میخواهم خودت نگه داری و خودت نگهدار باشی. و لهذا در اخبار و روایات ما هست[1]که پیغمبر اکرم فرمود از یک طلاق عرش الهی میلرزد(تَهْتَزُّ مِنْهُ الْعَرْشُ). این خودش خیلی معنی دارد. به پیغمبر اکرم خبر دادند که ابو ایوب انصاری امّ ایوب را طلاق داد. فرمود:«انَّ طَلاقَ امِّ ایوبَ لَحوبٌ»تدابیر زمان طلاق و بعد از طلاق
از جمله تدابیری که برای منفسخ نشدن پیمان ازدواج به کار برده شده است، تدابیری است که برای زمان طلاق و بعد از طلاق اتخاذ شده است. (برخی تدابیر، تدابیر ابتدائی است که میخواهد [کار] منجر به طلاق نشود، و تدابیر دیگری اخذ شده است برای اینکه اگر طلاق صورت گرفت مهلت و فرجه و فرصتی باشد که این قضیه عود کند و به حال اول برگردد.) اسلام برای زن مطلّقه، الّا موارد استثنائی، عده قائل شده است. البته ما دو جور طلاق داریم: طلاق بائن و طلاق رِجعی. طلاق بائن طلاقی است که به صِرف طلاق کار تمام است یعنی عدهای در کار نیست، مثل طلاقهایی که به صورت خُلع صورت میگیرد. طلاق خُلع آن جایی است که کراهت از ناحیه زوجه شروع میشود نه از ناحیه زوج، و زوجه برای اینکه مرد را به طلاق راضی کند یک چیزی به او میدهد، مثلًا مهرش را میبخشد، یا حق دیگری دارد آن را میبخشد، یا پول دستی به او میدهد و مرد طلاق میدهد. در اینجا دیگر حق رجوع
[1]. عرض کردیم اینها روایاتی است که میان شیعه و سنی مشترک است یعنی از مسلمات اسلام است وجای شک و شبهه نیست
سلب شده است. یا زنی که به اصطلاح غیرمدخوله باشد، یعنی ازدواجی که به زفاف منتهی نشده باشد، آن هم عده ندارد. و یا زنی که به حد یأس رسیده باشد (یائسه شده باشد) که دیگر زاینده و بچهزا نیست، او هم عده ندارد. اینها را «طلاق بائن» میگویند. غیر این را «طلاق رجعی» یا «طلاق عِدّی» میگویند، یعنی طلاقهایی که عده دارد و حق رجوع هم در آنها باقی است.
یک فلسفه عده همین است که مهلت و فرصتی باشد. اغلب، طلاقها در اثر یک عصبانیت یا ناراحتی پیش میآید، فوراً میگویند برویم طلاق بدهیم و زود طلاق میدهند. این عصبانیتها و ناراحتیها چند روز هست، بعد تدریجاً فرو مینشیند و پشیمانی رخ میدهد. اگر عده در کار نباشد، گرماگرم کار از این طرف این طلاق میدهد، از آن طرف او میرود ازدواج میکند، بعد که پشیمان شد دیگر راه رجوعی نیست. این است که این مهلت را برقرار کردهاند برای اینکه فرصتی [برای رجوع باشد.][1]
[1]. [متأسفانه بقیه بیانات استاد شهید روی نوار ضبط نشده است.]
تفسیر سوره طلاق (2)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
ومن یتق اللهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً.وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لا یحْتَسِبُ وَ مَنْ یتَوکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ انَّ اللَّهَ بالِغُ أمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْراً.وَ اللّائی یئِسْنَ مِنَ الْمَحیضِ مِن نِسائِکمْ إنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أشْهُرٍ وَ اللّائی لَمْ یحِضْنَ وَ اولاتُ الْاحْمالِ أَجَلُهُنَّ أنْ یضَعْنَ حَمْلَهُنَّ وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مِنْ أمْرِهِ یسْراً[1].
آیات مبارکه سوره طلاق را تفسیر میکردیم، به وسطهای یک آیه رسیدیم که با«فَاذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَامْسِکوهُنَّ بِمَعْروفٍ أَوْ فَارِقوهُنَّ بِمَعْروفٍ» شروع میشد و به اینجا رسیدیم که«وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً.وَ یرْزُقْهُ مِنْ
[1]. طلاق/ 2- 4.
حَیثُ لایحْتَسِبُ». در این آیات سوره مبارکه طلاق در چند جا در وسط مطلب، بدون آنکه مطلب تمام و قطع شده باشد- مطلبی که راجع به احکام و مقررات طلاق است و رجوع و انفاقی که بر مرد در مدت عدّه لازم است و ضرورت اینکه زن در همان خانه خودش تا پایان عدّه بماند و امثال اینها- سخن از تقوا و توکل آمده است. اول معنی این جملهها را ذکر میکنیم بعد رابطهاش با مطالب گذشته را- که تقریباً روشن است- عرض میکنیم.
در این آیه راجع به تقوا میفرماید:وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً.وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لایحْتَسِبُ.
تقوا و خروج از مشکلات
در قرآن کریم مکرر به آثار تقوا اشاره و تصریح شده است، و معمولًا آثار تقوا چیزهایی است درست عکس آنچه که ابتدائاً انسانی که بصیرتی ندارد از تقوا [میفهمد] یعنی در مورد تقوا خیال میکند. یکی اینکه انسان وقتی که بصیرتی نداشته باشد، در ابتدا از تقوا محدودیت میفهمد، میگوید: انسان بخواهد خودش را مقید به تقوا کند، معنایش این است که خودش را در بنبست قرار بدهد، به دور خودش خطی بکشد و برای خود محدودیت قائل بشود. قرآن درست نقطه مقابل این مطلب را ذکر میکند (و نکته لطیف همین است) یعنی بیتقوایی است
که انسان را در بنبست قرار میدهد، و تقواست که بنبست را میشکند. این خیلی به نظر عجیب میرسد. انسان میگوید آدمی همینقدر که متقی شد، یعنی برای خودش محدودیت قائل است. وقتی انسان برای خودش محدودیت قائل است، به دست خودش برای خودش بنبست به وجود آورده است. قرآن میفرماید خیر، تقوا بنبست و محدودیت نیست؛ برعکس است، تقوا نداشتنْ انسان را دچار بنبستها و محدودیتهایی میکند، و تقوا راهی است که خدا معین کرده است که اگر انسان از آن راه برود محدودیت و بنبستی برای او نیست. این است که میفرماید:«وَ مَن یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً»تقوا و روزی
باز انسان اگر بصیرتی نداشته باشد در ابتدا خیال میکند که تقوا همچنان که محدودیت است، محرومیت هم هست، هم محدودیت است و هم محرومیت؛ اینطور میگوید: آدم باید زندگی کند، با تقوا که نمیشود زندگی کرد، با تقوا زندگی کردن یعنی انسان خودش را از همه چیز محروم کند. باز قرآن عکس قضیه را ذکر میکند: درست است، انسان وقتی که تقوا پیشه کند راههایی از روزی را- که البته راههای نامشروع است- [از دست میدهد.] آدم متقی هرگز از راههای نامشروع به دنبال روزی نمیرود، ولی خدا راه دیگری از روزی به روی او باز میکند که آن راه مزیتی دارد که راه عادی و معمولی ولو
داد و ستد در عمل با خدا
همیشه گفتهایم که توحید موحد آن وقت به مرحله واقعی میرسد که انسان در عمل آن را تجربه کند، یعنی در مرحله آزمایش قرار بدهد. اصطلاحی فرنگیها دارند که کمکم در میان ما هم رایج شده است. آنها راجع به سیر و سلوک عرفانی تعبیرشان این است: تجربه دینی، یعنی مسائل را عملًا تجربه کردن. دستورهای اخلاقی دینی و توحید عملی یعنی یک امر تجربی، امری که انسان [باید] در عمل آن را آزمایش کند، یعنی انسان با خدا در حال داد و ستد در عمل باشد؛ از یک طرف او دستور خدا را به کار میبندد، از دستور خدا به خاطر هوای نفس و به خاطر منافع خودش منحرف نمیشود، اگر دنبال منافع هم میرود بر طبق دستور خدا میرود؛ این کار اوست و آنچه که از ناحیه اوست؛ [از طرف دیگر] از ناحیه خدا احساس میکند که چگونه خدا گرهها را از
توکل
بعد میفرماید:وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. تقوا بیشتر جنبه عملی دارد، توکل بیشتر جنبه روحی دارد. هر کسی که به خدا توکل کند، کار خود را به خدا بسپارد، خدا کافی است. ولی کار به خدا سپردن کار سادهای نیست، یک ایمان بسیار راستینی میخواهد که انسان کار خودش را به خدا بسپارد، و اگر انسان کارش را به خدا بسپارد حس میکند که او کافی است و دیگر به هیچ چیزی احتیاج ندارد.«انَّ اللَّهَ بالِغُ أمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْراً» خدا امر و فرمان خودش را میرساند، یعنی آنچه که خداوند امر و اراده کرده است تخلفپذیر نیست. خداست که برای هر چیزی حد و اندازه قرار داده است، اما خود او که حد و اندازه ندارد؛ یعنی هر سببی از سببها کاربرد محدود دارد، چون در تحت قَدَر و اندازه قرار گرفته است، الّا ذات مقدس حقتعالی که کاربرد نامحدود دارد؛ یعنی کار را به کسی میسپاری که مانع در مقابل اراده او معنی ندارد، و به کسی سپردهای که او برای هر چیزی حد و اندازه و کاربرد محدود قرار داده است ولی خودش فوق حد و اندازه و کاربرد محدود است.
پس هر که به خدا توکل کند او کافی است.
در تقوا اینجور گفتیم: هر کسی که تقوای الهی داشته باشد خدا راه بیرون آمدن از مشکلات را برای او فراهم میکند و خدا به او روزی «لا یحْتَسَب» میدهد. در اینجا میگوییم:«وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» گویی کار را از هر جهت یکسره میکنیم: هر کسی که به خدا توکل کند [خدا] کافی
است، احتیاج به هیچ چیزی ندارد. این است که در آیه دیگر میخوانیم:ا فَوِّضُ امْری الَی اللَّهِ انَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ[1].
حافظ در همین زمینه شعر خوبی دارد، میگوید:
کار خود گر به خدا باز گذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی
توکل هم مثل تقواست. در زبان عربی (و شاید در زبان فارسی هم وجود داشته باشد، ولی من در زبان فارسی تاکنون به این مطلب توجه نداشتم) فنی هست که آن را جزء فنون بدیعیه میشمارند و نامش «تضمین» است. تضمین معنایش این است که کلمهای ذکر میشود وبعد متعلَّقی برای این کلمه ذکر میشود که متعلَّق این کلمه نیست، متعلَّق کلمه دیگری است، و معنای آن کلمه دیگر را در این کلمه اشراب و تضمین میکنند، میگنجانند، مثل اینکه در تقدیر وجود داشته باشد. مثلًا ما میگوییم:سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَه. در همین جمله تضمین وجود دارد. «سَمِعَ» یعنی شنید، که در مورد خدا دیگر زمان ندارد، شنید و میشنود یک معنا دارد. خدا میشنود. این کلمه اینجا تمام است. خدا میشنود از برای کسی که او را سپاس بگوید. میشنود با «از برای» یعنی این فعل با آن متعلَّق اگر چیزی در بین نباشد نمیچسبد، ولی وقتی که میخواهد بگوید: میشنود و اجابت میکند، این «اجابت میکند» در ضمن است.
خدا میشنود و استجابت میکند (میشنود در حالی که استجابتکننده است) مر کسانی را که او را سپاس میگویند. اینجا در مفهوم «سَمِعَ»، «سَمیعٌ مُجیبٌ» افتاده است، «سَمِعَ وَ اجابَ». ایندو با همدیگر با یک کلمه بیان
[1]. غافر/ 44.