مرکبی راهوار قرار داده و مخازن رزق انسان را در زمین قرار داده است که فرمود:«وَ کلوا مِنْ رِزْقِهِ»انکار الهی
بعد نکتهای را ذکر میکند. در آیه اوّلی که خواندم میفرماید: در میان اقوام گذشته اقوامی بودند که خدا را (یا این حقایق را) انکار کردند. بعد تعبیر عجیبی دارد، میفرماید: آنها انکار کردند، حالا ببینید خدا چگونه آنها را انکار کرد. آن مکافاتها و عقوبتها را به تعبیر «انکار الهی» ذکر کرده است. آنها این حقایق را انکار کردند، ببینید این حقایق چگونه آنها را انکار کرد. در واقع نفی کردن است، منتها نفی کردن در عالم ذهن. وقتی [این حقایق را] میگویید، سرش را بالا میاندازد، میگوید: نه.انکار میکند: خیر، چنین نیست، من نفی
میکنم. ولی وقتی که حقیقت به سراغ اینها میآید و اینها را نفی و انکار میکند آن را بروید ببینید.«وَ لَقَدْ کذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» مردمی که پیشینیان اینها هم مانند اینها تکذیب و انکار کردند. حالا ببینید انکار من آنها را، چگونه بود؛ آنها که نفی میکردند، نفی ما آنها را، چگونه بود؛ نفی ما به این صورت بود که دیگر از آنها اثری باقی نماند.
آیه بعد باز در روال آیات قبل است، میفرماید:«اوَلَمْ یرَوْا الَی الطَّیرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ وَ یقْبِضْنَ ما یمْسِکهُنَّ الَّا الرَّحْمنُ انَّهُ بِکلِّ شَیءٍ بَصیرٌ»دیدن صنع الهی
خیلی چیزها در عالم هست که اگر انسان، ساده آن مطلب را ببیند به نظرش میآید که غیر از این دیگر چیزی امکانپذیر نیست. ولی یک وقت انسان میبیند که در همین عالم چیزهای دیگری بر ضد آنچه که وجود دارد امکانپذیر هست اما بدون آنکه آنچه که بر ضد این است درواقع مخالف این باشد، بلکه امری است مافوق این.
حال برایتان مثالی عرض بکنم.
من نمیدانم این مطلب حقیقت است یا افسانه؛ میگویند اول باری که هواپیما پیدا شده بود شخصی به حکیمی از حکیمان قدیم ایران- که معلوم میشود آن سؤالکننده هم خودش یک آدم نیمهمطّلعی بوده و لهذا طرح قضیه را به صورت غلط کرده است- گفته بود: شما
فیلسوفان مدعی هستید که یک جسم ثقیل و سنگین لازمه طبیعتش به طور جبر این است که توجه به مرکز زمین دارد، و لهذا اگر ما سنگی را در بالا رها کنیم، به طرف مرکز زمین حرکت میکند؛ یک قطعه آهن را رها کنیم، به طرف مرکز زمین حرکت میکند. گفت بله. گفت: اخیراً یک صنعتی در اروپا پیدا شده است که این صنعت نظریه شما را باطل کرده است، معلوم میشود که جسم ثقیل هم میتواند آن بالا بایستد بدون اینکه به زمین سقوط کند (نظیر همان که در جلسه گذشته از ابوعلی سینا و ابوسعید ابوالخیر نقل کردم).
میگویند آن حکیم گفت چنین چیزی محال است و امکان ندارد. البته طرح این حرف به این صورت برای آن حکیم از اول غلط بوده، چون آن چیزی که آن حکیم گفته محال است الآن هم محال است، یعنی اگر ما یک جسم ثقیلی را رها کنیم بدون اینکه یک نیروی مقاومتی در مقابل نیروی ثقل وجود داشته باشد، محال است سقوط نکند. گفتیم در آن داستان بوعلی سینا و ابوسعید ابوالخیر نیز ابوسعید همین سؤال را مطرح کرد. میگویند در حمّام، او با یک قدرت به اصطلاح عرفانی خاص تشت مسی را به طرف بالا انداخت و تشت آنجا ایستاد. گفت: شما حکیمها که میگویید یک جسم ثقیل اگر بالا برود طبعاً باید بیفتد، این چرا نمیافتد؟ بوعلی گفت: ما حکیمها میگوییم بدون قاسر نمیایستد، یعنی بدون یک قوّه دیگری که بیاید اثر آن قوّه را خنثی کند، ولی الآن اراده یک عارف مانع سقوط اوست؛ الآن هم او میخواهد بیفتد پایین ولی فعلًا اراده یک مرد کامل مانع افتادن است.
حال، در مورد هواپیما معلوم است که اگر یک قوّه دیگری به نام قوّه بخار نباشد که هواپیما هیچوقت آن بالا نمیایستد. طرح مسأله به
این صورت غلط است. ولی این نشان میدهد که اگر صنعی و صنعتی در کار باشد، اگر تدبیری در کار باشد، آن تدبیر میتواند با ترکیب کردن نیروها عملی بر ضد عمل نیروی دیگری انجام بدهد. جسم مرغ هم در آسمان چنین چیزی است؛ یعنی اگر خداوند متعال نیروی پرواز کردن را و آن بالها و آن لوازمی که برای پرواز لازم است در وجود این حیوان قرار نداده بود، این حیوان هم اگر خودش را از پشتبام رها میکرد چون جسمِ سنگین است میافتاد پایین؛ ولی ببینید خداوند چه تدابیری در وجود این حیوان به کار برده است و چه نیروهای دیگری در این عالم خلق کرده است که اثر یک نیرو را خنثی میکند.
از اینجا شما بفهمید که در همه چیز عالم این جریان هست. ما اگر الآن میگوییم: منظومه شمسی داریم، خورشید مرکز است، زمین به دورش میچرخد و در هر 365 روز تقریباً یک دور به دور خورشید میچرخد، همچنین به دور خودش میچرخد، خیال میکنیم که اینها اموری است که باید باشد و خلاف اینها محال است. چنین چیزی نیست، سررشته همه اینها به دست خداوند است. اگر کسی نظر به مسبّبالاسباب داشته باشد (چون وقتی که به سببی نگاه میکند میبیند یک سببی دارد، باز آن سبب یک سبب دیگری دارد و آن سبب یک سبب دیگری و ...) فوراً میفهمد که نگهدارنده همه اسباب، یعنی آن قدرتی که تمام اسباب و وسائط و وسائل در اختیار اوست، ذات مقدس پروردگار است.
بشر اساساً پرواز در هوا و سیر بر روی آب را- که همین کار کشتی باشد- از همین موجودهایی که در عالم طبیعت وجود دارند الهام گرفت. وقتی که انسان مرغ را دید که در آسمان پرواز میکند،
فهمید پس این یک امری است عملی، یک حساب و قانونی دارد. تا هر حدی که بشر بتواند آن حساب و قانون را کشف کند، از آن حساب و قانون میتواند استفاده کند.
میفرماید:«اوَلَمْ یرَوْا الَی الطَّیرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ» آیا مرغ را در بالای سر خود درحالی که اینها صافّات [هستند نمیبینند؟] «صافّات» را به دو معنا میتوانیم بگیریم: یکی اینکه در بالای سر انسان صف زدهاند، مثل آن وقتی که مرغها- مخصوصاً بعضی از آنها- با صف حرکت میکنند. ولی مفسرین گفتهاند مقصود آن معنایی است که به آن «صفیف» میگویند. این مطلب در فقه مطرح است که بعضی از مرغها در حین پرواز بیشتر صفیف دارند، یعنی بیشتر بال میزنند، بالشان را مرتب حرکت میدهند، مثل گنجشک. بعضی دیگر کمتر بال میزنند و بیشتر بالها را پهن میکنند و در حالی که بالهایشان پهن است حرکت میکنند مثل کرکس که انسان میبیند وقتی در آسمان است اغلب بال نمیزند یعنی در حالی که بالهایش پهن است- مثل بال هواپیما- حرکت میکند بدون اینکه بال بزند. مقصود از«صافّات» این است: در حالی که صفیف دارند، یعنی در حالی که بالها را همینجور باز کردهاند و دارند حرکت میکنند.«وَ یقْبِضْنَ» و احیاناً قبض میکنند. (آن حالت بسط و پهن کردن را «صفیف» میگویند، حالت قبض و جمعکردن بال را که جمع میکند و دوباره باز میکند «قبض» میگویند.) آیا اینها را در بالاسر خود نمیبینند؟ غیر از خدا کیست که اینها را در آن بالا نگهداری میکند؟ خداست که اینهمه نیروها و قانونها و ضابطهها را قرار داده است و اگر نخواهد، همه اینها نقض میشود.«انَّهُ بِکلِّ شَیءٍ بَصیرٌ» خدا به همه چیز بیناست؛ یعنی اینهمه اسرار در عالم هست و خدای
معنی توحید
امَّنْ هذَا الَّذی هُوَ جُنْدٌ لَکمْ ینْصُرُکمْ مِنْ دونِ الرَّحْمنِ انِ الْکافِرونَ الّا فی غُرورٍ. اساس توحید و اساس دعوت انبیاء بر این است که انسان یک دید نافذی پیدا کند و از همه اسباب عبور کند و مسبّب همه اسباب را ببیند. گفت:
دیدهای خواهم سبب سوراخ کن
تا سبب را برکند از بیخ و بن
از سبب سازیش من سودائیم
وز سبب سوزیش سوفسطائیم
اصلًا معنی توحید این است که انسان آن مسبّب الاسباب و علّة العلل و آن ذاتی را که به تعبیر امیرالمؤمنین زمام همه امور به دست اوست- که تعبیر عالی و لطیفی است:«عِلْماً بِانَّ ازِمَّةَ الْامورِ بِیدِک»[1]- [درنظر داشته باشد.] «زمام همه امور به دست اوست» یعنی جریانهای عالم، نظام اسباب و مسبّبات، کار خودشان را انجام میدهند ولی همه اینها حکم یک قافلهای را دارد که مهار آن قافله به دست یک نفر است. این تشبیه قهراً نمیتواند تشبیه کاملی باشد: مثل یک هواپیمایی که حرکت میکند ولی اختیار این هواپیما در دست یک نفر است، به راست ببرد، به چپ ببرد، کج کند، راست کند، بالا ببرد، پایین ببرد، خاموش کند، احیاناً اگر دلش بخواهد ساقطش کند؛ زمام و مهار همه اینها در دست اوست. این است که انسان نباید اعتمادش جز به خدا
[1]. نهجالبلاغه فیضالاسلام، خطبه 218.
باشد. تکیهگاه انسان فقط باید خدا باشد. همه حرفها برای این است.
اینها که ذکر کردیم یک سلسله اسباب تکوینی بود. یک سلسله اسباب اجتماعی هم هست که اینها هم انسان را مشرک میکند یعنی سبب میشود که انسان از خدا غفلت کند و اعتماد و تکیهاش به آنها باشد. آنها چیست؟ انسان وقتی که در دنیا یار و یاورْ زیاد پیدا میکند، به تعبیر قرآن آنهایی که در دنیا جُند و سپاه پیدا میکنند، یاوران زیادی پیدا میکنند، یک غروری به اینها دست میدهد و میگویند که تکیهگاه ما اینهاست، با وجود اینها دیگر چه کسی میتواند کاری بکند؟ در یک آیهای که در سوره ذاریات بود، قرآن مجید راجع به فرعون تعبیر عجیبی داشت و آن این بود که فرعون به سپاهیان خودش فوقالعاده اعتماد داشت و همه چیزش آنها بودند. تعبیر قرآن این بود:«فَتَوَلّیبِرُکنِهِ»[1]پس پشت کرد همراه پایه و رکنش. این خانه اگر پایههایی داشته باشد، این ستونها را ما میگوییم ارکان، کما اینکه پاهای انسان را میگویند ارکان. در حیوان، چهار دست و پا را میگویند ارکان این حیوان، چون بدن این حیوان روی این چهار دست و پاست. به تعبیر امروز این میلیتاریسم فرعون را قرآن با کلمه«فَتَوَلّیبِرُکنِهِ» بیان کرده است، یعنی او تکیهگاهی جز سپاهش نداشت؛ با همان رکن و پایهاش، همان که تکیهاش به آن بود، پشت کرد و رفت.
این هم برای انسان یک غرور است. مگر سپاه و سپاهی میتواند انسان را از خدا بینیاز کند؟ یک وسیله امتحان است و یک مایهای است که برای انسان بدبخت چند صباحی غرور میآورد و موجب بدبختی و
[1]. ذاریات/ 39.
هلاکت است. آیا اگر اراده خدا تعلق بگیرد، از این لشکرها کاری ساخته است؟«امَّنْ هذَا الَّذی هُوَ جُنْدٌ لَکمْ ینْصُرُکمْ مِنْ دونِ الرَّحْمنِ»داستان مرگ مأمون
داستان مرگ مأمون داستان عجیبی است. مسعودی درمروجالذهبمینویسد که مأمون در یکی از جنگهایش (گویا با روم جنگیده بود)[1]با یک لشکر فوقالعاده جرّاری لشکرکشی کرده بود؛ در حدود صد هزار نفر سپاهش شمرده میشدند.
دشتی را در همین قسمتهای شمال سوریه نام میبرد به نام «پرسوس» که دشت بسیار باصفایی بود. وقتی مأمون برمیگشت، این دشت باصفا را دید، خیلی خوشش آمد، دستور داد همین جا اطراق شود. چشمه بسیار بزرگی آنجا بود و آب بسیار سردی از زمین میجوشید. این چشمه به قدری باصفا بود که آن ریگهای زیر کاملًا پیدا بود. دستور داد تخت و خرگاهش را همانجا زدند. نشسته بود و غرق در خیالات و افکار خودش بود. در این بین، در همان جلوی چشمه که استخرمانندی بود ناگهان یک ماهی سفید بسیار زیبایی پیدا شد. مأمون هوس کرد همین ماهی را بگیرند و کباب کنند. گفت: غوّاص بیاید این را بگیرد. فوراً مردی آمد و خودش را در
[1]. آن زمان، استانبول فعلی و قسطنطنیه قدیم مرکز روم بوده است و این قسمت سوریه و اطراف آنتقریباً مرز دنیای اسلامی شمرده میشد، بعد در دورههای سلاطین عثمانی و سلطان محمد فاتح بود که آن مناطق را فتح کردند و خلافت شرقی مسیحیت را برچیدند.