بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 262

زنانی که آمده بود، هند زن ابوسفیان و مادر معاویه بود[1]. وقتی که حضرت رسول این جمله را خواندند: «وَ لا یسْرِقْنَ» بیعت کنند زنان به شرط اینکه سرقت نکنند، گفت یا رسولَاللَّه! شوهرم ابوسفیان مرد خسیسی است؛ من چارهای ندارم، اگر بخواهم [این کار را نکنم] باید از خرج زندگیام بزنم. آنچه او میدهد با آن، زندگی اداره نمیشود، آیا میتوانم [این کار را بکنم] یا نه؟ در صورتی که او خودش بر ابوسفیان مسلط بود و ابوسفیان بدون اجازه او کاری نمیتوانست بکند.

«وَ لا یزْنینَ» بیعت کنند به شرط اینکه زناکاری نکنند. هند گفت: یا رسولَاللَّه! یک زن شوهردار که زنا کردن در باره او معنی ندارد! عمر نشسته بود، قاه قاه خندید و خندید به طوری که به پشت افتاد. گفت معنای این خنده این بود که آخر من خودم در جاهلیت با تو حساب داشتم در حالی که شوهردار بودی.

«وَ لا یقْتُلْنَ اوْلادَهُنَ» بچههای خود را نکشند. مخصوصاً تصریح کردهاند که ولو به نحو سقط.

[1]. هند زن عجیبی است، خیلی زن زبانداری است و زن خبیثهای هم هست و این همان کسی است کهدر احد با یک عده زنهایی شرکت کرده بود و اینها مردان کافر را تشجیع میکردند در جنگیدن. یک اشعار تصنیف مانندی هم بود که آن تصنیفها را میخواندند و کف میزدند و دف میزدند:

نحن بناتُ طارق

نمشی علی النمارق

ان تُقبلوا نعانق

أو تُدبروا نفارق

[ما دختران طارقیم، روی فرشهای گرانبها] راه میرویم، اگر شما بجنگید بعد میتوانید با ما هماغوش باشید ولی اگر فرار کنید از شما جدا میشویم؛ و این زنها را تشویق میکرد؛ و کینه پیغمبر اکرم و امیرالمؤمنین و حمزه را هم به شدت در دلش داشت، چون پدر و [برادر] و عمویش در جنگ بدر کشته شده بودند؛ [برادرش] به دست امیرالمؤمنین، پدرش به دست عبیدةبنالحارث و عمویش به دست [حمزه.]


صفحه 263

- اولاد را مادر نمیکشد.

اولاد وقتی که بزرگ شود اغلب او را پدر میکشد، والّا بچه همینقدر که به دنیا آمد دیگر بسیار بعید است که مادر او را بکشد (البته باز هم اتفاق میافتد). در جاهلیت هم پدرها بودند که میکشتند، چون مسؤول انفاق بودند و بعلاوه عارشان میآمد (وَ لا تَقْتُلوا اوْلادَکمْ خَشْیةَ امْلاقٍ)[1]. ولی زنها سقط جنین میکنند؛ چون هنوز بچه به دنیا نیامده که به او علاقهمند باشند. ببینید! این شرط مسلمانی بوده؛ شرط مسلمانی این است که زن سقط جنین نکند.

«وَ لا یأْتینَ بِبُهْتانٍ یفْتَرینَهُ بَینَ ایدیهِنَّ وَ ارْجُلِهِنَ» خلاصه تعبیرش این است که بچهای را که از جای دیگر آورده به ریش مرد نبندد؛ چون این باز حساب جداگانهای دارد. زنا یک گناه است، بستن ولدالزنا به ریش مرد گناه دیگری است، گناه دوم است. اگر زنی زنا کرده است، بعد هم خودش [نزد شوهرش] اقرار میکند که این بچه مال تو نیست، بنابراین رابطهای با تو ندارد [یک گناه مرتکب شده است، ولی اگر] بعد بیاید نسل را هم خراب کند و به دروغ بگوید نه، این بچه مخصوصاً مال توست [او مرتکب دو گناه شده است.]

«وَ لا یعْصینَک فی مَعْروفٍ» امر تو را هم مطلقاً اطاعت کنند. امر پیغمبر یعنی سنت پیغمبر، دستور پیغمبر. تکالیف شرعیای که پیغمبر از ناحیه خدا ابلاغ میکند یک مسأله است، [دستورهای دیگری که دارد مسأله دیگری است.] خود پیغمبر به عنوان اینکه خدا او را ولی امر مسلمین و حاکم مسلمین قرار داده است امرش مطاع است: «اطیعُوا اللَّهَ وَ اطیعُوا الرَّسولَ وَ

[1]. اسراء/ 31. (2). نساء/ 59.«


صفحه 264

اولِیالْامْرِ مِنْکمْ»[1]. «اطیعُوا اللَّهَ» یعنی در احکامی که تشریع شده است، «اطیعُوا الرَّسول» در دستورهایی که پیغمبر به حسب مصالح مسلمین در دوره خودش میدهد، «وَ اولِیالْامْرِ مِنْکمْ» و دستورهایی که اولیالامر میدهند. «وَ لا یعْصینَک فی مَعْروفٍ» در کارهای خوبی که تو امر میکنی تمرد نکنند؛ اگر چنین بود «فَبایعْهُنَ» [پس با آنها بیعت کن] «وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ» و برای آنها از خدای متعال استغفار کن، طلب مغفرت کن «انَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحیمٌخطر یهود

یا ایهَا الَّذینَ امَنوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِمْ قَدْ یئِسوا مِنَ الْاخِرَةِ کما یئِسَ الْکفّارُ مِنْ اصْحابِ الْقُبورِ». آن سه چهار آیهای که خواندیم اگرچه با ولاء کفار به ظاهر ارتباط نداشت ولی در باطن ارتباط داشت؛ مسأله این بود که یک زنی مسلمان میشود، شوهرش کافر است؛ رابطه این مسلمان با کافر چگونه باید باشد؛ یا مردی مسلمان است، زنش کافر است؛ رابطه این مرد مسلمان و زن کافر چگونه باید باشد؛ باز به آن مسأله مربوط است؛ ولی آیه آخر دومرتبه در کمال صراحت برمیگردد به همان مسأله ولاء کفار؛ ولی در اینجا خصوص یهود را نام میبرد، یعنی به اصطلاحخطر یهود (الخطر الیهودی به قول عربها) را گوشزد میکند. قرآن به مسأله خطر یهود توجه خاص دارد. در قرآن مسألهای به عنوان خطر مسیحی که خصوصیت داشته باشد، و یا هر دین و مذهب دیگری، [وجود ندارد،] آن عنوان کلی دارد، عنوان خاص ندارد، ولی یهودی یک عنوان خاص دارد؛ به خطر خاص یهودی توجه میدهد: «یا ایهَا الَّذینَ امَنوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِمْ» ای اهل ایمان! ولاء و دوستی و ارتباط نزدیک با آن قومی که خدا بر آنها غضب

[1]. نساء/ 59.«


صفحه 265

کرده است [نداشته باشید،] ولاء آنها را نپذیرید.

بعد قرآن یک نکته دیگر ذکر میکند. آن نکته روحش این است که یهودیت بیش از مقداری که دین باشد نژاد است و [یهودیان] در عین همبستگی کاملی که به عنوان یهودیت با یکدیگر دارند، به اصول مسلّمی که موسی آورده از جمله معاد اعتقاد ندارند. اینها اصلًا به معاد اعتقادی ندارند. همینطور که مشرکین، کفار مشرک، عقیدهشان این است که اگر کسی مرد دیگر تمام شد، دیگر نه حشری است و نه نشری، یهود هم اینجور فکر میکند.«قَدْ یئِسوا مِنَ الْاخِرَةِ کما یئِسَ الْکفّارُ مِنْ اصْحابِ الْقُبورِ» اینها بکلی نومیدند از اینکه آخرتی در کار باشد آنچنان که کفار (مقصود از «کفار» در اینجا مشرکین هستند) از مردگان نومیدند. همانطوری که مشرکینِ منکر خدا در این جهت این گونه فکر میکنند، اینها هم در این جهت عیناً همینطور فکر میکنند. پس آیه آخر دومرتبه برگشت به مسأله ولاء.

- مقصود از اصحاب القبور چیست؟

اصحاب القبور یعنی مردگان.

- [نامفهوم]

اینجا را البته دوسه جور تفسیر کردهاند که من یک جورش را گفتم. بعضی میگویند «کفر» ستر و پوشاندن است و در اینجا کفار یعنی کسانی که اموات را دفنمیکنند؛ یعنی همین طور که وقتی کسی میت را دفن کرد دیگر بعد مأیوس برمیگردد از نظر اینکه او به دنیا برگردد، اینها هم از نظر اینکه آخرتی باشد در آن حد مأیوس هستند؛ ولی همانطور که تفاسیر دیگر گفتهاند اینجا «کفار» یعنی این کفار معهود، یعنی مشرکین قریش، و معنی صحیح آیه همین است که آنچنان که این قریش مأیوسند از اموات که


صفحه 266

دو رؤیا

ایام محرم نزدیک است و ایام ایام مصیبت است؛ و عجیب است که من در سال 41 (سال فوت مرحوم آقای بروجردی) که دو سه ماه بود ایشان فوت کرده بودند (ایشان در ماه شوّال فوت کردند) در مثل همین ایام که محرم نزدیک بود و چند روزی به محرم بیشتر نمانده بود، ایشان را خواب دیدم (حال آن خواب کیفیتی دارد و به تفصیل است) و خودم معنی این خواب را نفهمیدم. شخصی بود به نام آقای حاج آقا احمد که قمی بود و فوت کرد. او عجیب تعبیر خواب میکرد. حتی خود مرحوم آقای بروجردی گاهی که یک خوابهایی میدیدند حاج آقا احمد را برای تعبیر میخواستند. من به آقای حاج آقا احمد تلفن کردم و تعبیر خواب را خواستم. من حقیقتش وجهش را نفهمیدم که او از کجای آن خوابی که من دیده بودم اینجور فهمید. (آن وقتها من منبر نمیرفتم؛ مدتی بود منبر را ترک کرده بودم.) گفت معنی این خواب این است که منبر را ترک نکن؛ یعنی معنی این خواب این است که- حال تعبیر او چه بود یادم نیست- نوکری امام حسین را بکلی رها نکن. من دیگر به همان که او گفت عمل کردم و به تعبیری که او کرد ترتیب اثر دادم.

دیروز صبح بعد از نماز- که من معمولًا میخوابم- خوابیدم، خواب دیدم که یک مجلس معظمی است، همه اهل علم و علما هستند و ما یک جایی نشستهایم و مثل اینکه انتظار داریم که آقای بروجردی وارد شوند و بعد گفتند ایشان عنقریب میخواهند وارد شوند. مجلس از جا حرکت کرد، مثل همان زمان حیاتشان؛ من هم به سرعت [تلاش] کردم که بلند شوم،


صفحه 267

عبایم پیچید به دست و پایم، خودم را کشیدم به یک طرف و بعد عبایم را از دست وپایم باز کردم و بلند شدم. ایشان هم اتفاقاً آمدند همان جا که من نشسته بودم. جا را خالی کردم. مثل اینکه من میدانستم ایشان همینجا باید بنشینند که جا را آنجا خالی کردم. بعد دیدم ایشان رفتند روی صندلی و میخواهند برای مردم صحبت کنند، آنهم نمیخواهند درس بگویند، میخواهند منبر بروند. دیدم ایشان در منبر گفتند که «ما واعظها». من در عالم خواب تعجب کردم، با خود گفتم آقای بروجردی! (میدانستم ایشان در همان زمان منبر هم میرفتند؛ در دوره مرجعیتشان مخصوصاً در بروجرد در ماه رمضان گاهی منبر هم میرفتند، ولی بالأخره ایشان مرجع تقلید بودند نه واعظ) چطور ایشان میگویند «ما واعظها»؟! نگاه کردم دیدم شال سفید هم به سرشان است. تعجب کردم.

بعد- خواب است، صحنهها عوض میشود- دیدم ایشان در شهر دیگری هستند و در آنجا هم باز همینطور منبر میروند ولی با همان احترامات مرجعیتی که دارند. در یک باغی بود، همین قدر که آمدم پایین، یک وقت دیدم که ایشان در کنار آبی هستند و آنجا مثل اینکه میخواهند وضو بگیرند. فکر کردم بروم جلو، کهیادم افتاد ما شاگرد ایشان بودیم، گفتم بروم دست آقا را ببوسم. رفتم آنجا و دیدم ایشان پشت سر هم صورتشان را زیر آب میکنند، بعد یکدفعه متوجه شدم، مثل اینکه جوی آبی بود و آب صافی داشت میآمد، دیدم ایشان صورتشان را داخل آب گذاشتهاند، نصف صورتشان داخل آب است و نصف صورت بیرون، چشمها را هم روی همدیگر گذاشتهاند، یک حالی، مثل حال استغراق عارفانهای، مثل یک عارفی در حال استغراق که از دنیا و مافیها غافل است، حال گریهای و این قلب مثل اینکه همین جور تپش میکند و ناله میکند و اسم مبارک حضرت امام حسین را میآورند:

ای حسین، ای حسین فرزند علی، ای حسین فرزند


صفحه 268

زهرا؛ همینجور ناله میکند و ناله میکند، برای خودش؛ یعنی خودش برای خودش دارد روضه میخواند و خودش هم دارد همینجور گریه میکند، آنهم چهجور گریهای، نه گریهای که اثرش در اشکش خیلی نمایان باشد؛ یک حالتی که اصلًا مثل اینکه حس نمیکند که دنیایی هم وجود دارد؛ یعنی اینطور غرق شده در امام حسین!

بعد که بیدار شدم، یادم افتاد که آن خوابی هم که من چند سال پیش دیدم دو سه روز قبل از محرم بود. حالا هم باز میبینم که چند روز قبل از محرم است ...[1]

چند کلمه هم دعا کنیم:

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه.

پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بگردان.

پروردگارا به ما توبه قبل الموت عنایت بفرما، به ما راحت عند الموت روزی بفرما، مغفرت بعد الموت را شامل حال ما بگردان.

پروردگارا پردههای غفلت را از جلوی چشمها و گوشها و دلهای ما به لطف و عنایت خودت بردار، توفیق توبه و اخلاص به همه ما عنایت بفرما، بیماریهای روحی و جسمی ما را به کرم و لطف خودت شفا ببخش. پروردگارا اموات ما مشمول مغفرت و عنایت خودت بفرما.

[1]. [چند ثانیهای از بیانات استاد شهید متأسفانه ضبط نشده است.]