بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 51

اهمیت سرمایههای انسانی

ما گاهی روی ملتهای دیگر اینطور حساب میکنیم، وقتی هنر و فنون آنها را میبینیم، جامعه آنها را میبینیم، رفتار آنها را میبینیم خیال میکنیم ما یک نوع سرشت داریم و آنها سرشت دیگری دارند. مثلًا تا اسم آلمانیها برده میشود میگویند: آقا این آلمانیها یک مغزهایی دارند. واقعاً خیال میکنیم که اصلًا ساختمان مغز آلمانیها با ساختمان مغز ما ایرانیها از زمین تا آسمان تفاوت دارد؛ اصلًا آنها یکجور به دنیا آمدهاند و ما جور دیگری به دنیا آمدهایم. اگر اینطور است که نژاد آنها با ما اینقدر تفاوت دارد باید تا آخر دنیا همیشه آنها آقا باشند و ما بنده و نوکر باشیم و اصلًا از اول دنیا هم باید همینطور میبود؛ آنها نژاد آقا میبودند و ما نژاد نوکر؛ درصورتی که اینطور نیست. اگر شش قرن به عقب برگردید میبینید قضیه برعکس بوده است. آنها اگر تفاوتی دارند تفاوتشان در این است که در قسمتهای فنی انسانهایی ساختهشده هستند و ما انسانهای خام و ساختهنشدهای هستیم؛ از میان استعدادهایی که در


صفحه 52

وجود ما نهفته است یکهزارم آن استعدادها هم به کار گرفته نمیشود، ساخته نمیشود. استعدادهای بیشماری بهوجود میآید و در اثر مورد استفاده قرار نگرفتن و ساختهنشدن، در دِه مثلًا پشت یک گاو و یا در زراعت خاک میشود. بوعلیسیناها به دنیا میآیند ولی الفبا را هم یاد نمیگیرند و بعد با چه وضعی تا آخر عمر زندگی میکنند و حتی خودشان هم خودشان را نمیشناسند و از دنیا میروند.

یک ملت اگر بخواهد زندگی کند نیاز به انواع سرمایهها دارد که یکی از آنها سرمایههای اقتصادی است. ولی کدام سرمایه از همه سرمایهها بالاتر است؟

سرمایه انسانی. هر انسان برای خودش یک معدنی است و به اندازه معدن فیروزه و طلا ارزش دارد. اگر ملتی این رمز به دستش آمده باشد، این معما را حل کرده باشد، این توانایی و توفیق را پیدا کرده باشد که بتواند از انسانهایش استفاده کند و آنها را بسازد، گرچه آن ملت هیچ چیز نداشته باشد، ولی همه چیز دارد. الآن بعضی از این کشورهای اروپایی اینطور هستند. مثلًا انگلستان یک کشور تهی و خالی است که نمکش را هم باید از خارج بیاورند، همه چیز را باید از بیرون وارد کنند، ولی به ارزش یک چیز پی برده است، به ارزش ساختن افراد خودش؛ این معدنهای انسانی را خوب کشف کردهاند. وقتی این معدنها را استخراج و آماده میکنند دیگر باکندارند که هیچ چیز ندارند و همه چیز باید از بیرون بیاید. میگویند ما آدم داریم، آدم که داریم همه چیز داریم ولی اگر آدم نداشته باشیم هیچ چیز نداریم.

مسألهای اولین بار در کلام امیرالمؤمنین علی علیه السلام مطرح شده است که مقایسه میکنند میان ارزش مال و ارزش علم که آیا علم باارزشتر است یا مال؟ البته باید بگوییم علم باارزشتر است، ولی هیچ فکر کردهاید چرا علم باارزشتر است؟ چون علم یعنی انسان، یعنی عاملی که


صفحه 53

انسان را میسازد. ثروت عاملی است غیرانسانی از نوع جماد، نبات و یا حیوان. نفت یک ثروت است ولی جماد است. اینکه آیا علم بهتر است یا مال، مقصود این نیست که یا مال داشته باشیم و علم نداشته باشیم و یا علم داشته باشیم و مال نداشته باشیم، بلکه مقصود این است که کدام در درجه اول است. اگر ملتی مال داشته باشد ولی علم نداشته باشد، یعنی انسان نداشته باشد، آن مال و ثروتش بیش از آن مقدار که خورده خودش بشود، خورده ملتهای دیگر میشود، بلکه همین مال و ثروت ممکن است اسباب بدبختی او شود. ولی اگر ملتی علم داشته باشد، آدم داشته باشد، انسان داشته باشد، مال و ثروت را به دست میآورد. علم اگر باشد ثروت را به دنبال خود میآورد، ولی ثروت نمیتواند علم را به دنبال بیاورد.

مرحوم سید جمال اسدآبادی معروف وقتی که در مصر بود به هر جا که میرفت مردم را بیدار و آگاه میکرد، با استعمار در همه جا مبارزه میکرد و ریشه نهضتهایی که در شرق اسلامی صورت گرفت این مرد بود. در مصر انقلابی بپا کرد. استعمار انگلستان عجیب به وحشت افتاد. تبعیدش کردند. وقتی او را سوار کشتی کرده و میخواستند ببرند دوستان و ارادتمندانش خواستند مقداری پول به او بدهند تا همراه خود داشته باشد. قبول نکرد. گفتند: آخر تو یک آدم اسیر چرا این پول را قبول نمیکنی؟ گفت: شیر هر جا که برود طعمه خود را پیدا میکند؛ من هر جا که باشم اینقدر علم و هنر دارم که بتوانم زندگی خودم را اداره کنم.

این است که میگویند سعادت ملتها به داشتن استحکامات نیست، به داشتن معدنها و ساختمانها نیست، فقط به داشتن یک چیز است: داشتن انسانهای ساختهشده. از اینجا میتوانیم بفهمیم که چرا پیغمبران در میان صنعتها و اختراعها و فنون، تنها به یک فن و صنعت میپردازند و


صفحه 54

انسانسازی

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«انَّما بُعِثْتُ لِاتَمِّمَ مَکارِمَ الْاخْلاقِ»[1]مسؤولیتهای سهگانه انسان

ما باید بدانیم مسؤولیتِ ساختن خودمان با خود ماست نه با کس دیگر. در درجه اول، هر کس مسؤول ساختن خودش است و در درجه دوم

[1]. مکارمالاخلاق، ص 8.


صفحه 55

مسؤول ساختن عائله خودش است، مسؤول ساختن همسر و فرزندان خود است و در درجه بعد مسؤول ساختن جامعه خود است.

قرآن کریم در مورد اینکه هر انسان مسؤول ساختن خودش است میفرماید:

«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها.فَأَلْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها.قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکیها.وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها»[2].

پس از سوگندهای متوالی که آخرین سوگندش این است: سوگند به اعتدال جان آدمی و خلقت معتدل آدمی، جانی که راه خوبی و بدی به او الهام شده است و خودش با یک الهام فطری تشخیص خوبی و بدی را میدهد، میفرماید رستگار شد

آن که جان خود را پاکیزه کرد.«وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها» و بدبخت و بیچاره شد و ذلیل و پست شد آن کس که جان خود را از آلودگی حفظ نکرد. این در مورد مسؤولیتی که هر فرد نسبت به شخص خودش دارد.

قرآن کریم در مورد مسؤولیتی که هر فرد نسبت به ساختن خاندان خودش دارد میفرماید:«یا أَیهَا الَّذینَ امَنوا قوا أَنْفُسَکمْ وَ أَهْلیکمْ ناراً وَقودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ»[1]ای [مؤمنین!] خود را نگه دارید و خاندان خود را؛ خود را حفظ کنید و خاندان خود را؛ یعنی آن که مسؤول حفظ است خودتان هستید. حفظ از چه چیز؟ از آن آتشی که انسان و سنگ آتشگیره آن هستند. این هم خودش یک داستانی است. آن چه آتشی است که آتشگیرهاش دو چیز است، یکی سنگ است و دیگری انسان؟ آتشگیره معمولًا باید چیزی از قبیل پنبه، نفت و یا بنزین باشد ولی آنجا یک دنیای دیگری است، در آن دنیای دیگر آتشگیره سنگ است و انسان.

در مورد مسؤولیت انسان در جامعه انسانی، قرآن چنین میفرماید:

[1]. شمس / 7- 10

2.تحریم/ 6..


صفحه 56

«انَّ اللَّهَ لایغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتّییغَیروا ما بِأَنْفُسِهِمْ»[2]خدای متعال وضع ملتی را تغییر نمیدهد مگر آنکه خود آن ملت آنچه را که مربوط به خودشان است، خلق و خو و رفتار و اخلاق و آداب خود را عوض کنند؛ تا خودشان را عوض نکنند خدای متعال وضع آن مردم را عوض نمیکند. هر ملتی خودش مسؤول خودش است.

ایام فاطمیه است. چرا ذکر فضایل و زندگی اهلبیت پیغمبر اینهمه اجر و ثواب دارد؟ ...[3]آنها انسانهای ساختهشده هستند، انسانهای ساختهشده مطابق عالیترین مدل انسانیت، آن مدلی که خدای انسان برای انسان معین کرده است.

پیغمبر فرمود:«انا أَدیبُ اللَّهِ وَ عَلِی أَدیبی»[4]من تربیتشده خدا هستم و علی علیه السلام تربیتشده من است. علی علیه السلام یعنی یک انسان نمونه، یک انسان کامل؛ زهرا علیها السلام یعنی یک انسان نمونه، یک انسان کامل. علی علیه السلام انسانی است که سخن او، رفتاراو، کردار او نمونه است، درس است و زهرا علیها السلام همچنین.

زهرا علیها السلام احساس میکند که مرگش نزدیک شده است. ببینید یک زن نمونه با شوهرش چگونه است. مطابق یک روایت، خودش در حالی که تنها بود یک وصیتنامه نوشت و در زیر متّکای خود گذاشت. یک نوبت که علی علیه السلام به بالین زهرا علیها السلام آمده بود زهرا وصیتها و سفارشهای خود را به علی علیه السلام کرد. علی علیه السلام بر بالین زهرا علیها السلام نشست و سر زهرا علیها السلام را روی زانو گرفت. زهرا عرض کرد: یا اباالحسن وصیتهایی

[2]. رعد/ 11.

[3]. [افتادگی از اصل نوار است.]

[4]. بحارالانوار، ج 16/ ص 231


صفحه 57

دارم که میل دارم شما به این وصیتها گوش کنید. فرمود: سمعاً و طاعةً، هرچه شما بفرمایید. ابتدا زهرا علیها السلام از روی تواضع و ادب و فروتنی جملههایی گفت که قلب مقدس علی علیه السلام را آتش زد. علیجان! من در مدتی که در خانه تو بودم مانند کنیزی برای تو بودم. در خانه تو در نهایت امانت به سر بردم. در خانه تو چنین و چنان بودم. وقتی که این جملهها را گفت، اشکهای علی علیه السلام سرازیر شد. سر زهرا علیها السلام را محکم به سینه چسبانید، به علامت اینکه دیگر حاضر نیستم تو اینچنین از من معذرتخواهی کنی، چون معنی سخن زهرا علیها السلام این بود که اگر من در وظیفه کوتاهی کردهام مرا ببخش، و معنای عمل علی این بود: زهرا جان! من مایل نیستم و راضی نیستم که چنین سخنانی بر زبان تو جاری شود؛ من از اینکه چنین سخنانی از تو بشنوم رنج میبرم.

بگذارید جریان دیگری عرض کنم. میدانید که زهرا علیها السلام چقدر از دست کسانی که به او ظلم کرده بودند ناراحت و ناراضی و غرق در خشم بود. آنها وقتی شنیدند که بیماری حضرت زهرا علیها السلام شدت کرده است پیغام فرستادند که اجازه بدهید ما به خانه شما بیاییم و از شما عیادت کنیم. میخواستند به آنجا بروند و بیایند چند کلمه بگویند و گذشتهها را به نحوی لوث کنند. زهرا علیها السلام اجازه نداد؛ فرمود: من راضی نیستم کسانی که به من ظلم کردهاند و حق شوهرم را غصب کردهاند، پایشان روی فرش من برسد و به خانه من بیایند. آمدند خدمت علی علیه السلام.

گفتند یا اباالحسن! ما از زهرا خواهش کردیم اجازه دهد او را عیادت کنیم ولی او اجازه نداد، از تو خواهش میکنیم از زهرا برای ما اجازه بگیر. ببینید ادب زهرا علیها السلام در مقابل علی علیه السلام چقدر است. علی علیه السلام هم نیامده که بگوید: زهرا جان من از تو خواهش میکنم حتماً این را بپذیر؛ مثلًا فلان مصلحت من چنین اقتضا میکند.

همینقدر پیغام آورد که یا بنت رسولاللَّه، این دو


صفحه 58

نفر من را وسیله قرار دادهاند، یعنیاختیار با خودت، میخواهی قبول کن، میخواهی رد کن. ببینید چطور جواب میدهد؛ عرض کرد:«یا عَلی!الْبَیتُ بَیتُک وَ الْحُرَّةُ زَوْجَتُک»[1]علیجان! خانه مال توست و زهرا هم [همسر] توست؛ من در مقابل تو از خود ارادهای ندارم.این زوج روحانی روحهایشان با یکدیگر گره خورده است؛ کمال سنخیت میان این دو روح بزرگ بود. آیا علی علیه السلام حق ندارد بعد از زهرا آرزوی مرگ کند که چنین زهرایی را از دست داده است؟:

کنّا کزَوْجِ حَمامَةٍ فی أیکةٍ

مُتَمَتِّعَینِ بِصِحَّةٍ وَ شَبابٍ

دَخَلَ الزَّمانُ بِنا وَ فَرَّقَ بَینَنا

انَّ الزَّمانَ مُفَرِّقُ الْاحْبابِ

انیس و مونس خودش را که دیگر بدل و جانشین ندارد از دست داده است.وقتی که به اصطلاح حوصلهاش سر میرود و فراق زهرا علیها السلام ناراحتش میکند چه میکند؟ میرود کنار قبرش، با قبر زهرا علیها السلام راز و نیاز میکند. سلام میدهد به زهرا، بعد خودش با خودش مناجات میکند. با زهرا سخن میگوید و از طرف زهرا به خودش جواب میدهد:

ما لِی وَقَفْتُ عَلَی الْقُبورِ مُسَلِّماً

قَبْرَ الْحَبیبِ فَلَمْ یرُدَّ جَوابی

أَحَبیبُ ما لَک لَا تَرُدُّ جَوابَنا

أَنَسیتَ بَعْدی خِلَّةَ الْاحْبابِ

به خودش میگوید: چرا من در کنار قبر حبیب ایستادهام و به محبوبم سلام میکنم و او جواب سلام مرا نمیدهد؟ حبیب من! آیا بعد از اینکه رفتی ایام دوستی را فراموش کردی؟ علی را فراموش کردی؟ بعد خودش جواب میدهد:

قالَ الْحَبیبُ وَ کیفَ لِی بِجَوابِکمْ

وَ انَا رَهینُ جَنادِلَ وَ تُرابِ[2]

حبیب به من جواب داد: علی جان! مگر نمیدانی زهرای تو در زیر این

[1]. بحارالانوار، ج 28/ ص 303. (2). دیوان منسوب به امام علی علیه السلام