بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 143

بودهاند. نماز که میخواندند سراسر گریه بود و اگر به آیهای از آیات قرآن میرسیدند که در آن آیه ذکری از عذاب بود، میافتادند و غش میکردند.

نمونهای بودند از پدر بزرگوارشان علی علیه السلام. آنچه که درباره علی علیه السلام شنیدهاید، نمونهاش درباره امام حسن علیه السلام صادق است. این که روزگار با این وجود مقدس در زمان خودش چه کرد و بعد در زمانهای بعد از خودش دستگاه خلافت عباسی چه کرد داستان درازی دارد. ده سالی که بعد از پدر بزرگوارشان زنده بودند که بین نه تا ده سال طول کشید (امیرالمؤمنین علیه السلام در سال چهلم هجری و امام حسن علیه السلام در سال چهل و نهم هجری از دنیا رفتند) دوره حکومت استبدادی سیاه معاویه است و بیشترین فشارها روی شخص امام است. دیگر معاویه از هیچگونه آزار و اذیت و تحقیر و تبلیغی علیه امام حسن علیه السلام خودداری نمیکرد. در اوایل حکومت معاویه هنوز به اصطلاح آنچنان که باید و شاید صابون معاویه و بنیامیه به جامه مردم نخورده بود؛ اواخر حکومت معاویه و در زمان حکومت یزید بود که تشت اینها دیگر بهطورکلی از بام افتاد والّا قبلًا مردم میگفتند معاویه مرد باکفایتی است. معاویه به حکم اینکه بعد از خودش تمام اندیشهاش این بود که خلافت به پسرش یزید برسد موانع را در زمان حیات خودش یکی پس از دیگری برمیداشت و این اختصاص به امام حسن علیه السلام ندارد. عده دیگری هم که از نظر مردم یا از نظر خودشان کاندیدای خلافت بودند، همه را از بین برد مثل سعد بن وقّاص. معاویه سعد بن وقّاص پدر عمر سعد را مسموم کرد و کشت چون یکی از شش نفری بود که عمر برای شورا معین کرد. قهراً در میان مردم [شایع] بود که سعد مردی است که لیاقت خلافت دارد برای اینکه خلیفه دوم او را هم جزو آن شش نفر نامزد کرد.

مردی است به نام «عبدالرحمن بن خالد» که پسر خالد بن ولید


صفحه 144

است. چون پدرش سردار معروفی بود خودش هم ادعاهایی داشت. معاویه او را هم مسموم کرد و از بین برد و حتی چندین نفر از بنیامیه را که داعیه خلافت داشتند از بین برد. در مورد آنها، هدف معاویه فقط این بود که خودشان را از بین ببرد ولی راجع به امام حسن علیه السلام هدف دیگری هم داشت و آن این بود که میخواست علاقه و محبت به امام حسن علیه السلام را از بین ببرد، چون میدانست مردم به اهلبیت علاقه و محبت دارند و بعد هم میخواست به خیال خود روح امام حسن علیه السلام را در زمان حیاتشان خرد کند. به حاکم مدینه سپرده بود که روزهای جمعه موظف هستی حتماً در حضور حسن بن علی پدرش را لعن و سب کنی. در آیه نماز جمعه خواندیم که وقتی نماز جمعه اقامه میشود بر همه واجب است شرکت کنند. اگر کسی شرکت نمیکرد نمیتوانست بگوید من که شرکت نمیکنم برای این است که اینها لیاقت این را ندارند که نماز جمعه را اقامه کنند. فوراً میگفتند این فرد مخالف نماز جمعه و کافر است و او را تکفیر میکردند بهطوری که همان مردم مقدس میریختند و او را میکشتند.

امام در نماز جمعه شرکت میکرد. آنوقت در حضور حضرت و در کنار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله خطبه نماز جمعه- که در دو جلسه پیش عرض کردیم که وظیفه امام جمعه در هنگام ایراد خطبه چیست- تبدیل شده بود به لعن و سبّ علی علیه السلام. در آخر کار هم معاویه به فکر افتاد که امام حسن علیه السلام را از میان بردارد. این بود که وسیله مسموم کردن را فراهم کرد، آنهم نه یک بار، بلکه دو بار یا سه بار

ایشان را مسموم کرد ...[1]

[1]متاسفانه جملات انتهایی نشده است


صفحه 145

[تفسیر سوره تغابن]

تفسیر سوره تغابن (1)

بسماللَّه الرحمن الرحیم یسَبِّحُ للَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْارْضِ لَهُ الْمُلْک وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ.هُوَ الَّذی خَلَقَکمْ فَمِنْکمْ کافِرٌ وَ مِنْکمْ مُؤْمِنٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ بَصیرٌ.خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَ کمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکمْ وَ الَیهِ الْمَصیرُ.یعْلَمُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ یعْلَمُ ما تُسِرّونَ وَ ما تُعْلِنونَ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ[1].

این سوره، سوره مبارکه تغابن و پنجمینِ مسبّحات است؛ پنجمین سورهای است که با «سبّح» و یا «یسبّح» شروع شده است و از آن جهت سوره تغابن نامیده شده است که در یکی از آیات این سوره که خواهد

[1]. تغابن/ 1- 4.


صفحه 146

آمد (آیه نهم) میفرماید:«یوْمَ یجْمَعُکمْ لِیوْمِ الْجَمْعِ ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ» آن روزی که خدا شما را در روزِ جمع گرد میآورد و آن روز، روزِ تغابن است. این که معنای تغابن چیست، هنگامی که به آن آیه رسیدیمانشاءاللَّه عرض میکنیم.

در قسمتهای اول این سوره، تکیه آیات بر مسأله بازگشت به خداوند یعنی مسأله معاد و همچنین نبوت است و در آخر، آیات مربوط به انفاق و صبر و برخی امور دیگر خواهد آمد، ولی ظاهراً بیشتر تکیه آیات این سوره بر مسأله معاد است به طوری که مسائلی هم که در ابتدا ذکر میفرماید به منزله تمهید و مقدمهچینی یعنی ذکر مقدمات استدلال برای مسأله معاد است.

شروع سوره با این آیه است:«یسَبِّحُ للَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْارْضِ»معنای تسبیح موجودات

همه ماسوا، همه مخلوقات، تسبیحگو و تنزیه گوی او هستند. راجع به این مطلب، مکرر در اوائل سورههای دیگر بحث کردهایم که آیا مقصود از


صفحه 147

تسبیح، آن چیزی است که فلاسفه آن را «تسبیح تکوینی» مینامند و به اصطلاح «زبان حال» مقصود است و نه زبان واقعی، و یا قرآن امر بالاتری را میگوید؟

«زبان حال» شهادتی است که حالت یک فرد میدهد. مثلًا دو انسان را میبینید، به قیافه یکی که نگاه میکنید (مثل افرادی که در بعضی از نقاط مملکت ما هستند و غذا و ویتامین کافی به آنها نمیرسد) لاغر و گرفته است و یک انسان دیگر را که نگاه میکنید میبینید برعکس، چهره او قرمز است و پیهای او در زیر پوست جمع شده است. میگویید: قیافه این فرد اول شهادت میدهد که غذای مناسب پیدا نکرده است برخلاف قیافه فرد دوم. در این شهادت، زبان در کار نیست یعنی کسی حرف نمیزند ولی این حالت گویاست؛ حالت است که حرف میزند. این را میگوییم «زبان حال».

مطابق این قول، معنای تسبیح موجودات این است که حالت همه موجودات حالتی است که شهادت میدهند بر سُبّوحیت خداوند و بر منزه بودن خداوند از هرگونه نقص در ذات و در صفات و در افعال.

ولی مکرر عرض شده است که قرآن مطلبی بالاتر از این میگوید. البته شک ندارد که همه موجودات به زبان حال چنین شهادتی را میدهند ولی از آیات قرآن استنباط میشود که یک امر بالاتر از زبان حال در کار است؛ یعنی هر ذرهای از ذرات موجودات با خدای خودش سرّی دارد و هر ذرهای از ذرات موجودات در حدّ خودش از یک شعور و آگاهی نسبت به خالق خود برخوردار است و این زبان حتی «زبان قال» است نه «زبان حال» و لهذا تعبیر قرآن این است:«إنْ مِنْ شَیءٍ الّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکنْ


صفحه 148

لاتَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ»[1].

اگرچه کلمه «یسبّح» وصف [فعل] موجودات است، چه تسبیح به زبان حال و چه تسبیح به زبان قال، اما در ضمنِ معنای آن این است که اوست خدای منزه از هر نقص و از هر نیستی و از هر کاستی در ذات و در صفات و افعال. خودِ «یسَبِّحُ» درباره معرفتاللَّه و آنچه که به خدای متعال مربوط میشود، به ما معیار و مقیاس میدهد: آن چیزی را میتوان به خدا نسبت داد که با سبوحیت حق سازگار باشد و هرچه که با سبوحیت حق ناسازگار است نمیتوان به او نسبت داد و آیه نشان میدهد که مقدمهای است برای بحث معاد. یکی از مسائلی که خدا در فعل خودش از آن منزه است مسأله عبث در خلقت است، اینکه خلقت عبث و بیهوده باشد و برای یک خیر و یک غرض ذاتی نباشد که در آیه«خَلَقَکمْ ... بِالْحَقِّ»مُلک خداوند

لَهُ الْمُلْک؛که خودش یا مضمونش زیاد در قرآن آمده است و این از آن کلماتیاست که باید باور کنیم که تصورش آنقدر بزرگ است که در اذهان کوچک امثال ما آنچنان که باید و شاید جا نمیگیرد. مکرر گفتهایم که تفاوت «مُلک» و «مِلک» این است که مِلک را در مورد داراییهای اقتصادی و ثروت بهکار میبرند و مُلک را در مورد داراییهای قدرت؛

[1]. اسراء/ 44.


صفحه 149

یعنی هرچه که در تحت نفوذ و سیطره و قدرت انسان باشد.هر مِلکی را میشود گفت مُلک هم هست ولی هر مُلکی مِلک نیست. معنی آیه این است که خداوند مَلِک و مالک مطلق هستی است، صاحب اصلی هستی است، اصلًا در مقابل مَلِکیت و مالکیت او که همه چیز مال خود اوست و در تحت سلطه خود اوست دیگر هیچ قدرتی معنی و مفهوم ندارد؛ تقسیم مِلک و تقسیم مُلک با خدا که این مقدار مال من و این مقدار مال تو، معنی ندارد. او مَلِک مطلق هستی است، حال که ملک مطلق هستی است، پس در مقابل آنچه که او بخواهد دیگر مسأله مانع و «میشود» و «نمیشود» معنا ندارد. برای قدرتهایی که در داخل هستی است، در مقابل یک قدرت، قدرت دیگری مقاومت و ایستادگی میکند، اما آن کسی که تمام هستی، یکپارچه در تحت نفوذ و قدرت اوست، در مورد آنچه حکمتش اقتضا کند، دیگر برای او مسأله «نمیشود» و امثال آن معنی ندارد. پس استبعادهایی که گاهی افرادی در مورد معاد میکنند مانند آنچه که قرآن نقل میکند:«مَنْ یحْیی الْعِظامَ وَ هِی رَمیمٌ»[1](استخوان پوسیده را چه کسی زنده میکند؟) ناشی از این است که شخص، خود را معیار و مقیاس قرار داده و با حساب خود اوضاع را سنجیده است. در کار خدا فقط حکمت خودش حکمفرماست. نمیخواهم بگویم حکمت خداوند قدرت او را محدود میکند، محدودیت در کار نیست، قدرت او عین حکمت اوست. آنچه را که حکمتش اقتضا میکند و اراده و مشیت حکیمانهاش اقتضا میکند انجام میدهد و این مسأله که این، کار مشکلی است و آن، کار آسانی است، دیگر در آنجا مطرح نیست.

[1]. یس/ 78.


صفحه 150

حمد و شکر

وَ لَهُ الْحَمْدُ. حمد امری است که به این طرف یعنی به جانب انسان مربوط میشود.

حمد یعنی چه؟ حمد یعنی ستایش و بلکه سپاس. سه لغت است در عربی که معانیآنها خیلی به یکدیگر نزدیک است و ما نمیتوانیم در فارسی مرادف صددرصد برای آنها پیدا کنیم. یکی لغت «مدح» است، دیگری لغت «حمد» و سومی لغت «شکر». شاید معنای مدح تا اندازه زیادی مشخصتر باشد. مدح یعنی ستایشکردن، ستایش کردنِ چیزی به خاطر کمال و جمالی که دارد، اعم از آنکه آن کمال و جمالش کمال و جمال اختیاری باشد یا غیر اختیاری.

خوبیهای اشخاص دو نوع است: یکی خوبیهایی است که خودشان آن خوبی را انتخاب کرده و به وجود آوردهاند. مثلًا یک نفر ادب را اختیار میکند و بیادبی را کنار میگذارد، درسخواندن را انتخاب میکند تنبلی را کنار میگذارد، جود و سخا را انتخاب میکند بخل را کنار میگذارد. اینها کارهای اختیاری است، به دست خود انسان بوده که این کار را بکند یا نکند. چنین فردی کمالی را که خودش برای خودش انتخاب کرده است داراست. ولی کمالهایی هست که اختیاری و به انتخاب خود شخص نیست. مثلًا اگر کسی قهرمان زورمندی و دارای بنیه قوی باشد اینطور نبوده که ضعف بنیه را اختیار نکرده و زورمندی را اختیار کرده است. قوّت بنیه چیزی است که دراختیار او نبوده و خلقت به او داده است. یا کسی که چهره و اندام زیبا دارد خودش این چهره و اندام را برای خود انتخاب نکرده است بلکه برای او انتخاب کردهاند. حتی در مورد جمادات و حیوانات هم همینطور است، مثل یک گوهر گرانبهای زیبا و یا یک اسب زیبا. در مورد همه اینها مدح گفته میشود: فلان قهرمان را مدح میکنم، فلان گوهر گرانبها و یا فلان اسب را ستایش