بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 76

ارزش عفت زن برای مرد

مسأله «عفت زن» برای مرد یک ارزش ذاتی و اصیل دارد. برتراند راسل از آن کسانی است که علیه این فکر تبلیغ میکند (و عجیب است! انحراف از تعلیمات انبیاء است. شما میبینید که در همین دنیایی که اسمش را «دنیای علم» گذاشتهاند کار به کجاها میکشد!). میگوید اصلًا فلسفه عفت چیست؟ بعد فلسفهای برای عفت ذکر میکند، میگوید فلسفه عفت منحصراً این است که مرد مثل خود زن علاقهمند است که بچهاش مشخص باشد. زن بچهاش به هر حال مشخص است چون او میفهمد این بچهای است که از او متولد شده، لهذا برای زن اهمیت ندارد که با یک مرد آمیزش داشته باشد یا با صد مرد. ولی برای مرد اهمیت دارد چون اگر زنش با مردهای متعددی آمیزش داشته باشد نمیداند بچهای که از او متولد میشود بچه خودش است یا بچه خودش نیست. میگوید در سابق چون راهی برای این کار نبود فحشاء ممنوع بود یعنی یک زن با غیر شوهر خودش حق تماس نداشت. حالا چون دنیا پیشرفته و مخصوصاً وسائل ضد آبستنی پیدا شده است چه مانعی دارد که یک زن، زن قانونی یک مرد باشد و عشقش با مرد دیگر باشد ولی متعهد شود که از او آبستن نشود؛ هر وقت خواست آبستن شود با شوهر قانونیاش تماس داشته باشد؟

من در بعضی از نوشتههای خودم این حرفش را نقل و از جنبههای مختلف رد کردهام. مسأله عفت و ارزش عفت مسأله دیگری است، هم برای مرد و هم برای زن.

در ارتباط مرد و زن تنها اقناع غریزه جنسی مطرح نیست؛ آن مسأله وحدت، یگانگی و اتحاد روحی بالاتر است و این «بالاتر» مطرح است. قرآن تعبیری دارد میفرماید: «وَ مِنْ ایاتِهِ انْ خَلَقَ لَکمْ


صفحه 77

مِنْ انْفُسِکمْ ازْواجاً لِتَسْکنوا الَیها وَ جَعَلَ بَینَکمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً»[1]. در رابطه زوجین مودّت و رحمت را [مطرح میکند.] مودّت و رحمت غیر از شهوت است. میان شما وِداد و مهربانی [قرار داد.] وداد و مهربانی یعنی یگانگی.

نمیگوید خداست که شما را طوری قرار داد که شهوت زن به وسیله مرد و شهوت مرد به وسیله زن اقناع شود؛ آن، جنبه حیوانی قضیه است. شک ندارد که آن هست ولی آن جنبه اساسی که پایه زوجیت است آن است که «وداد و رحمت» گفته میشود و مولوی چقدر عالی همین آیه را تفسیر کرده است! میگوید شهوت از جنبه حیوانی است، رحمت و وداد است که جنبه انسانی هم [دارد] و بعد میگوید به همین دلیل است که همیشه زنها بر مردها غالبند. عملًا زن بر مرد غالب است چون مرد محکوم مودّت و رحمتی است که به زن باید داشته باشد. خیلی عالی و عجیب این حرف را میزند!

قرآن میخواهد بگوید که در عالم آخرت [در] آنچه که مردان از زنان اخروی [بهره میبرند]- اعم از آنکه آن زنان اخرویخَیراتٌ حِساندنیا باشند یعنی زنان دنیاشان باشند یا حورالعینها باشند- تنها مسأله جنسی مطرح نیست، مسأله روحی هم مطرح است؛ یعنی چه؟ یعنی زنانی هستند عاشق این مردها، دل در گرو این مردها دارند؛ یعنی یک حالت یگانگی دارند، از غیر اینها چشم بستهاند، «قاصِراتُالطَّرْفِ» یعنی چشمشان فقط و فقط به اینها اکتفا کرده است. مسأله این نیست که بگوییم قانون عفاف در این دنیاست، آنجا که عفاف [نیست،] چه مانعی دارد که یک حوریه مال صد نفر باشد؟ قرآن میگوید این حرفها مطرح نیست چون مسأله فقط مسأله ارضاء جنسی نیست، یک امر روحی هم هست و بشر با این نیاز میرود؛ حال افرادی بالاتر از این مقامها هستند، آنها سر جای خودشان ولی اکثریت مردم

[1]. روم/ 21.


صفحه 78

این جزء نیازهایشان است.

«لَمْ یطْمِثْهُنَّ انْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جانٌ» نه یک زن هرجایی که گاهی پیش این، گاهی پیش آن؛ هیچ انسی و جنّی با او تماس پیدا نکرده است «کانَّهُنَّ الْیاقوتُ وَالْمَرْجانُ» گویی در صفا یاقوت یا مروارید هستند یعنی بدنهای اینها اینطور باصفاست. «هَلْ جَزاءُ الْاحْسانِ الَّا الْاحْسانُ» آیا جزای نیکی جز نیکی خواهد بود؟ یعنی هرکس که در دنیا نیکی کند نیکی میبیند. در ذیل همین [آیه است] که وارد شده است که آیا جزای توحید و «لا الهَ الَّا اللَّهُدو بهشتِ نازلتر«

وَ مِنْ دونِهِما جَنَّتانِ» دو بهشتْ نازلتر از اینها هم وجود دارد. آنجا داشت: «وَلِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ». مفسرین گفتهاند- و درست گفتهاند- در آنجا چه بهشت روحانیاش و چه بهشت جسمانیاش مال «لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ» بود، یعنی اهل اخلاص، کسانی که خدا را به هیبت و عظمت شناختهاند؛ ولی در پایینتر و کمتر از اینها هم دو بهشتی هست اما برای افرادی که از اینها کمتر هستند؛ و گفتهاند منظور افرادی است که عبادتشان برای بهشت یا برای فرار از جهنم بوده است. «مُدْهامَّتان» دو بهشتی سرسبز. اینجا سخن از سرسبزی است. «فیهِما عَینانِ نَضّاخَتانِ». در آنجا سخن از دو چشمه جاری بود، اینجا هم سخن از دو چشمه دیگر، ولی اینجا تعبیر «نَضّاخَتانِ» دارد یعنی جوششزن، فوّارهزن. اما اینجا هم توصیف نمیکند که این چشمهها چگونه چشمههایی است. «فیهِما فاکهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّانٌ». آنجا داشتیم: «فیهِما مِنْ کلِّ فاکهَةٍ زَوْجانِ» در آن دو بهشتِ اهل اخلاص از هر میوهای دو نوعش وجود دارد. در این دو بهشتِ درجه پایینتر میوهای است و نخلی و اناری، درخت میوه و درخت نخل و درخت انار.


صفحه 79

«فیهِنَّ خَیراتٌ حِسانٌ» و در آن بهشتها هم زنانی که خیر و نیکو هستند [وجود دارند،] زنان نیکو خصال و نیکو صورت، یعنی نیکو سیرت و نیکو صورت. خیر، حُسن معنوی را میگویند و حُسن، حسن صوری را. «خَیراتٌ حِسان» یعنی زنانی که هم از نظر روحی و معنوی خیرند و هم از نظر زیبایی؛ پس میشود نیکو سیرت و نیکو صورت؛ هر دو وجود دارد. بعضی مفسرین گفتهاند که اینجا اشاره به زنان دنیاست نه حورالعینها؛ زنانی از نوع انسان که اهل بهشت و اهل سعادت هستند.

علاوه بر اینها باز «حُورٌ مَقْصوراتٌ فِی الْخِیامِ» حورالعینهایی که منحصراً در خیمههایی هستند. همان مفهوم «قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ یطْمِثْهُنَّ انْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جانٌ» را با تعبیر دیگر گفته است، یعنی «نه هرجایی». این «حُورٌ مَقْصوراتٌ فِی الْخِیامِ» باز مفهوم «نه هرجایی» را میدهد. همان کلمه «لَمْ یطْمِثْهُنَّ انْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جانٌ» تکرار شده.

معلوم است که قرآن به جنبه طهارت و عفاف و پاکی خیلی عنایت دارد یعنی این را برای بشر یک ارزش اصیل میداند.

«مُتَّکئینَ عَلیرَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِی حِسانٍ». در باره آنها هم داشتیم: «مُتَّکئینَ عَلیفُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ اسْتَبْرَقٍ وَ جَنَی الْجَنَّتَینِ دانٍ». در باره اینها داریم: «مُتَّکئینَ» تکیهزنها هستند «عَلیرَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِی حِسانٍ» بر متّکاهای سبز و بر بساطهای بسیار قیمتی و بسیار نیک «فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ» پسچه نعمتی را شما میتوانید تکذیب کنید؟

در آخر دومرتبه میفرماید: «تَبارَک اسْمُ رَبِّک ذِیالْجَلالِ وَالْاکرامِ» مبارک است و پربرکت است نام پروردگارت، آن نام پرجلال و صاحب جلالت و صاحب اکرام، که میگویند اشاره به همان نام «الرحمن» است که سوره با آن شروع شده است.

سوره با کلمه «الرحمن» شروع شد و با توصیف «الرحمن» با جمله «تَبارَک اسْمُ رَبِّک ذِیالْجَلالِ وَالْاکرامِ» خاتمه پیدا میکند، اشاره به اینکه آنچه که در عالم به وجود آمده است از اولِ عالم تا


صفحه 80

آخر عالم، دنیا و آخرت، تمام اینها به اسم «رحمن» به وجود آمده است. میگویند: «ظَهَرَ الْوُجودُ بِبِسْمِاللَّهِ الرَّحْمنِالرَّحیمِ». اصلًا «رحمن» یعنی رحمت عامه پروردگار، یعنی خلقت، اساس خلقت. رحمن یعنی خدای خالق، یعنی خدای خالقی که خلقتش بر اساس رحمت و جود و رساندن فیض است و هر موجودی آن فیضی را که لایق است [دریافت میکند.] ما اگر بگوییم «خدا خالق است» یک معنا و مفهوم را گفتهایم یعنی همین مقدار فهماندهایم که خداوند ایجاد کننده اشیاء است، ولی آیا این ایجاد بر اساس فیض و رحمت است یا بر اساس دیگری، این را دیگر کلمه «خالق» نمیفهماند؛ ولی وقتی که میگوییم «رحمن» یعنی افاضه کننده جود و رحمت خودش. وقتی میگوییم «رحمن» یعنی سراسرِ خلقت مساوی است با سراسرْ رحمت، و حتی آنجایی هم که عذاب هست، خود عذاب از یک جنبه دیگر- لااقل از این جنبه که ما نظام کل را در نظر بگیریم، در نظام کل- باز نوعی رحمت است. میگوید: «تَبارَک اسْمُ رَبِّک ذِی الْجَلالِ وَ الْاکرامِ» مبارک باد، افزون باد آن نام پروردگارت، آن نامی که صاحب جلال و اکرام است.

گفتیم «جلال»[1]یعنی اجلُّ شأناً است، منزه از نقص است؛ به اصطلاح صفت سلبی [است.] «اکرام»[2]یعنی پر از کرامت است، پر از جمال است. «ذِیالْجَلالِ وَالْاکرامِ» صاحب جلال و جمال بودن، یعنی از نقصها منزه بودن و به کمالها متصف بودن، که جمع میان صفات سلبیه و صفات ثبوتیه هر دو در این جمله شده است.و صلّی اللَّهعلی محمد و اله الطاهرین.

[1]. [مقصود «ذیالجلال» است.]

[2]. [مقصود «ذیالاکرام» است.]


صفحه 81

[تفسیر سوره واقعه]

تفسیر سوره واقعه (1)

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

اذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ.لَیسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ.خافِضَةٌ رافِعَةٌ.اذا رُجَّتِ الْارْضُ رَجّاً.وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّاً.فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثّاً.وَ کنْتُمْ ازْواجاً ثَلاثَةً.فَاصْحابُ الْمَیمَنَةِ ما اصْحابُ الْمَیمَنَةِ.وَ اصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما اصْحابُ الْمَشْئَمَةِ.وَالسّابِقونَ السّابِقونَ.اوُلئِک الْمُقَرَّبونَ.فی جَنّاتِ النَّعیمِ.ثُلَّةٌ مِنَ الْاوَّلینَ.وَ قَلیلٌ مِنَ الْاخِرینَ[1].

سوره مبارکه واقعه است که به نام «واقعه» هم نامیده شده است. تقریباً

[1]. واقعه/ 1- 14.


صفحه 82

میتوان گفت که تمام این سوره مربوط به قیامت است. اینچنین شروع میشود: «اذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ» آنگاه که واقع شد «واقع شده». کلمه «وقوع»، ظاهراً کلمه دیگری وجود نداشته باشد که معنایش از خودش روشنتر باشد. با هر کلمه دیگری بخواهیم آن را تفسیر کنیم باز به اندازه خودش یا بیشتر از خودش روشن نیست. گاهی میگویند وقوع یعنی حدوث. ولی وقوع با حدوث متفاوت است. هر وقت «حدوث» گفته شود عنایت به این است که یک چیزی که نبود بعد وجود پیدا کرد. میگویند حدوث یعنی وجودِ بعد از عدم. ولی در «وقوع» این جهت قید نشده، یعنی شیء اگر وجود بعد از عدم پیدا کند وقوع پیدا کرده است و اگر وجودش بعد از عدم هم نباشد باز واقعیت و واقع است. در اصطلاح قدیم خودمان و مخصوصاً در اصطلاح جدید، کلمه «واقعیت» زیاد استعمال میشود، میگویند واقعیت یعنی حقیقت قطع نظر از تصور و فکر ما یعنی قطع نظر از اینکه ما بدانیم که آن هست یا نیست؛ آن را میگوییم واقعیتی است، یعنی خودش فی حدّ ذاته وجود دارد، حقیقت دارد. اینجا که راجع به قیامت، تعبیر به «واقعه» میشود یعنی امری محقَّق و امری موجود، کما اینکه در آیه دیگر تعبیر به «حاقّه» شده است: «الْحاقَّةُ.مَا الْحاقَّةُ»[1]. میشود گفت که در این تعبیرات این معنا نهفته است که شما به قیامت به چشم یک امری که واقع نشده است و در آینده باید واقع شود نگاه نکنید، آن را یک امر واقع شده بدانید، حال یا از آن جهت که به تعبیر بعضی آنچنان قطعیالوقوع است که باید آن را واقعشده فرض کنید و یا از آن جهت که مسأله قیامت، مسأله زمان نیست که در زمان آیندهای میخواهد رخ بدهد، مسأله به اصطلاح «اطوار» است و اینکه الآن هم آن عالمی که نامش «عالم قیامت» است به یک معنا وجود دارد، آن یک

(1). حاقّه/ 1 و 2.


صفحه 83

واقعیتی است که وجود دارد.

عجیب این است که در سوره واقعه وقتی که راجع به دنیا صحبت میکند گویی از امر گذشته صحبت میکند. مثلًا: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْاولی»[1]نشئه اولی را قبلًا میدانستید. یا راجع به اصحابالشمال میفرماید (این خیلی صریح است): «وَ اصْحابُ الشِّمالِ ما اصْحابُ الشِّمالِ.فی سَمومٍ وَ حَمیمٍ.وَ ظِلٍّ مِنْ یحْمومٍ.لا بارِدٍ وَ لا کریمٍ.انَّهُمْ کانوا قَبْلَ ذلِک مُتْرَفینَ»[2]. مثل اینکه الآن ما در قیامت واقع هستیم بعد میگوید که چرا اصحاب الشّمال اینچنین سرنوشت شومی دارند و چرا اینقدر معذّبند؟

[میفرماید] اینها قبلًا مترف بودند. آیه مطلب را به گونهای بیان میکند که [گویی] دنیا در مرحله گذشته است. «انَّهُمْ کانوا قَبْلَ ذلِک مُتْرَفینَ.وَ کانوا(و چنین بودند نه چنین هستند)یصِرّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظیمِ.وَ کانوا یقولونَ(چنین میگفتند) ...»[3]دو تفسیر

به هر حال: آنگاه که امرِ واقع شده واقع شد، یعنی قیامت. «لَیسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ». این آیه را مفسرین دو جور تفسیر کردهاند: یکی اینکه «کاذبة» را مصدر گرفتهاند به معنی کذب. در زبان عربی گاهی این وزن به معنی مصدر هم میآید، مثل «عافیة». گفتهاند که «لَیسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ» جملهای است مستقل از «اذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ»؛ آن، جزایش محذوف است: آنگاه که واقع شد امرِ واقع شده. «آنگاه چه» یعنی دیگر نمیگوییم که چه شد؟ خودت دیگر فکرهایش را بکن که چه شد. به عقیده بعضی از مفسرین «لَیسَ لِوَقْعَتِها

[1]. واقعه/ 62.

[2]. واقعه/ 41- 45.

[3]

. واقعه/ 45- 47.