گول قسمهای اینها را میخورید؟! در جلسه پیش نقل کردیم داستان حاطب بن ابی بلتعه و آن زنی که حاطب وسیله او نامهای برای مردم مکه فرستاده بود، بعد پیغمبر اکرم باخبر شد و حضرت امیر را با زبیر و مقداد فرستاد که بروید نامه را از او بگیرید. این زن یک زن چربزبانی بود. اولا گفت بیایید اثاثم را نگاه کنید. نگاه کردند چیزی نبود. شروع کرد به قسم خوردن که نامه کجا بود، من یک زن بیچاره چه نامهای از کسی میبرم. زبیر و مقداد گفتند لابد نامهای نیست که این همه قسم میخورد. حضرت امیر فرمود چنین چیزی محال است، اگر نبودپیغمبر نمیگفت. یکدفعه شمشیرش را کشید، گفت: پیغمبر خلاف نمیگوید، یا نامه را میدهی و یا گردنت را همین جا میزنم. آن زن دست برد و نامه را از میان موهایش درآورد.
غرض این است که قسم دروغ، افرادی را گول میزند. قرآن میفرماید این قسمهای مردم شما را گول نزند. یک نفر مسلمان باید عمیقتر از این حرفها باشد.
گفتم اسلام اجازه نمیدهد که به بهانه اینکه فلان شخص متظاهر به اسلام است و مسلمان واقعی نیست او را بکشند چون این بهانهها بعدها سبب میشود که افراد دیگر بهانه دروغین بسازند؛ بعلاوه اسلام مسلمانی میخواهد که آنقدر عمیق باشد که زیر پرده این تظاهرات را درک کند. این فایدهاش چیست که بگویند فلان کس منافق است پس او را بکشیم، آن دیگری منافق است پس او را بکشیم. به جای همه اینها مسلمان باید تیزهوش و تیزبین باشد، فراست داشته باشد به تعبیری که در حدیث آمده:اتَّقوا مِنْ فَراسَةِ الْمُؤْمِنِ فَانَّهُ ینْظُرُ بِنورِ اللَّهِ. به جای همه اینها مسلمانان باید فراست داشته باشند تا منافق را
از غیر منافق تشخیص بدهند. قرآن میگوید:
وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ الْقَوْلِ[1]باطن بالاخره از ظاهر بروز میکند، کمی دقت میخواهد.
اتَّخَذوا ایمانَهُمْ جُنَّةًقسمهایشان را سپر خودشان قرار دادهاند و به این وسیله مانع مردم از راه خدا شدهاند، با قسمهایشان خودشان را در میان مسلمین جا زدهاند و آنوقت در داخل مسلمین صدّی[2]، یک وسیله منع و انحرافی به وجود آوردهاند.انَّهُمْساءَ ما کانوا یعْمَلونَخیلی بد عمل میکنند یعنی عمل اینها بسیار عمل بد و خطرناکی است.
منافقین همهشان یا لااقل بعضیشان مانند یهود در ابتدا گمان نمیکردند که اسلام به صورت چنین قدرتی در بیاید که موجش آنها را هم ریشهکن کند. یهود خودشان را در مقابل مشرکین میدیدند و گفتند پیغمبر که میآید مسأله اهل کتاب را هم طرح میکند، این امر جانب ما را تقویت میکند. بعد که دیدند این حساب حساب دیگری است آنوقت به فکر مبارزه جدی افتادند. در میان منافقین هم در ابتدا افراد زیادی بودند که از اول نمیخواستند راه نفاق بپیمایند ولی بعد دیدند کهاینها بکلی از بین میروند و مضمحل میشوند، راه نفاق را پیمودند. آیه قرآن این است کهذلِک بِانَّهُمْ امَنوا ثُمَّ کفَروااین به این موجب است که اینها ایمان آوردند و سپس کافر شدند. مفسرین در اینجا اختلاف کردهاند که آیا مقصود این است که اینها اول واقعاً ایمان آوردند بعد مخالف شدند یا مقصود از این «بعد» بعد زمانی نیست و «ایمان آوردند» یعنی اسلام آوردند، اظهار اسلام کردند اما در باطن کافر بودند.ظاهراً اوّلی مقصود است. اینها ابتدا گرایش پیدا کردند ولی بعد کفر و عناد ورزیدند و کفر بعد از ایمان اثرش بر قلب انسان این است که قلب انسان را کور میکند:فَطُبِعَ عَلیقُلوبِهِمْپس
[1]. محمّد صلی الله علیه و آله/ 30.
[2]. «صدّ» با صاد یعنی مانع شدن که با «سدّ» با سین خیلی نزدیک یکدیگرند.
بر دلهای اینها مهر زده شد و اینها دیگر نمیفهمند که چه میکنند، مثل آدمهای عقدهدار که وقتی آدم عقده یک کاری را داشته باشد این عقده او را چنان به یک کاری میکشاند که خودش هم نمیفهمد که اصلًا چه میکند، حالت یک آدم مصروع را پیدا میکند.
وَ اذا رَایتَهُمْ تُعْجِبُک اجْسامُهُمْ وَ انْ یقولوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کانَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یحْسَبونَ کلَّ صَیحَةٍ عَلَیهِمْ. قرآن میگوید وقتی اینها را میبینی این اندامها و جسمهای اینها تو را به عَجَب میآورد، یعنی خیلی ظاهرهای خوبی دارند. سخنشان هم خیلی خوب است. این قدر ظاهر خوبی دارند و خوب حرف میزنند که جالب است. ظاهر و دیدنشان به گونهای است که آدم میخواهد تماشاشان کند، حرفهاشان هم به گونهای است که آدم میخواهد گوش کند. اما وقتی که دقت کنی میبینی که اینها روح ندارند:کانَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌمثل چوبهای خیلی قشنگ هستند، چوب بی روح، جمادی که آن را به دیوار تکیه داده باشند؛ روح و باطن ندارند. جملهای است که میگویند: «الْخائِنُ خائِفٌ» خائن خائف است. [اینها نیز هر صدایی را به زیان خود میپندارند:یحْسَبونَ کلَّ صَیحَةٍ عَلَیهِمْ.][1]
[1]. [آخر نوار چند ثانیهای ناقص است.]
تفسیر سوره منافقون (2)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم وَ إذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یسْتَغْفِرْ لَکمْ رَسولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤوسَهُمْ وَ رَأَیتَهُمْ یصُدّونَ وَ هُمْ مُسْتَکبِرونَ.سَواءٌ عَلَیهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أمْ لَمْتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْیغْفِرَاللَّهُ لَهُمْ انَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ.هُمُ الَّذینَ یقولونَ لاتُنْفِقوا عَلیمَنْ عِنْدَ رَسولِاللَّهِ حَتّیینْفَضّوا وَ للَّهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ لِکنَّ الْمُنافِقینَ لایفْقَهونَ.یقولونَ لَئِنْ رَجَعْنا الَی الْمَدینَةِ لَیخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْاذَلَّ وَ للَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لکنَّ الْمُنافِقینَ لایعْلَمونَ[1].
این آیات مربوط به منافقین و سوره هم به نام سوره منافقون است. درباره نفاق و منافق بهطور کلی و درباره منافقین در اسلام در جلسه گذشته
[1]. منافقون/ 5- 8.
اختلاف میان تشیع و تسنن در مورد منافقین
نکته اول راجع به منافقین در صدر اسلام است که گفتیم اینجا یک نوع اختلاف نظری میان شیعه و سنی وجود دارد. اهل تسنن معمولًا منافقینی را که در قرآن از آنها یاد شده است و بلکه اساساً منافقین در دوره اسلام را منحصر میدانند به منافقین مدنی، یعنی منافقینی که از انصار هستند، و معتقدند که اینها در اوایل ورود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه پیدا شدند و بعد در سالهای آخر حیات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هم ریشهشان کنده شد و کارشان تمام شد. اینطور هم تعلیل میکنند- که تا این مقدار حرف درستی است- که در مدینه گروهی بودند که در رأسشان مردی بود به نام عبداللَّه بن ابَی که اینها از اول، از آمدن پیغمبر ناراضی بودند، یعنی آمدن پیغمبر اکرم منافع خاص آنان را در خطر میانداخت، ولی موج اسلام در مدینه موجی بود غیرقابل مقاومت و اینها چارهای نداشتند الّا اینکه خود را در زیر پوشش اسلام مخفی کنند؛ یعنی در باطن همان که بودند بودند، ولی تظاهر به اسلام میکردند. شک ندارد که چنین گروهی در مدینه بودهاند و اینها منافق بودهاند و بسیاری از آیات هم ناظر به همانهاست و شأن نزول آیات نفاق اغلب در مورد همانهاست.
ولی آیا منافقین منحصر بودند به همین منافقین مدنی که به قول این حضرات ریشه آنها هم در همان زمان پیامبر کنده شد، و یا نه منافقین منحصر به اینها بودند و نه ریشه خود اینها کنده شد؟
وقتی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، منافقین هنوز گروهی قوی و نیرومند بودند. این مطلب دلایلی دارد. یکی اینکه این یک امر واضح و
روشنی است که همانطور که موج اسلام در مدینه خواهناخواه سبب شد که عدهای هم که درواقع مسلمان نبودند تظاهر به اسلام کنند، در سالهای آخر یعنی بعد از آنکه مکه فتح شد، عین همان جریان، در مکه تکرار شد؛ یعنی موج اسلام باز مکه را آنچنان گرفت که باز عدهای از مردم مکه، از همان قرشیها، وقتی دیدند که دیگر این موج غیرقابل مقاومت است خودشان را در زیر پوشش اسلام مخفی کردند. امثال ابوسفیان در حدود بیست سال با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله جنگیده بودند و به شدت هم مخالفت کرده بودند، احقاد بدریه و حدیبیه و احدیه در اینها بود، کشتهها داده بودند، در راه مبارزه با اسلام همه چیزشان را درواقع از دست داده بودند. شک ندارد که وقتی موج اسلام مکه را گرفت و اینها تظاهر به اسلام کردند، اسلام اینها یک اسلام واقعی نبود و لهذاعمار یاسر در مورد اینها فرمود:«ما أَسْلَموا وَ لکنْ اسْتَسْلَموا»[1]یعنی درواقع اسلام نیاوردند، تظاهر به اسلام کردند.
و اما اینکه سیاست پیغمبر اکرم در مورد منافقین چه سیاستی بود، درباره منافقین اهل مدینه مورد اتفاق است. سیاست ایشان درباره منافقین سیاست حذَر و احتیاط بود، نه اینکه کسانی که تظاهر به اسلام میکنند، مادامی که عملی بر ضد انجام ندادهاند، اینها را پیغمبر اکرم بکشد؛ اینطور نبوده است.
مطلب دیگر این است که این مطلب که اینها مدعی میشوند که حتی منافقین مدینه با وفات پیغمبر اکرم یا نزدیک به وفات ایشان بکلی ریشهکن شدند این هم یک حرف صد در صد قابل قبولی نیست که حتی منافقین مدینه هم چنین شده باشند.
[1]. بحارالانوار، ج 32/ ص 325.
نکتهای از علامه طباطبایی
نکتهای علامه طباطبایی ذکر کردهاند و نکته خوبی هم هست و آن این است:
مسألهای که فوقالعاده نظر را جلب میکند این است که چطور است که منافقین تا پیغمبر اکرم زنده هستند تحریکات میکنند ولی پیغمبر که از دنیا میرود و دوره خلافت خلفا میرسد دیگر نامی از این منافقین نیست؟ منافقین کوچکترین تحریک و دسیسهکاری در دوره خلفا نکردند. اینها چطور یکمرتبه مؤمن و عابد شدند؟! تا پیغمبر زنده بود، اینها مؤمن واقعی نشدند ولی آیا پیغمبر که از دنیا رفت، یکمرتبه اینها مؤمن واقعی شدند و یا اینها در دوره خلافت، منافع خودشان را تأمینیافته دیدند و از این جهت صدایشان خوابید؟ این خودش مسأله فوقالعادهای است که تا پیغمبر زنده است اینهمه صدای اینها هست- که در خود قرآن منعکس است- ولی پیغمبر که از دنیا میرود، یکمرتبه گویی چنین افرادی اصلًا وجود نداشتهاند و اصلًا دیگر در تاریخ اسلام اسمی از منافقین برده نمیشود. این نشانه این است که در اثر وفات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و برقراری خلافت، جریان شکلی پیدا کرد که منافقین منافع خودشان را تأمینیافته دیدند، این بود که دیگر اسمی و صدایی از آنها نبود. این مطلب حتی در مورد منافقین مدینه صادق است و در موردمنافقین مکه امثال ابوسفیان که تاریخچه خیلی روشنی دارد.
مسأله دیگر این است که آیا منافقین منحصر به همین دو گروه هستند، یعنی گروههایی بعد از آن که میبینند موجی آنچنان شدید است و غیرقابل مقاومت، از اول خودشان را در زیر این پوشش میبرند، و یا ممکن است افرادی ابتدا مؤمن باشند و بعد منافق بشوند؟ بله، همهجور احتمال در کار بشر هست؛ همانطور که ممکن است افرادی مؤمن باشند و بعد کافر شوند، به طریق اولی این احتمال
هست که افرادی مؤمن باشند و بعد منافق بشوند. آنهایی که کافر میشوند چرا کافر میشوند؟ انسان بعد از اینکه ایمان پیدا کرد و واقعاً چیزی را انتخاب کرد، همیشه در معرض امتحانات هست و در آن وقت است که گاهی انسان لغزش پیدا میکند و کافر میشود و به طریق اولی منافق هم ممکن است بشود و بلکه احتمال اینکه منافق بشود خیلی بیشتر است و شاید اسلام از منافقینی که در یک دوره مؤمن راستین بودهاند و بعد منافق شدهاند بیشتر ضرر برده است تا منافقینی که از اول منافق بودهاند. منافقینی که از اول منافق بودند، اعتمادها را نتوانستند جلب کنند، ولی منافقینی که از ابتدا منافق نبودند و بعد منافق شدند اعتمادها را جلب کرده و بعد منافق شدند و خطر اینها خیلی بیشتر است. حتی همه منافقین مدینه مثل عبداللَّه بن ابی نبودند که از ابتدا منافق باشند بلکه عدهای از آنان ابتدا مؤمن بودند و بعد منافق شدند. قرآن میفرماید:«ذلِک بِأَنَّهُمْ امَنوا ثُمَّ کفَروا»[1]تکیه قرآن بر حذر از منافقین
مسألهای که فوقالعاده توجه انسان را به خود جلب میکند این است که در قرآن بیش از هر کتاب دیگری روی احتیاط و حذر از منافقین تکیه شده است. شما در هر کتاب مذهبی دیگری میبینید که صحبت از مؤمن و کافر است، ولی قرآن در مقابلمؤمن، دو گروه را قرار میدهد: کافر و
[1]. منافقون/ 3.