و فردا که روز هشتم است میخواهد به عرفات برود مناسک حج را میداند. ضمناً حجاج، مذاهب مختلف دارند. تو که وهّابی هستی کسی به حرف تو گوش نمیکند. کوچکترین اشارهای به مسائل مهم دنیای اسلام در این خطبهها نمیشود و صددرصد کنترل شده است. یک جمعیت حدود پانصد هزار نفری که اسلام به نام حج از یک طرف و به نام جمعه از طرف دیگر بهوجود آورده است اینطور هدر میرود. واقعاً آن روز که من از رادیو آن خطبهها را گوش کردم و آن جمعیت را در آنجا دیدم تأسّف عجیبی به من دست داد که چگونه نیروهای اسلام به دست این حکومتهای فاسد و کثیف هدر میرود.
شرکت در نماز جمعه اگر نماز جمعه، نماز جمعه باشد واجب است. نمازجمعهای که خلیفه اموی بخواهد بخواند که نماز جمعه نیست، اگر نماز جمعهای که اسلام میخواهد، تشکیل شود، شرکت همه واجب است و هر کاری در آن حال حرام است.
«یا ایهَا الَّذینَ امَنوا» ای اهل ایمان!«اذا نودِی لِلصَّلوةِ مِنْ یوْمِ الْجُمُعَةِ» در آن وقت از روز جمعه که فریاد برای نماز یعنی صدای مؤذّن بلند میشود«فَاسْعَوْا إلیذِکرِاللَّهِ» بشتابید به سوی ذکر حق. مقصود از ذکراللَّه فقط نماز نیست که استماع خطبه مستحب باشد؛ به اجماع همه مفسرین و فقها استماع خطبه هم واجب است نه فقط شرکت در آن دو رکعت.«فَاسْعَوْا إلیذِکرِاللَّهِ» قرآن خودِ این سخنرانی و خطبه را «ذکراللَّه» مینامد. این تعبیرات، تعبیرات کوچکی نیست، حساب دارد.
همینجاست که مفسرین اهلسنت میگویند: خطبههایی که امروز در نماز جمعه خوانده میشود «ذکرالشیطان» است در حالی که قرآن از خطبههای نماز جمعه به ذکراللَّه تعبیر میکند.
«وَ ذَرُوا الْبَیعَ» خرید و فروش را رها کنید. گفتهاند: بیع به عنوان مثَل
برای کار است؛ یعنی هر کاری را رها کنید. در فقه وقتی میخواهند مثال بزنند به بیع حرام که خودِ تصدّی به این عمل حرام است، میگویند: «بیع وقت النداء» و مقصود همین است. همین که صدای مؤذّن بلند شد، اشتغال به هرگونه کاری حرام است. همین سعودیها ظاهرها را حفظ میکنند. البته سالهای اول بیشتر ظواهر را رعایت میکردند، حالا آنقدرها هم دقت نمیکنند. کسانی که آن وقتها رفته بودند میگفتند:
صدای اذان که بلند میشد حتی آن کسی که جنسش در ترازو و مشغول معامله بود معامله را رها میکرد و میگفت: حرام! حرام!
«ذلِکمْ خَیرٌ لَکمْ إنْ کنْتُمْ تَعْلَمونَ» این برایتان خیر و مصلحت است اگر بدانید و بفهمید. مراد از«تَعْلَمونَ» در اینجا [علم به] شئ خاصی نیست بلکه چیزی است که ما از آن به «رشد» تعبیر میکنیم: اگر مردمِ عالِم و رشیدی باشید، اگر فهم داشته باشید.
«فَإِذا قُضِیتِ الصَّلوةُ فَانْتَشِروا فِی الْأَرْضِ وَ ابْتَغوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ اذْکرُوا اللَّهَ کثیراً لَعَلَّکمْ تُفْلِحونَ» هرگاه که نماز به پایان میرسد در زمین پخش شوید. این امرِ [به پراکنده شدن] را اصطلاحاً «امر عقیب حظر» میگویند. اگر حظر و منعی باشد و بعد از منع، امری برسد علامت رخصت است؛ نه دلالت بر وجوب میکند و نه دلالت براستحباب.«فَانْتَشِروا فِی الْأَرْضِ» یعنی مانعی نیست اگر خواستید متفرق شوید؛ نمازتان که تمام شد اگر میخواهید، همانجا بمانید و مشغول ذکر خدا شوید و یا اگر میلتان بود متفرق شوید.«وَ ابْتَغوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ» و از فضل الهی بجویید یعنی مشغول کار و کسب شوید. «فضل» زیاده و منفعت است. ولی«وَ اذْکرُوا اللَّهَ کثیراً لَعَلَّکمْ تُفْلِحونَ» خدا را زیاد یاد کنید، باشد که رستگار شوید؛ در حالی که مشغول کسب و کار هستید، زیاد در یاد خدا باشید و از خدا غافل نشوید.
لغزش بعضی از مسلمین
در یکی از نمازهای جمعه، خطا و لغزشی از مسلمین صادر شد که قرآن کریم از آن لغزش در اینجا یاد میکند و آن را مورد ملامت قرار میدهد. نوشتهاند سالی بود که در مدینه مَجاعه و قحطی بود؛ ارزاق کمیاب بود و از خارج وارد میکردند. مردی بود به نام دحیه کلبی که در آن وقت هنوز اسلام اختیار نکرده بود. او معمولًا از شام و جاهای دیگر اجناسی از ارزاق و غیر ارزاق میآورد. وقتی همراه اجناس وارد میشد خود او و یا [افرادی] از اهل مدینه طبل و ساز میزدند و کارهای لهوی انجام میدادند تا مردم را بیشتر جمع کنند. روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ایستاده بودند و مشغول ایراد خطبههای جمعه بودند. صدای ساز و طبل و دهل دحیه کلبی که از یک طرف ساز و دهل بود و از طرف دیگر اجناس آورده بود بلند شد. تا این صدا بلند شد، در میان جمعیت ولولهای افتاد: زود برویم که دیر میشود. عده زیادی بلند شدند و رفتند در حالی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مشغول خطبهخواندن بودند. عده قلیلی از مردم ایستادگی کردند و نرفتند. اینجاست که قرآن آن گروه اول را به نحو ملایمی ملامت میکند:«وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أوْ لَهْواً انْفَضّوا إلَیها» آنگاه که تجارت و یا لهوی میبینند- که ایندو با هم بوده و لهوش مقدمه تجارت بوده است- به سوی آن پراکنده میشوند و گویا دیگر دست از پا نمیشناسند.«وَ تَرَکوک قائِماً» و تو را رها میکنند در حالی که ایستادهای و مشغول خطبه خواندن هستی.«قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ» بگو آنچه که درنزد خداست از اینها بهتر است؛ نباید به خاطر چنین چیزی کاری را که مربوط به خداست تحقیر کنید.«وَاللَّهُ خَیرُ الرّازِقینَ» و خدا بهترین روزیدهندگان است؛ یعنی اعتماد و توکلتان به خدا باشد. اینجا آیات سوره جمعه پایان میپذیرد.
پروردگارا! دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان! نیتهای ما را خالص بگردان! پرتوی از انواری که بر دلهای بندگان خالص و مخلص و متهجّدینت تابانیدهای بر دلهای ما هم بتابان!
خدایا! دست ما را از دامان ولای علی و آلعلی کوتاه نفرما! ما را پیرو واقعی آنها قرار بده!
پروردگارا! قلب مقدس امام زمان را از همه راضی بفرما!
پروردگارا! اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده!
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[تفسیر سوره منافقون]
تفسیر سوره منافقون (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
اذا جاءَک الْمُنافِقونَ قالوا نَشْهَدُ انَّک لَرَسولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یعْلَمُ انَّک لَرَسولُهُ وَ اللَّهُ یشْهَدُ انَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبونَ.اتَّخَذوا ایمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدّوا عَنْ سَبیلِ اللَّهِ انَّهُمْ ساءَ ما کانوا یعْمَلونَ.ذلِک بِانَّهُمْ امَنوا ثُمَّ کفَروا فَطُبِعَ عَلیقُلوبِهِمْ فَهُمْ لایفْقَهونَ.وَ اذا رَایتَهُمْ تُعْجِبُک اجْسامُهُمْ وَ انْ یقولوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کانَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یحْسَبونَ کلَّ صَیحَةٍ عَلَیهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ انّییؤْفَکونَ[1].
این سوره مبارکه به نام سوره «منافقون» است چون بیشتر آیات این سوره درباره گروه منافقین است. قبل از اینکه آیات را تفسیر کنیم
[1]. منافقون/ 1- 4.
کلمه«منافق»
کلمه «منافق» به طور خلاصه یعنی دو رو، یعنی مردمی که متظاهر به اسلامند ولی در باطن ایمان ندارند، ظاهرشان به شکلی است و باطنشان به شکل دیگر. لحن قرآن مجید درباره منافقین فوقالعاده شدید است و در سورههای متعدد از منافقین یاد کرده و به شدت با آنها مبارزه کرده است و مسلمین را متوجه میکند که از خطر منافقین غافل نمانند. حتی تعبیری در همین سوره هست- و شبیه این در جاهای دیگر هم پیدا میشود- که بزرگترین اعلام خطرهاست درباره منافقین. تعبیر در آیه چهارم است:هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ. جملاتی نظیر «هُمُ الْعَدُوُّ» در تعبیرات عربی علامت حصر است. ضمیر «هُمْ» را در این موارد میگویند ضمیر حصر: تنها آنها هستند دشمنان حقیقی. این تعبیر خیلی عجیب است. در شرایطی که پیغمبر دارد با مشرکین قریش یعنی با امثال ابوسفیان در میدان جنگ رو در رو مبارزه میکند و شمشیر به روی یکدیگر کشیدهاند و در حالی که با یهود هم به آن شکلی که در سورههای پیش خواندیم یک مبارزه رو در رویی در کار است و اسلام چنان دشمنانی در مقابل خود دارد، در عین حال قرآن درباره این دشمنهای داخلی یعنی متظاهرین به اسلام و مبطنین کفر که تظاهر میکنند به اسلام ولی باطنشان کفر است میگوید اصلًا دشمن یعنی اینها؛ یعنی اینها خطرشان خیلی بالاتر است از آنها. بعد باز راجع به این قضیه صحبت میکنیم.
پس کلمه «منافق» به طور خلاصه یعنی دو رو، کسی که از نظر اسلامیت دو روست، یک روکش اسلامی و یک پوشش اسلامی برای
نظر اهل سنت درباره منافقین صدر اسلام
و اما تاریخچه اینها. معمولًا اهل تسنن در کتابهایشان این جور اظهار نظر کردهاند که نفاق در مدینه در میان گروهی از انصار پیدا شد و همین استمرار داشت تا نزدیک وفات پیغمبر اکرم و در اواخر عمر پیغمبر اکرم ریشه نفاق بکلی از دنیای اسلام کنده شد، یعنی بعد از هجرت شروع شد و قبل از وفات هم پایان یافت. آنچه آنها میگویند راجع به گروهی از منافقین است (یعنی نمیشود منافقین را منحصر کرد به آنها) و راجع به آن گروه خاص که این آیات سوره منافقون هم ناظر به آنهاستدرست است.
بعد از سیزده سال که از بعثت پیغمبر اکرم گذشته بود و ایشان در این مدت در مکه بودند و آن اوضاع و آن سختیها [پیش آمد و] بعد از اینکه گروهی از اهل مدینه با اسلام آشنا شدند و اسلام اختیار کردند و پیغمبر اکرم کسانی را برای تبلیغ اسلام به مدینه فرستاد و بعد هم خودشان هجرت کردند و اکثریت قریب به اتفاق مردم مدینه مسلمان شدند، مدینه در واقع مرکز حکومت اسلامی شد. در مدینه گروهی بودند که از آمدن پیغمبر اکرم ناراضی بودند و هرگز هم واقعاً ایمان نیاوردند. در رأس اینها مردی است به نام عبداللَّه بن ابی که عبداللَّه بن سَلول هم به او میگویند، عبداللَّه بن ابی بن سلول، و از اشراف درجه اول آنجا و خزرجی بود. با اینکه قبیله اوس و قبیله خزرج با یکدیگر جنگ و نزاع داشتند ولی او قبلًا شخصیتش آنقدر بزرگ و اتباعش آنقدر زیاد بودند که دو قبیله