بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 20

کرد و گفت: بله.

بعد خطاب به جاثلیق فرمود: آیا از کتاب شعیا اطلاعی داری؟ گفت: حرف تا حرفش را میدانم. گفت: آیا در آنجا این کلام نیست:«انّی رَأَیتُ صورَةَ راکبِ الْحِمارِ لابِساً جَلابیبَ النّورِ وَ رَأَیتُ راکبَ الْبَعیرِ ضَوْءً مِثْلَ ضَوْءِ الْقَمَرِ»؟ در مکاشفه خودش گفت: من آن الاغسوار (یعنی عیسی) را دیدم در حالی که جلبابها و روپوشهایی از نور به خودش گرفته بود، و آن شترسوار را دیدم در حالی که نورش مانند نور قمر میدرخشید؟ گفت: بله، شعیا چنین چیزی گفته است.

بعد خطاب به جاثلیق نصرانی فرمود:«یا نَصْرانی هَلْ تَعْرِفُ فِی الْانْجیلِ قَوْلَ عیسیعلیه السلام:انّی ذاهِبٌ إلیرَبِّکمْ وَ رَبّی، وَ الْبارِقَلیطا جاءٍ؟» آیا از این سخن عیسی علیه السلام اطلاع داری که فرمود: من به سوی پروردگار خودم و پروردگار شما میروم و بارقلیطا خواهد آمد؟«هُوَ الَّذی یشْهَدُنی بِالْحَقِّ کما شَهِدْتُ لَهُ» او مرا تأیید و تصدیق میکند همانطور که الآن من به او گواهی دادم«وَ هُوَ الَّذی یفَسِّرُ لَکمْ کلَّ شَیءٍ».

میخواهد بگوید من رسالتم این نیست که حقایق را برای شما بگویم و بیان کنم، من مبشّر او هستم، کسی که حقایق را خواهد گفت اوست.«وَ هُوَ الَّذی یبْدی فَضائِحَ الْامَمِ» اوست که رسواییهای ملّتها را در اثر غلبه و پیروزی ظاهر میکند.«وَ هُوَ الَّذییکسِرُ عَمودَ الْکفْرِ» و اوست که ستون کفر را در هم خواهد شکست. جاثلیق تأیید کرد که این کلمات درانجیلآمده است.

بعد راجع به اینکهانجیلچطور از بین رفت بحث میکنند که خیلی مفصل است تا اینکه همان جمله دوباره تکرار میشود: «قالَ لَهُ الرِّضا علیه السلام:إنَّ عیسیعلیه السلام لَمْ یخالِفِ السُّنَّةَ وَ کانَ مُوافِقاً لِسُنَّةِ التَّوْریةِ» به رأسالجالوت خطاب میکند که عیسی باتوراتمخالف نبود و همانطور که در قرآن آمده، او برای تأییدتوراتآمده بود نه برای نسختورات،«حَتّی


صفحه 21

رَفَعَهُ اللَّهُ إلَیهِ، وَ فی الْإنْجیلِ مَکتوبٌ:إنَّ ابْنَ الْبَرَّةِ ذاهِبٌ وَ الْبارِقَلیطا جاءٍ مِنْ بَعْدِهِ» پسر برّه (که مراد از برّه، ظاهراً مریم سلاماللَّه علیهاست) میرود و بعد از او بارقلیطا خواهد آمد.«وَ هُوَ الَّذی یحْفِظُ الْآصارَ وَ یفَسِّرُ لَکمْ کلَّ شَیءٍ وَ یشْهَدُ لی کما شَهِدْتُ لَهُ»[1]دروغ بستن به خداوند

حال آیه بعد را بخوانیم:«وَ مَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریعَلَی اللَّهِ الْکذِبَ وَ هُوَ یدْعیإلَی الْاسْلامِ وَ اللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ». این تعبیر و تعبیرهای مشابه در قرآن زیاد آمده است:«وَ مَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریعَلَی اللَّهِ»[2](یا«وَ کذَّبَ بِالصِّدْقِ»[3]) ستمگرتر از کسی که به خدا افترا ببندد کیست؟

میدانیم که دروغ گناه کبیره و ظلم است، یعنی در مورد هر چیزی و به هر کسی انسان دروغ بگوید، چون او را از حقیقت منحرف کرده، بنابراین به او ظلم کرده است. دروغ به طور کلی در قرآن ظلم تلقی میشود. ولی دروغ تا دروغ تفاوت دارد. هر دروغی گناه کبیره است، هیچ دروغی نداریم گناه صغیره باشد، ولی در میان دروغها، دروغ بستن به خدا و رسول، شنیعترین دروغهاست و لهذا میبینید که روزه ماه رمضان با دروغهای عادی باطل نمیشود (البته چنین دروغی گناه کبیره

است ولی روزه را باطل نمیکند) ولی اگر انسان به خدا و رسول دروغ

[1]. عیون اخبارالرضا، ج 2/ ص 139- 158.

[2]. صف/ 7.

[3]. زمر/ 32.


صفحه 22

ببندد، روزهاش باطل است. مثلًا اگر انسان در بیان یک مسأله شرعی [عمداً] برخلاف حقیقت بگوید که حکم خدا این است، اصلًا روزه باطل است. این نشان میدهد این دروغ با دروغهای دیگر چقدر تفاوت دارد. باز دروغ بستن به خدا هم همه مانند یکدیگر نیست. یک وقت کسی دروغ به خدا میبندد و مثلًا در مورد مسألهای از مسائلی که در رسالهها داریم میگوید: حکم اللَّه این است، در صورتی که حکم اللَّه این نیست. از این بالاتر این است که کسی بیاید ادعا کند که من پیغمبر خدا هستم.

این دروغ بستن به خداست ولی خیلی بالاتر از آن قبلی است. این فرد دارد ادعا میکند که خدا من را به پیغمبری مبعوث کرده است؛ دیگر ظلمی از این بالاتر نیست.

و در ردیف این ظلم این است که انسان افترای منفی به خدا ببندد؛ یعنی کسی را که خدا فرستاده است بگوید او را خدا نفرستاده است. این هم باز دروغ بستن به خداست. یک وقت خدا کسی را نفرستاده است و او به دروغ میگوید خدا من را فرستاده است و یک وقت خدا کسی را فرستاده است و فردی میگوید: نه، من میفهمم، من اطلاع و خبر دارم که خدا هیچکس را نفرستاده است. این هم در ردیف آن است؛ یعنی تکذیب انبیای حقیقی و واقعی، چیزی در ردیف ادعای پیغمبری کردن است و اینقدر این ظلم فاحش است.

در این آیه همین قسمت اخیر ذکر شده است:«وَ مَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریعَلَی اللَّهِ الْکذِبَ» چه کسی ستمگرتر است از آن که به خدا دروغ میبندد؟ در اینجا بحث در مورد کسانی است که پیغمبر راستین را تکذیب کردهاند نه کسانی که ادعای پیغمبری کردهاند، چون بعد میفرماید:«وَ هوَ یدْعیإلَی الْاسْلامِ» در حالی که خود او به سوی اسلام دعوت میشود. آدمی که اسلام را شناخته است، آدمی که بر اساس بشارتهای گذشته و بر اساس


صفحه 23

آیات و بینات و معجزات میداند که این شخص، پیغمبر خدا و از طرف خداست و معذلک خودش را به نادانی میزند و میگوید: نه، دروغ است، این شخص پیغمبر نیست؛ به این وسیله با تکذیب پیغمبر به خدا دروغ میبندد.«وَاللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ»نور خدا خاموششدنی نیست

اینجا یک سؤال پیش میآید. پیغمبرانی و مخصوصاً عیسای مسیح چنین بشارتهایی دادند ولی بعد اکثریت مردم قبول نکردند و دانسته انکار کردند. پس آیا باید فاتحه اسلام را خواند؟ قرآن جواب میدهد که عیسای مسیح و دیگران که به آن مردم بشارت دادند، این برای خیر آنها بود که وقتی آن پیغمبر میآید و آن مائده الهی پهن میشود، صلاح و سعادت آنها در آن است که به او بگروند، نه این که اگر نگرویدند بگویند این دین تأیید نمیشود. میفرماید: اینها تکذیب کنند یا تکذیب نکنند، نور خدا با این حرفها خاموش نمیشود:«یریدونَ لِیطْفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرونَ». اشتباه نشود، با موضع منفیگرفتن آنها سدّ راه اسلام نمیشود. اسلام حقیقتی است که باید نقش و رسالت خود را در عالم انجام بدهد و انجام هم میدهد. قرآن- که در سوره توبه هم قریب به همین بیان آمده است- چنین تشبیه میکند که مثَل اینها برای جلوگیری از توسعه اسلام، مثل کسی است که بخواهد این خورشید عالمتاب را با پف خودش خاموش کند:«یریدونَ لِیطْفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ» اینها میخواهند با دهانشان نور خدا را خاموش کنند. نوری را که خدا روشن کرده است، اینها میخواهند با پفشان خاموش کنند؟! نه، خدا نور


صفحه 24

خودش را به تمام و کمال به مرحله نهایت خواهد رسانید، میخواهد کافران خوششان بیاید، میخواهد بدشان بیاید؛ خوشامد و ناخوشامد آنها در سرنوشت خودشان مؤثر است نه در سرنوشت اسلام.«یریدونَ لِیطْفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرونَ»سرّ خاموشنشدن نور خدا

اینجا سؤال دیگری پیش میآید و این سؤال خیلی مهم است: خدا چطور نور خودش را جهانگیر میکند؟ وقتی میگوییم خدا نور خودش را تمام میکند، آیا مقصود این است که این نور خود به خود خاموش میشود ولی خدا با یک قوّه قسری (به قول حکما) جلوی خاموشی آن را میگیرد؟ یا نه، خدا در خود این نور، در خود این حقیقت، چیزی قرار داده که چون حقیقت است، اراده خدا تعلق گرفته که حقیقت باقی بماند؟ این نکته عجیبی است که در این آیه و در آیات دیگر به آن اشاره شده است.

ابتدا آیه دیگری را که این معنا را بیان کرده ذکر میکنم و بعد به این


صفحه 25

آیه میپردازم. قرآن منطقی دارد که خیلی با منطقهای ما در امروز متفاوت است و همین منطقهای کج و کوله ما فعلًا حجاب اسلام است. حقیقت مطلب این است که این حرفی که سید جمالالدین اسدآبادی گفته، بسیار حرف حسابی است: «الِاسْلامُ مَحْجوبٌ بِالْمُسْلِمین» اسلام یک حجاب بیشتر ندارد و آن همین مسلمین هستند.

گفت: «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز». اسلام مثل یک نوری است که در پشت شیشههای کج و کوله و شکسته و کثیف و آلودهای قرار گرفته باشد که وقتی مردم میخواهند آن نور را ببینند، چون از ورای این شیشهها میبینند و آن نور را به این شکلِ شکسته و کثیف و سیاه و تیره میبینند، نمیدانند که این، خاصیت این شیشه است؛ این شیشه را بشکن، میبینی که آن نور جور دیگری است. اسلام محجوب به مسلمین است. من نمیدانم مسلمین چقدر باید شلاق بخورند تا به حقیقت اسلام بازگردند و به صورت یک شیشه پاکیزه خوبی دربیایند که نور اسلام را خوب نشان بدهند.

منطق قرآن این است که حق چون حق است باقی میماند و باطل چون باطل و پوچ است از میانرفتنی است. اگر باطلی را دیدید که مقداری باقی مانده، حتماً حقی را با خودش مخلوط کرده است. این کلام امیرالمؤمنین علیه السلام درنهجالبلاغهاست:«فَلَوْ أَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ یخْفَ عَلَی الْمُرْتادینَ»[1]. باطل همیشه خودش را با حقی ممزوج میکند و در پناه آن خودش را نگه میدارد، والّا [در مواجهه] حق صریح با باطل صریح، باطل فوراً از بین میرود. این منطق قرآن است که حق، باقیماندنی و باطل از بینرفتنی است. اگر میبینیدحقی خودش را

[1]. نهجالبلاغه، خطبه 50.


صفحه 26

ضعیف میبیند در خود تجدید نظری کند، عیبهای خود را رفع کند، آنوقت میفهمد که نیرو دارد یا نیرو ندارد.

قرآن مثال میزند به آب باران و به کفی که روی آب را میگیرد. در سوره رعد میفرماید:«انْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ اوْدِیةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیلُ زَبَداً رابیاً ... فَامَّا الزَّبَدُ فَیذْهَبُ جُفاءً وَ امّا ما ینْفَعُ النّاسَ فَیمْکثُ فِی الْارْضِ». کف زود از بین میرود، پوچ و نابود میشود و آب باقی میماند، چرا؟ آب چون نافع است و وجودش در نظام عالم خیر است باقی میماند.«کذلِک یضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ»[1]مثَل حق و باطل هم همین است. باطل مثل کف است، امر پوچی است که به طفیل حق پیدا میشود و زود هم از بین میرود، حق باقیماندنی است.

چرا خدا نور خودش را باقی نگه میدارد؟ حتی اگر آیه بعد از این هم نبود، آیه سوره رعد این آیه را تفسیر میکرد: چون حق است باقی میماند. ولی در اینجا آیه بعد، خودش خوب این را بیان میکند که این که ما میگوییم خدا نگه میدارد، اینطور خیال نکنید که همیشه خدا به زور نگه میدارد؛ بلکه چون حق و حقیقت است، اراده الهی به این تعلق گرفته که حق و حقیقت باقی باشد.

پیغمبر فرمود: قرآن و اسلام جاری میشود مثل جریان ماه و خورشید؛ یعنی همانطور که ماه و خورشید هر روزی و هر ساعتی به منطقهای میتابد، اسلام هم به منطقهای میتابد. اینطور نیست که قول داده باشند همیشه اسلام مثلًا باید در سرزمین ایران باشد، همیشه در سرزمین عراق و یا مصر باشد؛ این خود مردم هستند که باید آن را حفظ کنند. اگر مردم کفران نعمت کنند اسلام از اینجا میرود؛ ولی از دنیا

[1]. رعد/ 17.


صفحه 27

نمیرود، از دنیا نخواهد رفت و زمان خواهد گذشت تا بالأخره روزی همه دنیا این حقیقت را بپذیرد. چون حقیقت است و دنیا رو به تکامل میرود، در نهایت همه دنیا این حقیقت را خواهد پذیرفت.

پس بعد از اینکه میفرماید:«یریدونَ لِیطْفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرونَ» میفرماید:«هُوَ الَّذی ارْسَلَ رَسولَهُ بِالْهُدیوَ دینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدّینِکلِّهِ» خدا پیامبرش را همراه با یک برنامه راهنما و راهگشا فرستاد و به دلیل اینکه راهی که او نموده است از همه راهها بهتر است(إنَّ هذَا الْقُرْآنَ یهْدی لِلَّتی هِی اقْوَمُ)[1]در آخر، دنیا مجبور است تسلیم او بشود. پس چرا این نور باقی میماند؟«بِالْهُدیوَ دینِ الْحَقِّ» چون راه حقیقت است خدا آن را بر همه راهها و همه دینها غالب و پیروز میگرداند:«لِیظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کلِّهِ وَ لَوْ کرِهَ الْمُشْرِکونَ». آنجا فرمود:«وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرونَ» و اینجا میفرماید:«وَ لَوْکرِهَ الْمُشْرِکونَ». میخواهد مشرکان خوششان بیاید یا بدشان بیاید. به قول معروف جبر است، با این تفاوت که بعضی میگویند «جبر طبیعت» ولی قرآن میگوید «جبر حقیقت»؛ جبر است ولی جبر حقیقت. «جبر حقیقت» یعنی اراده حق به این تعلّق گرفته است که حقیقت پیش برود، میخواهد کافران خوششان بیاید میخواهد بدشان بیاید؛ میخواهد مشرکان خوششان بیاید، میخواهد بدشان بیاید.

این مثل را عرض میکردم که خود قرآن ذکر فرموده است:«انْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ اوْدِیةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیلُ زَبَداً رابیاً» خدا از آسمان بارانی میفرستد، آب پاکی میفرستد که تمام فضا را میگیرد، صحرا و درّه و سر کوه را میگیرد، همه جا را میگیرد. ضمناً وقتی که بر سر کوهها

[1]. اسراء/ 9.