روش برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله با منافقین
در سیره سیاسی پیغمبر اکرم اینها نکاتی است که خیلی قابل توجه است. مثلًا بعضی میگویند اگر ابوسفیان و امثال او واقعاً منافق بودند چرا پیغمبر اکرم همین قدر که او در فتح مکه آمد گفت من اسلام اختیار کردم و شهادتین گفت- خود پیغمبر که میدانست این باطنش این جور نیست- چرا نفرمود دروغ میگوید، بزنید بکشیدش! جواب این است: چرا پیغمبر اکرم درباره عبداللَّه بن ابی این کار را نکرد؟
با اینکه دو بار[1]به پیغمبر اکرم پیشنهاد شد که عبداللَّه را بکشید. یک بار عمر در همین قصه بنیالمصطلق پیشنهاد کرد. بعد از اینکه آن داستانی که بعد نقل میکنیم پیش آمد، عمر گفت: یا رسولَ اللَّه این را بکش! فرمود: من اگر بکشم بعد مردم چه خواهند گفت؟ میگویند محمد اصحاب خودش را دارد میکشد. این به ظاهر از اصحاب من است. من این کار را نمیکنم. بار دیگر پسر همین عبداللَّه پیشنهاد کرد، آمد گفت: یا رسول اللَّه اگر پدر من کشتنی هست اجازه بده من خودم بکشم. فرمود:
نه، مادامی که با ما هست تو با او رفق و مدارا کن، به او نیکی کن. بعلاوه اگر خود پیغمبر اکرم این کار را میکرد، دیگر خلافی از این جهت صورت نمیگرفت که یکمسلمان به نام اینکه منافق است کشته بشود. خود پیغمبر البته منافقین را میشناخت، [فرضاً] میکشت. اما اگر این را سیره و سنت میکرد که ما منافقها را میکشیم، بعد هر کسی با هر کسی غرض پیدا میکرد، مخصوصاً خلفا و حکومتهای وقت با هر کسی که غرض پیدا میکردند میگفتند این منافق است، منافق را پیغمبر کشته، ما هم باید بکشیم.ما میبینیم بعد از پیغمبر با اینکه چنین بهانهای هم در کار نبود زیرا
[1]. دو بار را من اطلاع دارم، [شاید بیشتر باشد.]
اسلام میگوید کسی که در ظاهر داخل در حوزه اسلام است و به عبارت دیگر تا ارتداد و کفر کسی بر شما ثابت و صد در صد واضح نشده حق کشتن او را ندارید، نمیتوانید او را متهم کنید و بگویید چون منافق است او را میکشم، با این حال به دروغ [افرادی را متهم به نفاق کردند و کشتند.] اینکه پیغمبر اکرم منافقین را نکشت[1]برای این بود که نمیخواست در جامعه اسلامی این امر سنت بشود تا قدرتها و حکومتهای وقت هر کسی را که بخواهند، این امر را بهانه قرار بدهند که این چون منافق است باید او را کشت.وَ لا تَقولوا لِمَنْ الْقیالَیکمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً[2]؛ این اصلی است در اسلام. قرآن میگوید که هر کس اظهار مسلمانی میکند مادامی که قولی یا عملی که دلالت بر ارتدادش بکند از او ظاهر نشده است او را نکشید ولی اگر علائم نفاق را در او احساس میکنید از او برحذر باشید یعنی بدانید اینها کفاری هستند در زیر پوشش اسلام؛ احتیاط خودتان را حداکثر از اینها رعایت کنید اما مادامی که هنوز یک امر صریحی به دستتان نیامده است، به صرف اینکه ما میدانیم باطنش غیر از ظاهرش است [حق کشتن او را ندارید و] پیغمبر اکرم اجازه قتل اینها را نمیداد.
پس گروه سومی که از منافقین هستند منافقین مکهاند. بعد از آنکه موج اسلام مکه را هم فرا گرفت، مکه در همان شرایطی قرار گرفت که مدینه قرار گرفت، یعنی همین طوری که در مدینه یک اقلیتی بودند که اظهار اسلام میکردند از باب اینکه مصلحت خودشان را در این میدیدند و در باطن مخالف بودند، در مکه هم گروهی اظهار اسلام کردند از باب اینکه مصلحت خودشان را دیدند و در باطن مخالف بودند.
[1]. خود پیغمبر فرضا میکشت منافقین واقعی را میکشت.
[2]. نساء/ 94.
بعد اینها[1]نفاق ابوسفیان
آیا این احتمال درستی است که ابوسفیان از سال فتح مکه تا آخر عمر پیغمبر اکرم که دو سه سالی بیشتر نیست دیگر یک مؤمن خالص شد؟! یا او باز مردی بود فرصتطلب در عالم اسلام؛ فرصتطلبی او کاملا آشکار و روشن بود. همین ابوسفیان موقفی دارد در برابر امیرالمؤمنین علی علیه السلام، موقفی دارد در برابر عمر بن الخطّاب. اگر آدم بخواهد بفهمد سیاست علی چگونه سیاستی است و سیاست عمر چگونه سیاستی بوده، کدامیک با قرآن منطبق است کدامیک نیست، از اینجا باید بفهمد. ابتدا که خلافت به ابوبکر رسید و هنوز ابوسفیان سهمی در این کار نداشت، دوید رفت به خانه عباس، گفت: عجب! شما نشستهاید در خانه خودتان! خلافت مال شما بنیهاشم است، شما وارث پیغمبر هستید، تیم و عدی[2]کی هستند که بیایند خلیفه بشوند؟! عباس به آن زیرکی را توانست تحریک کند. عباس را برداشت، آمدند درِ خانه امیرالمؤمنین: اینها کی هستند که آمدهاند خلافت [را غصب کردهاند؟!] خلافت حق توست، تو باید خلیفه باشی. ناراحت نباش، خیال نکن تنها هستی، من خودم هستم و گروهم، به خدا قسم اگر دستور بدهی این مدینه را پر میکنم از سرباز سواره و پیاده: لَأَمْلَئَنَّ الْمَدینَةَ خَیلًا وَ رِجْلًا، بیا جلو، خودم پشت سرت هستم. و گروه هم داشت، رئیس قبیله بود. علی چه فرمود؟ (قرآن گفت:هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْدشمنت این منافقین
[1][اهل تسنن]
[2]. [قبیله تیم و قبیله عدی]
هستند) علی علیه السلام فرمود:
شُقّوا امْواجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجاةِ وَ عَرِّجوا عَنْ طَریقِ الْمُنافَرَةِ وَ ضَعوا تیجانَ الْمُفاخَرَةِ، افْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناحٍ اوِ اسْتَسْلَمَ فَاراحَ[1].
خیلی چند جانبه و جامع سخن گفت. فرمود فتنه که پیدا میشود آدمهای فتنهجو میخواهند آتش فتنه را بالا ببرند و بیشتر کنند ولی اشخاص صالح میخواهند کشتی پیدا کنند که چگونه این دریای فتنه را سالم طی کنند. تو از طریق منافره و اختلاف و تنافر و ایجاد نفرت میان مسلمین وارد شدی و از طریق تفاخر که او تیم است و تو هاشم هستی. اسلام این تفاخرات را از بین برده، صحبت افتخار به تیم و هاشم نیست. ولی بعد برای اینکه اصل حقیقت مطلب را هم گفته باشد فرمود: اما مطلب در جای خودش درست است، خلافت حق من است ولی نه به دلیل اینکه من از هاشمم و بنیهاشم باید ارث ببرد، او تیم است و تیم حق ندارد؛ حقانیت تابع این نیست. در عین حال من اگر بال و کمک میداشتم (یعنی تو بال و کمک من نیستی) قیام میکردم (یعنی تو برو دنبال کارت، من هرگز از تو استمداد نمیکنم).افْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناحٍرستگار شد کسی که بالی دارد و با بال خودش پرواز میکند (یعنی تو که بال من نیستی، تو برو دنبال کارت).
ابوسفیان وقتی از اینجا مأیوس شد کم کم رفت به آن جناح نزدیک شد. دیگر ما نمیدانیم چگونه اینها به هم نزدیک شدند، همین قدر میدانیم چند سالی بیشتر طول نکشید که یزید بن ابیسفیان (پسر همین
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 5.
ابوسفیان، برادر معاویه و عموی یزید بن معاویه) والی شام شد، یعنی این که آمده بود با علی سازش کند و میخواست آن فتنه را بپا کند، بعد که دید از اینجا طرفی نمیبندد، رفت با آن طرف و موفق هم شد.
هسته خلافت اموی در همین وقت کاشته شد؛ یعنی از یک طرف عثمان که اموی بود بعد از عمر خلیفه شد، از طرف دیگر در زمان عمر یزید پسر ابوسفیان والی شام شد و شام (دمشق، سوریه فعلی) مرکز حکومت اینها شد و اینها هم مردم بسیار زیرک و مدبّری بودند. بعد از یزید که حکومت او دو سال بیشتر طول نکشید و مُرد برادرش معاویه باز به فرمان عمر بن الخطّاب جانشین او شد. معاویه هم از روز اول تمام کارش این بود که حکومت خودش را تحکیم کند. نطفه بنی امیه به این شکل بسته شد، یعنی اصل «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» (از منافقین بترسید) به وسیله عمر اجرا نشد و اسلام از همان جا آن خنجری که از پشت نباید بخورد خورد.
پس منافقین آن طور که اینها گفتهاند منحصر نیست به گروهی از انصار یعنی اهل مدینه که بعد از هجرت پیدا شدند و قبل از وفات پیغمبر هم بکلی از بین رفتند،همین قدر که نزدیک وفات پیغمبر شد یک منافق در دنیای اسلام پیدا نمیشد! این طور نیست. اولا در میان کسانی که با پیغمبر از مکه به مدینه آمدند نمیشود نفی کرد که منافقینی بودند یعنی کسانی که به طمع آمده باشند. بعلاوه بعد از فتح مکه، باز گروه دیگری از منافقین که ابوسفیان در رأس آنها بود و عدهشان خیلی زیاد بود پیدا شدند. مسأله مهم این است که چطور است که این منافقین بعد از پیغمبر اکرم اسمشان به عنوان «منافق» دیگر برده نمیشود، آیا اینها معدوم شدند یا اینکه به یک شکلی توانستند منافع خودشان را حفظ و سازشی بکنند؟ که این داستان طولانی دارد.
معنی درست«شأن نزول»
وقتی که میگوییم شأن نزول آیهای این مورد است، معنایش این است که این آیه در این مورد نازل شده نه اینکه مفاد آیه مخصوص این مورد است شامل جای دیگر نمیشود. مثلًا اگر گفتیم که آیات مربوط به پوشش زن در این مورد نازل شد: یکی از صحابه پیغمبر داشت در کوچه رد میشد، هوا هم خیلی گرم بود، زنی از روبرو میآمد در حالی که دو سر چارقد خود را به پشت سر برگردانده بود و موها و زلفها و گردن و سینهاش همه پیدا بود و زن زیبایی بود و آن مرد جوان به او خیره شده بود و چنان مات و مبهوت شده بود که از خود بیخبر، آن زن که رد شد او مرتب پشت سرش را نگاه میکرد، همین طور میرفت ولی رویش به آن طرف بود، از دیوار شیء تیزی بیرون آمده بود، آن شیء صورتش را مجروح کرد، خون ریخت، یکدفعه به خود آمد، دید که خون دارد از صورتش میریزد، به همان حال رفت خدمت پیغمبر اکرم، بعد آیه نازل شد که زنها این جور نباید بیرون بیایند:وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یغْضُضْنَ مِنْ ابْصارِهِنَّ.[1]این شأن نزول است نه اینکه آیه مخصوص این مورد است.
آیه قانون کلی است برای همه مسلمین؛ در این وقت آیه نازل شده. اینجا که میگوییم شأن نزول این آیه منافقین مدینهاند، نه به معنی این است که این آیهمخصوص همان منافقین است. این آیه برای همه منافقین عالم است، موردش و شأن نزولش این است.
[1]. نور/ 31.
تاریخچه منافقین مدینه و شأن نزول این سوره
عبداللَّه بن ابی و اصحابش که ما اینها را «گروه منافقین مدینه» اصطلاح میکنیم تظاهر به اسلام میکردند ولی در باطن مسلمان نبودند، این امر را مخفی میکردند، فوقالعاده هم مخفی میکردند، قرآن بود که آشکار کرد نه اینکه آشکار هم بود، چون اینها در جماعت مسلمین شرکت میکردند، از مال خودشان به عنوان زکات در بودجهها و در جنگها کمک میکردند و حتی در جنگها شرکت میکردند؛ فقط در جاهایی که فکر میکردند ضربهشان مؤثر است خودشان را نشان دادند. یکی در احد بود که کفار قریش [به سوی مدینه] آمده بودند و قدرتشان هم خیلی زیاد بود و اینها حس کردند جای این است که میشود اسلام را حسابی کوبید، ثلث جمعیت از اتباع همین عبداللَّه بن ابی به یک بهانه کوچکی یکمرتبه برگشت، انشعاب کرد و آمد به مدینه.
مورد دیگر قصه غزوه بنیالمصطلق است. بنیالمصطلق گروهی مشرک بودند.
به پیغمبر اکرم خبر رسید که اینها دارند جمعیت جمع میکنند و عن قریبٍ به مدینه حمله میکنند. پیغمبر اکرم پیشاپیش حرکت کرد و با اصحاب خودشان رفتند و با اینها جنگیدند و اینها را بکلی شکست دادند و وضع آنها بکلی از بین رفت. آنجا چاه آبی بود به نام مُرَیصیع. در عربستان که آب کم پیدا میشود، محلی که اتراق میکنند باید جایی باشد که آب باشد. از آن چاه آب میکشیدند، هوا هم خیلی گرم بود، پیغمبر اکرم در یک جایی که سایه درختی بود استراحت کرده بودند، هر کسی یک جایی رفته بود. عمر یک نوکر مانندی داشت به نام جحجاح که چون عمر از مهاجرین بود این هم قهراً وابسته به مهاجرین میشد، یک مرد دیگری هم از انصار در همین ردیف آدمها، دو نفری آمده بودند سر چاه آب بردارند، نوبت را رعایت نکردند، حالا کدام یک
بینوبتی کرد ننوشتهاند، همزمان دلوها را فرستادند به ته چاه. دلوها به همدیگر پیچید و خلاصه با همدیگر حرفشان شد. جحجاح که نوکر عمر بود با سیلی، محکم زد به صورت این مرد انصاری به طوری که صورتش خونی شد. او هم فریاد کشید و از انصار، از خزرج، قبیله خودش، کمک خواست؛ این هماز مهاجرین کمک خواست. یک عده به هواخواهی این و یک عده به هواخواهی آن آمدند و عنقریب بود که فتنه بزرگی پیدا بشود. عبداللَّه بن ابی منافق خبردار شد، آمد که قضیه چیست؟ گفتند سر آب برداشتن، این مرد مهاجر آمده این مرد مدنی را سیلی زده صورتش را خونی کرده. عبداللَّه اینجا دیگر تاب نیاورد، شروع کرد به شعار دادن، گفت گناه ما بود، تقصیر ما بود که اینها را به مدینه راه دادیم، به آنها جا دادیم، پول دادیم، به ما گفتند نماز بخوانید نماز خواندیم، گفتند زکات بدهید زکات دادیم، حالا کارشان به جایی رسیده که میآیند کتکمان میزنند. بعد مثلی را ذکر کرد شبیه آنچه که سعدی درگلستانآورده، گفت این حرفی است که در مثل میگویند: سگت را سیر کن تا آخرش تو را بدرد:
یکی بچه گرگ میپرورید
چو پرورده شد خواجه را بردرید
ما اینها را آوردهایم سر سفره خودمان نشاندهایم، حالا که سیرشان کردهایم به ما پریدهاند، به خدا قسم همین قدر که من پایم به مدینه برسد آنوقت خواهید دید که آن عزیزتر ذلیلتر را، آن قوی ضعیف را بیرون خواهد کرد[1]. میخواست بگوید من بروم مدینه پیغمبر را از مدینه بیرون میکنم. نوجوانی بود ده پانزده ساله به نام زید بن ارقم که بعد هم اسمش خیلی در تاریخ اسلام میآید. زید بن ارقم خودش از انصار بود، وقتی که
[1]حالا این را در میان جمعی میگوید که همه از انصار و از کسان خودش هستند.