فرصتی پیدا میکردند، در آن موارد به اصطلاح مشتشان باز میشد[1]استدلال اهل سنت
اهل تسنن میخواهند بگویند منافقین منحصر بودند به همینها که پیدایششان بعد از هجرت است و قبل از وفات [پیامبر] هم پایان پذیرفتند و وقتی که پیغمبر اکرم از دنیا رفتند دیگر منافقی در دنیای اسلام وجود نداشت. البته اینها برای قبل از هجرت این جور استدلال میکنند، میگویند قبل از هجرت معنی نداشت که منافقی پیدا بشود، زمینه پیدایش منافق نبود چون منافق در جایی پیدا میشود که طرف ببیند که چارهای ندارد جز اینکه خودش را مخفی کند؛ یعنی وقتی که قدرتی برای طرف مقابل پیدا میشود و این طرف میبیند که با قدرت او نمیتواند رو در رو مبارزه کند چارهای نمیبیند جز اینکه مبارزه را به اصطلاح از علن به خفا ببرد، از
[1]. تظاهر [به کفر] که نمیکردند، همه مسلمین هم که نمیدانستند که اینها منافق هستند، قرآنمنافقگری اینها را برملا کرد.
پاسخ
منافقین مکه
و اما بالاتر از این، این مسأله است که اینها گفتند منافقین منحصر بودند به همین گروه عبداللَّه بن ابی که از انصار بودند، به دلیل اینکه اکثریت مردم مدینه مسلمان شدند و اینها چارهای ندیدند جز اینکه تظاهر به اسلام
کنند و اسلام و قرآن خودش آمد پرده را پاره کرد و گفت اینها مؤمن نیستند منافق هستند. [کسانی که پاسخ دادهاند] میگویند عین همین شرایط بعد از فتح مکه برای گروهی از کفار قریش پیش آمد، برای اینکه اسلام در ابتدای هجرت موجش مدینه را گرفت، ناچار یک عده غیر مؤمنْ آنجا خودشان را در زیر پوشش شعارهای اسلامی قرار دادند ولی این موج به تدریج توسعه پیدا کرد، به تعبیر قرآن«اذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ.وَ رَأَیتَ النّاسَ یدْخُلونَ فی دینِ اللَّهِ افْواجاً»[1]، مقارن فتح مکه و بعد از فتح مکه این موج سراسر عربستان را گرفت. آنوقت همین شرایطی که در مدینه بود در سراسر عربستان و ازآن جمله در مکه پیدا شد و ناچار قرشیهایی که تا فتح مکه با اسلام میجنگیدند و مبارزه میکردند دیگر مبارزه را بیهوده دیدند، در نتیجه چارهای نداشتند از اینکه بگویند ما هم اسلام آوردیم یعنی تظاهر به اسلام بکنند. ابوسفیان تا روز فتح مکه دارد با اسلام مبارزه میکند ولی وقتی که احساس کرد دیگر بیهوده است و این موج چنان آمده که هزارها امثال ابوسفیان را دارد با خودش میبرد چارهای ندید جز اینکه بیاید پشت سر عباس سوار بشود و بگوید:اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّهِو سیاست پیغمبر اکرم- نه تنها برای منافقین مکه، حتی برای منافقین مدینه که قرآن با این صراحت اینها را میکوبد- بر این بود که اگر مردمی همین قدر در گروه مسلمین وارد بشوند و اسلام اختیار کنند و شهادتین را به زبان بیاورند مادامی که تظاهر به ارتداد نکنند حکم مرتد درباره اینها جاری نکند، اینها را نکشد ولی مسلمین را متوجه کند که از خطر اینها غافل نباشید.
[1]. نصر/ 1 و 2.
روش برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله با منافقین
در سیره سیاسی پیغمبر اکرم اینها نکاتی است که خیلی قابل توجه است. مثلًا بعضی میگویند اگر ابوسفیان و امثال او واقعاً منافق بودند چرا پیغمبر اکرم همین قدر که او در فتح مکه آمد گفت من اسلام اختیار کردم و شهادتین گفت- خود پیغمبر که میدانست این باطنش این جور نیست- چرا نفرمود دروغ میگوید، بزنید بکشیدش! جواب این است: چرا پیغمبر اکرم درباره عبداللَّه بن ابی این کار را نکرد؟
با اینکه دو بار[1]به پیغمبر اکرم پیشنهاد شد که عبداللَّه را بکشید. یک بار عمر در همین قصه بنیالمصطلق پیشنهاد کرد. بعد از اینکه آن داستانی که بعد نقل میکنیم پیش آمد، عمر گفت: یا رسولَ اللَّه این را بکش! فرمود: من اگر بکشم بعد مردم چه خواهند گفت؟ میگویند محمد اصحاب خودش را دارد میکشد. این به ظاهر از اصحاب من است. من این کار را نمیکنم. بار دیگر پسر همین عبداللَّه پیشنهاد کرد، آمد گفت: یا رسول اللَّه اگر پدر من کشتنی هست اجازه بده من خودم بکشم. فرمود:
نه، مادامی که با ما هست تو با او رفق و مدارا کن، به او نیکی کن. بعلاوه اگر خود پیغمبر اکرم این کار را میکرد، دیگر خلافی از این جهت صورت نمیگرفت که یکمسلمان به نام اینکه منافق است کشته بشود. خود پیغمبر البته منافقین را میشناخت، [فرضاً] میکشت. اما اگر این را سیره و سنت میکرد که ما منافقها را میکشیم، بعد هر کسی با هر کسی غرض پیدا میکرد، مخصوصاً خلفا و حکومتهای وقت با هر کسی که غرض پیدا میکردند میگفتند این منافق است، منافق را پیغمبر کشته، ما هم باید بکشیم.ما میبینیم بعد از پیغمبر با اینکه چنین بهانهای هم در کار نبود زیرا
[1]. دو بار را من اطلاع دارم، [شاید بیشتر باشد.]
اسلام میگوید کسی که در ظاهر داخل در حوزه اسلام است و به عبارت دیگر تا ارتداد و کفر کسی بر شما ثابت و صد در صد واضح نشده حق کشتن او را ندارید، نمیتوانید او را متهم کنید و بگویید چون منافق است او را میکشم، با این حال به دروغ [افرادی را متهم به نفاق کردند و کشتند.] اینکه پیغمبر اکرم منافقین را نکشت[1]برای این بود که نمیخواست در جامعه اسلامی این امر سنت بشود تا قدرتها و حکومتهای وقت هر کسی را که بخواهند، این امر را بهانه قرار بدهند که این چون منافق است باید او را کشت.وَ لا تَقولوا لِمَنْ الْقیالَیکمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً[2]؛ این اصلی است در اسلام. قرآن میگوید که هر کس اظهار مسلمانی میکند مادامی که قولی یا عملی که دلالت بر ارتدادش بکند از او ظاهر نشده است او را نکشید ولی اگر علائم نفاق را در او احساس میکنید از او برحذر باشید یعنی بدانید اینها کفاری هستند در زیر پوشش اسلام؛ احتیاط خودتان را حداکثر از اینها رعایت کنید اما مادامی که هنوز یک امر صریحی به دستتان نیامده است، به صرف اینکه ما میدانیم باطنش غیر از ظاهرش است [حق کشتن او را ندارید و] پیغمبر اکرم اجازه قتل اینها را نمیداد.
پس گروه سومی که از منافقین هستند منافقین مکهاند. بعد از آنکه موج اسلام مکه را هم فرا گرفت، مکه در همان شرایطی قرار گرفت که مدینه قرار گرفت، یعنی همین طوری که در مدینه یک اقلیتی بودند که اظهار اسلام میکردند از باب اینکه مصلحت خودشان را در این میدیدند و در باطن مخالف بودند، در مکه هم گروهی اظهار اسلام کردند از باب اینکه مصلحت خودشان را دیدند و در باطن مخالف بودند.
[1]. خود پیغمبر فرضا میکشت منافقین واقعی را میکشت.
[2]. نساء/ 94.
بعد اینها[1]نفاق ابوسفیان
آیا این احتمال درستی است که ابوسفیان از سال فتح مکه تا آخر عمر پیغمبر اکرم که دو سه سالی بیشتر نیست دیگر یک مؤمن خالص شد؟! یا او باز مردی بود فرصتطلب در عالم اسلام؛ فرصتطلبی او کاملا آشکار و روشن بود. همین ابوسفیان موقفی دارد در برابر امیرالمؤمنین علی علیه السلام، موقفی دارد در برابر عمر بن الخطّاب. اگر آدم بخواهد بفهمد سیاست علی چگونه سیاستی است و سیاست عمر چگونه سیاستی بوده، کدامیک با قرآن منطبق است کدامیک نیست، از اینجا باید بفهمد. ابتدا که خلافت به ابوبکر رسید و هنوز ابوسفیان سهمی در این کار نداشت، دوید رفت به خانه عباس، گفت: عجب! شما نشستهاید در خانه خودتان! خلافت مال شما بنیهاشم است، شما وارث پیغمبر هستید، تیم و عدی[2]کی هستند که بیایند خلیفه بشوند؟! عباس به آن زیرکی را توانست تحریک کند. عباس را برداشت، آمدند درِ خانه امیرالمؤمنین: اینها کی هستند که آمدهاند خلافت [را غصب کردهاند؟!] خلافت حق توست، تو باید خلیفه باشی. ناراحت نباش، خیال نکن تنها هستی، من خودم هستم و گروهم، به خدا قسم اگر دستور بدهی این مدینه را پر میکنم از سرباز سواره و پیاده: لَأَمْلَئَنَّ الْمَدینَةَ خَیلًا وَ رِجْلًا، بیا جلو، خودم پشت سرت هستم. و گروه هم داشت، رئیس قبیله بود. علی چه فرمود؟ (قرآن گفت:هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْدشمنت این منافقین
[1][اهل تسنن]
[2]. [قبیله تیم و قبیله عدی]
هستند) علی علیه السلام فرمود:
شُقّوا امْواجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجاةِ وَ عَرِّجوا عَنْ طَریقِ الْمُنافَرَةِ وَ ضَعوا تیجانَ الْمُفاخَرَةِ، افْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناحٍ اوِ اسْتَسْلَمَ فَاراحَ[1].
خیلی چند جانبه و جامع سخن گفت. فرمود فتنه که پیدا میشود آدمهای فتنهجو میخواهند آتش فتنه را بالا ببرند و بیشتر کنند ولی اشخاص صالح میخواهند کشتی پیدا کنند که چگونه این دریای فتنه را سالم طی کنند. تو از طریق منافره و اختلاف و تنافر و ایجاد نفرت میان مسلمین وارد شدی و از طریق تفاخر که او تیم است و تو هاشم هستی. اسلام این تفاخرات را از بین برده، صحبت افتخار به تیم و هاشم نیست. ولی بعد برای اینکه اصل حقیقت مطلب را هم گفته باشد فرمود: اما مطلب در جای خودش درست است، خلافت حق من است ولی نه به دلیل اینکه من از هاشمم و بنیهاشم باید ارث ببرد، او تیم است و تیم حق ندارد؛ حقانیت تابع این نیست. در عین حال من اگر بال و کمک میداشتم (یعنی تو بال و کمک من نیستی) قیام میکردم (یعنی تو برو دنبال کارت، من هرگز از تو استمداد نمیکنم).افْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناحٍرستگار شد کسی که بالی دارد و با بال خودش پرواز میکند (یعنی تو که بال من نیستی، تو برو دنبال کارت).
ابوسفیان وقتی از اینجا مأیوس شد کم کم رفت به آن جناح نزدیک شد. دیگر ما نمیدانیم چگونه اینها به هم نزدیک شدند، همین قدر میدانیم چند سالی بیشتر طول نکشید که یزید بن ابیسفیان (پسر همین
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 5.
ابوسفیان، برادر معاویه و عموی یزید بن معاویه) والی شام شد، یعنی این که آمده بود با علی سازش کند و میخواست آن فتنه را بپا کند، بعد که دید از اینجا طرفی نمیبندد، رفت با آن طرف و موفق هم شد.
هسته خلافت اموی در همین وقت کاشته شد؛ یعنی از یک طرف عثمان که اموی بود بعد از عمر خلیفه شد، از طرف دیگر در زمان عمر یزید پسر ابوسفیان والی شام شد و شام (دمشق، سوریه فعلی) مرکز حکومت اینها شد و اینها هم مردم بسیار زیرک و مدبّری بودند. بعد از یزید که حکومت او دو سال بیشتر طول نکشید و مُرد برادرش معاویه باز به فرمان عمر بن الخطّاب جانشین او شد. معاویه هم از روز اول تمام کارش این بود که حکومت خودش را تحکیم کند. نطفه بنی امیه به این شکل بسته شد، یعنی اصل «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» (از منافقین بترسید) به وسیله عمر اجرا نشد و اسلام از همان جا آن خنجری که از پشت نباید بخورد خورد.
پس منافقین آن طور که اینها گفتهاند منحصر نیست به گروهی از انصار یعنی اهل مدینه که بعد از هجرت پیدا شدند و قبل از وفات پیغمبر هم بکلی از بین رفتند،همین قدر که نزدیک وفات پیغمبر شد یک منافق در دنیای اسلام پیدا نمیشد! این طور نیست. اولا در میان کسانی که با پیغمبر از مکه به مدینه آمدند نمیشود نفی کرد که منافقینی بودند یعنی کسانی که به طمع آمده باشند. بعلاوه بعد از فتح مکه، باز گروه دیگری از منافقین که ابوسفیان در رأس آنها بود و عدهشان خیلی زیاد بود پیدا شدند. مسأله مهم این است که چطور است که این منافقین بعد از پیغمبر اکرم اسمشان به عنوان «منافق» دیگر برده نمیشود، آیا اینها معدوم شدند یا اینکه به یک شکلی توانستند منافع خودشان را حفظ و سازشی بکنند؟ که این داستان طولانی دارد.