لاتَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ»[1].
اگرچه کلمه «یسبّح» وصف [فعل] موجودات است، چه تسبیح به زبان حال و چه تسبیح به زبان قال، اما در ضمنِ معنای آن این است که اوست خدای منزه از هر نقص و از هر نیستی و از هر کاستی در ذات و در صفات و افعال. خودِ «یسَبِّحُ» درباره معرفتاللَّه و آنچه که به خدای متعال مربوط میشود، به ما معیار و مقیاس میدهد: آن چیزی را میتوان به خدا نسبت داد که با سبوحیت حق سازگار باشد و هرچه که با سبوحیت حق ناسازگار است نمیتوان به او نسبت داد و آیه نشان میدهد که مقدمهای است برای بحث معاد. یکی از مسائلی که خدا در فعل خودش از آن منزه است مسأله عبث در خلقت است، اینکه خلقت عبث و بیهوده باشد و برای یک خیر و یک غرض ذاتی نباشد که در آیه«خَلَقَکمْ ... بِالْحَقِّ»مُلک خداوند
لَهُ الْمُلْک؛که خودش یا مضمونش زیاد در قرآن آمده است و این از آن کلماتیاست که باید باور کنیم که تصورش آنقدر بزرگ است که در اذهان کوچک امثال ما آنچنان که باید و شاید جا نمیگیرد. مکرر گفتهایم که تفاوت «مُلک» و «مِلک» این است که مِلک را در مورد داراییهای اقتصادی و ثروت بهکار میبرند و مُلک را در مورد داراییهای قدرت؛
[1]. اسراء/ 44.
یعنی هرچه که در تحت نفوذ و سیطره و قدرت انسان باشد.هر مِلکی را میشود گفت مُلک هم هست ولی هر مُلکی مِلک نیست. معنی آیه این است که خداوند مَلِک و مالک مطلق هستی است، صاحب اصلی هستی است، اصلًا در مقابل مَلِکیت و مالکیت او که همه چیز مال خود اوست و در تحت سلطه خود اوست دیگر هیچ قدرتی معنی و مفهوم ندارد؛ تقسیم مِلک و تقسیم مُلک با خدا که این مقدار مال من و این مقدار مال تو، معنی ندارد. او مَلِک مطلق هستی است، حال که ملک مطلق هستی است، پس در مقابل آنچه که او بخواهد دیگر مسأله مانع و «میشود» و «نمیشود» معنا ندارد. برای قدرتهایی که در داخل هستی است، در مقابل یک قدرت، قدرت دیگری مقاومت و ایستادگی میکند، اما آن کسی که تمام هستی، یکپارچه در تحت نفوذ و قدرت اوست، در مورد آنچه حکمتش اقتضا کند، دیگر برای او مسأله «نمیشود» و امثال آن معنی ندارد. پس استبعادهایی که گاهی افرادی در مورد معاد میکنند مانند آنچه که قرآن نقل میکند:«مَنْ یحْیی الْعِظامَ وَ هِی رَمیمٌ»[1](استخوان پوسیده را چه کسی زنده میکند؟) ناشی از این است که شخص، خود را معیار و مقیاس قرار داده و با حساب خود اوضاع را سنجیده است. در کار خدا فقط حکمت خودش حکمفرماست. نمیخواهم بگویم حکمت خداوند قدرت او را محدود میکند، محدودیت در کار نیست، قدرت او عین حکمت اوست. آنچه را که حکمتش اقتضا میکند و اراده و مشیت حکیمانهاش اقتضا میکند انجام میدهد و این مسأله که این، کار مشکلی است و آن، کار آسانی است، دیگر در آنجا مطرح نیست.
[1]. یس/ 78.
حمد و شکر
وَ لَهُ الْحَمْدُ. حمد امری است که به این طرف یعنی به جانب انسان مربوط میشود.
حمد یعنی چه؟ حمد یعنی ستایش و بلکه سپاس. سه لغت است در عربی که معانیآنها خیلی به یکدیگر نزدیک است و ما نمیتوانیم در فارسی مرادف صددرصد برای آنها پیدا کنیم. یکی لغت «مدح» است، دیگری لغت «حمد» و سومی لغت «شکر». شاید معنای مدح تا اندازه زیادی مشخصتر باشد. مدح یعنی ستایشکردن، ستایش کردنِ چیزی به خاطر کمال و جمالی که دارد، اعم از آنکه آن کمال و جمالش کمال و جمال اختیاری باشد یا غیر اختیاری.
خوبیهای اشخاص دو نوع است: یکی خوبیهایی است که خودشان آن خوبی را انتخاب کرده و به وجود آوردهاند. مثلًا یک نفر ادب را اختیار میکند و بیادبی را کنار میگذارد، درسخواندن را انتخاب میکند تنبلی را کنار میگذارد، جود و سخا را انتخاب میکند بخل را کنار میگذارد. اینها کارهای اختیاری است، به دست خود انسان بوده که این کار را بکند یا نکند. چنین فردی کمالی را که خودش برای خودش انتخاب کرده است داراست. ولی کمالهایی هست که اختیاری و به انتخاب خود شخص نیست. مثلًا اگر کسی قهرمان زورمندی و دارای بنیه قوی باشد اینطور نبوده که ضعف بنیه را اختیار نکرده و زورمندی را اختیار کرده است. قوّت بنیه چیزی است که دراختیار او نبوده و خلقت به او داده است. یا کسی که چهره و اندام زیبا دارد خودش این چهره و اندام را برای خود انتخاب نکرده است بلکه برای او انتخاب کردهاند. حتی در مورد جمادات و حیوانات هم همینطور است، مثل یک گوهر گرانبهای زیبا و یا یک اسب زیبا. در مورد همه اینها مدح گفته میشود: فلان قهرمان را مدح میکنم، فلان گوهر گرانبها و یا فلان اسب را ستایش
میکنم. مدح در اینگونه موارد است ولی حتماً باید به زبان باشد.
ولی حمد و شکر در مورد کارهای زیبای اختیاری است بالخصوص در مورد انعامها. وقتی از ناحیه کسی به اختیار خود او خیری به انسان برسد انسان او را حمد و یا شکر میکند. پس هم باید پای خیر رساندن در میان باشد و هم پای یک عمل اختیاری، تا انسان در مقابل آن عمل اختیاری طرف مقابل را حمد کند. در تعریف حمد گفتهاند: «هو الثّناء باللّسان علی الجمیل الاختیاری» و حرف درستی هم هست.
«لَهُ الْحَمْدُ» یعنی حمد منحصراً از آن اوست. این همان مفاد«الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمین» است که ما در نمازها میخوانیم. گفتهاند در«الْحَمْدُ للَّهِ» لام، لام اختصاص است.«الْحَمْدُ للَّهِ» یعنی جنس حمد اختصاص به خدا دارد. این معنایش چیست؟ آیاغیرخدا را نباید حمد کرد؟ پاسخ این است که هم غیرخدا را باید حمد کرد و شکر کرد و هم غیرخدا را نباید حمد کرد و شکر کرد. اما غیرخدا را باید حمد کرد و باید شکر کرد چرا که وقتی انسانی به انسانی دیگر انعام و خدمت میکند وظیفه ایجاب میکند که از او تشکر کند.«مَنْ لَمْیشْکرِ الْمَخْلوقَ لَمْیشْکرِ الْخالِقَ». اما در عین حال انسان باید بداند که هر انعامی از ناحیه هر کس به او برسد به هر نسبت که به آن شخص ارتباط دارد بیش از آن به خدا ارتباط دارد، یعنی شما در همان حال که از کسی که به شما خدمت کرده تشکر میکنید و یا او را حمد میکنید در همان حال هم بگویید: «الحمد للَّه» حمد از آن خداست، چون آن فرد، هم خودش و هم فکر و ارادهاش و هرچه که بخواهید بگویید باز مال خداست و فعل خداست و همهچیز در نهایت امر به خدا برمیگردد. ولی به این نکته باید توجه کرد که بازگشت همه چیز به خدا معنایش نفی [سببیت] انسانهای دیگر و نفی هیچ سبب دیگری نیست و این یک مسأله بسیار دقیقی است. در عیناینکه هر چیزی به سبب خود بستگی
دارد، به خدا بستگی دارد نه اینکه به سبب خودش بستگی ندارد. این است که بین مسأله «اعتماد به نفس» و «اعتماد به خدا» تضادی نیست و بین مسأله حمد و سپاس یک مخلوق و حمد و سپاس خدا تضادی نیست.
شنیدم یک فیلم کمونیستی چینی در یکی از دانشگاهها نمایش دادهاند. در آن فیلم پدر و پسری مبارزه میکنند و در مبارزه موفق میشوند. پدر که پیر است و به اصطلاح به نسل گذشته تعلق دارد میگوید: خدا را شکر میکنیم که موفق شدیم.
پسر میگوید: نه پدر، چرا خدا را شکر کنیم؟! ما از خودمان باید ممنون باشیم، تکیهمان باید بر خودمان باشد.
ولی تعلیم اسلامی چیست؟ آیا تعلیمات اسلامی در این موارد میگوید تو خودت مانند یک عروسک خیمهشببازی هستی، و یا میگوید تو که هستی دیگر خدا یعنی چه؟ تعلیمات اسلامی هیچکدام را نمیگوید بلکه میگوید: در عین اینکه به خودت اعتماد میکنی خدا را هم سپاسگو باش، یعنی میان ایندو به هیچ شکل تضادی برقرار نیست، که این خود داستان مفصلی است.
پس، از«یسَبِّحُ» این نکته را فهمیدیم که یکی از مقیاسها و معیارهای فعل خدا این است که باید با سبوحیت الهی سازگار باشد، و از«لَهُ الْمُلْک» فهمیدیم که قدرت مطلق دست اوست. پس هرچه را که حکمتش اقتضا کند مانعی در مقابلقدرت او نیست. در«لَهُ الْحَمْدُ» وقتی میگوییم حمد منحصراً مال اوست ضمناً این مطلب را میگوییم: اصلًا کار او جز انعام و جز جمال و زیبایی نیست؛ این خودش یک مقیاس و معیار دیگری است. کارهای خداوند همه از قبیل کارهای حمدخیز است یعنی همه از نوع نعمت است، از نوع جمال و زیبایی است و هر کار
جمیلی به خدا برمیگردد؛ فقط نقصها به خدا برنمیگردد.«وَ هُوَ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ» در مُلکش تبعیضی نیست که بعضی چیزها مال او باشد و بعضی نباشد؛ همه مال اوست و هیچ چیزی نیست که او بر آن ناتوان باشد؛ بر هر کاری که شما فرض کنید او قادر است.
تا اینجا شؤون و صفات و اسماء الهی گفته میشود و از راه معرفتاللَّه و از راه توحید برای معاد مقدمهچینی میشود.
آیه بعد مربوط به انسان است:«هُوَ الَّذی خَلَقَکمْ فَمِنْکمْ کافِرٌ وَ مِنْکمْ مُؤْمِنٌ» اوست که شما را آفریده است؛ تا اینجا که آفریده شدهاید همه یک گروه هستید اما بعد از آفرینش، به حکم آنکه موجودهایی مختار و آزاد در انتخاب فعل هستید دو گروه میشوید: گروهی کفر و گروهی ایمان را انتخاب کرده و میکنند؛ انسانهایی راه راست را انتخاب میکنند و انسانهایی راه انحرافی را. این آیه نظیر این آیه است:«انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً.انّا هَدَیناهُ السَّبیلَ امّا شاکراً وَ امّا کفوراً»[1].
«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ بَصیرٌ»آفرینش به حق بپا شده است
«خَلَقَ السَّمواتِ وَالْارْضَ بِالْحَقِّ». این درواقع فلسفه خلقت است: آسمان و زمین را به حق آفریده است. نقطه مقابل حق چیست؟ باطل. باطل همان
[1]. انسان/ 2 و 3.
است که به آن پوچ، بیمعنا و بیمحتوا میگوییم. هر شئ بیمحتوا را به اعتباری باطل و به اعتباری عبث میگوییم. امروز اصطلاح «بیمعنا» بیشتر شایع شده است و من در اینجا از همیناصطلاح رایج استفاده میکنم.
دو کلمه «معنیدار» و «بیمعنا» از کجا گرفته شده است؟ الفاظی که بشر در محاورات خود به کار میبرد الفاظ معنیدار است و قبلًا این لغات را برای معانیای وضع کردهاند. مثلًا اگر میگویم «آب»، این «آ به علاوه ب ساکن» یک معنای قراردادی دارد که همان ماده سیالی است که مورد احتیاج انسان است. همینطور است اگر میگویم خانه، زمین و یا آسمان. ولی ممکن است کسی لغتی از خودش بسازد- مثل بعضیها که شوخی میکنند و الفاظی که هیچ معنی ندارد پشت سر یکدیگر ردیف میکنند- و کلمهای را به کار ببرد که شما در هر کتاب لغتی هم بگردید آن را پیدا نکنید، چون اساساً معنی ندارد یعنی پوچ و توخالی است؛ فقط لفظ است و هیچ محتوایی ندارد.
این اصطلاح در باب کارها هم- که اموری واقعی هستند- بهکار میرود. اگر انسان کاری را برای رسیدن به حقیقتی که مقتضای طبیعت و فطرت انسان است (یعنی کمال انسان به آن بستگی دارد) انجام دهد این کار «بامعنا» ست. مثلًا یک دانشآموز به مدرسه میرود، برای چه؟ (این «برای» فوراً پشت سرش میآید) برایاینکه درس بخواند و باسواد بشود. چرا میخواهد باسواد شود؟ زیرا آدم بیسواد بیخبر است و بسیاری چیزها را نمیفهمد. یک دانشآموز میرود و با معلومات میشود برای اینکه علم پیدا کند. این را میگوییم یک کار «بامعنی»، کاری که معنیاش هم در آن هست، زیرا این کار مقدمهای است برای رسیدن به چیزی که خیر است.
این خیرها در نهایت به کجا میرسد؟ به جایی میرسد که آن خیر، بالذات است و دیگر در آنجا چرا ندارد و منطق الهی و منطق مادی در این جهت تفاوتی ندارند. همان مسأله مدرسه رفتن یک دانشآموز را دنبال میکنیم: یک کودک چرا مدرسه برود؟ برای اینکه درس بخواند. برای چه درس بخواند؟ تا دارای سواد و معلومات بشود و بعد رشتهای مثل رشته فنی را انتخاب کند. برای چه رشته فنی را انتخاب کند؟ برای اینکه مهندس شود. برای چه مهندس شود؟ (در اینجا دو جنبه فردی و اجتماعی پیدا میکند. حال جنبه فردی را درنظر میگیریم). اگر مهندس شود ماهی چندین هزار تومان حقوق میگیرد و بعد از آن میتواند یک زندگی خیلی مرفه و خوبی برای خودش ترتیب دهد و خوش زندگی کند. برای چه خوشزندگی کند؟ دیگر «برای» ندارد؛ در منطق مادی آدم همه چیز را میخواهد برای اینکه در دنیا خوش زندگی کند. در این مسیر که حرکت کنیم بالاخره میرسیم به چیزی که آن چیز، دیگر برای خودش است، یعنی خوشی زندگی فردی در منطق فردی؛ این دیگر آخرین حد است.
همچنین است اگر کسی از راه منطق اجتماعی وارد شود: یک فرد مهندس میشود تا بعد بتواند کارهای خیلی مهم انجام دهد و به جامعه خودش خدمت کند و چنین افرادی میتوانند جامعه خود را از جامعه خارجی بینیاز کنند تا دیگر احتیاج نداشته باشیم هر چیزی را از خارج وارد کنیم و میتوانیم مستقل شویم. مستقل شویم که چه بشود؟ برای چه مستقل شویم؟ برای اینکه جامعه ما هم ترقی کند و ما هم به سطح جامعههای دیگر برسیم و بلکه از آنها هم جلو بیفتیم. برای چه جلو بیفتیم؟ پاسخ داده میشود که دیگر «برای» ندارد، اینها اموری است که بشر به فطرت خودش آنها را میخواهد مثل سعادت اجتماع؛ این دیگر