تاریخچه منافقین مدینه و شأن نزول این سوره
عبداللَّه بن ابی و اصحابش که ما اینها را «گروه منافقین مدینه» اصطلاح میکنیم تظاهر به اسلام میکردند ولی در باطن مسلمان نبودند، این امر را مخفی میکردند، فوقالعاده هم مخفی میکردند، قرآن بود که آشکار کرد نه اینکه آشکار هم بود، چون اینها در جماعت مسلمین شرکت میکردند، از مال خودشان به عنوان زکات در بودجهها و در جنگها کمک میکردند و حتی در جنگها شرکت میکردند؛ فقط در جاهایی که فکر میکردند ضربهشان مؤثر است خودشان را نشان دادند. یکی در احد بود که کفار قریش [به سوی مدینه] آمده بودند و قدرتشان هم خیلی زیاد بود و اینها حس کردند جای این است که میشود اسلام را حسابی کوبید، ثلث جمعیت از اتباع همین عبداللَّه بن ابی به یک بهانه کوچکی یکمرتبه برگشت، انشعاب کرد و آمد به مدینه.
مورد دیگر قصه غزوه بنیالمصطلق است. بنیالمصطلق گروهی مشرک بودند.
به پیغمبر اکرم خبر رسید که اینها دارند جمعیت جمع میکنند و عن قریبٍ به مدینه حمله میکنند. پیغمبر اکرم پیشاپیش حرکت کرد و با اصحاب خودشان رفتند و با اینها جنگیدند و اینها را بکلی شکست دادند و وضع آنها بکلی از بین رفت. آنجا چاه آبی بود به نام مُرَیصیع. در عربستان که آب کم پیدا میشود، محلی که اتراق میکنند باید جایی باشد که آب باشد. از آن چاه آب میکشیدند، هوا هم خیلی گرم بود، پیغمبر اکرم در یک جایی که سایه درختی بود استراحت کرده بودند، هر کسی یک جایی رفته بود. عمر یک نوکر مانندی داشت به نام جحجاح که چون عمر از مهاجرین بود این هم قهراً وابسته به مهاجرین میشد، یک مرد دیگری هم از انصار در همین ردیف آدمها، دو نفری آمده بودند سر چاه آب بردارند، نوبت را رعایت نکردند، حالا کدام یک
بینوبتی کرد ننوشتهاند، همزمان دلوها را فرستادند به ته چاه. دلوها به همدیگر پیچید و خلاصه با همدیگر حرفشان شد. جحجاح که نوکر عمر بود با سیلی، محکم زد به صورت این مرد انصاری به طوری که صورتش خونی شد. او هم فریاد کشید و از انصار، از خزرج، قبیله خودش، کمک خواست؛ این هماز مهاجرین کمک خواست. یک عده به هواخواهی این و یک عده به هواخواهی آن آمدند و عنقریب بود که فتنه بزرگی پیدا بشود. عبداللَّه بن ابی منافق خبردار شد، آمد که قضیه چیست؟ گفتند سر آب برداشتن، این مرد مهاجر آمده این مرد مدنی را سیلی زده صورتش را خونی کرده. عبداللَّه اینجا دیگر تاب نیاورد، شروع کرد به شعار دادن، گفت گناه ما بود، تقصیر ما بود که اینها را به مدینه راه دادیم، به آنها جا دادیم، پول دادیم، به ما گفتند نماز بخوانید نماز خواندیم، گفتند زکات بدهید زکات دادیم، حالا کارشان به جایی رسیده که میآیند کتکمان میزنند. بعد مثلی را ذکر کرد شبیه آنچه که سعدی درگلستانآورده، گفت این حرفی است که در مثل میگویند: سگت را سیر کن تا آخرش تو را بدرد:
یکی بچه گرگ میپرورید
چو پرورده شد خواجه را بردرید
ما اینها را آوردهایم سر سفره خودمان نشاندهایم، حالا که سیرشان کردهایم به ما پریدهاند، به خدا قسم همین قدر که من پایم به مدینه برسد آنوقت خواهید دید که آن عزیزتر ذلیلتر را، آن قوی ضعیف را بیرون خواهد کرد[1]. میخواست بگوید من بروم مدینه پیغمبر را از مدینه بیرون میکنم. نوجوانی بود ده پانزده ساله به نام زید بن ارقم که بعد هم اسمش خیلی در تاریخ اسلام میآید. زید بن ارقم خودش از انصار بود، وقتی که
[1]حالا این را در میان جمعی میگوید که همه از انصار و از کسان خودش هستند.
این را شنید عصبانی و ناراحت شد، شروع کرد به پرخاش کردن به او. گفت این فضولیها چیست که میکنی؟! درباره پیغمبر چنین حرفی میزنی؟! آمد خدمت پیغمبر اکرم، گفت: یا رسولَ اللَّه من در یک مجمع خصوصی که این افراد حضور داشتند بودم که عبداللَّه بن ابی چنین حرفی زد. پیغمبر اکرم فرستاد عبداللَّه بن ابی بیاید. عبداللَّه آمد و شروع کرد به قسمهای غِلاظ و شِداد خوردن که من چنین حرفی نزدم، به من بستهاند، خودم مسلمانم، من مؤمنم، این بچه بیخود آمده این سخن را گفته. دیگرانی هم که از انصار آنجا بودند شروع کردند به معذرتخواهی: یا رسول اللَّه این بچه است، حالا ممکن است اشتباه کرده باشد، ممکن است که روی غرضی گفته باشد و شما به حرف این بچه ترتیب اثر ندهید. پیغمبر اکرم آنجا چیزی نگفتند.همان جا بود که عمر آمد گفت: یا رسول اللَّه عبداللَّه بن ابی را بکش، او که منافق است، خودت میدانی که منافق است. فرمود من اگر این را بکشم بعد مردم خواهند گفت محمد اصحاب خودش را دارد میکشد. یک وقت دستور داد حرکت کنید برویم. حالا هوا خیلی گرم است و هیچ وقت پیغمبر در آن ساعت دستور حرکت نمیداد، معمولًا صبر میکردند شب بشود، هوا خنک بشود. عدهای از بزرگان انصار، سعد بن عُباده از اوس و حُصَید بن حُضَیر از خزرج، آمدند و گفتند: یا رسول اللَّه شما هیچ گاه این وقت حرکت نمیکردید، چطور این وقت؟ فرمود مگر نشنیدید که رفیقتان چه گفته است؟ چه گفته یا رسول اللَّه؟ چنین حرفی را زده. گفتند یا رسول اللَّه- به تعبیر من- غلط کرده، عزیز تو هستی، ذلیل اوست. فرمود به هر حال من باید بروم. تا گفتند پیغمبر اکرم حرکت کرد، همه حرکت کردند. آن روز را تا شب حرکت کرد و توقف نکرد، آن شب را هم تا صبح رفت و جز اوقات نماز توقف نمیکرد. فردایش هم باز آنقدر حرکت کرد که آفتاب تابید. چنان
این مردها و مرکبها ذلّه[1]شدند که نوشتهاند همین قدر که دستور داد پایین بیایند هر کس که پایین آمد [نقش بر زمین شد.]
سیره نویسها و همان اصحاب نقل کردهاند که پیغمبر عمداً این کار را کرد.
فهمید که الآن این قضیه حرفش در میان اصحاب بازگو میشود، او یک چیز میگوید این یک چیز میگوید، بسا هست او یک طرف را میگیرد این یک طرف را میگیرد، یک عده میگویند عبداللَّه بن ابی چنین کاری کرده یک عده میگویند او چنین کاری نکرده، همینها بعد سبب لجبازیها و اختلاف میشود. خواست به آنها مجال حرف زدن و فکر کردن در این موضوع ندهد تا قضیه حل شود. حدود بیست و چهار ساعت یکسره حرکت کرد تا رسید به محلی که باز هم به مدینه نزدیک بود، که تا دستور داد پایین بیایید همین جور همه افتادند و هنوز سرشان به زمین نرسیده بود خوابشان برد. در همین حال بود که این سوره نازل شد و نظر زید بن ارقم را تأیید کرد.
از آن طرف، عبداللَّه بن عبداللَّه بن ابی یعنی پسر همین عبداللَّه که یک مرد مسلمان قویالایمانی بود آمد گفت: یا رسول اللَّه من شنیدهام پدرم چنین حرفی گفتهاگر پدرم مستحق کشتن است و تو فرمان قتلش را میدهی، به خودم بده. بعد گفت: یا رسول اللَّه همه میدانند، تمام آشنایان میدانند که من از نظر عاطفه پدر و مادری کسری ندارم، بر عکس هیچ کس به اندازه من پدر دوست نیست، من پدرم را به حساب عاطفه پدری فوقالعاده دوست دارم (این را صریح گفت) ولی اگر شما فرمان بدهید بکشم میکشمش. دلم هم نمیخواهد کس دیگر بکشد برای اینکه پدرم را خیلی دوست دارم، میترسم یک مؤمنی او را بکشد،
[1]. [بسیار خسته]
بعد من هر وقت او را ببینم چون قاتل پدرم را میبینم تحریک بشوم، یک وقت گول بخورم آسیبی به او به عنوان قاتل پدر بزنم، مؤمنی را به خاطر یک کافر بکشم، بعد خودم بشوم یک کافر.
اجازه بده خودم بکشم. فرمود: نه، من دستور کشتنش را ندادم، تو هم به او نیکی کن، مادامی که او در زمره ما هست به او نیکی کن.
میخواستند وارد مدینه شوند. عبداللَّه، همین پسر عبداللَّه بن ابی، خودش جلوتر آمد دم دروازه مدینه، شمشیرش را کشید و ایستاد. کسی نمیداند که این چه میخواهد. تا پدرش رسید و گفت: ما و أنت؟ یعنی چه خبر داری، خبر تازه چیست؟ گفت خبر تازهای نیست. حالا همه تعجب کردهاند که این کار برای چیست. به پدرش گفت: به هر حال تو اینجا توقیف هستی، حق نداری بروی. گفت:
چرا؟ گفت: تا پیغمبر اجازه ندهد که تو حق داری بیایی مدینه، من به تو اجازه نمیدهم. پدر را در دروازه مدینه توقیف کرد؛ تا پیغمبر اکرم- که معمولًا خودشان در فاقه و در آخر اصحاب حرکت میکردند و حتی گاهی تنهای تنها حرکت میکردند که اگر واماندهای باشد در راه نماند- رسیدند. عبداللَّه بن ابی رفت پیش پیغمبر به شکایت پسرش: یا رسول اللَّه من مسلمانم، من چنین و چنین، پسرم به من اجازه ورود به مدینه را نمیدهد، میگوید تا شما اجازه ندهید نمیتوانی وارد شوی.
فرمود: به او اجازه بدهید. آنوقت اجازه به او داد. آنگاه عبداللَّه بن ابی آمد مدینه، چند روزی بیشتر نگذشت که مریض شد و مرد.
شأن نزول این سوره منافقون این قصه است که در اینجا در مورد عبداللَّه بن ابی آمده است. بعد که این جور شد حضرت رسول رو کردند به عمر و فرمودند: عمر! حالا این جور بهتر شد یا آن جوری که تو میگفتی؟ اگر من عبداللَّه بن ابی را آن روز کشته بودم چه فتنهها پشت سرش بود ولی الآن به این شکل در آمد که پسرش به او اجازه نمیدهد وارد مدینه
ترجمه آیات
اذا جاءَک الْمُنافِقونَ قالوا نَشْهَدُ انَّک لَرَسولُ اللَّهِآنگاه که منافقان میآیند پیش تو، میگویند از دل و جان شهادت میدهیم که تو پیامبر خدا هستی. قرآن میگوید:وَ اللَّهُ یعْلَمُ انَّک لَرَسولُهُو خدا خود میداند- یعنی این شهادت خداست، خدا خود شهادت میدهد- که تو پیامبر او هستی. اما در مقابلِ اینکه اینها شهادت میدهند که تو پیامبر خدا هستی خدا شهادت میدهد که اینها دروغ میگویند:وَ اللَّهُ یشْهَدُ انَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبونَخدا هم شهادت میدهد که اینها در شهادت خودشان دروغ میگویند.اتَّخَذوا ایمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدّوا عَنْ سَبیلِ اللَّهِ. قرآن یکی از نقشههای اینها را ذکر میکند، میگوید با قسمهای غلاظ و شداد خودشان مردم را میفریبند. در میان مردم افراد سادهتری هستند. بعضی از افراد با اینکه قرائن و شواهد بر یک امری دلالت میکند و خیلی خوب هم دلالت میکند، همین قدر که روبرو میشوند با یک کسی که میبینند همین جور مرتب خودش را به زمین و آسمان میزند قسم میخورد، تحت تأثیر قرار میگیرند، میگویند این قسمها میخورد. قرآن میگوید قسمها بخورند، شما چرا
گول قسمهای اینها را میخورید؟! در جلسه پیش نقل کردیم داستان حاطب بن ابی بلتعه و آن زنی که حاطب وسیله او نامهای برای مردم مکه فرستاده بود، بعد پیغمبر اکرم باخبر شد و حضرت امیر را با زبیر و مقداد فرستاد که بروید نامه را از او بگیرید. این زن یک زن چربزبانی بود. اولا گفت بیایید اثاثم را نگاه کنید. نگاه کردند چیزی نبود. شروع کرد به قسم خوردن که نامه کجا بود، من یک زن بیچاره چه نامهای از کسی میبرم. زبیر و مقداد گفتند لابد نامهای نیست که این همه قسم میخورد. حضرت امیر فرمود چنین چیزی محال است، اگر نبودپیغمبر نمیگفت. یکدفعه شمشیرش را کشید، گفت: پیغمبر خلاف نمیگوید، یا نامه را میدهی و یا گردنت را همین جا میزنم. آن زن دست برد و نامه را از میان موهایش درآورد.
غرض این است که قسم دروغ، افرادی را گول میزند. قرآن میفرماید این قسمهای مردم شما را گول نزند. یک نفر مسلمان باید عمیقتر از این حرفها باشد.
گفتم اسلام اجازه نمیدهد که به بهانه اینکه فلان شخص متظاهر به اسلام است و مسلمان واقعی نیست او را بکشند چون این بهانهها بعدها سبب میشود که افراد دیگر بهانه دروغین بسازند؛ بعلاوه اسلام مسلمانی میخواهد که آنقدر عمیق باشد که زیر پرده این تظاهرات را درک کند. این فایدهاش چیست که بگویند فلان کس منافق است پس او را بکشیم، آن دیگری منافق است پس او را بکشیم. به جای همه اینها مسلمان باید تیزهوش و تیزبین باشد، فراست داشته باشد به تعبیری که در حدیث آمده:اتَّقوا مِنْ فَراسَةِ الْمُؤْمِنِ فَانَّهُ ینْظُرُ بِنورِ اللَّهِ. به جای همه اینها مسلمانان باید فراست داشته باشند تا منافق را
از غیر منافق تشخیص بدهند. قرآن میگوید:
وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ الْقَوْلِ[1]باطن بالاخره از ظاهر بروز میکند، کمی دقت میخواهد.
اتَّخَذوا ایمانَهُمْ جُنَّةًقسمهایشان را سپر خودشان قرار دادهاند و به این وسیله مانع مردم از راه خدا شدهاند، با قسمهایشان خودشان را در میان مسلمین جا زدهاند و آنوقت در داخل مسلمین صدّی[2]، یک وسیله منع و انحرافی به وجود آوردهاند.انَّهُمْساءَ ما کانوا یعْمَلونَخیلی بد عمل میکنند یعنی عمل اینها بسیار عمل بد و خطرناکی است.
منافقین همهشان یا لااقل بعضیشان مانند یهود در ابتدا گمان نمیکردند که اسلام به صورت چنین قدرتی در بیاید که موجش آنها را هم ریشهکن کند. یهود خودشان را در مقابل مشرکین میدیدند و گفتند پیغمبر که میآید مسأله اهل کتاب را هم طرح میکند، این امر جانب ما را تقویت میکند. بعد که دیدند این حساب حساب دیگری است آنوقت به فکر مبارزه جدی افتادند. در میان منافقین هم در ابتدا افراد زیادی بودند که از اول نمیخواستند راه نفاق بپیمایند ولی بعد دیدند کهاینها بکلی از بین میروند و مضمحل میشوند، راه نفاق را پیمودند. آیه قرآن این است کهذلِک بِانَّهُمْ امَنوا ثُمَّ کفَروااین به این موجب است که اینها ایمان آوردند و سپس کافر شدند. مفسرین در اینجا اختلاف کردهاند که آیا مقصود این است که اینها اول واقعاً ایمان آوردند بعد مخالف شدند یا مقصود از این «بعد» بعد زمانی نیست و «ایمان آوردند» یعنی اسلام آوردند، اظهار اسلام کردند اما در باطن کافر بودند.ظاهراً اوّلی مقصود است. اینها ابتدا گرایش پیدا کردند ولی بعد کفر و عناد ورزیدند و کفر بعد از ایمان اثرش بر قلب انسان این است که قلب انسان را کور میکند:فَطُبِعَ عَلیقُلوبِهِمْپس
[1]. محمّد صلی الله علیه و آله/ 30.
[2]. «صدّ» با صاد یعنی مانع شدن که با «سدّ» با سین خیلی نزدیک یکدیگرند.