بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 192

نمیداند، درصورتی که ایمان، رسیدن به یک منطق برتری است که چندین درجه مافوق این منطقهایی است که ما اسم آنها را «علمی» گذاشتهایم. این که انسان بتواند همین مطلب را در نظام عالم درک کند که همه اشیاء در تأثیرات خود یک رابطه اذن و مأذونی با خدای خود دارند و اگر سببی کار خودش را کرد و مانع ایجاد نشد، این مانع ایجاد نشدن مبنی بر مصلحتی است، [کار هر کسی نیست.] یک خداشناسی عمیق، یک توحید در ذات و توحید در فاعلیتی لازم است که انسان داشته باشد تا به این حقیقت راه پیدا کند. لهذا بعد فرموده است:

«وَ مَنْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ یهْدِ قَلْبَهُ». آنکه به خدا ایمان بیاورد، خدا قلب او را هدایت میکند،یعنی انسان تا از یک ایمان قوی برخوردار نباشد به این حقیقت راه نمییابد.

«وَاللَّهُ بِکلِّ شَیءٍ عَلیمٌ» خدا به همه چیز آگاه است. اگر کسی بخواهد مؤثرهایی را که در عالم در هر «آن» تأثیر میگذارند حساب کند، اصلًا قابل احصا نیست. دیگر ارقامی از قبیل میلیارد و صدها میلیارد و میلیاردها میلیارد، و میلیاردها میلیاردها میلیارد و امثال اینها در اینجا کارگر نیست، بلکه غیرمتناهی است؛ یعنی در هر آن و در هر لحظه، غیرمتناهی مؤثر در غیرمتناهی متأثر اثر میگذارد. اگر فقط بدن یک انسان را درنظر بگیرید در آنِ واحد میلیونها عامل در یکدیگر اثر میگذارند تا چه رسد به همه انسانها، و تا چه رسد به همه آنچه در کره زمین است و همه آنچه در منظومه شمسی است و همه آنچه در کهکشانها و در عالمِ غیرمتناهی است. معنای«ماأصابَ مِنْ مُصیبَةٍ إلّابِإذْنِاللَّه» در واقع نوعی نظارت الهی بر جریانات عالم است.

«وَاللَّهُ بِکلِّ شَیءٍ عَلیمٌ». اگر تو اللَّه را شناختی، خاطرت جمع باشد، او به همه چیز آگاه است، هیچکدام از تأثیرها و مؤثرها و متأثرها و اثرها از نظارت الهی که نامش «باذناللَّه» است خارج نیست. معنای توحید همین است.


صفحه 193

اذن الهی در نظام تشریع

تا اینجا بحث درباره نظام تکوین بود. گفتیم امر دیگری داریم به نام «نظام تشریع».

نظام تشریع یعنی چه؟ انسان از آن جهت که موجودی دارای عقل و اراده و مؤثری از مؤثرهای عالم است، به حکم این که دارای عقل و اراده است، اثر خود را جبراً و بدون انتخاب انجام نمیدهد. همیشه در میان دوراهی است و این خود اوست که باید اثر خود و عمل خود را انتخاب و اختیار کند. کلمه اختیار از ماده «خیر» است، یعنی از دو طرف خیر و شر، مصلحت و غیرمصلحت، آن که خیر است آن را برگزیند که در مورد انسان اگر غیر از این باشد با انسانیت انسان منافات دارد. در اینجا چه برنامهای هست؟ در اینجا فقط برنامه راهنمایی است، خدای متعال انسان را راهنمایی میکند. وحی، شرع و دین، یعنی راهنمایی انسان در کارهای خودش که اینگونه اختیار کند و مصلحتش در آن است و اگر آنگونه دیگر اختیار کند بر ضرر اوست.

این هم باز دو قسم است: یک قسمت تشریع الهی است، یعنی قانونی است که خدا وضع کرده است و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آن قانون را فقط به مردم ابلاغ میکند. درکنار این امر، امر دیگری هست و آن این است که خدای متعال در مسائل خصوصی و جزئی، یعنی در مسائل اجرایی، به پیغمبر حق امر و نهی داده است و بر مردم واجب است که امر و نهی او را اطاعت کنند. این است که میفرماید:«وَأطیعُوا اللَّهَ وَأَطیعُوا الرَّسولَ» امر خدا را اطاعت و پیروی کنید و امر پیغمبر را.

در اینجا دو احتمال هست: یکی اینکه بگوییم مقصود از اطاعت رسول همان اطاعت خداست در آنچه که خدا دستور داده است، چون پیغمبر هیچ چیزی را از ناحیه خود نمیگوید. هرآنچه شما در دستورات دین عمل کنید، هم عمل به دستور خداست و هم عمل به گفته پیغمبر است.


صفحه 194

بعضی از مفسرین به گونه دیگری گفتهاند و درست هم هست و از آیات دیگر قرآن هم این مطلب استنباط میشود. گفتهاند مسأله اطاعت خدا در قوانین دینی و مسأله اطاعت پیغمبر در مسائل اجرایی است. مثلًا «جهاد کنید» امر خداست. بسیار خوب، میخواهیم جهاد کنیم. پیغمبر تعیین میکند که مثلًا اسامه امیر جیش باشد و زید و عمرو و بکر باید با جیش اسامه همراه شوند. این قانون کلی الهی نیست، مربوط به امر جزئی و شخصی است، ولی این هم مانند آن قانون کلی اطاعتش واجب است. خدا او را «ولی امر مسلمین» قرار داده است و اطاعت امر ولی امر مسلمین واجب است. در مقام تشبیه مثل این است: دستور خدا این است که اطاعت امر والدین واجب است. اگر والدین شخص، او را از یک سفر مباح نهی کنند، آیا رفتن به این سفر مخالفت خداست یا مخالفت والدین؟ مخالفت والدین است، ولی چون مخالفت والدین است، مخالفت خدا هم هست، زیرا خدا امر کرده است که اطاعت امر والدین واجب است. درست است که خدا مستقیم نگفته است که این مسافرت را نرو، دستور مستقیم خدا این نیست، دستور مستقیم خدا این است که اطاعت والدین واجب است، ولی دستور غیرمستقیم خدا این است که رفتن به این سفر حرام است. چون والدین اینچنین امر میکنند، قهراً این، امر خدا میشود.

«فَإنْ تَوَلَّیتُمْ فَإنَّما عَلیرَسولِنَا الْبَلاغُ الْمُبینُ»رابطه اطاعت و عبادت

«اللَّهُ لا إلهَ إلّاهُوَ» معبودی جز خدا نیست. [از جهت معنا] این آیه دنباله


صفحه 195

آیه قبل است. [در آیه قبل صحبت از «اطاعت» بود و در این آیه مسأله «عبادت» مطرح شده است. ارتباط این دو آیه از این جهت است که] هر طاعتی نوعی عبادت است.

ما دو جور عبادت داریم: یک عبادت، عبادت معمولی است یعنی مراسم نیایشآمیز، مثل نماز که برای خدا میخوانیم، یا هر نیایشی که یک عابد در مقابل معبود خود انجام میدهد. قرآن در مواردی اطاعتهایی را عبادت مینامد، بلکه هر اطاعتی نوعی عبادت است. قرآن راجع به موسی علیه السلام و فرعون و بنیاسرائیل، اینطور نقل میفرماید که موسی علیه السلام به فرعون گفت:«وَ تِلْک نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَی أَنْ عَبَّدْتَ بَنیإسْرائیلَ»[1]یک منّتی هم سر من میگذاری که همه بنیاسرائیل را عابد خودت قرار داده و تعبید کردهای؟! درصورتیکه نه بنیاسرائیل برده مصطلح بودند- چون به حسب ظاهر آزاد بودند- و نه میرفتند پیش فرعون نیایش کنند، ولی فرعون بنیاسرائیل را اجباراً به اطاعت خود وادار کرده بود. قرآن این اطاعت را «تعبید» یا «عبادت» نامیده است، و آیات مشابهی در این زمینه هست و درنهجالبلاغههم شواهدی داریم.

انسان فقط خدا را باید اطاعت کند و اطاعت پیغمبر هم چون خدا امر کرده است اطاعت خداست. اگر خدا امر نکرده بود که پیغمبر را اطاعت کنید، اطاعت پیغمبر لازم نبود.«اللَّهُ لا إلهَ إلّاهُوَ» یعنی معبودی جز خدا نیست. در واقع میخواهد بفرماید مطاعی جز خدا نیست؛ یعنی هیچ موجودی جز خدا استحقاق و شایستگی مطاع بودن ندارد و جز اطاعت خدا هیچ اطاعتی برای انسان روا نیست.«لا إلهَ» یعنی «لا إطاعَةَ و لاعبادةَ». «إلَّا اللَّهُ» یعنی معبودی و مطاعی جز خدا نیست.«وَ عَلَیاللَّهِ

[1]. شعراء/ 22.


صفحه 196

فَلْیتَوَ کلِ الْمُؤْمِنونَ»رابطه اطاعت و توکل

هر اطاعتی مستلزم یک نوع توکل است. اطاعت از توکل جدا نیست، حتی اطاعت غیرخدا. اطاعت یک انسان از نوعی توکل به آن انسان جداییناپذیر است. انسانیرا فرض کنید که در یک دستگاه انسانی کار میکند، مثل یک کارمند که در دستگاه دولت کار میکند. چنین شخصی دستورهایی را که دریافت میکند اجرا میکند. در مقابلِ این که برای این دستگاه کار میکند، این دستگاه متعهّد است مخارج ماهانه او را برساند، مثلًا اگر بیمار شد در بیمارستان از او پذیرایی کند. اطاعت، یک رابطه طرفینی است. از یک طرف اطاعت کردن، تسلیم بودن، جز درباره امر آن مقام یا آن دستگاه و جز درباره وظیفه نیندیشیدن و از طرف دیگر تعهد به تحت حمایت قرار دادن و او را به خود وانگذاشتن. البته در دستگاههای بشری توکل صحیح نیست.

یکی از اشتباهاتی که در باب توکل میشود، خلط میان «توکل در سرنوشت» و «توکل در وظیفه» است. ما در باب توکل یک وظیفه داریم که همان اطاعت است. ما باید کار را به منظور اطاعت و به منظور [امتثال] امر انجام دهیم ولی اوست که ما را در حفاظت خود قرار میدهد. بعضی از افراد به جای اینکه توکل در سرنوشت کنند، توکل در وظیفه میکنند، یعنی به جای اینکه اطاعت کنند، توکل میکنند. نه، اطاعت کن، ببین او چه دستور داده است؛ اگر دستور داده است که حرکت کنی حرکت کن و اگر دستور داده است نروی نرو، تو خود را آماده اجرای دستور او کن و آنوقت اعتماد داشته باش که او تو را به خود وا نمیگذارد. مثلًا به انسان گفتهاند تو وظیفه داری تحصیل علم کنی و درس بخوانی. این امر


صفحه 197

خداست. اگر کسی بگوید من به جای اینکه درس بخوانم توکل میکنم، صحیح نیست. این مرحله، مرحله اطاعت است. اطاعت کن و مرحله نهایی را که سرنوشت است به او واگذار کن، تو به وظیفهات عمل کن. اگر گفتهاند بر تو لازم و واجب است کسب و کار کنی، اگر بگویی به جای کار کردن توکل میکنم صحیح نیست. کارکردن وظیفه است، کارکردن اطاعت است؛ تو اطاعت کن، دستور را اجرا کن اگرچه [سرنوشت آن را] به او واگذار کردهای.«اللَّهُ لا إلهَ إلّاهُوَ وَ عَلَیاللَّهِ فَلْیتَوَ کلِ الْمُؤْمِنونَ» معبودی جز او نیست، مطاعی جز او نیست، پس مؤمنین فقط او را اطاعت میکنند و تنها باید بر او توکل کنند.

«یا أَیهَا الَّذینَ امَنوا إنَّ مِنْ أَزْواجِکمْ وَ أَوْلادِکمْ عَدُوّاً لَکمْ فَاحْذَروهُمْ وَ انْ تَعْفوا وَ تَصْفَحوا وَ تَغْفِروا فَانَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحیمٌ». این آیات به آیات قبل که در مورد توکل و اطاعت است مربوط است ولی در عین حال سیاق دیگری است. ای اهل ایمان! بعضی از همسران و بعضی از فرزندان شما دشمنان شما هستند،«فَاحْذَروهُمْ»مراد از دشمنی همسران و فرزندان

«إنَّ مِنْ أزْواجِکمْ» یعنی بعضی از زنان یا بعضی از شوهران شما. ازواج جمع زوج است. میفرماید بعضی از همسران و بعضی از فرزندان شما دشمن شما هستند. آیا مقصود همین دشمنی ظاهری و کینهتوزی است که گاهی زن و شوهر از یکدیگر تنفر پیدا میکنند و دشمن و خصم یکدیگر میشوند به طوری که هر یک میخواهد کاری به ضرر دیگری انجام دهد؟ گاهی پدر و فرزند با یکدیگر تا حدی دشمن میشوند که شمشیر به روی یکدیگر میکشند. آیا قرآن این را میخواهد بگوید؟این


صفحه 198

چیزی است که همه مردم درک میکنند. کسی با زنش اختلاف داشته باشد خودش بهتر از دیگران میداند؛ با بچهاش اختلاف داشته باشد این را بهتر میداند.

مراد قرآن این نیست، بلکه منظور کارهای دشمنانه است در عین اینکه این کارها دوستی است. چون [مثلًا پدر خود را] دوست دارند دشمناند و این آنجاست که دوستی آنها با دوستی خدا تعارض پیدا میکند. شأن نزول آیه این است: مؤمنی در مکه به رسول اکرم صلی الله علیه و آله ایمان میآورد. خود ایمانآوردن در مکه مستلزم یک سلسله محرومیتهاست. زن و بچه انسان نه از این جهت که با او دشمن هستند، بلکه از باب نصیحت، خیلی دوستانه چیزهایی به او میگویند: رهایش کن، اصلًا حلاوت زندگی را از خودت و از ما گرفتهای و ما را دچار ناراحتی و رنج و تعب کردهای. آن مؤمن به مرحلهای میرسد که میخواهد مهاجرت کند. مهاجرت شوخی نیست.

مهاجرت یعنی چه؟ یعنی تمام خانمان را درهم ریختن. آنوقت است که همسر میآید گریهکنان به دست و پا میافتد و هزار جور وظیفه و تکلیف شرعی برای آدم درست میکند و فرزند به نوعی دیگر. همسر، بچه شیرین دو ساله خودش را میآورد و میگوید: آخر حیفت نمیآید که این بچه را به امان خدا رها کنی؟ تو که از اینجا بروی دیگر برگشت نداری.

شک ندارد که انسان نسبت به خاندان خودش مسؤولیت بزرگی دارد. این آیه معنایش این نیست که انسان مسؤولیتی را که نسبت به همسر و فرزندان خود دارد فراموش کند، ولی این را باید توجه کند که یک مسؤولیت الهی هم هست. آنجایی که یک فرد میخواهد به میدان شهادت برود، آنجا چه؟ ملاحظات خانوادگی در نهایتدرجه اهمیت است، ولی اگر پای یک چنین چیزی به میان آمد چطور؟

چند نفر معدود بودند که همسران یا مادرانشان در کربلا بودند. یکی


صفحه 199

جوانی است به نام «وهب». وقتی نوبتش شد و خواست به میدان برود زنش که تازهعروس بود آمد به دامنش چسبید و گفت: تو که میروی مرا به چه کسی میسپاری؟

اینجاست که فیل به زانو درمیآید. مادرش گفت: پسرجان! مبادا حرف زنت را گوش کنی، تو امروز کار مهمتری داری. شک ندارد که همسر موضوع مهمی است، موضوع کوچکی نیست و وهب مسؤولیت بزرگی در مقابل همسر خود داشت، اما یک مسؤولیت و وظیفه بزرگتری در برابر سیدالشهداء داشت. همین همسر که عشق میورزد، همان عشقش از آن نظر که جلوی حقیقتی را گرفته است به منزله یک نوع دشمنی است. فرزند هم همینطور است.

قرآن از انسان یک موجودِ از همه چیز گذشته جز خدا میخواهد، این است که میفرماید: مال شما فتنه است، اولاد شما فتنه است، یعنی بازدارنده هستند. قرآن نمیگوید شما فرزند نداشته باشید یا فرزندانتان را دوست نداشته باشید، احساس مسؤولیت نداشته باشید و یا مال نداشته باشید و اصلًا مال خودتان را رها کنید؛ چنین چیزی نیست. ولی هیچیک از اینها نباید در حدی باشد که وقتی پای حق و پای خدا و پای تکلیف بزرگتری در میان میآید بتواند پایبند انسان باشد.«قُلْ إنْ کانَ اباؤُکمْ وَ أبْناؤُکمْ وَ إخْوانُکمْ وَ ازْواجُکمْ وَ عَشیرَتُکمْ وَ امْوالٌ اقْتَرَفْتُموها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کسادَها وَ مَساکنُ تَرْضَوْنَها احَبَّ إلَیکمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ جِهادٍ فِی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّییأْتِی اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ»[1]اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، عشیره، مال و ثروت، شغل و مسکن در نزد شما از خدا عزیزتر هستند، صبر کنید و سر جایتان باشید تا به شما خبر بدهیم.و صلّی اللَّه علی محمد و آله الطاهرین.

[1]توبه/ 24.