بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 60

تفسیر سوره جمعه (2)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

قُلْ یا ایهَا الَّذینَ هادوا انْ زَعَمْتُمْ انَّکمْ اوْلِیاءُ للَّهِ مِنْ دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ انْ کنْتُمْ صادِقینَ.وَ لایتَمَنَّوْنَهُ ابَداً بِما قَدَّمَتْ ایدیهِمْ وَاللَّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ.قُلْ انَّ الْمَوْتَ الَّذی تَفِرّونَ مِنْهُ فَانَّهُ مُلاقیکمْ ثُمَّ تُرَدّونَ الیعالِمِ الْغَیبِ وَ الشَّهادَةِ فَینَبِّئُکمْ بِما کنْتُمْ تَعْمَلونَ[1].

آیه قبل از این آیه، مثَلی برای علمای یهود بود که درباره آن بحث کردیم[2]. روح آن آیه این بود که اینها با آنکه تکلیف و مسؤولیت تورات به آنها داده شده و آن کتاب آسمانی به آنها تعلیم داده شده است عملًا حامل آن کتاب نیستند؛ به این معنی که آنها در عمل پیرو این کتاب نیستند و دستورهای این کتاب را بهکار نمیبندند. آن مثَل به همین مناسبت در آن

[1]. جمعه/ 6- 8.

[2]. [متأسفانه نوار جلسه مذکور در دست نیست.]


صفحه 61

آیه کریمه آورده شده است. علمای یهود و بلکه شایدغیرعلمایشان هم از همین امتیاز ظاهری که ما اهل کتاب و اهل تورات هستیم استفاده میکردند که قرآن فرمود: شما همان اندازه اهل تورات هستید که اگر الاغی را از کتاب بار بزنند اهل آن کتاب است. آنها میخواستند از این مقدار انتساب استفادههای دیگری هم بکنند و قرآن کریم ادعاهای دیگری از قول آنان در آیات دیگر نقل فرموده است. از جمله ادعا میکردند:«نَحْنُ أبْناؤُ اللَّهِ وَ أَحِبّاؤُهُ»[1]مسأله خدا نژادی

مسأله ابناللّهی (خدا نژادی) یکی از آن معانی و مفاهیمی است که در طول تاریخ زیاد به آن برمیخوریم که قومی بزرگ یا کوچک، برای اینکه یک سلسله امتیازات اجتماعی را به خودشان اختصاص بدهند دعوی خدا نژادی کردهاند. البته دعوی آنها به عقایدی که در بین آن مردم رایج بوده بستگی داشته است. آنها که به ارباب انواع معتقد بودهاند، میگفتهاند نژاد ما به فلان ربّالنوع میرسد. یهودیها چون اساس دین و مذهبشان بر توحید بود و مسأله ربّالنوع برایشان مطرح نبود رسماً میگفتند ما پسران خدا هستیم، حال اعم از آن که برای حرف خود توجیهی میکردند یا نمیکردند؛ اگر توجیه میکردند لااقل در این حد بود که خداوند به ما عنایت مخصوص دارد مانند عنایت یک پدر به پسران خود.

در ایران خود ما هم این ادعای خدا نژادی زیاد دیده شده است. در

[1]. مائده/ 18.


صفحه 62

کتیبههایی که از دورههای خیلی قدیم به دست آمده است، سلاطین آن زمان ادعای خدا نژادی کردهاند. حتی گاهی در بعضی از تعبیراتی که در کتب تاریخ ثبت شده اینطور آمده است: «خدایی از نژاد خدایان».

به هرحال آنها میگفتند ما فرزندان خدا هستیم و دوستان خدا:«نَحْنُ ابْناؤُ اللَّهِ وَ احِبّاؤُهُ ».

قرآن در اینجا روی کلمه «اولیاء اللَّه» تکیه کرده است و بر این اساس استدلالی کرده است که ما این استدلال را طرح و درباره آن بحث میکنیم و بسیار هم قابل بحث است و بحث خوبی هم هست.

قرآن چنین استدلال میکند که شما اگر در ادعای خودتان که اولیاءاللَّه هستید راست میگویید پس مرگ را آرزو کنید:«فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ»؛ اگر راست میگویید مرگ باید برای شما مانند یک امر آرزویی باشد. در اینجا ابتدا ترجمه دو آیه بعد را عرض میکنم و بعد به توضیح استدلال قرآن میپردازم.

قرآن در ادامه میفرماید:«وَ لایتَمَنَّوْنَهُ ابَداً» ولی هرگز اینها آرزوی مرگ نخواهند داشت، چرا؟«بِما قَدَّمَتْ أَیدیهِمْ» به موجب آنچه دستهایشان پیشفرستاده است. بعد میفرماید:«وَاللَّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ» خدا به ستمکاران آگاه است. معنای«بِما قَدَّمَتْ أیدیهِمْ» این است که خودشان میدانند چه پیش فرستادهاند، یعنی میدانند چه اعمالی مرتکب شدهاند و ضمناً میدانند که اگر انسان بمیرد بر همان اعمال خودش وارد میشود و آیندهاش به آنچه که قبلًا پیش فرستاده بستگی دارد.

خودشان میدانند و خدا هم به ستمکاران آگاه است. یک وقت است که انسان خودش میداند که چه کرده است ولی میتوان آن دستگاهی را که مراقبت میکند اغفال کرد ولی وقتی خدا مراقب باشد دیگر امکان اغفالکردن نیست.

بعد قرآن اشاره میفرماید که نه تنها مرگ برای اینها یک امر


صفحه 63

آرزویی نیست بلکه این کسانی که به زعم خود اولیاء اللَّه هستند و مدعی«نَحْنُ ابْناؤُ اللَّهِ وَ احِبّاؤُهُ» هستند خیلی هم از مرگ فرار میکنند و میترسند. به آنها بگو: چه فایدهای از فرار؟

این مرگی که شما از آن فرار میکنید ملاقی شما خواهد بود و یک روز با شما روبرو خواهد شد و فرارکردنی نیست (ملاقی یعنی ملاقاتکننده، روبرو شونده). این خود مرگ. اما بعد از مرگ خواهناخواه بازگردانده میشوید به آن حقیقتی که دانای غیب و شهادت است؛ آن کسی که آنچه ظاهر کردهاید میداند و آنچه هم که مستور و مخفی کردهاید میداند. او در موقع حسابرسی- که به خود شخص افهام میشود که چه کرده است- شما را به آنچه عمل میکردید خبر خواهد داد. این ترجمه آیات.

شبیه این آیه که«یا ایهَا الَّذینَ هادوا انْ زَعَمْتُمْ انَّکمْ اوْلیاءُ للَّهِ مِنْ دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ انْ کنْتُمْ صادِقینَ» آیهای است در سوره مبارکه بقره:«قُلْ إنْ کانَتْ لَکمُ الدّارُ الْاخِرَةُ عِنْدَاللَّهِ خالِصَةً مِنْ دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إنْ کنْتُمْ صادِقینَ»[1]. آنها ادعای بالاتر داشتند، میگفتند اساساً خدا خانه آخرت را برای ما ساخته است، به مردم دیگر مربوط نیست؛ اگر خدا در آن عالم به هر کس دیگر چیزی بدهد از مال ما به او داده است؛ اگر غیریهودی به بهشت برود از طفیلی ما و صدقه سر ماست، یک قسمت از آن چیزهایی که مال ماست به او دادهاند. در آیات دیگر از اینها نقل میفرماید که میگفتند خدا هرگز ما را معذب نمیکند، ما هرگز اهل جهنم نیستیم. قرآن میگوید اگر چنین است پس شما باید عالم آخرت را خیلی دوست داشته باشید، پس چرا اینقدر از مرگ میترسید؟

من در اینجا میخواهم این استدلال را که مبتنی بر آرزوی مرگ

[1]. بقره/ 94.


صفحه 64

استدلال مبتنی بر آرزوی مرگ

در اینجا به اصطلاح منطقیین یک نوع «قیاس» تشکیل داده شده است و آن «قیاس استثنایی» است. در منطق در باب استدلال میگویند قیاس بر دو قسم است: قیاس اقترانی و قیاس استثنایی. در قیاس استثنایی، میان دو چیز (مقدّم و تالی) ملازمه قائل میشوند؛ میگویند اگر فلان چیز وجود داشته باشد (مقدم) فلان چیز هم وجود دارد (تالی). قیاس استثنایی چند شکل پیدا میکند که طبق بعضی از شکلهای آن، استدلال صحیح است و طبق بعضی دیگر استدلال صحیح نیست. یکی از شکلهایی که قیاس استثنایی نتیجه میدهد این است که از نفی تالی نفی مقدم را نتیجه بگیرند.

مثلًا طبیب میگوید اگر این بیماری حصبه باشد فلان علامت حتماً باید وجود داشته باشد. ولی این علامت وجود ندارد (نفی تالی)، پس نتیجه میدهد این بیماری حصبه نیست (نفی مقدم).

قرآن در اینجا چنین قیاسی تشکیل داده است:«انْ زَعَمْتُمْ أنَّکمْ اوْلیاءُ للَّهِ مِنْ دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» شما اگر اولیاءاللَّه هستید باید آرزوی مرگ داشته باشید«وَلایتَمَنَّوْنَهُ ابَداً بِما قَدَّمَتْ ایدیهِمْ» ولی هرگز آرزوی مرگ ندارید، پس شما اولیاءاللَّه نیستید.

سؤالی که در اینجا مطرح است در ملازمه میان مقدم و تالی است. در قیاس استثنایی عمده این است که این ملازمه محرز و ثابت باشد. مثلًا آنجا که طبیب میگوید اگر این بیماری حصبه باشد باید فلان علامت را داشته باشد، باید حتماً تأیید شده باشد که بیماری حصبه آن علامت را دارد. ما در اینجا از آیه چنیناستنباط میکنیم که لازمه اینکه یک شخص از اولیاء اللَّه باشد، آرزوی مرگ داشتن است. حال آیا اینکه


صفحه 65

آیا مرگ امری مورد آرزوست؟

ابتدا باید خود مرگ را قطعنظر از خصوصیات دیگر درنظر بگیریم. آیا مرگ فی حد ذاته یک امر مطلوب و یک امر آرزویی است که هر کس اعم از اولیاء اللَّه و غیر اولیاء اللَّه باید آن را امری مطلوب و محبوب بداند یا نه؟ این خودش مسألهای است.

در اینجا چند مکتب وجود دارد. مکتبهایی در دنیا بودهاند و الآن هم به شکل دیگری وجود دارند که معتقدند مرگ فی حد ذاته برای هر فردی باید امری مطلوب و مورد آرزو باشد، چرا؟ زیرا این مکتبها معتقدند رابطه انسان با جهان رابطه زندانی است با زندان، یا به تعبیر دیگر رابطه روح با بدن رابطه زندانی است با زندان، رابطه «در چاه افتاده» است با چاه، رابطه مرغ است با قفس. انسان از همان اوّلی که به دنیا میآید یک مرغ ساخته و پرداخته شده عالم ملکوت است (که کم و بیش میتوان گفت حرف افلاطون هم چنین است). بعد این مرغ را در اینجا در قفس زندانی کردند. معلوم است وقتی یک انسان آزاد به زندان میافتد خروج از زندان باید یک امر آرزویی برای او باشد. اگر رابطه انسان و جهان اینچنین باشد آیا مردن تأسف دارد؟ اینکه درِ زندان باز شود و زندانی از زندان بیرون بیاید که تأسف ندارد؛ به چاه افتاده را از چاه بیرون بکشند و یا مرغ را از قفس آزاد کنند که تأسف ندارد.


صفحه 66

چنین مکاتبی مخصوصاً در دنیای قدیم وجود داشته است. مانی[1]این مدعی پیغمبری معروف که ضمناً انسان نابغهای هم بوده است چنین فلسفهای داشت. او بر

اساس همین فکر و فلسفه، مرگ را برای هر کس فی حد ذاته امری مطلوب میدانست.

در این مکتب برای هر فردی بدون استثنا مرگ باید یک امر آرزویی باشد، چرا که این فرد و آن فرد ندارد، همه روحهای مردم مرغهای در قفس است و زندانیهای در زندان.

این مکتب بر اساس دو اصل است: یکی جاودانگی روح و دیگر اینکه روح انسان قبل از اینکه به این دنیا بیاید یک موجود ساخته و پرداخته کاملی بوده و در این دنیا نقص پیدا کرده و بازگشت او بازگشت به کمال اول است.

مکتب دیگری که درست نقطه مقابل این مکتب است و مکتبی مادی است میگوید حیات و زندگی در همین دنیا شروع میشود و به همین دنیا هم پایان میپذیرد؛ مرگ نیستی است و حیات، هستی. هستی بر نیستی و بود بر نبود در هر شکلی ترجیح دارد؛ زندگی به هر شکلی بر مرگ به هر شکلی ترجیح دارد. اصلًا «بود» نمیتواند از «نبود» کمتر باشد و نیستی نمیتواند بر هستی ترجیح داشته باشد. مرگ در مکتب مانی ارزش صددرصد مثبت داشت و در این مکتب ارزش صددرصد منفی دارد. پهلوان را زنده خوش است؛ پهلوان باید زنده بماند. اصل اول

[1]. او در ایران قدیم مذهبی آورد که ثابت شده است ریشههایی در مذاهب مختلف دارد و ریشهتعلیماتش بیشتر در مسیحیت است ولی پوشش ظاهریاش از مذهب زرتشتی است و در چندین مذهب دیگر هم ریشه داشته است.

میگویند پادشاهی که مانی را کشت به او گفت من تو را به حکم فلسفه خودت الآن باید اعدام کنم و هیچ خدمتی به تو بالاتر از این نیست که تو را از این زندان بدن آزاد کنم. من قصد سوئی ندارم، فقط میخواهم روحت را از زندان بدنت آزاد کنم!


صفحه 67

زنده ماندن است، هر چیز دیگر در درجه بعد است.

از جالینوس[1]نقل میکنند که گفته است من زندگی به هر شکل را بر مرگ ترجیح میدهم؛ فقط من زنده باشم و نَفَسم بیرون بیاید. مولوی به این شکل نقل کرده که جالینوس گفته است اگر راه زنده ماندن من منحصر در این باشد که مرا در شکم یک قاطر کنند و سرم را از زیر دم قاطر بیرون بیاورند تا نفس بکشم، من اینطور زندگی را بر مرگ ترجیح میدهم، چون بالأخره زندگی، زندگی است و مرگ، مرگ است. دیگر کیفیت زندگی برای او مطرح نیست، اصل زندگی برایش مطرح است. در این مکتب مسلّم است که همیشه زندگی مورد آرزوست و مرگ بههیچ شکل نمیتواند مورد آرزو باشد و ارزش مرگ صددرصد ارزش منفی است.

مکتب دیگری وجود دارد که میگوید: مرگ برای بعضی از انسانها یک امر آرزویی است و برای بعضی از انسانهای دیگر امری ضد آرزوست. بعضی از انسانها حق دارند که مرگ را آرزو کنند، ولی آرزوی مرگ برای انسانهای دیگر ضد منطقی است. این مکتبی است که از یک طرف قائل به جاودانگی روح است و میگوید انسان با مرگ فانی نمیشود ولی از طرف دیگر مثل مکتب مانی نمیگوید که انسان قبل از اینکه به این دنیا بیاید کامل بود و موجود کاملی را آوردند و در اینجا زندانی کردند و انسان فقط باید زندانش را بشکند و برود. متأسفانه در تعبیرات شعرای ما از این نوع تعبیرات زیاد آمده با اینکه

[1]. جالینوس از طبیبهای بزرگ جهان قدیم است و بلکه او و بقراط را در دنیای قدیم «پدر طب» میشمارند. جالینوس گرچه طبیب بوده ولی فیلسوف نبوده است. گویا جزء مباحثاتی که میان بوعلی سینا و ابوریحان بیرونی هست یکی هم بر سر جالینوس است. بوعلی سینا خیلی جالینوس را تحقیر میکند، البته نه از نظر طبی بلکه از نظر فلسفی. جالینوس یک طبیب شبهمادی است.