بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 194

بعضی از مفسرین به گونه دیگری گفتهاند و درست هم هست و از آیات دیگر قرآن هم این مطلب استنباط میشود. گفتهاند مسأله اطاعت خدا در قوانین دینی و مسأله اطاعت پیغمبر در مسائل اجرایی است. مثلًا «جهاد کنید» امر خداست. بسیار خوب، میخواهیم جهاد کنیم. پیغمبر تعیین میکند که مثلًا اسامه امیر جیش باشد و زید و عمرو و بکر باید با جیش اسامه همراه شوند. این قانون کلی الهی نیست، مربوط به امر جزئی و شخصی است، ولی این هم مانند آن قانون کلی اطاعتش واجب است. خدا او را «ولی امر مسلمین» قرار داده است و اطاعت امر ولی امر مسلمین واجب است. در مقام تشبیه مثل این است: دستور خدا این است که اطاعت امر والدین واجب است. اگر والدین شخص، او را از یک سفر مباح نهی کنند، آیا رفتن به این سفر مخالفت خداست یا مخالفت والدین؟ مخالفت والدین است، ولی چون مخالفت والدین است، مخالفت خدا هم هست، زیرا خدا امر کرده است که اطاعت امر والدین واجب است. درست است که خدا مستقیم نگفته است که این مسافرت را نرو، دستور مستقیم خدا این نیست، دستور مستقیم خدا این است که اطاعت والدین واجب است، ولی دستور غیرمستقیم خدا این است که رفتن به این سفر حرام است. چون والدین اینچنین امر میکنند، قهراً این، امر خدا میشود.

«فَإنْ تَوَلَّیتُمْ فَإنَّما عَلیرَسولِنَا الْبَلاغُ الْمُبینُ»رابطه اطاعت و عبادت

«اللَّهُ لا إلهَ إلّاهُوَ» معبودی جز خدا نیست. [از جهت معنا] این آیه دنباله


صفحه 195

آیه قبل است. [در آیه قبل صحبت از «اطاعت» بود و در این آیه مسأله «عبادت» مطرح شده است. ارتباط این دو آیه از این جهت است که] هر طاعتی نوعی عبادت است.

ما دو جور عبادت داریم: یک عبادت، عبادت معمولی است یعنی مراسم نیایشآمیز، مثل نماز که برای خدا میخوانیم، یا هر نیایشی که یک عابد در مقابل معبود خود انجام میدهد. قرآن در مواردی اطاعتهایی را عبادت مینامد، بلکه هر اطاعتی نوعی عبادت است. قرآن راجع به موسی علیه السلام و فرعون و بنیاسرائیل، اینطور نقل میفرماید که موسی علیه السلام به فرعون گفت:«وَ تِلْک نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَی أَنْ عَبَّدْتَ بَنیإسْرائیلَ»[1]یک منّتی هم سر من میگذاری که همه بنیاسرائیل را عابد خودت قرار داده و تعبید کردهای؟! درصورتیکه نه بنیاسرائیل برده مصطلح بودند- چون به حسب ظاهر آزاد بودند- و نه میرفتند پیش فرعون نیایش کنند، ولی فرعون بنیاسرائیل را اجباراً به اطاعت خود وادار کرده بود. قرآن این اطاعت را «تعبید» یا «عبادت» نامیده است، و آیات مشابهی در این زمینه هست و درنهجالبلاغههم شواهدی داریم.

انسان فقط خدا را باید اطاعت کند و اطاعت پیغمبر هم چون خدا امر کرده است اطاعت خداست. اگر خدا امر نکرده بود که پیغمبر را اطاعت کنید، اطاعت پیغمبر لازم نبود.«اللَّهُ لا إلهَ إلّاهُوَ» یعنی معبودی جز خدا نیست. در واقع میخواهد بفرماید مطاعی جز خدا نیست؛ یعنی هیچ موجودی جز خدا استحقاق و شایستگی مطاع بودن ندارد و جز اطاعت خدا هیچ اطاعتی برای انسان روا نیست.«لا إلهَ» یعنی «لا إطاعَةَ و لاعبادةَ». «إلَّا اللَّهُ» یعنی معبودی و مطاعی جز خدا نیست.«وَ عَلَیاللَّهِ

[1]. شعراء/ 22.


صفحه 196

فَلْیتَوَ کلِ الْمُؤْمِنونَ»رابطه اطاعت و توکل

هر اطاعتی مستلزم یک نوع توکل است. اطاعت از توکل جدا نیست، حتی اطاعت غیرخدا. اطاعت یک انسان از نوعی توکل به آن انسان جداییناپذیر است. انسانیرا فرض کنید که در یک دستگاه انسانی کار میکند، مثل یک کارمند که در دستگاه دولت کار میکند. چنین شخصی دستورهایی را که دریافت میکند اجرا میکند. در مقابلِ این که برای این دستگاه کار میکند، این دستگاه متعهّد است مخارج ماهانه او را برساند، مثلًا اگر بیمار شد در بیمارستان از او پذیرایی کند. اطاعت، یک رابطه طرفینی است. از یک طرف اطاعت کردن، تسلیم بودن، جز درباره امر آن مقام یا آن دستگاه و جز درباره وظیفه نیندیشیدن و از طرف دیگر تعهد به تحت حمایت قرار دادن و او را به خود وانگذاشتن. البته در دستگاههای بشری توکل صحیح نیست.

یکی از اشتباهاتی که در باب توکل میشود، خلط میان «توکل در سرنوشت» و «توکل در وظیفه» است. ما در باب توکل یک وظیفه داریم که همان اطاعت است. ما باید کار را به منظور اطاعت و به منظور [امتثال] امر انجام دهیم ولی اوست که ما را در حفاظت خود قرار میدهد. بعضی از افراد به جای اینکه توکل در سرنوشت کنند، توکل در وظیفه میکنند، یعنی به جای اینکه اطاعت کنند، توکل میکنند. نه، اطاعت کن، ببین او چه دستور داده است؛ اگر دستور داده است که حرکت کنی حرکت کن و اگر دستور داده است نروی نرو، تو خود را آماده اجرای دستور او کن و آنوقت اعتماد داشته باش که او تو را به خود وا نمیگذارد. مثلًا به انسان گفتهاند تو وظیفه داری تحصیل علم کنی و درس بخوانی. این امر


صفحه 197

خداست. اگر کسی بگوید من به جای اینکه درس بخوانم توکل میکنم، صحیح نیست. این مرحله، مرحله اطاعت است. اطاعت کن و مرحله نهایی را که سرنوشت است به او واگذار کن، تو به وظیفهات عمل کن. اگر گفتهاند بر تو لازم و واجب است کسب و کار کنی، اگر بگویی به جای کار کردن توکل میکنم صحیح نیست. کارکردن وظیفه است، کارکردن اطاعت است؛ تو اطاعت کن، دستور را اجرا کن اگرچه [سرنوشت آن را] به او واگذار کردهای.«اللَّهُ لا إلهَ إلّاهُوَ وَ عَلَیاللَّهِ فَلْیتَوَ کلِ الْمُؤْمِنونَ» معبودی جز او نیست، مطاعی جز او نیست، پس مؤمنین فقط او را اطاعت میکنند و تنها باید بر او توکل کنند.

«یا أَیهَا الَّذینَ امَنوا إنَّ مِنْ أَزْواجِکمْ وَ أَوْلادِکمْ عَدُوّاً لَکمْ فَاحْذَروهُمْ وَ انْ تَعْفوا وَ تَصْفَحوا وَ تَغْفِروا فَانَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحیمٌ». این آیات به آیات قبل که در مورد توکل و اطاعت است مربوط است ولی در عین حال سیاق دیگری است. ای اهل ایمان! بعضی از همسران و بعضی از فرزندان شما دشمنان شما هستند،«فَاحْذَروهُمْ»مراد از دشمنی همسران و فرزندان

«إنَّ مِنْ أزْواجِکمْ» یعنی بعضی از زنان یا بعضی از شوهران شما. ازواج جمع زوج است. میفرماید بعضی از همسران و بعضی از فرزندان شما دشمن شما هستند. آیا مقصود همین دشمنی ظاهری و کینهتوزی است که گاهی زن و شوهر از یکدیگر تنفر پیدا میکنند و دشمن و خصم یکدیگر میشوند به طوری که هر یک میخواهد کاری به ضرر دیگری انجام دهد؟ گاهی پدر و فرزند با یکدیگر تا حدی دشمن میشوند که شمشیر به روی یکدیگر میکشند. آیا قرآن این را میخواهد بگوید؟این


صفحه 198

چیزی است که همه مردم درک میکنند. کسی با زنش اختلاف داشته باشد خودش بهتر از دیگران میداند؛ با بچهاش اختلاف داشته باشد این را بهتر میداند.

مراد قرآن این نیست، بلکه منظور کارهای دشمنانه است در عین اینکه این کارها دوستی است. چون [مثلًا پدر خود را] دوست دارند دشمناند و این آنجاست که دوستی آنها با دوستی خدا تعارض پیدا میکند. شأن نزول آیه این است: مؤمنی در مکه به رسول اکرم صلی الله علیه و آله ایمان میآورد. خود ایمانآوردن در مکه مستلزم یک سلسله محرومیتهاست. زن و بچه انسان نه از این جهت که با او دشمن هستند، بلکه از باب نصیحت، خیلی دوستانه چیزهایی به او میگویند: رهایش کن، اصلًا حلاوت زندگی را از خودت و از ما گرفتهای و ما را دچار ناراحتی و رنج و تعب کردهای. آن مؤمن به مرحلهای میرسد که میخواهد مهاجرت کند. مهاجرت شوخی نیست.

مهاجرت یعنی چه؟ یعنی تمام خانمان را درهم ریختن. آنوقت است که همسر میآید گریهکنان به دست و پا میافتد و هزار جور وظیفه و تکلیف شرعی برای آدم درست میکند و فرزند به نوعی دیگر. همسر، بچه شیرین دو ساله خودش را میآورد و میگوید: آخر حیفت نمیآید که این بچه را به امان خدا رها کنی؟ تو که از اینجا بروی دیگر برگشت نداری.

شک ندارد که انسان نسبت به خاندان خودش مسؤولیت بزرگی دارد. این آیه معنایش این نیست که انسان مسؤولیتی را که نسبت به همسر و فرزندان خود دارد فراموش کند، ولی این را باید توجه کند که یک مسؤولیت الهی هم هست. آنجایی که یک فرد میخواهد به میدان شهادت برود، آنجا چه؟ ملاحظات خانوادگی در نهایتدرجه اهمیت است، ولی اگر پای یک چنین چیزی به میان آمد چطور؟

چند نفر معدود بودند که همسران یا مادرانشان در کربلا بودند. یکی


صفحه 199

جوانی است به نام «وهب». وقتی نوبتش شد و خواست به میدان برود زنش که تازهعروس بود آمد به دامنش چسبید و گفت: تو که میروی مرا به چه کسی میسپاری؟

اینجاست که فیل به زانو درمیآید. مادرش گفت: پسرجان! مبادا حرف زنت را گوش کنی، تو امروز کار مهمتری داری. شک ندارد که همسر موضوع مهمی است، موضوع کوچکی نیست و وهب مسؤولیت بزرگی در مقابل همسر خود داشت، اما یک مسؤولیت و وظیفه بزرگتری در برابر سیدالشهداء داشت. همین همسر که عشق میورزد، همان عشقش از آن نظر که جلوی حقیقتی را گرفته است به منزله یک نوع دشمنی است. فرزند هم همینطور است.

قرآن از انسان یک موجودِ از همه چیز گذشته جز خدا میخواهد، این است که میفرماید: مال شما فتنه است، اولاد شما فتنه است، یعنی بازدارنده هستند. قرآن نمیگوید شما فرزند نداشته باشید یا فرزندانتان را دوست نداشته باشید، احساس مسؤولیت نداشته باشید و یا مال نداشته باشید و اصلًا مال خودتان را رها کنید؛ چنین چیزی نیست. ولی هیچیک از اینها نباید در حدی باشد که وقتی پای حق و پای خدا و پای تکلیف بزرگتری در میان میآید بتواند پایبند انسان باشد.«قُلْ إنْ کانَ اباؤُکمْ وَ أبْناؤُکمْ وَ إخْوانُکمْ وَ ازْواجُکمْ وَ عَشیرَتُکمْ وَ امْوالٌ اقْتَرَفْتُموها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کسادَها وَ مَساکنُ تَرْضَوْنَها احَبَّ إلَیکمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ جِهادٍ فِی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّییأْتِی اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ»[1]اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، عشیره، مال و ثروت، شغل و مسکن در نزد شما از خدا عزیزتر هستند، صبر کنید و سر جایتان باشید تا به شما خبر بدهیم.و صلّی اللَّه علی محمد و آله الطاهرین.

[1]توبه/ 24.


صفحه 200

تفسیر سوره تغابن (4)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

یا أیهَا الَّذینَ امَنوا إِنَّ مِنْ أزْواجِکمْ وَ أوْلادِکمْ عَدُوّاً لَکمْ فَاحْذَروهُمْ وَ إنْ تَعْفوا وَ تَصْفَحوا وَ تَغْفِروا فَإنَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحیمٌ.إنَّما أمْوالُکمْ وَ أوْلادُکمْ فِتْنَةٌ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ أجرٌ عَظیمٌ.فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعوا وَ أطیعوا وَ أنْفِقوا خَیراً لِأَنْفُسِکمْ وَ مَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِک هُمُ الْمُفْلِحونَ.إنْ تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً یضاعِفْهُ لَکمْ وَ یغْفِرْ لَکمْ وَ اللَّهُ شَکورٌ حَلیمٌ.عالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزیزُ الْحَکیمُ[1].

دو آیه اول را در جلسه گذشته مختصری تفسیر کردیم و مجدداً با توضیح بیشتری بیان میکنیم. در آیه اول میفرماید: ای اهل ایمان،

[1]. تغابن/ 14- 18.


صفحه 201

بعضی از جفتها و همسران شما و بعضی از فرزندان شما دشمنان شما هستند. عرض شد که ازواج به معنی همسران است، هم شامل زن میشود و هم شامل مرد. این نکته را باید توجه داشت که این کهمیفرماید بعضی از همسران و فرزندان شما دشمنان شما هستند، منظور این نیست که بعضی از همسران و بعضی از فرزندان شما احساسات دشمنانه نسبت به شما دارند. شکی نیست که چنین چیزی هست، یعنی زیاد اتفاق میافتد که همسرانی نسبت به همسران خود و یا فرزندانی نسبت به پدران خود احساسات کینهتوزانه دارند، این بهجای خود؛ بحث آیه قرآن فعلًا درباره آن مطلب نیست، بحث درباره این است که گاهی چیزهایی برای انسان به شکلی درمیآید که اثر آنها برای انسان مانند اثر دشمن است. سرگرمی خاصی که تو با او داری، به تو آن میکند که یک دشمن میکند.

پس در اینجا منظور، آن همسران و فرزندانی که واقعاً نسبت به همسران و یا پدرانشان احساسات دشمنانه و کینهتوزانه دارند نیست؛ برعکس، مقصود مواردی است که احساسات خیلیدوستانهای دارند و در شأن نزول آیه هم شخصی از صحابه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را نام میبرند که هر وقت تصمیم میگرفت در هجرتی و یا در جهادی شرکت کند یا در کار خیری مشارکت کند [خانوادهاش] از شدت محبتی که به او داشتند میآمدند در حضورش گریه میکردند تا بالأخره او را از تصمیمش منصرف میکردند. اینها که دشمنش نبودند، بلکه چون خیلی دوستش داشتند مرتب گریه میکردند، ولی رفتار آنها عملًا مانند رفتار یک دشمن بود.

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: دشمنان شما آنها نیستند که در میدان جنگ با شما مقابله میکنند و با آنها میجنگید و کشته میشوند، بلکه دشمن شما یکی نفس خود شماست که در میان دو پهلوی شما قرار گرفته است