بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 16

اوضاع دنیا اطلاع داشته باشد. قهراً مجلات آنها را میخرید و مطالعه میکرد. مرحوم آقای صدر میگفت: ما جوان بودیم و ایشان را نمیشناختیم. همینقدر میدانم که این شیخ جواد که رد میشد میگفتند:

شیخ روزنامهخوان! او را به عنوان شیخ روزنامهخوان میشناختند، چون روزنامه میخواند. باید هم روزنامه میخواند تا از وضع روز اطلاع پیدا کند. کتابهایی که این مرد در این زمینه نوشته، کتابهایی است بسیار باارزش.

غرض این بود که شما بدانید که حساب خدمت غیر از حساب نعمت است.

یک گروه، گروه نعمت هستند، اگر هم خدمتی میکنند از نعمتهایش هم خوب بهره میبرند، ولی آنهایی که خیلی خدمت میکنند بهکلی از گروه نعمت بیرون هستند یعنی اصلًا بیبهره بیبهره هستند.

مرحوم آقا شیخ جواد در این زمینهها خیلی خوب کار کرده بود. کتابهایش هم الآن هست مثل کتابالهدی الی دین المصطفییاالرّحلة المدرسیةمباحثات حضرت رضا علیه السلام

در مباحثاتی که حضرت رضا علیه السلام در مجلس مأمون کردند و شیخ صدوق در کتابعیون اخبار الرضا[1]نقل کرده، [مسأله بشارت طرح شده

[1]. شیخ صدوق در این کتاب فقط احادیث را نقل کرده و شارح نیست


صفحه 17

ست.] یکی از علما بر این کتاب حواشیای نوشته است و حتی از بعضی از علمای بزرگ چیزهایی را نقل میکند که نشان میدهد آنها در مورد معنی چند لغت اطلاع نداشتهاند. مثلًا در کلام حضرت رضا علیه السلام لفظ «بارقلیطا» یا «فارفلیطا» آمده است. حضرت میگویند این کلمه درانجیلو یا جای دیگری آمده است. برخی علمایی که بعد آمدهاند، گفتهاند «فارفلیطا» عربی است و شاید به معنای فارق بین حق و باطل است، درصورتی که این کلمه معرّب لفظ یونانی «پاراکلیتوس»[2]است که به این صورت درآمده است ..

من قسمتی از آن کلام حضرت رضا علیه السلام را برای شما نقل خواهم کرد. مأمون همان طور که مکرر گفتهایم با همه شقاوت و خباثتی که داشت اهل علم و علمدوست و فاضل و درسخوانده بود؛ منطق و فلسفه خوانده بود، حدیث و فقه و کلام خوانده بود و از همه اینها کاملًا اطلاع داشت. این بود که خیلی خوشش میآمد که مجالس بحث تشکیل بدهد و در تشکیل این مجالس بیغرض هم نبود. وقتی که حضرت رضا علیه السلام به خراسان و به مرو آمدند، مأمون به فضل بن سهل وزیر خود گفت: حال که علی بن موسیالرضا از مدینه آمده است، دوست دارم مجمعی تشکیل دهی و رؤسا و علمای همه مذاهب را در آن جمع کنی، برای اینکه با علی بن موسیالرضا علیه السلام مباحثاتی بشود. او هم از همه علمای مذاهب دعوت کرد. از جاثلیق دعوت کرد (جاثلیق معرّب کاتولیک است، به کشیش عمده مسیحیها «کاتولیک» میگفتند)، از بزرگ یهود به نام رأسالجالوت دعوت کرد، از بزرگ صابئین که عقاید خاصی داشتند و خود را تابع نوح میدانستند دعوت کرد (درباره عقاید صابئین اختلافاتی هست)، «هربد»

1 .


صفحه 18

را که همان هیربد، عالم بزرگ مجوسی و زردشتی است دعوت کرد، از متکلمین غیرشیعه دعوت کرد، و حتی کسانی رادعوت کرد که اصلًا منکر خدا بودند، دهری و به قول امروزیها مادی و ماتریالیست بودند.[مأمون] اوّل آنها را دعوت کرد و از حضرت رضا علیه السلام دعوت نکرد. به آنها گفت: من میل دارم جلسهای تشکیل بدهم و شما با پسرعموی ما که از مدینه آمده است مباحثه کنید. آیا حاضرید؟ گفتند: بله، ما حاضریم. گفت: پس فلان وقت صبح زود بینالطلوعین شما را دعوت میکنم به اینجا بیایید. بعد فرستاد خدمت حضرت رضا علیه السلام. چون مأمون آدم زرنگی بود دیگر به حضرت رضا علیه السلام به صورت امر نگفت. پیغام فرستاد که چنین چیزی در نظر است، اگر مصلحت میدانید در این مجلس شرکت بفرمایید. حضرت به حامل پیام فرمود: به مأمون سلام برسان و بگو من فردا صبح میآیم.

مردی به نام نوفلی که راوی این قضایاست میگوید: حضرت به من فرمود: تو در این قضیه چه میبینی؟ گفتم: حقیقت این است که من مصلحت نمیبینم، برای اینکه اینها مردمی نیستند که روی حق و حقیقت بخواهند حرف بزنند، اینها آسمان ریسمان میکنند، جدل میکنند. این اصحاب کلام و جدل مثل علما نیستند که هدفشان حقیقت باشد، اینها اهل مجادله هستند و حرفی میزنند که طرف را هو کنند و خلاصه هوچی هستند. جلسه، جلسه هوچیگری و مغالطهکاری خواهد شد؛ من مصلحت نمیبینم. حضرت تبسمی کردند و فرمودند:«افَتَخافُ انْ یقْطَعوا عَلَی حُجَّتی» میترسی من آنجا دربمانم؟ «قُلْتُ: لا وَاللَّهِ ما خِفْتُ عَلَیک قَطُّ» نه، من اصلًا نمیترسم، امیدوارم خداوند شما را پیروز کند، ولی خواستم بگویم که اینها اینطور هستند. بعد حضرت فرمود به نظر تو مأمون از این کار چه منظوری دارد؟ و خودشان فرمودند: مأمون بعد


صفحه 19

خودش پشیمان میشود، میگوید ای کاش این جلسه را تشکیل نداده بودم؛ چون وقتی دید من در مجلس آنها بر کتب آنها از خودشان مسلّطتر هستم و بعد همه اینها در مقابل من مغلوب میشوند، نتیجه معکوس میگیرد و پشیمان میشود (این سخن، سوء نیت مأمون از تشکیل این جلسات را نشان میدهد). بعد فرمود: آیا میدانی مأمون چه موقع از این کارش پشیمان میشود؟ «قالَ:إذا سَمِعَ احْتِجاجی عَلیاهْلِ التَوْریةِ بِتَوْریتِهِمْ، وَ عَلیاهْلِ الْانْجیلِ بِانْجیلِهِمْ، وَ عَلیاهْلِ الزَّبورِ بِزَبورِهِمْ وَ عَلَی الصّابِئینَ بِعِبْرانِیتِهِمْ، وَ علیاهْلِ الْهَرابِذَةِ بِفارِسِیتِهِمْ، وَ عَلیاهْلِ الرّومِ بِرومِیتِهِمْ، وَ عَلیاصْحابِ الْمَقالاتِ بِلُغاتِهِمْ ... عَلِمَ الْمَأْمونُ الْمَوْضِعَ الَّذی هُوَسَبیلُهُ لَیسَ بِمُسْتَحِقٍّ لَهُ فَعِنْدَ ذلِک یکونُ النَّدامَة» وقتی مأمون همه اینها را دید، از کار خودش پشیمان میشود. علّت پشیمانیاش هم این است که در ذهن مردم چنین فکری پیش میآید که وقتی در مملکت چنین مردی هست، پس چرا مأمون اینجا نشسته است؟

داستان خیلی مفصّل است؛ من آن قسمتهایی را که مربوط به این آیه است و با این آیه تناسب دارد عرض میکنم. در یک جا حضرت به آن عالم یهود خطاب میکند:«یا یهودی اقْبِلْ عَلَی أَسْئَلُک بِالْعَشْرِ الْآیاتِ الَّتی انْزِلَتْ عَلیموسَی بْنِ عِمْران» من تو را قسم میدهم به آن ده معجزهای که بر موسی نازل شد، آیا درتورات، خبر محمد صلی الله علیه و آله و امت او هست یا نه؟ آیا با عنوان

«أَتْباعُ راکبِ الْبَعیرِ یسَبِّحونَ الرَّبَّ جِدّاً جِدّاً تَسبیحاً»

نیامده است؟ و آنوقت به بنیاسرائیل دستور داده شده است:«فَلْیفْرَغْ بَنوإسْرائیلَ الَیهِمْ وَ إلیمُلْکهِمْ لِتَطْمَئِنَّ قُلوبُهُمْ» دستور داد مخالفت نکنند«فَانَّ بِأَیدیهِمْ سُیوفاً ینْتَقِمونَ بِها مِنَ الْأُمَمِ الْکافِرَةِ فی اقْطارِ الْارْضِ» در دست آنها شمشیرهایی است که از همه ملتهای روی زمین انتقام خواهند گرفت.«اهکذا هُوَ فِی التَّوْریةِ مَکتوبٌ؟» آیا چنین چیزی درتوراتهست؟ تصدیق


صفحه 20

کرد و گفت: بله.

بعد خطاب به جاثلیق فرمود: آیا از کتاب شعیا اطلاعی داری؟ گفت: حرف تا حرفش را میدانم. گفت: آیا در آنجا این کلام نیست:«انّی رَأَیتُ صورَةَ راکبِ الْحِمارِ لابِساً جَلابیبَ النّورِ وَ رَأَیتُ راکبَ الْبَعیرِ ضَوْءً مِثْلَ ضَوْءِ الْقَمَرِ»؟ در مکاشفه خودش گفت: من آن الاغسوار (یعنی عیسی) را دیدم در حالی که جلبابها و روپوشهایی از نور به خودش گرفته بود، و آن شترسوار را دیدم در حالی که نورش مانند نور قمر میدرخشید؟ گفت: بله، شعیا چنین چیزی گفته است.

بعد خطاب به جاثلیق نصرانی فرمود:«یا نَصْرانی هَلْ تَعْرِفُ فِی الْانْجیلِ قَوْلَ عیسیعلیه السلام:انّی ذاهِبٌ إلیرَبِّکمْ وَ رَبّی، وَ الْبارِقَلیطا جاءٍ؟» آیا از این سخن عیسی علیه السلام اطلاع داری که فرمود: من به سوی پروردگار خودم و پروردگار شما میروم و بارقلیطا خواهد آمد؟«هُوَ الَّذی یشْهَدُنی بِالْحَقِّ کما شَهِدْتُ لَهُ» او مرا تأیید و تصدیق میکند همانطور که الآن من به او گواهی دادم«وَ هُوَ الَّذی یفَسِّرُ لَکمْ کلَّ شَیءٍ».

میخواهد بگوید من رسالتم این نیست که حقایق را برای شما بگویم و بیان کنم، من مبشّر او هستم، کسی که حقایق را خواهد گفت اوست.«وَ هُوَ الَّذی یبْدی فَضائِحَ الْامَمِ» اوست که رسواییهای ملّتها را در اثر غلبه و پیروزی ظاهر میکند.«وَ هُوَ الَّذییکسِرُ عَمودَ الْکفْرِ» و اوست که ستون کفر را در هم خواهد شکست. جاثلیق تأیید کرد که این کلمات درانجیلآمده است.

بعد راجع به اینکهانجیلچطور از بین رفت بحث میکنند که خیلی مفصل است تا اینکه همان جمله دوباره تکرار میشود: «قالَ لَهُ الرِّضا علیه السلام:إنَّ عیسیعلیه السلام لَمْ یخالِفِ السُّنَّةَ وَ کانَ مُوافِقاً لِسُنَّةِ التَّوْریةِ» به رأسالجالوت خطاب میکند که عیسی باتوراتمخالف نبود و همانطور که در قرآن آمده، او برای تأییدتوراتآمده بود نه برای نسختورات،«حَتّی


صفحه 21

رَفَعَهُ اللَّهُ إلَیهِ، وَ فی الْإنْجیلِ مَکتوبٌ:إنَّ ابْنَ الْبَرَّةِ ذاهِبٌ وَ الْبارِقَلیطا جاءٍ مِنْ بَعْدِهِ» پسر برّه (که مراد از برّه، ظاهراً مریم سلاماللَّه علیهاست) میرود و بعد از او بارقلیطا خواهد آمد.«وَ هُوَ الَّذی یحْفِظُ الْآصارَ وَ یفَسِّرُ لَکمْ کلَّ شَیءٍ وَ یشْهَدُ لی کما شَهِدْتُ لَهُ»[1]دروغ بستن به خداوند

حال آیه بعد را بخوانیم:«وَ مَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریعَلَی اللَّهِ الْکذِبَ وَ هُوَ یدْعیإلَی الْاسْلامِ وَ اللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ». این تعبیر و تعبیرهای مشابه در قرآن زیاد آمده است:«وَ مَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریعَلَی اللَّهِ»[2](یا«وَ کذَّبَ بِالصِّدْقِ»[3]) ستمگرتر از کسی که به خدا افترا ببندد کیست؟

میدانیم که دروغ گناه کبیره و ظلم است، یعنی در مورد هر چیزی و به هر کسی انسان دروغ بگوید، چون او را از حقیقت منحرف کرده، بنابراین به او ظلم کرده است. دروغ به طور کلی در قرآن ظلم تلقی میشود. ولی دروغ تا دروغ تفاوت دارد. هر دروغی گناه کبیره است، هیچ دروغی نداریم گناه صغیره باشد، ولی در میان دروغها، دروغ بستن به خدا و رسول، شنیعترین دروغهاست و لهذا میبینید که روزه ماه رمضان با دروغهای عادی باطل نمیشود (البته چنین دروغی گناه کبیره

است ولی روزه را باطل نمیکند) ولی اگر انسان به خدا و رسول دروغ

[1]. عیون اخبارالرضا، ج 2/ ص 139- 158.

[2]. صف/ 7.

[3]. زمر/ 32.


صفحه 22

ببندد، روزهاش باطل است. مثلًا اگر انسان در بیان یک مسأله شرعی [عمداً] برخلاف حقیقت بگوید که حکم خدا این است، اصلًا روزه باطل است. این نشان میدهد این دروغ با دروغهای دیگر چقدر تفاوت دارد. باز دروغ بستن به خدا هم همه مانند یکدیگر نیست. یک وقت کسی دروغ به خدا میبندد و مثلًا در مورد مسألهای از مسائلی که در رسالهها داریم میگوید: حکم اللَّه این است، در صورتی که حکم اللَّه این نیست. از این بالاتر این است که کسی بیاید ادعا کند که من پیغمبر خدا هستم.

این دروغ بستن به خداست ولی خیلی بالاتر از آن قبلی است. این فرد دارد ادعا میکند که خدا من را به پیغمبری مبعوث کرده است؛ دیگر ظلمی از این بالاتر نیست.

و در ردیف این ظلم این است که انسان افترای منفی به خدا ببندد؛ یعنی کسی را که خدا فرستاده است بگوید او را خدا نفرستاده است. این هم باز دروغ بستن به خداست. یک وقت خدا کسی را نفرستاده است و او به دروغ میگوید خدا من را فرستاده است و یک وقت خدا کسی را فرستاده است و فردی میگوید: نه، من میفهمم، من اطلاع و خبر دارم که خدا هیچکس را نفرستاده است. این هم در ردیف آن است؛ یعنی تکذیب انبیای حقیقی و واقعی، چیزی در ردیف ادعای پیغمبری کردن است و اینقدر این ظلم فاحش است.

در این آیه همین قسمت اخیر ذکر شده است:«وَ مَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریعَلَی اللَّهِ الْکذِبَ» چه کسی ستمگرتر است از آن که به خدا دروغ میبندد؟ در اینجا بحث در مورد کسانی است که پیغمبر راستین را تکذیب کردهاند نه کسانی که ادعای پیغمبری کردهاند، چون بعد میفرماید:«وَ هوَ یدْعیإلَی الْاسْلامِ» در حالی که خود او به سوی اسلام دعوت میشود. آدمی که اسلام را شناخته است، آدمی که بر اساس بشارتهای گذشته و بر اساس


صفحه 23

آیات و بینات و معجزات میداند که این شخص، پیغمبر خدا و از طرف خداست و معذلک خودش را به نادانی میزند و میگوید: نه، دروغ است، این شخص پیغمبر نیست؛ به این وسیله با تکذیب پیغمبر به خدا دروغ میبندد.«وَاللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ»نور خدا خاموششدنی نیست

اینجا یک سؤال پیش میآید. پیغمبرانی و مخصوصاً عیسای مسیح چنین بشارتهایی دادند ولی بعد اکثریت مردم قبول نکردند و دانسته انکار کردند. پس آیا باید فاتحه اسلام را خواند؟ قرآن جواب میدهد که عیسای مسیح و دیگران که به آن مردم بشارت دادند، این برای خیر آنها بود که وقتی آن پیغمبر میآید و آن مائده الهی پهن میشود، صلاح و سعادت آنها در آن است که به او بگروند، نه این که اگر نگرویدند بگویند این دین تأیید نمیشود. میفرماید: اینها تکذیب کنند یا تکذیب نکنند، نور خدا با این حرفها خاموش نمیشود:«یریدونَ لِیطْفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرونَ». اشتباه نشود، با موضع منفیگرفتن آنها سدّ راه اسلام نمیشود. اسلام حقیقتی است که باید نقش و رسالت خود را در عالم انجام بدهد و انجام هم میدهد. قرآن- که در سوره توبه هم قریب به همین بیان آمده است- چنین تشبیه میکند که مثَل اینها برای جلوگیری از توسعه اسلام، مثل کسی است که بخواهد این خورشید عالمتاب را با پف خودش خاموش کند:«یریدونَ لِیطْفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ» اینها میخواهند با دهانشان نور خدا را خاموش کنند. نوری را که خدا روشن کرده است، اینها میخواهند با پفشان خاموش کنند؟! نه، خدا نور