بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 69

فرمود:«إنَالدُّنْیا ... مَهْبِطُ وَحْیاللَّهِ وَ مَتْجَرُ اوْلِیاءِ اللَّهِ»[1]یا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«الْدُّنْیا مَزْرَعَةُ الْاخِرَة»[2]دنیا کشتگاه و محل زراعت آخرت است.

آیا برطبق این مکتب، مرگ یک امر آرزویی است یا یک امر ضد آرزوست؟

هیچکدام. برای کسی که در این مدرسه و دانشگاه هیچ کاری انجام نداده است بیرون آمدن از آن که جز عقب افتادن و نمره بد گرفتن حاصلی برای او نداشته، نه تنها یک امر محبوب و مطلوب نیست بلکه مایه سرشکستگی و ملامت است. یا آن کشاورزی که کار نکرده است به قول شاعر حالش چنین است:

هر که مزروع خود بخورد به خوید

وقت خرمنْش خوشه باید چید

برای آن کسی که دنیا را به بطالت گذرانده است و نه تنها به بطالت که به فسق و فجور و کارهای بد گذرانده است مرگ هرگز نمیتواند یک امر آرزویی باشد. او نه تنها عمل خوبی به تعبیر قرآن پیش نفرستاده است بلکه هر چه فرستاده، عمل بد است.

طبعاً چنین افرادی همیشه باید از مرگ وحشت داشته باشند و مانند همان جالینوس خواهند بود؛ آنها گرچه از نظر تئوری و مکتب با او اختلاف دارند ولی در عمل مانند او خواهند بود؛ یعنی برای چنین آدمی هم، در عمل چنین خواهد بود که زندگی به هر صورت- ولو بخواهد در شکم استری باشد و سرش از زیر دم استر بیرون باشد- بر مرگ ترجیح دارد. این همان است که میفرماید:«وَ لایتَمَنَّوْنَهُ ابَداً بِما قَدَّمَتْ أیدیهِم وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالظّالمینَ ».

مولوی میگوید:

[1]. نهجالبلاغه، حکمت 131.

[2]. کنوزالحقایق، باب دال.


صفحه 70

ای که میترسی ز مرگ اندر فرار

آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار

زشت روی توست نی رخسار مرگ

جان تو همچون درخت و مرگ برگ

مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست

آینه صافی یقین همرنگ روست

میگوید تو که از مرگ میترسی درواقع از خودت میترسی، چون مرگ هر کس همرنگ خود اوست؛ مرگ هر کس مانند آینهای است که در وقت مرگ چهره شخص را به خودش نشان میدهد. اگر چهرهات زشت و کثیف است، وقتی که آن را ببینی ناچار از خودت وحشت میکنی.

بعد میگوید مثَل تو مثَل همان آدم زشت و کثیفی است که از بیابان میگذشت و در عمرش آینه ندیده بود. آینهای به پشت افتاده بود. تا آینه را برداشت و طرف دیگر آن را نگاه کرد فوراً آینه را شکست که عجب چیز بدی پیدا کردم! فکر نکرد او خودش است و چیز دیگری در آنجا نیست.

یا تشبیه میکند به مرغی که در قفس است و گربههایی در اطراف آن کمین کردهاند. وقتی این مرغ میبیند که گربهها چشمهایشان را به او دوختهاند و منتظرند درِ قفس باز بشود تا او را بربایند هیچگاه آرزوی بیرون رفتن نمیکند، چون میداند که باز همین قفس بهترین زندگیها برای اوست و از آن فضای وسیع که در آن، گربهها انتظار او را میکشند خیلی بهتر است.

برای آن کسی که در جهانبینیاش دنیا برای او مزرعه است [و در این مزرعه خوب کار کرده] و آن کسی که در جهانبینیاش دنیا برای او مدرسه است و در این مدرسه خوب عمل کرده، انتقال به آن جهان امری مطلوب است، همانطور که


صفحه 71

دانشجویی که برای تحصیل به خارج رفته و در آنجا به خوبی درس خوانده و کار کرده و دانشنامه گرفته است آرزوی بازگشت به وطن دارد چون مسؤولیت خود را به حد اعلا انجام داده است. یا مثلًا بازرگانی که به خارج رفته و در آنجا معامله کرده و سود برده است بازگشت به محل زندگی خودش برای او مطلوب است. کسی که برای او انتقال از این جهان به جهان دیگر امری مطلوب است مصداق این شعر حافظ است:

ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

چند شب پیش، شب چهلمین سال فوت مرحوم حاجشیخ عبدالکریم حائری یزدی رضواناللَّه علیه بود. مرحوم حاجشیخ عبدالکریم مرجع تقلید زمان خودش بود. من اگرچه خدمت ایشان نرسیده بودم و ده ماه بعد از فوت ایشان بود که ما به قم رفتیم ولی اطلاع کامل دارم که از علمای باتقوای واقعی واقعی بوده است؛ بسیار مردباحقیقتی بوده است. همان شبی که ایشان ساعت یازده و نیم فوت میکنند- که حال ایشان هم به حسب ظاهر هیچ علامتی از فوت نداشته است- همین شعر را میخواندهاند:

ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

واقعاً هم همینطور است؛ اگر کسی در دنیا طوری زندگی کرده است که آنچه که پیش فرستاده خیر و برکت است، دیگر برای او دنیا یک زندان است، چون کارهایش را کرده و به قول امروزیها مسؤولیتش را انجام داده است.

قرآن نمیگوید اگر تو انسان هستی باید مرگ را آرزو کنی. برای هر انسانی مرگ آرزو نیست. قرآن میگوید تو اگر گناهکار و فاسد و کثیفی،


صفحه 72

موضع اولیاء اللَّه در برابر مرگ

اما اینجا باز یک نکته دیگری هست. حال که مرگ برای اولیاءاللَّه یک آرزوست، آیا آنها در صدد تحقق بخشیدن به این آرزو هستند یا در عین اینکه مرگ برای آنها یک امر آرزویی است با آن مبارزه هم میکنند؟ نکته این است که هم آرزویش را دارند و هم با آن مبارزه میکنند (مگر در دو صورت که خواهیم گفت)، چرا؟ برای اینکه مثَل آنان همان مثَل دانشجوست: دانشجویی که در خارج از کشور است، تا آن آخرین لحظهای که هنوز فرصت کار کردن و پیشرفت دارد با بیرون رفتن از این محل مبارزه میکند با اینکه آرزوی آن را دارد، مگر آن ساعتی که احساس کند که دیگر در اینجا کاری برایش نمانده است یعنی آنچه باید انجام میداده، انجام داده است.

این است مضمون این فراز از دعای مکارمالاخلاق که زینالعابدین سلام اللَّه علیه به خداوند عرض میکند:«الهی وَ عَمِّرْنی مادامَ عُمْری بَذْلَةً فی طاعَتِک، فَاذا کانَ مَرْتَعاً لِلشَّیطانِ فَاقْبِضْنی الَیک»[1]خدایا به من طول عمر بده ولی نه همیشه.اولیاءاللَّه در عین اینکه مرگ برایشان آرزوست همیشه از خدا طول عمر میخواهند

زیرا برای اولیاءاللَّه و غیر اولیاءاللَّه در همین فرصت عمر است که انسان مراتب قرب به حق را طی میکند. میدانند از اینجا که رفتند، دیگر در آنجا درجهشان همان است که هنگام رفتن از این عالم داشتهاند و لهذا خودکشی هیچوقت حتی برای اولیاءاللَّه

[1]. بحارالانوار، ج 73/ ص 62.


صفحه 73

مرگ در دو حالت، بلاشرط مطلوب اولیاءاللَّه است

فقط در دو حالت است که مرگ برای اولیاءاللَّه بلاشرط مطلوب میشود. حالت اول اینکه بداند که بعد از این اگر زنده هم بماند کاری ندارد که انجام بدهد. قبل از بیان حالت دوم لازم است در مورد حالت اول مقداری توضیح دهیم.

کسانی که میخواهند روی اصول مادی خودکشی را توجیه کنند، آنها هم بر اساس همین مسؤولیت این حرف را میزنند. دو سال پیش بود


صفحه 74

که یک نفر که نمیخواهم نامش را ببرم- که با اینکه مرد دانشمندی است ولی چرت و پرت هم احیاناً زیاد میگوید- در دفاع از خودکشی یک آدم پلیدی که در حدود سیسال پیش خودکشی کرده است، گفته بود که یک انسان مسؤول وقتی که احساس میکند مسؤولیتش را انجام داده و دیگر کاری ندارد، باید هم خودکشی کند؛ عمر را برایمسؤولیت میخواهد ولی وقتی میبیند که دیگر چیزی در چنته ندارد باید هم خودکشی کند.

اینجاست که حدیثی هست (من در کتابسیری در نهجالبلاغهآن را طرح کردهام) که جزء معماهای احادیث است و در همین زمینه مورد بحث ماست. این حدیث در تعابیر مختلفی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و از امیرالمؤمنین علیه السلام و از حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و از بعضی ائمه دیگر وارد شده است. عبارتی که میخوانم تعبیری است که از حضرت امام مجتبی علیه السلام رسیده است.

در همانحالی که ایشان مسموم بودند مردی به نام «جناده» خدمت ایشان رسید. راوی میگوید ایشان در بستر افتاده بودند در حالی که خون قی میکردند.

احساس کردم که دیگر لحظات آخر است. عرض کردم نصایحی به من بفرمایید.

جملاتی فرمودند که یک جملهاش این است:«وَ اعْمَلْ لِدُنْیاک کأَنَّک تَعیشُ ابَداً وَ اعْمَلْ لِآخِرَتِک کأَنَّک تَموتُ غَداً»[1]برای دنیایت آنچنان عمل کن که گویی همیشه در این دنیا هستی، یعنی آنچنان فکر کن که نمیمیری، جاوید زندگی میکنی، و برای آخرتت چنان عمل کن که گویی اصلًا عمری برای تو باقی نمانده و همین فردا میخواهی بمیری.

[1]. بحارالانوار، ج 44/ ص 138.


صفحه 75

بعضی در معنای این حدیث درماندهاند. گفتهاند این دستور به اهمالکاری در امر دنیا و جدی چسبیدن به کار آخرت است. بعد دیدند که اهمالکاری در امر دنیا با تعلیمات دیگر اسلام جور درنمیآید و لذا گفتند مقصود این است که در کار دنیا مثل آدمهایی باش که فکر میکنند همیشه هستند و میگویند «حال که ما همیشه هستیم، به اندازه کافی وقت داریم پس کارهایمان را بعد انجام میدهیم» ولی برای آخرتت جدی باش.

بعضی برعکس، گفتهاند که مقصود این است که کار دنیاست که خودت باید انجام بدهی، آخرت را خدا کریم است! کار دنیا که میرسد جدی بچسب: ما در این دنیا هنوز خیلی باید باشیم، حالا که هستیم خانه باید داشته باشیم، زندگی باید داشته باشیم، فردا که نمیمیریم. مدتی باید زندگی کنیم، بالاخره آدم زنده وسائل میخواهد؛ آخرت هم مال خداست، خدا کریم است.

برخلاف این دو نظر، این حدیث از آن احادیث معجزهآساست که دستور به جدیبودن در هر دو مورد است. حضرت میخواهد بفرماید تو آن کسی هستی که در خانهای زندگی میکنی و بعد هم از آن خانه میخواهی به خانه دیگری منتقل بشوی و در آنجا زندگی کنی، ولی نمیدانی از این خانه که در آن زندگی میکنی فردا منتقل میشوی یا پنج سال دیگر یا ده سال دیگر. اگر بدانی فردا از اینجا منتقل میشوی دیگر برای اینجا کاری نمیکنی؛ تمام کارهایت را برای آنجا متمرکز میکنی. اگر مثلًا گوشهای از این خانه یک ذره گچ بخواهد، میگویی ما که فردا میخواهیم برویم، دیگر چرا بیاییم اینجا را گچ کنیم؟ بیاییم برای آنجا که فردا میخواهیم برویم کاری انجام دهیم. اما اگر بدانی که تا پنج سال دیگر در اینجا باید زندگی کنی و بعد از پنج سال به آنجا میروی،


صفحه 76

میگویی حالا کارهای اینجا را انجام دهیم، هر وقت خواستیم به آنجا برویم کارهایش را هم انجام میدهیم.

این حدیث میگوید هیچکدام از این دو کار را نکن. وقتی برای اینجا فکر میکنی، فکر کن که از کجا معلوم است که ما فردا بمیریم، شاید زنده باشیم. مثلًا میخواهی برنامهای بریزی برای اینکه مدرسهای تأسیس کنی، باغی درست کنی و ده سال هم باید برای آن کار کنی. اگر بگویی من که شاید فردا بمیرم پس این کار را برای چه کسی انجام دهم، درست نیست، بلکه فکر کن که انشاءاللَّه زنده هستی. یا میخواهی درسی را شروع کنی و شش سال وقت میخواهد. اینجا فکر کن انشاءاللَّه زنده هستی، چرا فکر کنی که فردا میمیری؟! اما اگر گناهی مرتکب شدهای و میخواهی توبه کنی، حق مردم را میخواهی بدهی، نمازهایت را میخواهی قضا کنی، خودت را میخواهی اصلاح کنی، نگو انشاءاللَّه من ده سال دیگر زنده هستم، بگو شاید فردا بمیرم. پس برای بعضی کارها انسان باید بگوید که انشاءاللَّه زنده هستم و برای بعضی کارها باید بگوید شاید بمیرم.

اولیاء اللَّه همیشه اینطور فکر میکنند و از یک نظر جمع میان ضدّین میکنند که جمع میان ضدّین به معنی واقعی نیست. از یک نظر فکر میکنند که همیشه زنده هستند و از یک نظر فکر میکنند که شاید فردا بمیرند.

خلاصه بحث تا اینجا این است که این آیه که میفرماید:«قُلْ یا ایهَا الَّذینَ هادوا إنْ زَعَمْتُمْ انَّکمْ اوْلِیاءُ للَّهِ مِنْ دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» یک قیاس استثنایی است که اساسش یک ملازمه است: اگر شما اولیاءاللَّه هستید مرگ را آرزو کنید. در اینجا دوشبهه در اذهان پیدا میشود.

یکی اینکه بعضی که توجه نمیکنند این سخن در مورد اولیاءاللَّه