تفاوت وجود ندارد یعنی اختلاف و چندگونگی وجود ندارد؟ این را که خود قرآن جای دیگر تأیید میکند و بلکه خودش چندگونگی را یکی از آیات توحید ذکر میکند:«وَ مِنْ ایاتِهِ ... وَ اخْتِلافُ ألْسِنَتِکمْ وَ ألْوانِکمْ»[1]افسانهای درباره اختلاف زبانها
حدود سه ماه پیش مجله نگین- که هر چه هست یک مجله علمی است و شاید تازهترین مقالات و افکار جدید امروزی در این مجله مطرح میشود و من این مجله را مرتب میگیرم و میخوانم- مقالهای چاپ کرده بود از فردی که سخنرانیهای مذهبی هم به ندرت کرده است و در نوشتههایش هم گاهی تمایلات مذهبی نشان میدهد، ولی این آدمهایی که یک علاقهای به دین و مذهب دارند اما در عمل پایبند نیستند، بالاخره در یک جاهایی لغزشهایی پیدا میکنند. یک مقاله خیلی مفصلی در دو شماره نوشته بود، عنوانش «برای حمایت از زبان اسپرانتو» بود. «زبان اسپرانتو» زبان مخصوصی است که سالهاست اختراع شده به عنوان اینکه زبان بینالملل باشد و درواقع اختلاف
[1]. روم/ 22.
زبانها از بین برود. میگویند زبان سادهای است و خیلی زود میشود آن را یاد گرفت. مسأله اختلاف زبانها را در این مجله طرح کرده بود. از اینجا شروع کرده بود که در کتاب مقدستوراتچنین آمده است که این اختلاف زبانها یک عقوبت الهی است.
یک افسانه عجیبی درتوراتهست. (این نکته خیلی آموزنده است.) اتفاقاً عجیب این است که در بعضی از کتابهای ما این مطالب آمده است، درصورتی که قصه از تاریختوراتاست. یهودیها یک چیزی را به نام «تبلبل السنه» در دنیا رایج کردند و آن این است که گفتند: انسان اوّلی که روی زمین بود یک زبان بیشتر نداشت. برجی بود به نام برج بابِل، مردم در پای برج بابل نشسته بودند و میخواستند فلان تصمیم را بگیرند و چنین و چنان بکنند؛ این برج که چنین بزرگ و عظیم بود (میدانید در افسانهها وقتی بخواهند چیزی را بزرگ کنند خیلی بزرگ میکنند) ناگهان زلزلهای شد و خراب شد. مردم آنچنان دهشتزده و وحشت زده شدند که به بِلبِل افتادند، یعنی زبانهایشان را فراموش کردند. هر یک بهگونهای بِلبِل کردند. از اینجا اختلاف زبانها پیدا شد. پس تعدد و اختلاف زبان نتیجه یک عذاب الهی بوده است؛ در اثر یک عصیان که بشر کرد اختلاف [زبان پیدا شد] و الّا مردمْ اوّل در بهشتِ وحدت زبان بودند، بعد در اثر یک عصیانی که مرتکب شدند دچار عذاب اختلاف زبان شدند که هنوز دارند رنج این اختلاف زبان را میکشند.
الآن شاید بیشترین نیروهای فکری افراد بشر صرف یادگرفتن زبانها میشود. ما زبان اصلیمان یک چیز است، قوم دیگر چیز دیگر و ... ما میخواهیم از کتابهایی که به زبان خارجی نوشته میشود آگاه باشیم، آنها میخواهند از کتابهایی که به زبان ماست آگاه
شوند، ناچار باید زبان یاد بگیریم و یک مصیبتی است در دنیا و نتیجه عصیان. این را از آنجا نقل کرده بود.
بعد نوشته بود که قرآن هم همین مطلب را تأیید کرده است، برای اینکه اولًا در بسیاری از آیات خود،توراترا تأیید کرده و کتاب آسمانی دانسته است، و ثانیاً آیاتی از قرآن بر این مطلب دلالت دارد؛ و هر چه آیه در قرآن لفظ «لسان» مثلًا در آن بوده، همینطور آورده و ترجمه کرده بود به عنوان تأییدی از قرآن برای این موضوع. من خواندم، دیدم به قدری مقاله بدی است که حد ندارد.
اتفاقاً جایی که باید نتیجه خلاف گرفت همینجاست. یکی از ادلّه اینکه قرآن اصالت دارد این است که برداشتهایش در مسائل باتوراتمختلف است. یکی از موارد همین است.توراتامروز که یکتوراتمجعول و محرَّف است و قرآن میگوید: این کتابی است محرَّف، اینتوراتمجعول میگوید اختلاف زبانها در نتیجه یک عصیان پیدا شد؛ قرآن میگوید اختلاف زبانها مثل اختلاف رنگها یک امر ضروری لابدّ منه است و از آیات حکمت الهی است. از زمین تا آسمان فرق میکند.
او میگوید یک مصیبتی است که نباید باشد؛ در اثر یک عصیان، خدا بشر را به این عقوبت (عقوبت اختلاف زبان) گرفتار کرد؛ قرآن میگوید این یک امری است که مقتضای حکمت الهی است که باید باشد و هست و هیچ به کار بشر مربوط نیست.
همینطور که اختلاف رنگها را بشر ایجاد نکرده است، اختلاف زبانها هم یک امر ضروری و طبیعی است که باید باشد و نشانهای است از حکمت الهی؛ تنوعی است که نشانهای است از حکمت الهی. این کجا و آن کجا!
خوشبختانه یکی از دوستان یک مقاله خیلی کوبنده حسابی و
خوبی در رد این مقاله نوشت و آن هم در شماره اول اردیبهشت چاپ شد. البته من خودم بر آن مقاله نظارت داشتم. بعد از چاپ مقاله به او گفتم: اینجا که او میگوید «توراتاینچنین گفته، قرآن هم همین حرف را میزند» جای یک مثلی هم بود که برایش بیاوری. این سخن شبیه آن مثل معروف است. منبریها و روضهخوانها همیشه یک تقیدی دارند به اینکه به اصطلاح گریز بزنند، یعنی هر بحثی که میکنند، وقتی میخواهند آخرش روضه بخوانند باید به فکر گریز باشند و یک مناسبتی پیدا کنند. گفتند یک روضهخوانی داشت در ابتدای منبرش داستان حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل و رفتن حضرت اسماعیل به قربانگاه را بیان میکرد. داستان را خیلی مفصل و با آب و تاب بیان کرد که حضرت ابراهیم در عالم رؤیا دید که امر شد به اینکه باید فرزندت را قربانی کنی، دفعه اول، دفعه دوم، دفعه سوم، فهمید این خوابْ رحمانی است. به اسماعیل عرضه کرد و اسماعیل قبول کرد. دور از چشم هاجر اسماعیل را برداشت برد به قربانگاه منی و دست و پایش را بست (و خیلی با آب و تاب نقل کرد). در این بین شیطان رفت و به هاجر خبر داد که چه نشستهای؟! ابراهیم دارد سر فرزندت را میبُرد. هاجر هراسان از آنجا بیرون آمد. در این میان امر خدا به ابراهیم رسید که غرض ما امتحان بود، ما نمیخواستیم تو فرزندت را بکشی. هدف ما این بود که تو و فرزندت تا کجا تسلیم امر ما هستید؛ آیا اگر ما همینطور امر کنیم که بدانی تعبداً فرزندت را باید در راه ما قربانی کنی، میکنی؟ والّا هدف ما این نبود. هاجر سراسیمه داشت به طرف قربانگاه میآمد که ناگهان دید اسماعیل سالم دارد برمیگردد.
به اینجا که رسید خواست گریز بزند، گفت: چقدر شبیه است
برگشتن اسماعیل به نزد مادر، به برنگشتن علی اکبر به نزد حضرت لیلا! (خنده حضار و استاد). واقعاً چقدر شبیه است این داستانتوراتدر خلقت، اختلاف هست، تفاوت نیست
غرضم این جهت است که قرآن بسیاری از اختلافات خلقت را یک امر ضروری میداند ولی در عین حال میفرماید که در خلقت اختلاف هست، تفاوت نیست.
این، اصطلاح خود قرآن است؛ اختلاف را اثبات میکند، تفاوت را نفی میکند.
معنایش چیست؟ اختلاف درواقع اختلاف نقش است؛ یعنی در عالم خلقت، در این دستگاه کلی خلقت به هر موجودی یک نقش مخصوص به خود واگذار شده است.
نقش خورشید غیر از نقش ماه است. کاری که خورشید باید انجام بدهد غیر از کاری است که ماه باید انجام بدهد، و کاری که هر دوی اینها باید انجام بدهند غیر از کاری است که زمین باید انجام بدهد. کاری که هوا باید انجام بدهد غیر از کاری است که آب یا خاک باید انجام بدهد. این، معنی اختلاف است. اختلاف یعنی اختلاف نقش.
تفاوت، یک چیزی است نظیر تبعیض، که ما درعدل الهیاین بحث را تحت عنوان «تفاوت نه تبعیض» طرح کردهایم. تبعیض یعنی چه؟
اتصال تدبیر
اتصال تدبیر یعنی چه؟ یعنی یک تدبیر واحد بدون تبعیض بر همه این اجزاء مختلف حکمفرماست. مثلًا یک وقت ما میگوییم در یک مملکت اختلاف به این معنا نباید باشد که اختلاف در نقش نباید وجود داشته باشد، یعنی همه یک کار داشته باشند.
در این صورت این مملکت اداره نمیشود. اصلًا زندگی بشر و جامعه بشری قائم به اختلاف نقش است. نمیشود گفت همه باید معلم باشند، همه باید کشاورز باشند، همه باید کارمند اداری باشند، همه باید سرباز باشند، همه باید افسر باشند، همه باید ژنرال باشند. چنین چیزی امکان ندارد. پس باید اختلاف در نقش باشد. این یک مسأله است، ولی مسأله تفاوت مسأله دیگر است و آن این است که به یک گروه برسند، به گروه دیگر نرسند. به یک گروه مثلًا به دلیل اینکه سرباز هستند نهایت درجه
رسیدگی بشود، به یک گروه دیگر به دلیل اینکه کارگر هستند رسیدگی نشود، یا عکس قضیه. به این میگویند: تفاوت. با همه اختلاف و تنوعی که در میان اشیاء هست، تفاوت به معنی تبعیضِ در تدبیر میان اشیاء نیست.
اختلاف در نقش گاهی برای یک هدف است. گاهی دو نقش متناقض یک هدف را تأمین میکند. ما همیشه مثال میزنیم به قیچی. اگر انسان تیغههای قیچی را نگاه کند، اینها همیشه بر ضد همدیگر حرکت میکنند، یعنی اگر یک تیغه به طرف پایین میآید، آن یکی به طرف بالا میآید و برعکس. اینها با هم هماهنگی ندارند، ولی همین ناهماهنگی خودش یک هماهنگی است، یعنی اگر هردو با هم بالا بیایند یا هر دو با هم پایین بیایند، چیزی را قطع نمیکنند و کاری را انجام نمیدهند. یا دو کفه ترازو همیشه دو نقش مخالف را بازی میکنند، یعنی اگر این یکی به طرف بالا میآید دیگری به طرف پایین میرود و بالعکس. این، دو نقش مخالف است ولی این دو نقش مخالف برای هدف واحد است. در همین نقش مخالف یک هدف واحد وجود دارد.
قرآن اصرار عظیم و زیاد دارد به مطالعه هر چه بیشتر خلقت، و به مطالعه کشف نظامات خلقت و پیبردن به راز اصلی خلقت و حتی کشف کردن وابستگی عظیم اشیاء به یکدیگر. در فلسفه امروز اصلی هست که این نظر را تأیید میکند. روی این اصل خیلی تکیه میکنند و خوشبختانه تقریباً میشود گفت که قابل انکار نیست.
گاهی آن را «اصل وابستگی اشیاء» مینامند (کمونیستها از آن به «اصل تأثیر متقابل» تعبیر میکنند ولی ماهیتش همان اصل وابستگی اشیاء است). اصل وابستگی
اشیاء معنایش این است که برخلاف آنچه که ما خیال میکنیم، مثلًا این ناخن من که در اینجا قرار دارد و ستارهای که در دورترین کهکشانها قرار گرفته است با یکدیگر وابستگی دارند، یعنی وجود هر یک از اینها بدون دیگری محال است؛ در صورتی که انسان خیال میکند که اشیاء به یکدیگر وابستگی ندارند.
گاهی ما مثلًا میگوییم همین مورچه اگر نمیبود چه میشد؟ نمیدانیم که همین مورچهای که در اینجا وجود دارد یک رکن از ارکان عالم است. این تصورش خیلی مشکل است ولی حقیقت است؛ یعنی اگر به فرض محال (چون حذف کردنش محال است؛ ما مورچه را هم بکشیم بالاخره معدومش نکردهایم، شکلش را تغییر دادهایم) ما مجموع اتمهایی که مورچه را تشکیل داده از بین میبردیم و قدرت میداشتیم که آن را معدوم مطلق کنیم، تمام نظام عالم بهم میخورد. این مقدار وابستگی میان اشیاء هست، و هر موجودی در کار خودش است. اگر نقش هر چیزی را در مجموع دستگاه خلقت بدانیم، آنوقت نقش کل دستگاه خلقت را هم میدانیم.
این است که قرآن میفرماید:«مَا تَریفی خَلقِ الرَّحمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَریمِنْ فُطورٍ»سستی در کار عالم نیست
قرآن میگوید: باز هم نگاه کن (بار دیگر چشمت را تیز کن) ببین آیا یک سستی و فطور و شکافی در کار عالم میبینی؟ (همان بهم پیوستگی) هر چه که میبینی، خرابی در کار عالم نیست. هر خرابی