بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 32

مسؤولیت انسان در مقابل نعمتها

یکی این است که بینش یک نفر موحد در عالم خلقت همیشه این طور باید باشد که نظامی است در عالم و رابطهای است در خلقت اشیاء؛ یعنی اگر زمین شرایط زندگی برایش مساعد است و یک سلسله اموری که برایش مفید است- که ما اسم آنها را «نعمتها» میگذاریم- وجود دارد، اینها یک امر اتفاقی و تصادفی نیست آن طور که مادیین فرضیه میسازند که پیدایش زمین صرفاً معلول یک تصادف است و هدف و غرض و حکمتی در کار نیست؛ بعد هم که شرایط زمین برای زندگی مساعد شده، این هم معلول تصادف است؛ بعد هم که اولین جاندار در روی زمین پیدا شده است این هم باز در اثر یک تصادف است؛ بعد این جاندارها هم که تکامل پیدا کردهاند تا به انسان رسیده، این انسان که الآن خودش را شریفترین مخلوقات عالم میداند باز هم یک امر تصادفی است.

درست دقت کنید که آن نتیجه نهایی از نظر انسان چه خواهد شد: انسان در روی زمین آمده بدون آنکه حسابی در کار باشد و آن حساب انسان را به اینجا رسانده باشد، بلکه همان تصادفات کورکورانهای که رخ داده است و یک مقدار- در جاندارها- تنازعها برای بقاء، کشمکشها و ستیزها و حکمت زور در میان حیوانات که هر که قویتر و زورمندتر بوده باقی مانده، انسان را به اینجا رسانده است. بنابراین، این انسانی که امروز ما میبینیم، وجودش معلول یک سلسله تصادفات است و یک سلسله زورمندیهایی که نسلهای گذشتهاش نسبت به حیوانات دیگر داشتهاند که توانستهاند آنها را از صحنه زندگی بیرون ببرند و بعد خودشان در اینجا باشند. نتیجه چیست؟ حالا بر چه اساسی باید زندگی کند؟ حالا هم قهراً نتیجهاش همین است؛ یعنی اصلًا قانون اساسی خلقت همین خواهد بود و بنابراین مبنای زندگی بشر در آینده هم همین باید باشد و غیر از این


صفحه 33

نمیتواند باشد.

اینجاست که مسائلی از قبیل انسانیت و شرافت و اخلاق و معنویت، زیرابش یکجا زده میشود؛ و عجیب این است که عدهای میخواهند این فلسفه را ترویج کنند و در عین حال باز دم از انسانیت و شرافت و معنویت و نیکی و احسان و صفا و عدالت و از این حرفها بزنند. اینها اصلًا با هم جور در نمیآید؛ یعنی اگر ما آن اصلی را که «اصل علت غائی» نامیده میشود نادیده بگیریم یعنی اگر آن «لِ» در«وَضَعَها لِلْانام» را برداریم، دیگر انسان نمیتواند اساساً وظیفهای داشته باشد.

یک وقتی این مثال به نظرم آمد: الآن انسان کدخدای این عالم است، یعنی بر همه حیوانات و جاندارهای دیگر پیروز است؛ بر دریاها، صحراها، گیاهها، حیوانات و هوا مسلط است. این را شما تشبیه کنید به کدخدای یک ده. این کدخدای یک ده یک وقت هست که با زورِ خودش آمده این منصب و پست را تصاحب و دیگران را مطیع خودش کرده، و یک وقت هست کدخدایی است که او را برای کدخدایی این ده انتخاب کردهاند. اگر کدخدایی را دیگری (مثلًا دولت) یا دیگران (مردم) انتخاب کرده باشند، مسؤولیت در آنجا معنی دارد چون انتخاب، مسؤولیتآور است. به او میگویند تو را برای این ده به عنوان کدخدا انتخاب کردهاند، برای چه؟ کارهایی را باید انجام بدهی. اگر انتخاب در کار باشد مسؤولیت و وظیفه هم معنی پیدا میکند. ولی اگر انتخاب در کار نباشد و شخص با زور خودش آمده اینجا را تصاحب و اقتدار کرده، دیگر کسی نمیتواند به او بگوید که تو اکنون مسؤولیتی هم در مقابل این [قدرت] داری. میگوید من به حکم این شمشیر و زور خودم شما را اینجا مطیع کردم. اصلًا مسؤولیت برایش معنی ندارد.

ما در قرآن راجع به انسان کلمه «اصطفاء» را میخوانیم. اصطفاء یعنی


صفحه 34

انتخاب.

خدا انسان را برگزیده است. چون خدا انسان را برگزیده است، این «برگزیده» قهراً از جنبه برگزیدگی خودش مسؤولیت هم دارد و نمیتواند نداشته باشد. اما اگر بنا بود اصطفاء و انتخاب و اختیار و «خدا این نعمت را برای تو قرار داده» و این گونه حرفها را بکلی نفی کنیم، دیگر برای انسان وظیفه و مسؤولیت معنی ندارد.

این است که ما مکرر گفتهایم که این فلسفههای مادی جدید که از یک طرف براساس ماتریالیسم و نفی همه این حرفها قضاوت میکنند ولی از طرف دیگر به اینجاها که میرسند میخواهند فلسفه انسانی بسازند و دم از مسؤولیت میزنند اینها اساساً هیچ معنی نمیتواند داشته باشد.

به حسب بینش توحیدی و در معارف الهی هیچ ذرهای در نظام خلقت نیست مگر اینکه «حساب شده» و مقدّر است، یعنی روی یک تقدیر و اندازهگیری و حساب است. اگر انسان در متن این برنامه نبود زمینی هم در این برنامه نبود. وقتی که شما چیزهایی را روی برنامهای و برای هدفی تعیین میکنید، معنایش این است که اگر آن هدف در این برنامه نبود این مقدمات هم در کار نبود. آیه«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ» معنایش این است که این طور نیست که خلقت زمین به گزاف انجام شده و بعد تصادفاً منجر به خلقت انسان شده، بلکه اصلًا این زمین حسابشده آفریده شده است، برای اینکه انسان در روی آن به وجود بیاید آفریده شده است. بنابراین ای انسان تو باید توجه داشته باشی که این زمین را برای تو آفریدهاند، پس مسؤولی، مکلفی. همه اینها نتیجهگیری برای مسؤولیت و مکلف بودن است که آن«فَبِأَی الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ» توجه دادن ماست به مسؤولیت و تکلیفی که در مقابل این نعمتها- که برای این هدف آفریده شده است- داریم. این یک نکته.


صفحه 35

زمین، برای همه مردم

نکته دیگر هم نکته درستی است که بعضی استفاده کرده و میکنند و آن این است که در«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ» (زمین را خدا برای مردم آفریده است) وقتی میگوید «برای مردم آفریده است» اختصاص به یک گروه خاص از مردم نمیدهد؛ یعنی برای همه مردم آفریده است، نه اینکه اختصاص به بعضی از مردم داشته باشد. یادم است زمانی که جنگ بینالملل دوم بود رادیو آلمان[1]وقتی قرآن میخواند، سوره الرحمن را که میخواند، وقتی که به این آیه«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ» میرسید میگفت: «و الانگلیزیون یقولون الارض لنا» (البته این مطالب جنبه تبلیغاتی داشت؛ آنهایی هم که این حرفها را میزدند بهتر از دیگران نبودند).

«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ»فواید دیگر زمین برای انسان

«فیها فاکهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْاکمامِ». کلمه«وَضَعَها» [در آیه قبل] یعنی نهاد آن را. این اشاره است به آن استفادهای که انسان از نهادگی زمین میبرد، یعنی زمین برای انسان بساط و فرش و گهواره است که انسان در روی آن قرار گرفته و حاجتش را رفع میکند. حال اشاره میکند به جنبههای دیگرِ فواید و نعمی که زمین برای انسان دارد. زمین برای انسان تنها فرش و مهاد و جایی که محلِ قرار باشد نیست،«فیها فاکهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْاکمامِ» در این زمین است میوهها و درخت خرما با آن غلافهای خودش که میوهها را در غلاف قرار میدهد. گویا عرب به خرما «فاکهه» (میوه) اطلاق نمیکند، از

[1]. [مقصود رادیو عربی آلمان است.]


صفحه 36

این جهت نخل را جداگانه ذکر کرده است.

فلاسفه اصطلاحی دارند، میگویند «آباء ثلاثه و امّهات اربعه». زمین برای انسان حکم یک مادر را دارد. برای طفل نوزاد، شیر در پستان مادر تهیه میشود و این تهیه شدن شیر در پستان یک امر تصادفی نیست یعنی اگر زنی حامله میشود و بعد تدریجاً در پستان او مایعی پیدا میشود و هرچه که ایام وضع حمل او نزدیک میشود آن مایع بیشتر و آمادهتر میشود به طوری که مقارن با ولادت طفل آن پستان آن مایع کاملًا آماده است برای اینکه طفل از آن استفاده کند، این یک امر تصادفی نیست که همین قدر که این بچه در رحم قرار میگیرد اتفاقاً پستان هم پر از شیر میشود؛ بلکه در برنامه است؛ یعنی رابطه است میان خلقت بچه و خلقت پستان و تولید پستان آن شیر را. اصلًا در نظام خلقت اگر بنا نبود که در رحمها بچهها آفریده شوند، پستان هم آفریده نمیشد، آن پستان هم آن طور آفریده نمیشد که آن مایع را به آن شکل بتواند به وجود بیاورد. میان آن مایع و معده آن طفل که در رحم است ارتباط برقرار است. میان نوع آن مایع (آن که به اصطلاح خراسان به آن «جِیک» میگویند یا به آن «آغوز» میگویند) و اولین مادهای که برای این معده مناسب است باز رابطه است؛ یعنی این مایع روی حساب تهیه شده. حتی میان آن دگمه سر پستان و لبهای آن طفل هم رابطه برقرار است؛ اگر لبهای آن طفل آن شکل خاص را نمیداشت آن دگمه سر پستان هم آن طور آفریده نمیشد. یا آن غدهها و مراکزی که ترشح میکند، به آن شکل ترشح میکند؛ طفل باید با لبش فشار مختصری بدهد تا ترشح کند، چون اگر با لبش فشار ندهد ترشح نمیکند و اگر بدون اینکه لب فشار بدهد ترشح کند شیرها بیجهت میریزد. آن هم باید آنقدر نازک باشد که وقتی لب نازک طفل کوچکترین فشار را بیاورد کافی باشد. همه اینها حساب دارد.

زمین هم ایجاد کردنش میوهها را، درختها، دانهها و سبزیهای خوشبو


صفحه 37

را، حساب دارد. از میوهها تعبیر به «فاکهه» کرده، بعد خرما را اختصاصاً جدا ذکر کرده، یا به علت اهمیتش یا به همان علت که عرض کردم عرب به خرما «فاکهه» اطلاق نمیکند. دانههای مورد تغذی انسان مثل گندم، جو، نخود و لوبیا را هم تعبیر به «حَب» میکند، دانههایی که از زمین میروید، دانههایی که توأم با برگهای درو کردنی است که مورد استفاده انسان است. از سبزههای خوشبو تعبیر به «ریحان» فرموده است(وَ الْحَبُّ ذُوالْعَصْفِ وَ الرَّیحانُ ).

قرآن میخواهد بگوید همین طور که رابطه است میان آن پستان و آن شیر و آن دگمه سر پستان و همه آن تشکیلات با خلقت طفل در رحم و با معده و لبها و نیازهای آن طفل، همین طور رابطه است میان میوهها و دانهها و روییدنیهای خوشبوی این عالم با خلقت انسان. اینها مادههایی است که در پستان همین زمین میروید؛ یعنی این پستان این جور آفریده شده است که بتواند این احتیاجات را رفع کند. البته طفل وقتی از رحم به دنیا میآید ناتوان است، حداکثر همین است که با لبهای خودش باید بمکد، دیگر بیش از این کاری از او ساخته نیست، مایع برای او تا این اندازه آماده است، ولی انسان بعد از آنکه بزرگ میشود استعداد خیلی بیش از اینها را دارد، آنوقت میبینید نعمتها در قدمهای دورتری قرار داده شده که او خودش میرود آنها را به خود نزدیک میکند. مثلًا دانه را در زمین میپاشد که بعد زمین این استعداد خودش را در آنجا نشان میدهد، بعد مثلًا بوته گندم میروید، بعد بزرگ میشود، ساقه پیدا میکند، دومرتبه خوشه پیدا میکند، بعد دانه گندم هم به خودی خود قابل استفاده نیست، انسان آن را آرد میکند، بعد میپزد و بعد میخورد.

«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ.فیها فاکهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْاکمامِ.وَ الْحَبُّ ذُوالْعَصْفِ وَ الرَّیحانُ» زمین را نهاد برای مردم که بر روی آن راه بروند و از آن مانند یک


صفحه 38

فرش و بساط استفاده کنند ولی نه زمین تنها فایدهاش آن باشد، مادری است که در پستان خودش مواد مورد نیاز انسان را به وجود میآورد؛ در این زمین است میوهها، در این زمین است درخت خرما، و از این زمین میروید دانههایی که مورد استفاده انسان است، دانههایی که با بوتههایی دارای برگ میروید، و در این زمین است که ریحانها یعنی روییدنیهای خوشبوی پیدا میشود. اگر انسان شامّهای نمیداشت، این گلها و سبزیهای خوشبو هم در دنیا وجود نمیداشت، یعنی ارتباطی میان ایندو برقرار است.«فَبِأَی الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ»مراحل خلقت انسان

«خَلَقَ الْانْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کالْفَخّارِ» انسان را آفریده است از گِل خشکیده شبیه سفال پخته. «صلصال» یعنی دارای صلصله. «صلصال» صدا را میگویند؛ یعنی به شکلی درآمده بود که مانند سفال صدا میکرد. در قرآن راجع به خلقت انسان، در جاهایی تعبیر دارد انسان را از خاک آفرید، یک جا تعبیر دارد انسان را از گِل آفرید، یک جا تعبیر دارد انسان را از لای گندیده آفرید(مِنْ حَمَإٍ مَسْنونٍ)[1]، یک جا تعبیر دارد انسان را از گل خشکیده آفرید. معلوم است که اینها مراحل را ذکر میکند. «از خاک آفرید» روشن است که خاک قبل از گِل است و گل از خاک به وجود میآید. «لای گندیده

[1]. حجر/ 26.


صفحه 39

متعفن»: آب و خاک که با همدیگر مخلوط میشوند ابتدا گل است، بعدها که میماند، در اثر تخمیرها و فعل و انفعالهایی تبدیل به یک «لای گندیده» میشود.

«گل خشکیده»: این باز از مراحل بعد است که زمانی هم به این حالت درمیآید.

قرآن خلقت انسان را در این مراحل مختلف بیان کرده است: از خاک آفریده شده است، از گل آفریده شده است، از لای گندیده آفریده شده است و از گل خشکیده آفریده شده است. اینها مراحلی در خلقت انسان را نشان میدهد. در اینجا هم قرآن همین قدر تعبیرش این است که انسان را از گل خشکیده آفرید. از یک طرف به قرینه اینکه میگوید «از گل خشکیده» باید بگوییم پس مقصود از «انسان» یعنی انسان اول، که بعضی از مفسرین این جور گفتهاند. ولی به قرینه اینکه کلمه «انسان» اسم جنس است نه اسم شخص، و بعید است که الف و لام را الف و لام عهد بگیریم [و بگوییم] یعنی آن انسان معین، آن انسان اول، [لذا] مقصود این است که نوع انسان را، منتها نوع انسان را به اعتبار آن اوایلِ اوایلش، یعنی میخواهد بگوید خلقت اوّلی انسان منتهی میشود به گل خشکیده. این هم باز تعبیری است که از نظر هدف نظیر«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ» است، یعنی ای انسان اگر روزی رسیدی به اینجا که ابتدای خلقت انسان خاک بوده، لجن بوده، گل خشکیده بوده، چه و چه بوده، یک وقت اینها فکر تو را به آنجا نبرد که پس یک تصادف بود که انسان آفریده شد.

انسان (مخصوصاً مردمی که در معارف الهی خیلی ورود ندارند) گاهی به یک اسم از اسماء الهی توجه میکند و اسمهای دیگر خدا را غافل میشود، یعنی یک شأن از شؤون الهی را توجه دارد در حالی که از شؤون دیگر الهی غافل است. غالباً مردم فقط به قدرت خدا توجه دارند. هرچه بگویید، میگوید خدا که قدرت دارد.

فلان چیز آیا این جور هست یا این جور نیست؟ خدا که قدرت دارد چنین بکند، بله، خدا قدرت دارد، قدرتش