهِمْ» از این [مطلبْ] شما اینچنین استنباط نکنید که کسانی که دین و ایمان ندارند و اسلام ندارند اگر با شما سر ستیزه و دشمنی ندارند صِرف احسان به آنها را خدا نهی میکند؛ به آنها احسان کنید؛ ولی مسأله، مسأله دیگر است؛ مقصود کسانی هستند که با اسلام و مسلمین سر ستیزهجویی دارند و اگر شما با سادهدلی بخواهید با آنها رابطه دوستی برقرار کنید آنها زهر خودشان را حتماً خواهند ریخت؛ آنها دشمن مسلکی شما هستند. آنچه که ما میگوییم در واقع هشداری است به
شما که از کینهتوزی و کینهورزی آنها غافل نمانید.
در این جهت، آیات قرآن بسیار حساسیت دارد و هشدار میدهد که شما گاهی غافل میشوید و به اینها حسن ظن پیدا میکنید و یک وقت میبینید آنها کار شما را ساختهاند. در آیهای در سوره نساء میفرماید: «وَدَّ الَّذینَ کفَروا لَوْ تَغْفُلونَ عَنْ اسْلِحَتِکمْ وَامْتِعَتِکمْ فَیمیلونَ عَلَیکمْ مَیلَةً واحِدَةً»[1]شما اشتباه میکنید؛ اگر امروز آنها روی خوش به شما نشان میدهند از قدرت شما میترسند؛ اگر بتوانند شما را غافلگیر کنند- به تعبیر ما- یک لقمهتان میکنند؛ اینقدر از آنها غافل نباشید!
در آن مقاله «ولاءها و ولایتها»[2]منکران خدا یا پیام خدا، دشمنان خدا«
یا ایهَا الَّذینَ امَنوا لاتَتَّخِذوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکمْ اوْلِیاءَ» ای اهل ایمان، دشمنان مرا [و دشمنان خودتان را دوستان نگیرید.] دشمنان خدا کسانی هستند که منکر خدا و پیام خدا هستند. هر کس که بر ضد ایمان به خدا یا بر ضد پیام
[1]نساء/ 102.
[2]این مقاله اکنون به صورت کتاب در آمده و به صورت مقاله نیز در کتاب ششش مقاله منتشر شده است.