هست که افرادی مؤمن باشند و بعد منافق بشوند. آنهایی که کافر میشوند چرا کافر میشوند؟ انسان بعد از اینکه ایمان پیدا کرد و واقعاً چیزی را انتخاب کرد، همیشه در معرض امتحانات هست و در آن وقت است که گاهی انسان لغزش پیدا میکند و کافر میشود و به طریق اولی منافق هم ممکن است بشود و بلکه احتمال اینکه منافق بشود خیلی بیشتر است و شاید اسلام از منافقینی که در یک دوره مؤمن راستین بودهاند و بعد منافق شدهاند بیشتر ضرر برده است تا منافقینی که از اول منافق بودهاند. منافقینی که از اول منافق بودند، اعتمادها را نتوانستند جلب کنند، ولی منافقینی که از ابتدا منافق نبودند و بعد منافق شدند اعتمادها را جلب کرده و بعد منافق شدند و خطر اینها خیلی بیشتر است. حتی همه منافقین مدینه مثل عبداللَّه بن ابی نبودند که از ابتدا منافق باشند بلکه عدهای از آنان ابتدا مؤمن بودند و بعد منافق شدند. قرآن میفرماید:«ذلِک بِأَنَّهُمْ امَنوا ثُمَّ کفَروا»[1]تکیه قرآن بر حذر از منافقین
مسألهای که فوقالعاده توجه انسان را به خود جلب میکند این است که در قرآن بیش از هر کتاب دیگری روی احتیاط و حذر از منافقین تکیه شده است. شما در هر کتاب مذهبی دیگری میبینید که صحبت از مؤمن و کافر است، ولی قرآن در مقابلمؤمن، دو گروه را قرار میدهد: کافر و
[1]. منافقون/ 3.
منافق. مؤمن یعنی یک انسان با ایمانِ یکچهره که چهره درونش ایمان و چهره برونش هم ایمان است. کافر یعنی یک انسان بیایمان یکچهره که چهره درونش بیایمانی و چهره برونش هم بیایمانی است. ولی منافق یک بیایمان دو چهره است که چهره درونش بیایمانی و چهره برونش ایمان است. این اگر مسألهای بود که اختصاص به همان گروه منافقین مدینه میداشت اینهمه آیه در مورد منافقین نازل نمیشد. این قضیه به صدر اسلام هم اختصاص نداشته و برای ذیل اسلام و بلکه برای دنیا همیشه بوده است.
نکته دیگر این است که نفاق از مختصات بشر است. معمولًا در حیوانات اثری از نفاق یعنی دوچهرگی و دورویی دیده نمیشود. شاید خیلی به ندرت در بعضی از حیوانات زیرک چنین چیزی دیده شود، یعنی حیوان به حالتی بر ضد حالتی که داراست تظاهر کند. حیوان اگر خشم بگیرد آثار خشم در صدایش و حنجرهاش ظاهر میشود؛ اگر خوشحال شود فوراً جست و خیز میکند؛ اگر دردش بیاید ناله میکند. هر صدایی از حیوان یک نشانه واقعی است از حالتی که دارد و میان حالتش و آن صدا یا علامتی که از خود بروز میدهد اختلاف نیست؛ این انسان است که این قدرت را دارد که ممکن است با یک نفر در نهایت درجه دشمن باشد و در دلش حقد و کینه او را داشته باشد ولی وقتی با او بنشیند تظاهر به دوستی کند و با چهره باز برخورد کند و اظهار خوشوقتی و خوشحالی کند. اکثر تعارفاتی که در میان مردم معمول است نوعی نفاق است برای اینکه دروغ است. کسی به خانهای میآید و صاحبخانه میگوید قدم روی چشم ما گذاشتید، چنین و چنان کردید، اما همین که مهمان میرود، خلافش را میگوید و باطنش را ظاهر میکند. بشر به دلیل اینکه هوشش بیشتر و عقلش زیادتر است میتواند منافقگری و دورویی
کند[1].
هرچه انسانها بدویتر هستند صریحتر هستند یعنی فاصله میان درون وبیرونشان کمتر است. هرچه انسانها به طرف تمدن آمدند و هرچه که فرهنگ و تمدنشان پیش رفت بر نفاقشان افزوده شد، یعنی فاصله میان این دو چهرهشان زیاد شد و این امر مثالهای بسیاری دارد بهطوری که دنیای ما را باید گفت «دنیای نفاق».
آن انسانهای اوّلی درصورتی که منافقگری میکردند، اگر فاصله دو چهرهشان چهار سانتیمتر بود حالا انسانها در حدی منافق شدهاند که فاصله میان دو چهرهشان چند فرسخ است و کشف این [نفاقها] فوقالعاده مشکل است. این نیرنگهایی که استعمارچیهای دنیا میزنند و کارهایی که میکنند اگر لای اولش را باز کنی چیزی نمیفهمی؛ لای دوم را که باز کنی باز هم نمیفهمی؛ لای سوم را که باز کنی چیزی نمیفهمی؛ آن لای صدمش را اگر کسی باز کند، آن نیت حقیقی را در آن لای صدم میفهمد.
حذر از اینها خیلی مشکل است. هر مقدار که نفاق شدیدتر و پرپیچ و خمتر و دقیقتر باشد احتیاط از آن مشکلتر و دشوارتر است.«هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ»[1]. دستور، دستور احتیاط است. احتیاطکردن از اینها صد درجه دشوارتر و مشکلتر است.
مرحوم آقا میرزا محمد صادق اصفهانی از علمای خیلی بزرگ و همدوره مرحوم آقا سید ابوالحسن بودند. ایشان بعد به اصفهان آمد که اگر در نجف مانده بود خودش مرجع تقلید بود. ایشان گفته بود از اصفهان
[1]. سالهای اولی که به تهران آمده بودم پیش یک نفر چند درسی انگلیسی خواندم. میگفت مثَلی در انگلیسی هست که میگویند: «خدا به انسان زبان داده برای اینکه همیشه ضد آنچه که فکر میکند بگوید».
[1]. منافقون/ 4.
برای سفر حج عازم مکه شدم (در آن وقت بیشتر با کشتی میرفتند و از کشورهایی عبور میکردند). در یکی از سفارتخانههای خارجی دنبال گذرنامه رفته بودم. یک وقت دیدم مردی با زبان فارسی فصیح صدا زد: آقا میرزا صادق! آقا میرزا صادق! بعد مثل یک آدم کاملًا آشنا شروع به صحبت کرد. هرچه فکر کردم دیدم او را نمیشناسم. آخر گفت: من را نمیشناسی؟ گفتم: نه. گفت: من در زمان مشروطیت در نجف در فلان حجره بودم، و خودش را معرفی کرد. یادم آمد که او طلبهای بود از شاگردهای مرحوم آخوند که آنچنان زاهد و مقدس و متدین بود و آنچنان درسهایش را هم خوب حاضر میکرد که مورد اعتماد همه قرار گرفته بود. معلوم شد کسی بوده که سی سال مأموریت داشته است.
بشر اینقدر قدرت و توانایی دارد که پرده روی چهره خودش بکشد و چهره واقعی خود را پنهان کند.«هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ»کتمان ممدوح و نیکو
مطلب دیگر این است که اگرچه درصورتیکه انسان قدرت و توانایی اینکه بتواند اسرار خود را مخفی کند نمیداشت این نوع عملِ خدعه و فریبکاری را که بالاترین خدعههاست انجام نمیداد، ولی بشر به واسطه همین توانایی که دارد میتواند از بزرگترین فضیلتها برخوردار باشد، فضیلتی که نقطه مقابل نفاق است. هر کتمانی که نفاق نیست. نفاق یعنی باطن بد و نیت بد را به قصد خدعه و فریب مردم مخفی کردن؛ جو فروختن و گندمنمایی کردن. عکس قضیه چگونه است؟ عکس قضیه اینگونه است که انسانی به کمالاتی از معنویت رسیده باشد که اگر مردم از آن اطلاع پیدا کنند دست و پایش را میبوسند، خاک پایش را
برمیدارند ولی او این کمالات را مخفی میکند و میخواهد این راز بین خودش و خدای خودش باشد؛ ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟
داستان آن غلام را شنیدهاید که در خانه امام زینالعابدین علیه السلام بود. سال قحطی و سختی بود و باران نیامده بود. مردم به صحرا رفته بودند و دائماً دعا میکردند و نماز میخواندند. شخصی میگوید: من غلامی را در یک غربت و تنهایی و خلوت در آنجا دیدم. نماز خواندن و عبادت او و گریه و خشوع او و مناجاتی که با حق کرد و دعایی که کرد مرا مجذوب کرد. من شک نکردم که بارانی که آمد از دعای او بود.
دنبالش را گرفتم و تصمیم گرفتم هرطور که هست او را در اختیار بگیرم برای اینکه غلام او بشوم. خدمت امام زینالعابدین علیه السلام رفتم و عرض کردم: من میخواهم این غلام را از شما بخرم نه برای اینکه غلام من باشد بلکه برای اینکه مخدوم من باشد و من خدمتگزار او باشم. غلام را حاضر کردند. وقتی او را خریدم، نگاه حسرتباری به من کرد و گفت: تو چه کسی هستی که مرا از مولایم جدا کردی؟ گفتم: قربان تو، من تو را برای این نخریدم که تو را خدمتگزار خودم قرار بدهم، بلکه برای این خریدم که خدمتگزار تو باشم. من در تو چیزی دیدم که در کس دیگری ندیدم. جز برای اینکه خدمتگزار تو باشم هیچ قصد و غرضی نداشتم. من میخواهم از محضر تو بهره ببرم و بعد جریان را به او گفتم. تا جریان را گفتم رو کرد به آسمان و گفت: خدایااین رازی بود بین من و تو. من نمیخواستم بندگان تو از آن اطلاع پیدا کنند. حال که بندگانت را مطلع کردهای خدایا مرا ببر. همین را گفت و جان به جانآفرین تسلیم کرد.
بشر قدرت کتمان کردن دارد، اما چه چیزی را باید کتمان کند؟ یکی بدی را کتمان میکند و تظاهر به خوبی میکند و دیگری از این قدرت و از این کمال و توانایی به این نحو استفاده میکند که اسرارش را- که اگر
مردم اطلاع پیدا کنند او را به عرش برین میرسانند- از مردم پنهان نگاه دارد.
در قرآن درباره بعضی از فقرا چنین آمده است:«یحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اغْنیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ»[1]. این، نقطه مقابل نفاق است. بعضی از فقرا به واسطه اینکه عفیف هستند آنچنان روی فقر و ناداری خودشان را میپوشانند و نمیخواهند کسی بفهمد که آنها فقیر هستند که مردم خیال میکنند آنها اغنیا هستند.
پس نه این است که اگر ظاهر با باطن فرق داشته باشد مطلقاً بد است. اگر انسان کاری کند که باطنش از ظاهرش بهتر باشد و همیشه کوشش کند که ظاهرش یک درجه پایینتر از باطنش باشد خیلی هم خوب است و برای انسان کمال است. آنچه که اسمش نفاق است، فریب است، خدعه است، گولزدن مردم است.
تعبیری در سوره «علق» آمده است که میفرماید:«کلّا لَئِنْ لَمْینْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنّاصِیةِ.ناصِیةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ»[2][چنین نیست، اگر از کارش دست برندارد] در قیامت موی پیشانی او را خواهیم گرفت، این پیشانی دروغگوی خطاکار. پیشانی دروغگو، یعنی این سیمای دروغگو، سیمایی که مردم فکر میکنند که او چه آدم خوبی است اما این سیما دروغ میگوید. نمیفرماید زبانش دروغ میگوید بلکه میفرماید خود پیشانیاش دروغ میگوید.
در آیه بعد، قرآن لحن اکیدی دارد. بعد از آن که تشت رسوایی منافقین از بام افتاد و معلوم شد که اینها خطا کردهاند، بعضی به آنها گفتند: بروید خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اظهار ندامت کنید و از ایشان بخواهید
[1]. بقره/ 273.
[2]. علق/ 15 و 16.
از خداوند برای شما طلب مغفرت کند. این سخن به آنها برمیخورَد!«وَ إذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یسْتَغْفِرْ لَکمْ رَسولُاللَّهِ
لَوَّوْا رُؤوسَهُمْ» وقتی به آنها گفته میشود بیایید تا پیغمبر برای شما استغفار کند سرشان را میپیچند که این حرفها چیست که میزنید؟«وَ رَأَیتَهُمْ یصُدّونَ وَ هُمْ مُسْتَکبِرونَ» اینها را میبینی در حالی که صد میکنند- که هم ممکن است به معنای اعراض خودشان باشد و هم به معنای اعراض دادن مردم: خودشان روی برمیگردانند و یا مانع مردم هستند- و آنها تکبر میورزند. کسی که به پیغمبر ایمان داشته باشد، محال است در مقابل ایشان استکبار بورزد.
قرآن میفرماید ولی کار اینها از این حرفها گذشته است. به آنها گفتهاند بیایید پیغمبر برای شما استغفار کند؛ مگر این گناهان با این استغفارها آمرزیده میشود؟
«سَواءٌ عَلَیهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ امْ لَمْتَسْتَغْفِرْلَهُمْ لَنْ یغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ» فرقی نمیکند، چه تو برای اینها استغفار بکنی و چه نکنی خدا هرگز اینها را نخواهد آمرزید.«إنَّ اللَّهَ لایهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ» خدا مردم فاسق و خارج را هدایت نمیکند. فسوق همان خروج است.
آیه بعد گویی میخواهد بیان کند که چرا خداوند اینها را نمیآمرزد. قرآن یک گناه این منافقین را که اهانتی بود که به خدا، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله، اسلام و مؤمنین کردند گوشزد میکند:«هُمُ الَّذینَ یقولونَ لاتُنْفِقوا عَلیمَنْ عِنْدَ رَسولِاللَّهِ» اینها همان کسانی هستند که به یاران خودشان میگویند چرا به این مردمی که نزد پیغمبر هستند انفاق میکنید؟ چرا به اصحاب مهاجر پیغمبر انفاق میکنید؟ کلمه «انفاق» را به کار بردهاند. قرآن در سوره حشر همین قصه را نقل میکند و کلمه «ایثار» را به کار میبرد. ایثار یعنی ازخودگذشتگی. اینها که کلمه «انفاق» را به کار میبرند میخواهند مهاجرین را تحقیر کنند. گویی چنین میگویند که چرا مثلًا به
این گداها اینقدر پول میدهید؟ البته این را در بین رفقای خودشان میگفتند که بعد، از طرف زید بن ارقم- که در آن وقت بچهای بود و در آنجا حاضر بود و آنها متوجه نبودند که ممکن است خبر بدهد- قضیه فاش شد.«هُمُ الَّذینَ یقولونَ لاتُنْفِقوا عَلیمَنْ عِنْدَ رَسولِاللَّهِ حَتّیینْفَضّوا» اینها کسانی هستند که میگویند به مردمی که نزد پیغمبر هستند انفاق نکنید تا متفرق شوند.
قرآن میفرماید:«وَللَّهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَالْارْضِ» چه فکر کردهاید؟ شما خیالکردهاید که ریشه همه چیز، شندر غاز[1]پولی است که مردم میدهند؟ خیلی به اصطلاح، اقتصادی و مادی فکر کردهاید. مسأله، مسأله ایمان است، مسأله اتکای به خداست و مسأله نصرت الهی است. اگر مردمی استحقاق این را پیدا کنند که خدا بخواهد آن مردم را پیروز کند، همه آن وسائل را فراهم میکند، مال و ثروت هم برایشان فراهم میکند. خزائن آسمانها و زمین مال خداست، برای خدا کار مشکلی نیست که بخواهد وسیلهای را فراهم کند.«وَلکنَّ الْمُنافِقینَ لایفْقَهونَ»ذلّت عبداللَّه بن ابَی
«یقولونَ لَئِنْ رَجَعْنا الَی الْمَدینَةِ لَیخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْاذَلَّ» میگویند اگر ما به مدینه بازگردیم آن که عزیزتر است ذلیلتر را بیرون خواهد کرد. عبداللَّهبن ابی میگفت پایم که به مدینه برسد پیغمبر را بیرون میکنم.
قرآن میفرماید:«وَللَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ» عزت منحصراً از آنِ خدا و پیامبر و مؤمنین است، یعنی تو ذلیلتر از آن هستی که بخواهی
[1]. [کنایه از پول اندک. (غاز: کوچکترین واحد پول در عهد قاجاریه. ده غاز معادل یک شاهی بود- فرهنگ معین).]