باشد؟ میزان قانون، عدالت است. میزان عدالت، حق یعنی استحقاق است:
«اعْطاءُ کلِّ ذی حَقٍّ حَقَّهُ» (استحقاقها) که در واقع به نظام هستی مربوط میشود.
پس برای هر چیزی میزان و مقیاس قرار داده شده؛ تا میرسد به آن چیزی که خود آن، مقیاس همه چیزهاست و آن متن خلقت و جریان اصیل خلقت است که مقیاس همه چیز قرار میگیرد. پس «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ.وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ».
در ذیل همین آیه، حدیثی درتفسیر صافیو تفسیرهای دیگر نقل کردهاند که نشان میدهد «میزان» محدود به میزان جسمانی نیست بلکه توسعهاش از دایره زندگی بشر و اجتماع بشر هم بیشتر است و همه عالم را فرا میگیرد. اساساً خلقت بر اساس میزان و با یک سنجش معین است. آن حدیث این است که پیغمبر اکرم فرمود:
«بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتُ وَ الْارْضُ»[1]آسمانها و زمین که بپاست به عدل بپاست، با میزان عدل بپاست؛ یعنی اگر ظلم و اجحاف و عدم رعایت استحقاقها میبود، این نظامی که شما میبینید، بر پا نبود.
«وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ». همه اینها برای چیست؟ تعبیر خاصی دارد: «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» اینکه شما بشرها در میزانها طغیان نکنید، خلاف عمل نکنید. تعبیر، خیلی خاص است که انسان اول تعجب میکند، چون «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزان» تفسیر است [و] این چه تفسیری است که:عَلَّمَ الْقُرْ انَ.خَلَقَ الْانْسانَ.عَلَّمَهُ الْبَیانَ.الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ.وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ.وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ«الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» اینکه شما در سنجش خطاکاری نکنید، حال اعم از اینکه [این جمله] تفسیر همان «وَضَعَ الْمیزانَ» باشد یا آنطور که من فکر میکنم تفسیر جملههای قبل هم باشد. این چه نوع تفسیر
[1]. تفسیر صافی، ج 2/ ص 638.
کردن است؟! تفسیرش عجیب است، کأنهّ این است که معنی همه اینها چیست؟ همه اینها یعنی این. «الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ.وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ» خورشید و ماه با حساب منظم هستند؛ گیاه و درخت خدا را دارد سجده میکند؛ یعنی امر خدای خودش را اطاعت میکند؛ این آسمان بلندی که قرار داده شده، این مقیاسها که نهاده شده است؛ اینها یعنی چه؟ (نمیگوید برای چه؟) معنی اینها چیست؟ یعنی تو از اینها چه معنایی درک میکنی ای انسان؟ «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» معنی همه این حرفها و آنچه تو از همه اینها باید بفهمی این است [که تو در نعمتها طغیان نکنی، خلاف عمل نکنی.]
روز شهادت حضرت رضا سلاماللَّهعلیه است. توسّلی به آن وجود مقدس و مبارک [داشته باشیم.] این حدیث شریف توحیدی را همه شنیدهاید، حدیث سلسلةالذهب یعنی حدیث راوی طلایی. سلسله یعنی رشته. در نقل احادیث، راوی مثلًا میگفت من روایت میکنم از احمد، احمد روایت میکرد از محمود، محمود روایت میکرد از خالد، او میگفت از زراره، او میگفت از محمدبن مسلم، تا میرسید به امام. اینها را میگفتند «سلسله» یعنی سلسله راویان. این حدیثی که میخواهم نقل کنم بعدها علمای حدیث اسمش را گذاشتند «حدیث سلسلةالذهب» یعنی حدیث سلسله طلایی، یعنی حدیث راوی طلایی. این تعبیری است که راویها یعنی دیگران کردهاند، چرا؟ برای اینکه حدیثی بود که حضرت رضا فرمود این حدیث را من روایت میکنم از پدرم موسیبن جعفر و او روایت میکند از پدرش جعفربن محمد، او از پدرش محمدبن علی، او از پدرش علیبنالحسین، او از پدرش حسینبن علی، او از پدرش علی، او از رسول خدا، او از جبرئیل، او از لوح، او از قلم [و او] از خدای متعال. دیگر سلسلهای از این طلاییتر نمیتواند باشد. «طلایی» میگویند یعنی دیگر از این بهتر نمیشود فرض
کرد.
این جریان در نیشابور رخ داد و نشاندهنده میزان محبوبیتی است که ائمه اطهار در میان مردم بالخصوص مردم ایران داشتند علیرغم آنهمه فعالیتهایی که دستگاه خلافت عباسی داشت. عجیب است! مأمون به خاطر آن سیاستش- که دیگر وقت نیست در باره آن صحبت کنیم[1]- حضرت رضا را در معنا کرهاً و به ظاهر طوعاً، و با تجلیل از مدینه حرکت میدهد ولی محرمانه دستور میدهد که از شهرهایی که در آنجا مراکز شیعیان است عبور ندهید، از بیراههها یا از جاهایی بیاورید که شیعه در آن جاها وجود ندارد و مردم علیبن موسیالرضا را نمیشناسند. (حال آن تجلیلهای ظاهریاش را ببینید و این نقشههای سیاسی زیر پرده را!) و لهذا مخصوصاً از قم که از مراکز شیعه بود نیاوردند؛ از بغداد که مرکز بود و مرکز همه گروهها بود و آمدن حضرت رضا در آنجا ممکن بود حرکتی ایجاد کند عبور ندادند؛ از کوفه عبور ندادند؛ از بیراهه آوردند. مثل اینکه باور نمیکردند در نیشابور، یک شهر دورافتاده خراسان، چنین ولولهای به وجود بیاید. وقتی حضرت را آوردند از نیشابور عبور بدهند مردم نیشابور- که شهر بزرگی بود- استقبال عظیمی از ایشان کردند[2]. زن و مرد، کوچک و بزرگ ریختند به
[1]. [علاقهمندان میتوانند به کتاب سیری در سیره ائمه اطهار علیهم السلام مراجعه نمایند.]
[2]. آن وقت نیشابور مرکز خراسان بوده است، خراسانِ به اصطلاح جنوبی یا خراسان مرکزی نهخراسان شمالی (شهرهای ماوراءالنهر)؛ و مثل بلخ و بخارا و مرو هم البته شهرهای بزرگی بوده ولی در این قسمت خراسان فعلی مرکز، نیشابور بوده است. طوس که همین شهر طوسی است که در چهار فرسخی غرب مشهد است و قبر فردوسی هم آنجاست، دهی، قصبهای یا شهرکی بوده است و این محل فعلی مشهد اساساً شهر نبوده، دو تا ده کوچک بود: ده «سناباد» که همان جایی است که حضرت در آنجا مدفون هستند و ده «نوغان» که الآن هم «محله نوغان» در پایینخیابان مشهد معروف است. خصوصیت تاریخیای که اینجا
استقبال حضرت.
علمای شهر در نهایت خضوع آمدند و آن عالمترین مردم شهر آمد و گفت این افتخار را به من بدهید که من جلودار شتر حضرت باشم، غاشیهدار باشم، یعنی [افسار شتر را] به دوش خودش گرفت و گفت این افتخار ساربانی را به من بدهید.
این کار را عالمترین و محترمترین مردم شهر نیشابور کرد. مأمورین اجازه توقف نمیدادند؛ حداکثر این بود که عبور کنند. مردم خیلی مایل بودند حضرت توقفی بکنند ولی مأمورین مسلّح اجازه توقف نداشتند [و میگفتند] عجله داریم، باید برویم، مأمون منتظر است و اگر تأخیر شود چنین و چنان میشود. آمدند عرض کردند آقا! پس ما میخواهیم یادگاری از شما داشته باشیم؛ در همین عبور، یادگاری به ما
داشت فقط این بود که هارون در سفر خراسانش به همینجا که رسید مریض شد و نتوانست حرکت کند، بعد مرضش دوام پیدا کرد و همان جا مرد و در همین سناباد دفنش کردند. میدانیم در همین محل حرم حضرت، در پایین پای حضرت و در واقع در وسط گنبد، هارون مدفون است و این محوطه و چهاردیواری را به اعتبار قبر هارون طرح و هارون را در وسط خاک کرده بودند یعنی اگر وسط زیر گنبد را [در نظر] بگیریم که قسمت پایین پای حضرت میشود آن مقبره هارون است. علت اینکه قبر حضرت رضا در وسط قرار نگرفته و جای «بالا سر» تنگ است همین است. آن وسط، قبر هارون بود و مأمون خیلی دلش میخواست که حضرت رضا را در پایین پای پدرش هارون دفن کنند که آنجا طبق آنچه در احادیث آمده جریانهای خارقالعادهای رخ داد که بعد اجباراً آمدند و حضرت را در بالای سر هارون دفن کردند. اسم این بقعه هم «بقعه هارونیه» بود.
دِعبِل، شاعر عجیبی است؛ به اصطلاح امروز یک شاعر انقلابی است، که من خیال نمیکنم در عصرهای ما چنین شاعرهایی پیدا شده باشند. خودش میگفت پنجاه سال است که دارِ خودم را روی دوشم حرکت میدهم؛ یعنی پنجاه سال است حرفهایی میزند که باید برود سر دار. شعرهایی میگفت که بنیالعباس را آتش میزد. میگفت:
قَبْرانِ فی طوسٍ خَیرُ النّاسِ کلِّهِمُ
وَ قَبْرُ شَرِّهِمُ هذا مِنَ الْعِبَرِ
دو تا قبر در طوس؛ در یک جا بدترین خلق خدا و بهترین خلق خدا، و این عبرت است.
ما ینْفَعُ الرِّجْسُ مِنْ قُرْبِ الزَّکی وَ لا
عَلَی الزَّکی بِقُرْبِ الرِّجْسِ مِنْ ضَرَرٍ
آیا آن پلید هیچ سودی از این پاک میبرد؟ آیا به دامن این پاک از پلیدی آن پلید گردی مینشیند؟ ابداً. معلوم است که از این شعر آتش میبارد.
بدهید. یادگار این است که یک حدیث برای ما روایت کنید، بگویید که بنویسیم. این که معروف است دوازده هزار قلمدان طلا بیرون آمد و از این جهت گفتند «سلسلة الذهب» اساسی ندارد. سلسلةالذهب بودنش به اعتبار همین است که راویان همه ائمه بودند. آنجا مرکز اهل حدیث بود و بنا شد که حضرت جملهای بفرمایند. نوشتهاند سر مبارکشان را از آن محمل بیرون آوردند. وقتی که بیرون آوردند «لَهُ ذُؤابَتانِ کذُؤابَتَی رَسولِاللَّه» گویی مردم پیغمبر را دیدند. ولوله و فریاد مردم بلند شد. بعد فرمود: از پدرم شنیدم و او از پدرش و او ازپدرش و او از پدرش تا رساند به پیغمبر و لوح و قلم و خدا که فرمود: «کلِمَةُ لا الهَ الَّا اللَّهُ حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی امِنَ مِنْ عَذابی»[1]توحید حصن و باروی الهی است. هر کسی که در این حصن وارد شود [از عذاب من ایمن است؛] چون اگر انسان در حصن توحید وارد شود، دیگر دنبال توحید [همه چیز هست؛] همان الف است که دنبالش همه چیز هست.
اساس و ریشه است.
[1]منتهی الامال ج 2/ ص 191.
تفسیر سوره الرحمن (2)
اعوذ باللَّه من الشّیطان الرجیم
وَ الْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ.فیها فاکهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْاکمامِ.وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیحانُ.فَبِأی الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ[1].
[آیات اول سوره الرحمن را][2]خواندیم که سخن از تعلیم قرآن و از خلقت انسان و از تعلیم نطق و بیان و از نظام آسمان و خورشید و ماه و بعد اشاره به درخت و گیاه و امثال اینها بود؛ در اینجا میفرماید: «وَ الْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ» و زمین را خدا برای مردم آفرید. «انام» یک نوع اسم جمع به معنی مردم است. انام یعنی «الناس»، یعنی مردم. زمین را خدا برای مردم [آفرید.][3]اینجا دو جهت هست که ما باید به این دو جهت توجه کنیم.
[1]. الرحمن/ 10- 13.
[2]و 3. [افتادگی از نوار است.]
مسؤولیت انسان در مقابل نعمتها
یکی این است که بینش یک نفر موحد در عالم خلقت همیشه این طور باید باشد که نظامی است در عالم و رابطهای است در خلقت اشیاء؛ یعنی اگر زمین شرایط زندگی برایش مساعد است و یک سلسله اموری که برایش مفید است- که ما اسم آنها را «نعمتها» میگذاریم- وجود دارد، اینها یک امر اتفاقی و تصادفی نیست آن طور که مادیین فرضیه میسازند که پیدایش زمین صرفاً معلول یک تصادف است و هدف و غرض و حکمتی در کار نیست؛ بعد هم که شرایط زمین برای زندگی مساعد شده، این هم معلول تصادف است؛ بعد هم که اولین جاندار در روی زمین پیدا شده است این هم باز در اثر یک تصادف است؛ بعد این جاندارها هم که تکامل پیدا کردهاند تا به انسان رسیده، این انسان که الآن خودش را شریفترین مخلوقات عالم میداند باز هم یک امر تصادفی است.
درست دقت کنید که آن نتیجه نهایی از نظر انسان چه خواهد شد: انسان در روی زمین آمده بدون آنکه حسابی در کار باشد و آن حساب انسان را به اینجا رسانده باشد، بلکه همان تصادفات کورکورانهای که رخ داده است و یک مقدار- در جاندارها- تنازعها برای بقاء، کشمکشها و ستیزها و حکمت زور در میان حیوانات که هر که قویتر و زورمندتر بوده باقی مانده، انسان را به اینجا رسانده است. بنابراین، این انسانی که امروز ما میبینیم، وجودش معلول یک سلسله تصادفات است و یک سلسله زورمندیهایی که نسلهای گذشتهاش نسبت به حیوانات دیگر داشتهاند که توانستهاند آنها را از صحنه زندگی بیرون ببرند و بعد خودشان در اینجا باشند. نتیجه چیست؟ حالا بر چه اساسی باید زندگی کند؟ حالا هم قهراً نتیجهاش همین است؛ یعنی اصلًا قانون اساسی خلقت همین خواهد بود و بنابراین مبنای زندگی بشر در آینده هم همین باید باشد و غیر از این
نمیتواند باشد.
اینجاست که مسائلی از قبیل انسانیت و شرافت و اخلاق و معنویت، زیرابش یکجا زده میشود؛ و عجیب این است که عدهای میخواهند این فلسفه را ترویج کنند و در عین حال باز دم از انسانیت و شرافت و معنویت و نیکی و احسان و صفا و عدالت و از این حرفها بزنند. اینها اصلًا با هم جور در نمیآید؛ یعنی اگر ما آن اصلی را که «اصل علت غائی» نامیده میشود نادیده بگیریم یعنی اگر آن «لِ» در«وَضَعَها لِلْانام» را برداریم، دیگر انسان نمیتواند اساساً وظیفهای داشته باشد.
یک وقتی این مثال به نظرم آمد: الآن انسان کدخدای این عالم است، یعنی بر همه حیوانات و جاندارهای دیگر پیروز است؛ بر دریاها، صحراها، گیاهها، حیوانات و هوا مسلط است. این را شما تشبیه کنید به کدخدای یک ده. این کدخدای یک ده یک وقت هست که با زورِ خودش آمده این منصب و پست را تصاحب و دیگران را مطیع خودش کرده، و یک وقت هست کدخدایی است که او را برای کدخدایی این ده انتخاب کردهاند. اگر کدخدایی را دیگری (مثلًا دولت) یا دیگران (مردم) انتخاب کرده باشند، مسؤولیت در آنجا معنی دارد چون انتخاب، مسؤولیتآور است. به او میگویند تو را برای این ده به عنوان کدخدا انتخاب کردهاند، برای چه؟ کارهایی را باید انجام بدهی. اگر انتخاب در کار باشد مسؤولیت و وظیفه هم معنی پیدا میکند. ولی اگر انتخاب در کار نباشد و شخص با زور خودش آمده اینجا را تصاحب و اقتدار کرده، دیگر کسی نمیتواند به او بگوید که تو اکنون مسؤولیتی هم در مقابل این [قدرت] داری. میگوید من به حکم این شمشیر و زور خودم شما را اینجا مطیع کردم. اصلًا مسؤولیت برایش معنی ندارد.
ما در قرآن راجع به انسان کلمه «اصطفاء» را میخوانیم. اصطفاء یعنی