فرش و بساط استفاده کنند ولی نه زمین تنها فایدهاش آن باشد، مادری است که در پستان خودش مواد مورد نیاز انسان را به وجود میآورد؛ در این زمین است میوهها، در این زمین است درخت خرما، و از این زمین میروید دانههایی که مورد استفاده انسان است، دانههایی که با بوتههایی دارای برگ میروید، و در این زمین است که ریحانها یعنی روییدنیهای خوشبوی پیدا میشود. اگر انسان شامّهای نمیداشت، این گلها و سبزیهای خوشبو هم در دنیا وجود نمیداشت، یعنی ارتباطی میان ایندو برقرار است.«فَبِأَی الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ»مراحل خلقت انسان
«خَلَقَ الْانْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کالْفَخّارِ» انسان را آفریده است از گِل خشکیده شبیه سفال پخته. «صلصال» یعنی دارای صلصله. «صلصال» صدا را میگویند؛ یعنی به شکلی درآمده بود که مانند سفال صدا میکرد. در قرآن راجع به خلقت انسان، در جاهایی تعبیر دارد انسان را از خاک آفرید، یک جا تعبیر دارد انسان را از گِل آفرید، یک جا تعبیر دارد انسان را از لای گندیده آفرید(مِنْ حَمَإٍ مَسْنونٍ)[1]، یک جا تعبیر دارد انسان را از گل خشکیده آفرید. معلوم است که اینها مراحل را ذکر میکند. «از خاک آفرید» روشن است که خاک قبل از گِل است و گل از خاک به وجود میآید. «لای گندیده
[1]. حجر/ 26.
متعفن»: آب و خاک که با همدیگر مخلوط میشوند ابتدا گل است، بعدها که میماند، در اثر تخمیرها و فعل و انفعالهایی تبدیل به یک «لای گندیده» میشود.
«گل خشکیده»: این باز از مراحل بعد است که زمانی هم به این حالت درمیآید.
قرآن خلقت انسان را در این مراحل مختلف بیان کرده است: از خاک آفریده شده است، از گل آفریده شده است، از لای گندیده آفریده شده است و از گل خشکیده آفریده شده است. اینها مراحلی در خلقت انسان را نشان میدهد. در اینجا هم قرآن همین قدر تعبیرش این است که انسان را از گل خشکیده آفرید. از یک طرف به قرینه اینکه میگوید «از گل خشکیده» باید بگوییم پس مقصود از «انسان» یعنی انسان اول، که بعضی از مفسرین این جور گفتهاند. ولی به قرینه اینکه کلمه «انسان» اسم جنس است نه اسم شخص، و بعید است که الف و لام را الف و لام عهد بگیریم [و بگوییم] یعنی آن انسان معین، آن انسان اول، [لذا] مقصود این است که نوع انسان را، منتها نوع انسان را به اعتبار آن اوایلِ اوایلش، یعنی میخواهد بگوید خلقت اوّلی انسان منتهی میشود به گل خشکیده. این هم باز تعبیری است که از نظر هدف نظیر«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ» است، یعنی ای انسان اگر روزی رسیدی به اینجا که ابتدای خلقت انسان خاک بوده، لجن بوده، گل خشکیده بوده، چه و چه بوده، یک وقت اینها فکر تو را به آنجا نبرد که پس یک تصادف بود که انسان آفریده شد.
انسان (مخصوصاً مردمی که در معارف الهی خیلی ورود ندارند) گاهی به یک اسم از اسماء الهی توجه میکند و اسمهای دیگر خدا را غافل میشود، یعنی یک شأن از شؤون الهی را توجه دارد در حالی که از شؤون دیگر الهی غافل است. غالباً مردم فقط به قدرت خدا توجه دارند. هرچه بگویید، میگوید خدا که قدرت دارد.
فلان چیز آیا این جور هست یا این جور نیست؟ خدا که قدرت دارد چنین بکند، بله، خدا قدرت دارد، قدرتش
هم غیرمتناهی است(انَّ اللَّهَ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ) اما خدا تنها قادر که نیست، حکیم هم هست. حکمت، خودش اقتضایی دارد. قدرت از آن جهت که قدرت است یعنی عجز و ناتوانی در مقابل [کارها] نیست، اما حکمت است که حسابی را در کار میآورد. خداوند قادر هست، احد هست، حکیم هست، باسط هست، قابض هست، هزاران اسماء و صفات دارد. خلقت، ناشی از ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه است نه ناشی از ذات دارای فقط یک صفت که قدرت است.
افرادی که فقط قدرت را میبینند میگویند [آیا] خدا انسان را آفریده؟ [میگوییم بله. میگویند] خدا که قدرت دارد؛ خدا قدرت دارد انسان را از اول از هیچ چیز یکدفعه بیافریند؛ دیگر چه احتیاجی است که خاکی باشد، گلی باشد، لای گندیدهای باشد، گل خشکیدهای باشد، زمانی باشد، مدتها این در تخمیر مانده باشد؟ مگر خدا قادر نیست؟ مگر خدا عاجز و ناتوان است؟ جواب این است: پس بچه هم که میخواهد متولد شود، کسی بگوید مگر خدا ناتوان است؟ این تشریفات دیگر چیست که حتماً ازدواج باشد و مرد و زنی باشند و عمل مباشرتی انجام بگیرد و بعد نه ماه طول بکشد، قدم به قدم جلو بیاید؛ مگر خدا قادر نیست؟ خدا اگر قادر است یکدفعه این کار را انجام بدهد!
یک آدم عوامی که خیال میکرد شخصی دختر دارد رفته بود به خواستگاری دخترش. بعد که عدهای را به خواستگاری فرستاد، او گفت اصلًا من دختر ندارم، فقط یک پسر دارم. او جواب داد حالا همان. گفت پسر که نمیشود! مگر نمیخواهی خدا به تو فرزند بدهد؟ گفت خدا اگر بخواهد فرزند بدهد از پسرش هم میدهد (خنده حضار).
اینها حرف مفت است. قرآن وقتی که ما را متوجه میکند که خداوند انسان را از خاک آفرید، از گل آفرید، از لای گندیده آفرید، از گل خشکیده آفرید، در ذهن ما این نباشد که خدا قدرت دارد، بخواهد بیافریند آناً
میآفریند؛ اینها دیگر یعنی چه؟! برای این است که شما اگر بعد در نظامات علمی به این جور مسائل بر بخورید بدانید اینها هم روی حکمت و حساب بوده که خلقت انسان باید این مراحل را طی کند.
پس همین طور که«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ»خلقت جن
«وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» قرآن موجود دیگری را عرضه میدارد به نام «جن» یا «جانّ» که در ادبیات فارسی ما این امر منشأ یک سلسله اشتباهات شده و آن این است که ما اغلب کلمه «جن» را به «دیو» ترجمه میکنیم و دیو در فارسی قدیم و در فرهنگ خیلی قدیم ایران معنا و مفهوم دیگری داشته غیر از مفهومی که جن در قرآن دارد. مثل خود کلمه «شیطان» است که گاهی آن را به «اهریمن» ترجمه میکنند، در صورتی که این دو کلمه مساوی یکدیگر نیستند.
از قدیم فکری در دنیا بوده که بیشتر هم در ایران قدیم خود ما بوده است؛ معتقد به ثنویت در خلقت بودند، یعنی مخلوقات را تقسیم میکردند به مخلوقات خوب و بایستنی یعنی مخلوقاتی که بایست هم خلق میشد، و مخلوقات زشت و نبایستنی، مخلوقاتی که نباید خلق میشد. میگفتند منشأ آن خیرها و خلق شدنیها یک مبدأ است که او هدفش از خلقت، خیر بوده، و آن نبایستنیها از کانون دیگری پیدا شده که هدف آن کانون خیر رساندن نبوده، شر رساندن بوده است. (این دو مبدأ را «سپنت مئنیو» و «انگرا مئنیو» مینامیدند، از اسمهای قدیم ایران.) آن گروهی را که جنود آن مبدأ خیر بودند اغلب «ایزِدان» (ایزدها) میگفتند و آن گروهی را که سپاهیان شر
بودند «دیو»- و گاهی «دد»- میگفتند. آن دیوها دستاندرکار خلقت عالم بودند، منتها خلقت آن چیزهایی که نباید خلق شوند. فرض کنید فکر میکردند مار و عقرب نباید آفریده شوند؛ آنها هستند که آمدهاند مار و عقرب را آفریدهاند برای اینکه قصد سوء در کار عالم داشتند؛ ولی آن ایزِدان قصد خیر داشتند، مثلًا باران خلق کردند، نور آفریدند. به همین دلیل دیو و ملَک در مقابل هم قرار میگیرند. ملک یعنی موجوداتی که در نظام خلقت قرار گرفتهاند و میخواهند کار خیر انجام دهند، و دیو یعنی موجوداتی که در نظام خلقت قرار گرفتهاند و میخواهند کار شر انجام دهند.
ولی در اسلام و قرآن چنین مطلبی مطرح نیست. از نظر اسلام و قرآن هرچه هست وجودش خیر است، یعنی هیچ چیزی در عالم نیست که اصل خلقتش غلط بوده و نمیبایست آفریده شود، و لهذا قرآن همه مأمورانی را که در نظام خلقت از طرف پروردگار دخالت دارند «ملَک» مینامد، ولی در مقابل به «جن» هم قائل است. جن در ردیف ملائکه نیست، در ردیف انسان است، یعنی در عالم جزء مخلوقاتی است که مکلف و موظفاند، مثل انسان. منتها جن مخلوقی است که درجهاش از انسان پایینتر است. گو اینکه از نظر بعضی از قدرتها بر انسان میچربد و تواناییهایی دارد که انسان ندارد ولی از نظر درجه وجودی از انسان پستتر است، و حتی آن کارهایی که بعضی از افرادی که سروکارشان با جن است- البته آنهایی که راست میگویند- انجام میدهند، اینها را اهل معنا نمیپسندند، یعنی سروکار داشتن انسان با جن روح انسان را تعالی نمیدهد؛ تنزل میدهد و تعالی نمیدهد. حال به یک معنای دیگر که اساساً آنها خود به خود مسخّر باشند آن مسأله دیگری است.
اینجا از خلقت انسان و خلقت جن یاد شده. قرآن میگوید ما انسان را از خاک، گل، این جور چیزها آفریدیم و جن را از شعلهای از آتش
آفریدیم:«وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» جنس او آتشین است؛ این یک جنس است و او جنس دیگری؛ مبدأ مادی این یک چیز است و مبدأ مادی او چیز دیگری. شیطان هم راجع به آدمِ اول همین حرف را زد، گفت:«خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ»[1]مرا از آتش آفریدی و او را از گِل. میخواست بگوید آتش بر گل شرافت دارد، اصل من بر اصل او شرافت دارد.«فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ»معنی مشرقَین و مغربَین
«رَبُّ الْمَشْرِقَینِ وَ ربُّ الْمَغْرِبَینِ.فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ». در قرآن در بعضی جاها مشرق و مغرب ذکر شده«وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ»[2]، در بعضی جاها «مشارق و مغارب» ذکر شده، یعنی مشرقها و مغربها، و در بعضی جاها «مشرقَین و مغربَین» ذکر شده، دو مشرق و دو مغرب. این امر قهراً سؤالی را برانگیخته که آیا یک مشرق و مغرب است آن طور که در بعضی از آیات تعبیر این جور است؟ یا دو مشرق و دو مغرب است این طور که در آیه سوره الرحمن است؟ یا نه، مشرقها و مغربهاست آن طور که در سوره «الصّافّات» است(رَبُّ الْمَشارِقِ)[3]؟ حال اگر بگوییم که مشرقها و مغربها هست، مقصود از «مشرقها و مغربها» چیست؟ درباره این مطلب وجوهی ذکر کردهاند. بعضی گفتهاند آن که در قرآن دارد مشرقها و مغربها، اشاره به این است که تنها زمین نیست که خورشید بر آن طلوع و از آن غروب میکند. به حسب «هیئت» قدیم فقط زمین بود که
[1]. اعراف/ 12.
[2]. بقره/ 115.
[3]. الصّافّات/ 5.
خورشید بر او طلوع و از او هم غروب میکرد، ولی حالا معلوم شده که این طور نیست، مثل زمین زمینهایی وجود دارد که آنها هم شب و روز دارند و خورشید بر آنها طلوع و غروب میکند. بعضی گفتهاند نه، به اعتبار خود زمین است، چون در ایام سال خورشید هر روزی از یک نقطه طلوع میکند و در نقطه دیگر غروب میکند، زیرا یا روز بلندتر میشود و شب کوتاه یا برعکس. مثلًا اگر اول فروردین و به اصطلاح قدما نقطه اعتدال ربیعی را در نظر بگیریم، یعنی آن روز اول فروردین که شب و روز برابر است، خورشید در مدارات فرضی آسمان [در مداری قرار دارد که نیمی از زمین در بالای آن واقع میشود و نیم دیگر در پایین؛] یعنی اگر ما فرض کنیم زمین یا خورشید حرکت میکند، خورشید روی نقطهای در آن دایره فرضی [قرار گرفته است] که اگر آن نقطه را در نظر بگیریم نیمی از زمین در این طرفش قرار میگیرد و نیم دیگر در آن طرف، یعنی معادل با خط استوا. ولی هرچه که رو به تابستان میرویم خورشید میلِ به اصطلاح شمالی پیدا میکند و به شمال زمین نزدیکتر میشود. تا میرسیم به وسط تابستان، باز برمیگردد. اول پاییز که میآید، باز میرسد به نقطه اول. باز از پاییز به زمستان به آن طرف [میل میکند] یعنی میل جنوبی پیدا میکند. پس اگر ما محاذات زمین را حساب کنیم خورشید هر روزی از نقطهای طلوع میکند و هر روزی هم در نقطهای غروب میکند، منتها در هر سالی دو روز در هر نقطهای طلوع میکند، یک روز در رفتن خود، یک روز هم در برگشتن.
پس این است که نسبت به زمین هم ما مشرقها و مغربها داریم.
حال «مشرقین و مغربین» به چه مناسبت؟ مشرقین و مغربین به اعتبار نهایت میل شمالی و نهایت میل جنوبی، یعنی آخرین حد مشرق و آخرین حد مغرب؛ چون گفتیم در یک جهت [مثلًا مشرق]، خورشید وقتی که تمایل به این طرف پیدا میکند به آخرین حد میرسد، تمایل به آن طرف هم
که پیدا میشود به آخرین حد میرسد.
مغربش هم همین طور است. حال چرا در اینجا این دو حد که آخرین حد است ذکر شده؟ این خودش نکتهای دارد: چون اینجا قرآن در مقام تعدید و شمارش نعمتهاست، میخواهد بگوید اینکه خورشید میان این دو حد (آخرین حد زمستان و آخرین حد تابستان) حرکت میکند، خود همین یک حساب است که اگر این جور نبود کار زمین تنظیم نمیشد؛ یعنی اگر همیشه مثلًا مانند روز اول بهار بود، آن فوایدی که برای تابستان هست و فوایدی که برای [پاییز هست و فوایدی که برای زمستان هست وجود نداشت.] ما مثلًا وقتی که ایام اول بهار را میبینیم میگوییم چه خوب بود که همه ایام سال این جور بود. ولی همه ایام سال محال است که این جور باشد. اگر همه ایام سال این جور بود هیچ وقت این جور نبود. حالا به این دلیل این ایام خوب است که یک زمستانی را پشت سر گذاشته و یک تابستانی را هم در جلوی رو دارد. اگر همیشه زمستان بود خوب نبود، همیشه هم تابستان بود خوب نبود، همیشه هم پاییز بود خوب نبود، همیشه هم بهار بود خوب نبود. خوبیاش این است که در میان این دو مشرق و در میان این دو مغرب همیشه زمین و خورشید در حرکت هستند.«رَبُّ الْمَشْرِقَینِ وَ ربُّ الْمَغْرِبَینِ فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ». وصلّی اللَّه علی محمد و اله الطاهرین.