در باطن میان معاویه و ابوسفیان فرقی نبود. معاویه همان ابوسفیان بود و ابوسفیان همان معاویه، ولی دو شعار مختلف و متناقض داشتند که قهراً مقتضیات و شرایط زمان اقتضا میکرد که شعارهای مختلف داشته باشند. ابوسفیان در صدر اسلام است و هنوز امیدوار است که بتواند اسلام را در نطفه خفه کند و لذا صریح به روی اسلام شمشیر میکشد. شعارش چیست؟ نفی«لا الهَ الَّا اللَّه» و نفی«مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّه»مبارزه با نفاق، مشکلتر از مبارزه با کفر
این مبارزه خیلی مشکلتر است از آنجایی که کفر لباس خودش را پوشیده باشد.
وقتی کفر لباس اسلام را میپوشد قهراً از نیروی اسلام استفاده میکند، زیرا مردم همیشه هر چیزی را به لباسش میشناسند. کیست که حقیقت را در هر لباسی و باطل را در هر لباسی بشناسد؟
این است که کار علی علیه السلام در مبارزاتش صد درجه از کار پیغمبر مشکلتر است، چون علی میخواهد با کفری مبارزه کند که لباس اسلام به تن کرده است و پیغمبر با کفری مبارزه میکند که لباس کفر به تن کرده است؛ علی با کفری مبارزه میکند در زیر شعارهای ایمان و اسلام، و پیغمبر با کفری مبارزه میکند در زیر شعارهای کفر. این است که کار خیلی مشکلتر و دشوارتر است.
بنابراین علی که مبارزه میکرد همان مبارزهای بود که پیغمبر میکرد.«یا ایهَا النَّبِی» اختصاص به پیغمبر و زمان خود پیغمبر که ندارد. پیغمبر که رحلت فرمود دستورهای قرآن منسوخ نشد. اینجا اگر مخاطب پیغمبر است، به اعتبار این است که پیغمبر ولی امر مسلمین است؛ فردا که ولی امر مسلمین شخص دیگر است، همین دستوری که خطاب به پیغمبر است او باید اجرا کند. اگر قرآن همیشه میگفت:جاهِدِ الْکفّارَ، برای آن کسی که بعد از پیغمبر میآید مجوزی برای جهاد با منافقین نبود، چون منافقین کافر شمرده نمیشوند و به ظاهر مسلمان هستند. ولی وقتی که میفرماید:جاهِدِ الْکفّارَ وَ الْمُنافِقین، مشکل برای همیشه حل میشود.
«وَ اغْلُظْ عَلَیهِمْ»افرادی که امر بر آنها مشتبه شده است
بعد میفرماید:«وَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیر» جایگاهشان جهنم است، و جهنم بد گردیدنگاهی است. اشاره به یک نکته علاوهای است
و آن نکته این است: گاهی دو گروه مسلمان ممکن است در اثر سوءتفاهم رو در روی یکدیگر قرار بگیرند و با یکدیگر بجنگند. اگر گناهی هست مربوط به یک عده از افراد معین مثل سران است.
اینها روی اعتقاد اسلامی با آنها میجنگند و آنها هم روی اعتقاد اسلامی با اینها میجنگند. لازم نیست امر بر هر دو طرف مشتبه شده باشد؛ بر یک طرف امر مشتبه شده است و او را هم از اشتباه نمیشود بیرون آورد. ولی آن طرفی که آگاه است چه باید بکند؟ آیا آن طرف آگاه باید بگوید اینها اشتباه کردهاند و تقصیری ندارند پس باید آنها را آزاد بگذاریم؟! به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام آنوقت مثل سگ هار میشوند. سگ هار را آزاد بگذاری این را میگیرد هار میکند، آن را میگیرد هار میکند. اینجا این مسأله که او مقصر است یا مقصر نیست مطرح نیست، مسأله مصلحت مسلمین مطرح است. اگر به صورت سگ هار درآمده است ولو اینکه منشأش اشتباهکاری است کلَک او را هم باید کند ولو در آن دنیا خدا او را معذّب نکند.
درباره بسیاری از خوارج که علی علیه السلام با آنها جنگید این حرف را میشود زد.
امیرالمؤمنین تصریح کرد که اینها جستجوگر حق بودند ولی به اشتباه افتادند. فرمود:
فرق اینها با اصحاب معاویه این است که اصحاب معاویه از اول جستجوگر باطل بودند و به باطلشان رسیدند ولی اینها جستجوگر حق بودند و به حق نرسیدند.فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأخْطَأَهُ کمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأَدْرَکهُ[1]. ولی حال که اینطور شده است تبدیل شده به یک مار «افسون بر ندار». جاهلهایی که روی عقیده کار میکنند و
[1]. نهجالبلاغه/ خطبه 60.
در اشتباه هستند، به صورت مارهای افسون بر نداری درمیآیند که اهل دنیا اگر جمع شوند نمیتوانند آنها را منصرف کنند. هر چه میگویی این راهی که تو میروی خطاست، غلط است، بر ضرر اسلام است، چون واقعاً از روی عقیده کار میکند میگوید «لیس الّا» که مطلب همین است و همین. اگر آزادش کنید صد نفر دیگر را هم مثل خودش میکند.
امیرالمؤمنین علیه السلام چنین تعبیر میکند: اینها مانند حیوانی هستند که در آن کلَب باشد (کلَب یعنی هاری)، به صورت یک سگ هار درمیآید، یک سگ زنجیری، و سگی نیست که در یک جا خوابیده باشد. میگویند میکربی در لعاب دهان سگ هار هست که هر کسی را بگیرد اگر آن میکرب وارد خون او بشود، همان بیماری هاری عارض او میشود. خیلی تشبیه عجیبی است. اگر سگ هار را بخواهند آزاد بگذارند صد تا انسان را هار میکند. چارهای نیست جز اینکه آن را از بین ببرند. ولی همین آدم که مثل سگ هار شده و کشته میشود ممکن است مجازات خودش را در دنیا ببیند اما در آخرت خداوند او را ببخشد، چون عملش روی اشتباهکاری بوده است.
قرآن در اینجا میفرماید کفار و منافقین باید در دنیا مجازات ببینند، مجازاتشان همین جهاد است و باید بر آنها سختگیری کرد ولی اینها گروهی نیستند که در آخرت معذور باشند، در آخرت هم جهنمشان را مستقلًا باید ببینند. پس قسمت اخیر اشاره است به اینکه ممکن است گروهی باشند که جهاد با آنها لازم و واجب باشد اما در آخرت جهنمی هم نباشند، مثل خوارج؛ ولی اینها گروهی هستند که در دنیا باید با اینها جهاد کرد و در آخرت هم به جهنم میروند؛ در دنیا باید با
مثَل قرآن به همسران نوح و لوط علیهما السلام
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذینَ کفَرُوا امْرَأَتَ نوحٍ وَ امْرَأَتَ لوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَینِ مِنْ عِبادِنا صالِحَینِ. قرآن در آخر این سوره دو مثَل ذکر میکند که خیلی معنی دارد و خیلی آموزنده است. در آغاز این سوره عرض کردم که ابتدا به نظر نمیرسد که سوره تحریم یکی از سورههایی باشد که صددرصد به نفع شیعه و علیه معتقَدات اهل تسنن باشد و کمتر به این سوره استدلال میکنند، در صورتی که این سوره در این جهت عجیب سورهای است.
در اول سوره خواندیم:وَ إِذْ اسَرَّ النَّبِی الیبَعْضِ أَزْواجِهِ حَدیثاً. داستان از اینجا شروع شد که پیامبر اکرم صلّیاللَّه علیه به بعضی از همسران خود رازی را گفت و او افشا کرد. بعد یکمرتبه در آیه چهارم به جای یک نفر، از دو نفر سخن به میان میآورد:«انْ تَتوبا الَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلوبُکما» اگر توبه کنید، باید هم توبه کنید که دلهای شما منحرف شده است. گفتیم نمیفرماید اگر توبه کنید خدا توبه را قبول میکند؛ البته اگر توبه کنند خدا توبه را قبول میکند ولی اگر بفرماید چنانچه توبه کنید خدا قبول میکند، لسانْ لسان مهر و محبت است. وقتی میفرماید اگر توبه کنید باید هم توبه کنید که خیلی کارتان خراب است، لسان لسان خشونت است.
پس خود آیات نشان میدهد و تاریخ هم نشان میدهد که دو نفر از همسران پیغمبر بودند که پیغمبر اکرم را آزار دادند، آزاری که گناهی بزرگ شمرده میشود، در حدی که خداوند دعوت به توبه میکند.
گفتیم از نظر تاریخ و حدیث، شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که این داستان مربوط به عایشه و حفصه است و در این بحثی نیست. سوره که میخواهد تمام شود، قرآن فقط دو مثل ذکر میکند و دیگر حرفی نمیزند:«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذینَ کفَروا» خدا مثلی برای کافران میآورد، یا مثلی در مورد کافران میآورد (کلمه «کفر» را هم به کار برده است). چه کسی را مثل میآورد؟ دو زن را مثل میآورد. آیا ذکر دو زن در اول سوره، با دو زن در آخر سوره، حساب نشده است؟ خدا از دو زن در اول سوره انتقاد میکند و در آخر سوره مثَل میآورد از دو زن ناصالح که همسر دو مرد صالح بودند. آیا این بازگشت به اول سوره نیست که تعجب نکنید اگر پیامبر، بنده صالح خدا، دو همسر ناصالح داشته باشد. آیا این نمیتواند اشاره به آن باشد؟ اگر نگوییم صریح است قطعاً اشاره است.
خدا در مورد کافران (یا برای مردمان کافر) مثلی ذکر میکند؛ یکی زن نوح و دیگر زن لوط که هر دو تحت حباله دو بنده صالح ما بودند. از آن پیامبران به عنوان دو بنده صالح یاد میکند. «بنده صالح» به نظر ما کوچک میآید. اگر میفرمود دو پیغمبر، این قدر ارزش نداشت که فرمود دو بنده صالح؛ چون پیامبری منصب است و «عبدین صالحین» نشانه بندگی است و پیغمبران بیشتر دوست دارند که آنها را عبد بنامند تا رسول؛ بندهای که خدا عبودیت او را اعتراف میکند.
«فَخانَتاهُما» این دو زن به شوهران خویش خیانت ورزیدند. البته اینجا مقصود از خیانت- العیاذ باللَّه- فحشا نیست، این امر مسلّم است. به طور کلی خیانت را در مورد عهد و امانت میگویند. اگر فحشا را هم میگوییم خیانت چون برخلاف پیمان ازدواج است، ولی پیمانی که
میان همسران بسته میشود منحصر به پیمان ازدواج نیست. زن و شوهری با یکدیگر قرار میگذارند، یکی سرّی به دیگری میگوید و بعد میگوید این را فاش نکن ولی او فاش میکند؛ این میشود خیانت. اینها به همسران خود خیانت ورزیدند؛ یعنی برخلاف پیمانی که با همسران خود بستند رفتار کردند.«فَلَمْ یغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَیئاً»نسب و سبب، تأثیری در سعادت یا شقاوت انسان ندارد
اینجا یک نکته همین عطف آخر سوره است به اول سوره، و نکته دیگر یک اصل کلی است که در آیه بعد آمده است. قرآن یک اصل کلی بیان میکند که چقدر این اصل، اصل آموزندهای است و لازم است که ما و همه مسلمانها این اصل را در عمق قلب خود نفوذ بدهیم و آن این است که مسأله نسب و سبب کوچکترین تأثیری در سعادت یا شقاوت انسان ندارد. به قول سعدی از انسان میپرسند چیست عملت، نمیپرسند کیست پدرت، نمیپرسند کیست همسرت. قرآن میخواهد بگوید دنیا دار عمل است و آخرت دار پاداش و کیفر. یک زن وقتی به پروردگار خود وارد شود از او نمیپرسند که سرکار علّیه همسر کی هستی، تا او بگوید که من همسر پیغمبر آخرالزمان هستم. اینکه ده سال، بیست سال، سی سال همسر پیغمبر بودی و در یک فراش خوابیدی چه اثری در شخصیت و هویت
تو، در روح و عقیده تو و در ایمان و عمل تو داشته است؟
نزدیکترین رابطهها، یکی رابطه همسری است، و دیگر رابطه پدر و فرزندی.
در همسری این آیه را مثال آورده است و در پدر و فرزندی داستان پسر نوح را در جای دیگر مثال آورده است. نه همسری در پاداش و کیفر اثر دارد و نه پدر و فرزندی. حتی وقتی که پدر به حکم مهر پدر و فرزندی، پسری را که مستلزم عقوبت است دعا میکند [شدیداً به او عتاب میکنند:]«یا نوحُ ... إنّی اعِظُک انْ تَکونَ مِنَالْجاهِلینَ»[1]پندت میدهیم که کارهای جاهلانه نکن، تو داری برای این پسر تقاضای نجات میکنی؟! این بنده خدا عرض کرده بود:«رَبِّ انَّ ابْنی مِنْ اهْلی»[2]خدایا بچه من از خاندان من است«وَ انَّ وَعْدَک الْحَقُّ وَ انْتَ احْکمُ الْحاکمینَ»[3]وعده تو حق است، تو احکم حاکمین هستی، حکم بودن تو از هر حکم بودنی بهتر است، تو عادلترین حاکمها هستی؛ با همه اینها به او میگویند:انّی اعِظُک انْ تَکونَ مِنَ الْجاهِلینَ، چه فرقی میان بچه تو و بچههای دیگران است؟ همانطور که بچههای دیگران باید هلاک شوند، بچه تو هم باید هلاک شود.
بنابراین رابطه پدر و فرزندی تأثیری ندارد. اگر کسی خیال کند که من فرزند پیغمبر هستم، سید هستم و حساب ما سیدها فرق میکند؛ چنین نیست، حساب شما سیدها فرق نمیکند. حساب شما سیدها از این جهت فرق میکند که اگر گناه کنید دو برابر برایتان مینویسند چون هم گناه کردهاید و هم آبروی جدتان را بردهاید؛ البته اگر ثواب هم کنید دو برابر مینویسند، چون هم ثواب کردهاید و هم به جدتان آبرو
[1]. هود/ 46.
[2]و (3). هود/ 45.