بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 171

آسمانهایی که شاید میلیاردها سال نوری فاصله هم برای آنها کم باشد امکان دارد، چون روح بشر مجرد است) یعنی بتواند در واقع با روح و قوای آن آسمانها اتصال و ارتباط پیدا کند، با یک دنیای دیگری از غیب و ملکوت ارتباط پیدا میکند.

جن و شیاطین در قرآن یک موجودات نامرئی هستند و با سرعتی مافوق سرعت نور- که اسمش را سرعت نمیشود گذاشت- میتوانند از نقطهای از عالم به نقطهای دیگر بروند. از قرآن استفاده میشود که شیاطین میخواهند به آن عالم آسمانها نزدیک شوند و از اخبار آنجا آگاه شوند، ولی خدای متعال به وسیله شهابها- که ما نمیدانیم چیست- مانعی قرار داده است که حتی این موجودات هم قادر نیستند خودشان را به آنجا نزدیک کنند. فقط روح بشر و ارواح انبیاء هستند که میتوانند به عالم آن آسمانهایی که قرآن میگوید عالم ملائکه است نزدیک شوند، ولی حتی جن و شیاطین هم نمیتوانند به آن عالم نزدیک شوند.

این معنایی بود که عرض کردم آنچه که قرآن میگوید، ضد هیئت قدیم است و با هیئت جدید منطبق نیست، نه به معنای اینکه مخالف است، بلکه آنچه که قرآن میگوید چیزی است که علم بشر هنوز در اطراف آن نمیتواند یک کلمه حرف بزند، نمیتواند نفی کند و نمیتواند اثبات کند. وقتی قرآن یک مطلبی را گفته است، گفته قرآن برای ما احتیاج به هیچ سند دیگر ندارد، بزرگترین سند است. قرآن گفته است هفت آسمان در مافوق همه ستارگان وجود دارد، ما هم قبول کردیم.


صفحه 172

تفسیر معنوی

البته اینجا مسأله دیگری هم هست و آن این است که بعضی فرضیهای دارند که اساساً هفت آسمانی که در قرآن هست جنبه جسمانی ندارد، معنوی و باطنی محض است. ما این را انکار نمیکنیم، شاید از بعضی آیات و از روایات این آیات بتوان این مطلب را فهمید که به حذاء هفت آسمان جسمانی، ما مراتب معنوی داریم، و شاید در خیلی از موارد وقتی میگویند آسمانهای هفتگانه، نظر به همین آسمانهای مافوق ستارهها نیست، نظر به عوالم باطن انسان است. ولی به نظر ما اگرچه این مطلب در جای خود درست است، نمیشود گفت که قرآن به هفت آسمانی که جنبه جسمانی دارد قائل نیست؛ به این هم قطعاً قائل است.وَ لَقَدْ زَینَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ. وقتی میگوید: نزدیکترین آسمانها را ما با این چراغها و قندیلها زینت بخشیدهایم، این نشان میدهد که یک جسمی هست که این ستارگان چراغهای آن هستند؛ و حتی در روایتی که سؤالاتی است که عبداللَّه بن سلام (از علمای یهود) از پیغمبر اکرم میکند- که بعد همان مرد مسلمان شد و مسلمان پاکایمانی هم شد- وقتی راجع به ستارگان از حضرت رسول سؤال کرد، حضرت در کمال صراحت همین را فرمود که همه این ستارگانی که شما میبینید، مانند قندیلهایی هستند در زیر نزدیکترین آسمانها.

وَ لَقَدْ زَینَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ. «الدنیا» صفت «السماء» است. «سماءَ الدنیا» نیست، «السماءَ الدنیا» است. اگر «سماءَ الدنیا» میبود معنایش میشد آسمان دنیا، در مقابل آسمانی که مربوط به دنیا نیست. آنوقت مقصود از دنیا عالمِ در مقابل آخرت بود. میگوید: «السماءَ الدنیا» ( «دنیا» صفت میشود) یعنی نزدیکترین آسمانها. ما نزدیکترین آسمانها را به


صفحه 173

چراغها مزین کردهایم، و همین مصابیح و چراغها را مانعی برای شیاطین و وسیله راندهشدن شیاطین قرار دادیم که اینها نمیتوانند از این ستارگان بگذرند و خود را به آن عالم که نوعی تعلق به ملائکه دارد نزدیک کنند و از اخبار آن عالِم و آگاه شوند.«وَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعیرِ» برای آن شیاطین عذاب جهنم (عذاب سعیر) را آماده کردهایم؛ برای آنها که میخواهند خیانت کنند.

وَ لِلَّذینَ کفَروا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ. آن آیات، آیات ایمان بود، آیاتی که نشانههایی از وحدانیت خدا بود. و اما کسانی که در مقابل عقل خودشان، در مقابل این آیات و نشانههای الهی عناد میورزند و سرپیچی و عصیان میکنند، برای آنها هم عذاب جهنم است و بد صیرورتگاهی است.

إذا الْقوا فیها سَمِعوا لَها شَهیقاً و هِی تَفورُ.تَکادُ تَمَیزُ مِنَ الْغَیظِ کلَّما الْقِی فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها ألَمْ یأْتِکمْ نَذیرٌ.قالوا بَلیقَدْ جاءَنا نَذیرٌ فَکذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَیءٍ إنْ أنْتُمْ إلّافی ضَلالٍ کبیرٍ.وَ قالوا لَوْ کنّا نَسْمَعُ أوْ نَعْقِلُ ما کنّا فی أصْحابِ السَّعیرِ.فَاعْتَرَفوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لأِصْحابِ السَّعیر.إنَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بالْغَیبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أجْرٌ کبیرٌ.[1]

[1]. [مقدار کمی از بیانات استاد در آخر این جلسه روی نوار ضبط نشده است.]


صفحه 174

تفسیر سوره ملک (3)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اجْرٌ کبیرٌ.وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ أوِاجْهَروا بِهِ إنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ.ألایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ.هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکمُ الْأرْضَ ذَلُولًا فَامْشوا فِی مَناکبِها وَ کلوا مِنْ رِزْقِهِ وَ الَیهِ النُّشورُ.ءَامِنْتُمْ مَنْ فِی السَّماءِ انْ یخْسِفَ بِکمُ الْارْضَ فَاذا هِی تَمورُ.امْ امِنْتُمْ مَنْ فِی السَّماءِ انْ یرْسِلَ عَلَیکمْ حاصِباً فَسَتَعْلَمونَ کیفَ نَذیرِ[1].

آیات سوره مبارکه مُلک است و با این مطالب شروع شد:«تَبارَک الَّذی بِیدِهِ الْمُلک وَ هُوَ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ» که اجمال و خلاصهاش این

[1]. ملک/ 12- 17.


صفحه 175

است: زمام همه کار خلقت به دست خداوند متعال است، به دست یک خدای علیم حکیم مدبّر است، علیمِ حکیمِ قادرِ توانای علیالاطلاق، و بنابراین در همه آنها حکمت و غایت و هدف نهفته است. بالخصوص مسأله مرگ و زندگی انسانها را مطرح فرمود که یک امر بیهوده و باطل و پوچی نیست:ا لَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوةَ لِیبْلُوَکمْ ایکمْ احْسَنُ عَمَلًا. (چون اینها را قبلًا گفتهایم دیگر به تشریح نمیپردازیم، همینقدر عرض میکنیم که به آیات بعدی برسیم.) مسأله اینکه خلقت مرگ و زندگی برای آزمایش احسنالعمل- به بیانی که قبلًا گفتیم- است، خود به خود ایجاب میکند که وحیی و نبوّتی باشد برای راهنمایی همین احسنالعمل؛ یعنی انبیاء آمدهاند برای اینکه انسان را کمک بدهند و اعانت کنند که به عنوان یک آزمون- که لازمه نوع خلقت انسان است- کارش را انجام بدهد. از این جهت است که مسأله نبوّت و هدایت و راهنمایی و تبشیر و انذار مطرح است. ترتیب اثر دادن به این راهنماییها و ترتیب اثر ندادن به این راهنماییهاست که سرنوشت انسان را تعیین میکند.

و در آیات قبل از این آیات، وضع مردمی را که سرنوشتشان عذاب است ذکر فرمود و حتی مکالمهای که میان آنها و خدمه جهنم رخ میدهد، آن را هم برای عبرتآموزی نقل فرمود که«کلَّما الْقِی فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْیأْتِکمْ نَذیرٌ» آیا نذیر و منذر و اعلام خطرکننده و کسی که چنین پایانی را اعلام خطر کرده باشد برای شما نیامده بود؟ گفتند: چرا آمده بود ولی ما آنها را تکذیب کردیم و نسبت دروغ دادیم.

بعد خودشان گفتند:«لَوْ کنّا نَسْمَعُ اوْ نَعْقِلُ ما کنّا فی اصْحابِ السَّعیرِ» اگر آن روز سخن آنها را شنیده بودیم یا اگر در آن روز فکر و تعقل کرده بودیم و به


صفحه 176

معنی خوف خدا

عرض کردهایم که معنی خوف پروردگار یکی هیبت پروردگار یعنی درک عظمت پروردگار است. یک معنی دیگر خوف پروردگار، خوف از عدالت پروردگار است. این مسأله خیلی اوقات مطرح میشود که خوف خدا یعنی چه؟ مگر خدا یک شیء مخوف است که باید از او ترسید؟ خدا را که میگویند یک شیء محبوب است و نه تنها یک شیء محبوب است که این تعبیر کوتاه و قاصر است، او یگانه ذاتی است که شایسته محبوبیت است. مگر خود قرآن نمیفرماید که «بگو به این مردم اگر فرزندانتان، همسرانتان، پدرانتان، برادرانتان، فامیلتان، خانه و مسکنتان، کسب و کارتان، اینها برایتان عزیزتر و محبوبتر از خدا و پیامبر باشد، پس بروید کنار»؟خدا برای انسان از هر محبوبی


صفحه 177

باید محبوبتر باشد. پس این چگونه است؟ آیا خدا یک ذات جمیل دوستداشتنی است یا یک ذات قهّار جبّار ترسیدنی؟ کدام یک از ایندو؟ هم از خدا خائف بودن و هم محبّ او بودن و به او امیدوار بودن چگونه است؟

گفتهایم که آنچه به ذات الهی مربوط میشود محبوبیت است و آنچه به انسان مربوط میشود منشأ خوف و خشیت است. از خدا ترسیدن به این معنی که العیاذ باللَّه خدا یک ذات گزافکاری باشد آنطور که انسان از یک آدم جبّار دیکتاتور میترسد که چشمش به آدم بیفتد، یک بهانه بیهوده بگیرد، بعد دستور کتک زدن یا اعدام کردن بدهد، چنین چیزی محال است. از خدا ترسیدن یعنی از عدل الهی ترسیدن؛ از عدالتش، از همین صفت کمالش باید ترسید. مگر عدل ترسیدنی است؟ از عدل هم باید ترسید؟ نه، هر آدم نیکوکاری عاشق عدل است، آدم بدکار از عدالت میترسد.

پس ترسیدن از عدالت به معنی ترسیدن از عمل خود است. اگر ما از عدالت الهی میترسیم، یعنی نگران این هستیم که خلافی مرتکب بشویم که در آن صورت عدل الهی ما را اخذ خواهد کرد(یا مَنْ لا یخافُ الّا عَدْلُهُ وَ لا یرْجیالّا فَضْلُهُ). پس تبشیر و انذار انبیاء که همه تبشیر و انذارها بر اساس عدل الهی و بر اساس فضل الهی است، برای اهل ایمان ایجاد خشیت میکند، به همین دو معنایی که عرض کردم.

«انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیبِ» آنان که پروردگار خود را به غیب و در غیب خشیت دارند. مقصود این است که خشیت پروردگار خودشان را دارند. کلمه«بِالْغَیبِ» اینجا چه محلی از اعراب دارد؟

کلمه«بِالْغَیبِ» ممکن است صفت«ربّ» باشد؛ یعنی آنان که


صفحه 178

پروردگارشان را خشیت دارند، آن پروردگاری که غیب است و در غیب است، یعنی پروردگاری که محسوس نیست، با چشم سر نمیشود او را دید ولی با چشم دل و عقل میشود او را شناخت و به او ایمان آورد. بعضی از مفسرین کلمه«بِالْغَیبِ» را جانشین یک مفعول مطلق دانستهاند، یعنی اینطور میشود: «انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ خَشْیةً بِالْغَیبِ» آنان که از پروردگار خودشان میترسند، ترسیدنی که این ترسیدن در غیب است، یعنی در حالی که خدا را در جلوی چشمشان نمیبینند و خداوند محسوس نیست معذلک از خدای خود میترسند.

درواقع«انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیبِ» متضمن دو جمله است: آنان که به خدا- که خدا در غیب است- [ایمان دارند،] ایمان به غیب دارند(ا لَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ)کسی از مغفرت خدا بینیاز نیست

«لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اجْرٌ کبیرٌ» برای اینها دو چیز است، دو امر مثبت و منفی است: یکی مغفرت و آمرزش. انسان هر چه باشد، در هر مقامی باشد، در آن مقام باز دچار نوعی لغزش و کدورت میشود که نیاز به پاک کردن و تنزیه دارد. احدی نیست که از مغفرت خدا بینیاز باشد، حتی پیغمبر. در ذیل آیه سوره انعام که میفرماید:«مَنْ یصْرَفْ عَنْهُ یوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ»[1]که خلاصهاش این است: هر کسی به هر مقامی که میرسد در نهایت امر به

[1]. انعام/ 16.