بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 128

اختلاف میان تشیع و تسنن در مورد منافقین

نکته اول راجع به منافقین در صدر اسلام است که گفتیم اینجا یک نوع اختلاف نظری میان شیعه و سنی وجود دارد. اهل تسنن معمولًا منافقینی را که در قرآن از آنها یاد شده است و بلکه اساساً منافقین در دوره اسلام را منحصر میدانند به منافقین مدنی، یعنی منافقینی که از انصار هستند، و معتقدند که اینها در اوایل ورود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه پیدا شدند و بعد در سالهای آخر حیات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هم ریشهشان کنده شد و کارشان تمام شد. اینطور هم تعلیل میکنند- که تا این مقدار حرف درستی است- که در مدینه گروهی بودند که در رأسشان مردی بود به نام عبداللَّه بن ابَی که اینها از اول، از آمدن پیغمبر ناراضی بودند، یعنی آمدن پیغمبر اکرم منافع خاص آنان را در خطر میانداخت، ولی موج اسلام در مدینه موجی بود غیرقابل مقاومت و اینها چارهای نداشتند الّا اینکه خود را در زیر پوشش اسلام مخفی کنند؛ یعنی در باطن همان که بودند بودند، ولی تظاهر به اسلام میکردند. شک ندارد که چنین گروهی در مدینه بودهاند و اینها منافق بودهاند و بسیاری از آیات هم ناظر به همانهاست و شأن نزول آیات نفاق اغلب در مورد همانهاست.

ولی آیا منافقین منحصر بودند به همین منافقین مدنی که به قول این حضرات ریشه آنها هم در همان زمان پیامبر کنده شد، و یا نه منافقین منحصر به اینها بودند و نه ریشه خود اینها کنده شد؟

وقتی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، منافقین هنوز گروهی قوی و نیرومند بودند. این مطلب دلایلی دارد. یکی اینکه این یک امر واضح و


صفحه 129

روشنی است که همانطور که موج اسلام در مدینه خواهناخواه سبب شد که عدهای هم که درواقع مسلمان نبودند تظاهر به اسلام کنند، در سالهای آخر یعنی بعد از آنکه مکه فتح شد، عین همان جریان، در مکه تکرار شد؛ یعنی موج اسلام باز مکه را آنچنان گرفت که باز عدهای از مردم مکه، از همان قرشیها، وقتی دیدند که دیگر این موج غیرقابل مقاومت است خودشان را در زیر پوشش اسلام مخفی کردند. امثال ابوسفیان در حدود بیست سال با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله جنگیده بودند و به شدت هم مخالفت کرده بودند، احقاد بدریه و حدیبیه و احدیه در اینها بود، کشتهها داده بودند، در راه مبارزه با اسلام همه چیزشان را درواقع از دست داده بودند. شک ندارد که وقتی موج اسلام مکه را گرفت و اینها تظاهر به اسلام کردند، اسلام اینها یک اسلام واقعی نبود و لهذاعمار یاسر در مورد اینها فرمود:«ما أَسْلَموا وَ لکنْ اسْتَسْلَموا»[1]یعنی درواقع اسلام نیاوردند، تظاهر به اسلام کردند.

و اما اینکه سیاست پیغمبر اکرم در مورد منافقین چه سیاستی بود، درباره منافقین اهل مدینه مورد اتفاق است. سیاست ایشان درباره منافقین سیاست حذَر و احتیاط بود، نه اینکه کسانی که تظاهر به اسلام میکنند، مادامی که عملی بر ضد انجام ندادهاند، اینها را پیغمبر اکرم بکشد؛ اینطور نبوده است.

مطلب دیگر این است که این مطلب که اینها مدعی میشوند که حتی منافقین مدینه با وفات پیغمبر اکرم یا نزدیک به وفات ایشان بکلی ریشهکن شدند این هم یک حرف صد در صد قابل قبولی نیست که حتی منافقین مدینه هم چنین شده باشند.

[1]. بحارالانوار، ج 32/ ص 325.


صفحه 130

نکتهای از علامه طباطبایی

نکتهای علامه طباطبایی ذکر کردهاند و نکته خوبی هم هست و آن این است:

مسألهای که فوقالعاده نظر را جلب میکند این است که چطور است که منافقین تا پیغمبر اکرم زنده هستند تحریکات میکنند ولی پیغمبر که از دنیا میرود و دوره خلافت خلفا میرسد دیگر نامی از این منافقین نیست؟ منافقین کوچکترین تحریک و دسیسهکاری در دوره خلفا نکردند. اینها چطور یکمرتبه مؤمن و عابد شدند؟! تا پیغمبر زنده بود، اینها مؤمن واقعی نشدند ولی آیا پیغمبر که از دنیا رفت، یکمرتبه اینها مؤمن واقعی شدند و یا اینها در دوره خلافت، منافع خودشان را تأمینیافته دیدند و از این جهت صدایشان خوابید؟ این خودش مسأله فوقالعادهای است که تا پیغمبر زنده است اینهمه صدای اینها هست- که در خود قرآن منعکس است- ولی پیغمبر که از دنیا میرود، یکمرتبه گویی چنین افرادی اصلًا وجود نداشتهاند و اصلًا دیگر در تاریخ اسلام اسمی از منافقین برده نمیشود. این نشانه این است که در اثر وفات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و برقراری خلافت، جریان شکلی پیدا کرد که منافقین منافع خودشان را تأمینیافته دیدند، این بود که دیگر اسمی و صدایی از آنها نبود. این مطلب حتی در مورد منافقین مدینه صادق است و در موردمنافقین مکه امثال ابوسفیان که تاریخچه خیلی روشنی دارد.

مسأله دیگر این است که آیا منافقین منحصر به همین دو گروه هستند، یعنی گروههایی بعد از آن که میبینند موجی آنچنان شدید است و غیرقابل مقاومت، از اول خودشان را در زیر این پوشش میبرند، و یا ممکن است افرادی ابتدا مؤمن باشند و بعد منافق بشوند؟ بله، همهجور احتمال در کار بشر هست؛ همانطور که ممکن است افرادی مؤمن باشند و بعد کافر شوند، به طریق اولی این احتمال


صفحه 131

هست که افرادی مؤمن باشند و بعد منافق بشوند. آنهایی که کافر میشوند چرا کافر میشوند؟ انسان بعد از اینکه ایمان پیدا کرد و واقعاً چیزی را انتخاب کرد، همیشه در معرض امتحانات هست و در آن وقت است که گاهی انسان لغزش پیدا میکند و کافر میشود و به طریق اولی منافق هم ممکن است بشود و بلکه احتمال اینکه منافق بشود خیلی بیشتر است و شاید اسلام از منافقینی که در یک دوره مؤمن راستین بودهاند و بعد منافق شدهاند بیشتر ضرر برده است تا منافقینی که از اول منافق بودهاند. منافقینی که از اول منافق بودند، اعتمادها را نتوانستند جلب کنند، ولی منافقینی که از ابتدا منافق نبودند و بعد منافق شدند اعتمادها را جلب کرده و بعد منافق شدند و خطر اینها خیلی بیشتر است. حتی همه منافقین مدینه مثل عبداللَّه بن ابی نبودند که از ابتدا منافق باشند بلکه عدهای از آنان ابتدا مؤمن بودند و بعد منافق شدند. قرآن میفرماید:«ذلِک بِأَنَّهُمْ امَنوا ثُمَّ کفَروا»[1]تکیه قرآن بر حذر از منافقین

مسألهای که فوقالعاده توجه انسان را به خود جلب میکند این است که در قرآن بیش از هر کتاب دیگری روی احتیاط و حذر از منافقین تکیه شده است. شما در هر کتاب مذهبی دیگری میبینید که صحبت از مؤمن و کافر است، ولی قرآن در مقابلمؤمن، دو گروه را قرار میدهد: کافر و

[1]. منافقون/ 3.


صفحه 132

منافق. مؤمن یعنی یک انسان با ایمانِ یکچهره که چهره درونش ایمان و چهره برونش هم ایمان است. کافر یعنی یک انسان بیایمان یکچهره که چهره درونش بیایمانی و چهره برونش هم بیایمانی است. ولی منافق یک بیایمان دو چهره است که چهره درونش بیایمانی و چهره برونش ایمان است. این اگر مسألهای بود که اختصاص به همان گروه منافقین مدینه میداشت اینهمه آیه در مورد منافقین نازل نمیشد. این قضیه به صدر اسلام هم اختصاص نداشته و برای ذیل اسلام و بلکه برای دنیا همیشه بوده است.

نکته دیگر این است که نفاق از مختصات بشر است. معمولًا در حیوانات اثری از نفاق یعنی دوچهرگی و دورویی دیده نمیشود. شاید خیلی به ندرت در بعضی از حیوانات زیرک چنین چیزی دیده شود، یعنی حیوان به حالتی بر ضد حالتی که داراست تظاهر کند. حیوان اگر خشم بگیرد آثار خشم در صدایش و حنجرهاش ظاهر میشود؛ اگر خوشحال شود فوراً جست و خیز میکند؛ اگر دردش بیاید ناله میکند. هر صدایی از حیوان یک نشانه واقعی است از حالتی که دارد و میان حالتش و آن صدا یا علامتی که از خود بروز میدهد اختلاف نیست؛ این انسان است که این قدرت را دارد که ممکن است با یک نفر در نهایت درجه دشمن باشد و در دلش حقد و کینه او را داشته باشد ولی وقتی با او بنشیند تظاهر به دوستی کند و با چهره باز برخورد کند و اظهار خوشوقتی و خوشحالی کند. اکثر تعارفاتی که در میان مردم معمول است نوعی نفاق است برای اینکه دروغ است. کسی به خانهای میآید و صاحبخانه میگوید قدم روی چشم ما گذاشتید، چنین و چنان کردید، اما همین که مهمان میرود، خلافش را میگوید و باطنش را ظاهر میکند. بشر به دلیل اینکه هوشش بیشتر و عقلش زیادتر است میتواند منافقگری و دورویی


صفحه 133

کند[1].

هرچه انسانها بدویتر هستند صریحتر هستند یعنی فاصله میان درون وبیرونشان کمتر است. هرچه انسانها به طرف تمدن آمدند و هرچه که فرهنگ و تمدنشان پیش رفت بر نفاقشان افزوده شد، یعنی فاصله میان این دو چهرهشان زیاد شد و این امر مثالهای بسیاری دارد بهطوری که دنیای ما را باید گفت «دنیای نفاق».

آن انسانهای اوّلی درصورتی که منافقگری میکردند، اگر فاصله دو چهرهشان چهار سانتیمتر بود حالا انسانها در حدی منافق شدهاند که فاصله میان دو چهرهشان چند فرسخ است و کشف این [نفاقها] فوقالعاده مشکل است. این نیرنگهایی که استعمارچیهای دنیا میزنند و کارهایی که میکنند اگر لای اولش را باز کنی چیزی نمیفهمی؛ لای دوم را که باز کنی باز هم نمیفهمی؛ لای سوم را که باز کنی چیزی نمیفهمی؛ آن لای صدمش را اگر کسی باز کند، آن نیت حقیقی را در آن لای صدم میفهمد.

حذر از اینها خیلی مشکل است. هر مقدار که نفاق شدیدتر و پرپیچ و خمتر و دقیقتر باشد احتیاط از آن مشکلتر و دشوارتر است.«هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ»[1]. دستور، دستور احتیاط است. احتیاطکردن از اینها صد درجه دشوارتر و مشکلتر است.

مرحوم آقا میرزا محمد صادق اصفهانی از علمای خیلی بزرگ و همدوره مرحوم آقا سید ابوالحسن بودند. ایشان بعد به اصفهان آمد که اگر در نجف مانده بود خودش مرجع تقلید بود. ایشان گفته بود از اصفهان

[1]. سالهای اولی که به تهران آمده بودم پیش یک نفر چند درسی انگلیسی خواندم. میگفت مثَلی در انگلیسی هست که میگویند: «خدا به انسان زبان داده برای اینکه همیشه ضد آنچه که فکر میکند بگوید».

[1]. منافقون/ 4.


صفحه 134

برای سفر حج عازم مکه شدم (در آن وقت بیشتر با کشتی میرفتند و از کشورهایی عبور میکردند). در یکی از سفارتخانههای خارجی دنبال گذرنامه رفته بودم. یک وقت دیدم مردی با زبان فارسی فصیح صدا زد: آقا میرزا صادق! آقا میرزا صادق! بعد مثل یک آدم کاملًا آشنا شروع به صحبت کرد. هرچه فکر کردم دیدم او را نمیشناسم. آخر گفت: من را نمیشناسی؟ گفتم: نه. گفت: من در زمان مشروطیت در نجف در فلان حجره بودم، و خودش را معرفی کرد. یادم آمد که او طلبهای بود از شاگردهای مرحوم آخوند که آنچنان زاهد و مقدس و متدین بود و آنچنان درسهایش را هم خوب حاضر میکرد که مورد اعتماد همه قرار گرفته بود. معلوم شد کسی بوده که سی سال مأموریت داشته است.

بشر اینقدر قدرت و توانایی دارد که پرده روی چهره خودش بکشد و چهره واقعی خود را پنهان کند.«هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ»کتمان ممدوح و نیکو

مطلب دیگر این است که اگرچه درصورتیکه انسان قدرت و توانایی اینکه بتواند اسرار خود را مخفی کند نمیداشت این نوع عملِ خدعه و فریبکاری را که بالاترین خدعههاست انجام نمیداد، ولی بشر به واسطه همین توانایی که دارد میتواند از بزرگترین فضیلتها برخوردار باشد، فضیلتی که نقطه مقابل نفاق است. هر کتمانی که نفاق نیست. نفاق یعنی باطن بد و نیت بد را به قصد خدعه و فریب مردم مخفی کردن؛ جو فروختن و گندمنمایی کردن. عکس قضیه چگونه است؟ عکس قضیه اینگونه است که انسانی به کمالاتی از معنویت رسیده باشد که اگر مردم از آن اطلاع پیدا کنند دست و پایش را میبوسند، خاک پایش را


صفحه 135

برمیدارند ولی او این کمالات را مخفی میکند و میخواهد این راز بین خودش و خدای خودش باشد؛ ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

داستان آن غلام را شنیدهاید که در خانه امام زینالعابدین علیه السلام بود. سال قحطی و سختی بود و باران نیامده بود. مردم به صحرا رفته بودند و دائماً دعا میکردند و نماز میخواندند. شخصی میگوید: من غلامی را در یک غربت و تنهایی و خلوت در آنجا دیدم. نماز خواندن و عبادت او و گریه و خشوع او و مناجاتی که با حق کرد و دعایی که کرد مرا مجذوب کرد. من شک نکردم که بارانی که آمد از دعای او بود.

دنبالش را گرفتم و تصمیم گرفتم هرطور که هست او را در اختیار بگیرم برای اینکه غلام او بشوم. خدمت امام زینالعابدین علیه السلام رفتم و عرض کردم: من میخواهم این غلام را از شما بخرم نه برای اینکه غلام من باشد بلکه برای اینکه مخدوم من باشد و من خدمتگزار او باشم. غلام را حاضر کردند. وقتی او را خریدم، نگاه حسرتباری به من کرد و گفت: تو چه کسی هستی که مرا از مولایم جدا کردی؟ گفتم: قربان تو، من تو را برای این نخریدم که تو را خدمتگزار خودم قرار بدهم، بلکه برای این خریدم که خدمتگزار تو باشم. من در تو چیزی دیدم که در کس دیگری ندیدم. جز برای اینکه خدمتگزار تو باشم هیچ قصد و غرضی نداشتم. من میخواهم از محضر تو بهره ببرم و بعد جریان را به او گفتم. تا جریان را گفتم رو کرد به آسمان و گفت: خدایااین رازی بود بین من و تو. من نمیخواستم بندگان تو از آن اطلاع پیدا کنند. حال که بندگانت را مطلع کردهای خدایا مرا ببر. همین را گفت و جان به جانآفرین تسلیم کرد.

بشر قدرت کتمان کردن دارد، اما چه چیزی را باید کتمان کند؟ یکی بدی را کتمان میکند و تظاهر به خوبی میکند و دیگری از این قدرت و از این کمال و توانایی به این نحو استفاده میکند که اسرارش را- که اگر