بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 209

برگشت؛ تاریخ هم نوشته است؛ در یک غزلش به این قضیه اشاره میکند) میگوید:

ای صبا از من بگو با ساکنان شهر یزد

کای سر ما حقشناسان گوی چوگان شما

داستان مردی که اغلاط قرآن را اصلاح کرد!

گفتم داستانی که ما شنیده بودیم و باور نمیکردیم، درست همان داستان است که مردی خط خوبی داشت، یک آقایی میخواست او یک نسخه از قرآنی را با خط خوش خودش برایش بنویسد (قدیم که چاپ نبود، استنساخ میکردند) گفت: تو خیلی خط خوبی داری، بنویس. او هم آمد یک قرآنی برای او نوشت و با کاغذ اعلا و خطکشی عالی و خط خوب تحویل داد. آن شخص گفت: این قرآن بیغلطِ بیغلط است؟ گفت: بلی، ولی دو سه جا بود که من خودم به نظرم آمد که باید اصلاح شود، دیدم آنجور درست نیست. در یک جا دیدم نوشته:شَغَلَتْنا امْوالُنَا وَ اهْلونا. در قرآن که غلط نمیتواند وجود داشته باشد، نوشتم: شَدُرُسْنا امْوالُنا وَ اهْلُونا. یک جای دیگر دیدم که نوشته است:وَ خَرَّ موسیصَعِقاً. من دیدم موسی که خر نداشته، آن عیسی بوده که خر داشته است، آن را «خَرَّ عیسی صَعِقاً» کردم. یک جای دیگر هم دست بردم، دیدم غلط است و درستش را نوشتم. دیدم نوشته است: «ساریکمْ دارَ الفاسِقینَ» (سَاریکمْرا


صفحه 210

ساریکم خوانده) من خودم اهل ساری هستم، ساری دارالمؤمنین است، نوشتم: ساریکم دارُ الْمُؤمِنینَ.

عیناً همین کار را این شخص در قرن بیستم رویدیوان حافظانجام داده است.

حال این چیست؟ از بیسوادی نیست؛ نه این است که بگوییم اینقدر سواد نیست.

از لجاجت و عتوّ و نفور است. از یک طرف از حافظ نمیتواند ببُرد، از طرف دیگر میبیند محتوای حافظ با فکر او جور درنمیآید. او دلش میخواهد یک حافظی باشد که نه خدا را قبول داشته باشد، نه پیغمبر را، نه قیامت را، نه معنویت را، هیچچیز را قبول نداشته باشد؛ هم حافظ باشد و هم هیچیک از اینها را قبول نداشته باشد.

رسماً میآید کلمات را عوض میکند، برای اینکه با مقصود خودش جور دربیاید.

بَلْ لَجّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفورٍ. قرآن میفرماید: مسأله این نیست که این مطلب بر اینها ثابت نباشد یا این موضوعات، موضوعات مشکلی باشد که نتوانند درباره آنها فکر کنند؛ مسأله این است که روی دنده لج افتادهاند و لجبازی میکنند.

این مسأله حافظ و مولوی و سعدی و ... امروز در ایران یک مسألهای شده است، مسأله مهمی هم شده است. از یک طرف اینها مفاخر بزرگ ادبی ایراناند و بلکه مفاخر بزرگ ادبی جهاناند و ایران و زبان فارسی را که دنیا میشناسد، به واسطه این چند نفر میشناسد و عدهای نمیتوانند از اینها ببُرند، یعنی بریدنی نیست؛ و از طرف دیگر اینها آنچنان با اسلام گره خوردهاند که این گره را نمیشود باز کرد.

حال چکار میشود کرد که انسان مولوی یا حافظ یا سعدی یا نظامی و یا ناصرخسرو را بگیرد، اسلام را دور بیندازد؟ تمام تلاشها برای این


صفحه 211

داستان دکتر معین و استاد معاند

مرحوم دکتر معین (خدا بیامرزدش، این اواخر عمرش مخصوصاً خوبیهایی داشت) میگفت: من در دانشگاه بودم (او خودش استاد بود) دیدم یکی از همین افراد که با اسلام خیلی مبارزه میکند، یک عده از دانشجویان را دور خودش جمع کرده و دارد برای اینها حرف میزند؛ قدم میزند و با اینها صحبت میکند. من به اینجا رسیدم که میگفت: حافظ آنجا که میگوید: «این دفتر بیمعنی در خمّ شراب اولی» مقصودش- العیاذ باللَّه- قرآن است. به او گفتم: تو چطور چنین حرفی میزنی؟ این حافظی که اینهمه در دیوان اشعار خودش از قرآن دم میزند و اصلًا حافظ که حافظ است به دلیل این است که حافظ قرآن بوده است:

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که اندر سینه داری

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت

و نه تنها حافظ قرآن بوده، تمام قرائات قرآن را حفظ بوده و میدانسته؛ مدرّس و مفسّر قرآن بوده است:


صفحه 212

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

لطایف حکمی با نکات قرآنی

چنین کسی چگونه ممکن است چنین مقصودی داشته باشد؟! فکری کرد و گفت: بله حافظ آن را اول گفته بود، بعد فهمید اشتباه کرده این را گفت. (خود مرحوم دکترمعین یک مقدار رویدیوان حافظاز نظر تاریخ غزلها که چه غزلهایی مثلًا در جوانی گفته شده و چه غزلهایی در دوره پیری، کار کرده بود.) گفتم: اگر تحقیقاتی که اخیراً میشود نشان داد که همین شعری را که تو میگویی، جلوتر از آن شعرها گفته است چکار میکنی؟ گفت: برای آن یک فکر دیگر میکنیم.

این نشان میدهد که از اول، روی لجاجت یک مدعایی را پذیرفتهاند و کوشش میکنند هر جور هست اینها را از اسلام و اسلام را از اینها جدا کنند. با منطق که نمیشود جدا کرد، ناچار همین یاوهها را باید ببافند. این یاوهها را که میبافند، یک عده دانشجویی که یک دوردیوان حافظانسانهای مسخشده

از اینجا قرآن تقریباً به یک شاخه این بحث میپردازد. فرمود: مسأله این است که اینها حالت لجاج به خودشان گرفتهاند؛ یک درجه بالاتر، اینها موجودات مسخشدهای شدهاند، روح و فکر خود را در اثر این اعمال زشتشان و این لجاجتها مسخ کردهاند، اینها دیگر انسان نیستند.افَمَنْ یمْشی مُکبّاً عَلیوَجْهِهِ اهْدیامَّنْ یمْشی سَوِیاً عَلیصِراطٍ مُسْتَقیمٍ. اینها


صفحه 213

را تشبیه میکند به کسی که مُکبِّ به صورت خود است یعنی خودش را به صورت خود انداخته است. این را شما به دو گونه درنظر بگیرید: یا مثل چهارپایان [و یا مثل خزندگان.] چهارپایان از نظر جسمی با انسان این تفاوت را دارند که چهارپایان (انعام به تعبیر قرآن) سرشان به پایین است، بیشتر همان پیش پای خودشان را میبینند، ولی انسان یک موجود مستقیم القامه است، سر خودش را بلند میکند، جلو را میبیند، بالا سرش را نگاه میکند، طرف راستش را نگاه میکند، طرف چپ خودش را نگاه میکند. بدتر از چهارپایان آن حیوانی است که روی زمین میخزد و این گونه به زمین چسبیده است.

قرآن میفرماید: اینها مانند آن حیواناتی هستند که به رو به زمین افتادهاند، اینطور دارند حرکت میکنند؛ یعنی راه و روششان در زندگی، راه و روش کسی است که سرش را همینطور پایین انداخته و همان جا را میبیند و روی زمین میخزد یا مثل یک چهارپا راه میرود. آیا اینها را شما میتوانید مقایسه کنید با آن انسانی که راست و مستقیمالقامه ایستاده و راه راست را پیدا کرده است و بر این راه راست گام برمیدارد؟«افَمَنْ یمْشی مُکبّاً عَلیوَجْهِهِ اهْدیامَّنْ یمْشی سَوِیاً عَلیصِراطٍ مُسْتَقیمٍ» مقایسهای میکند: آیا آن کسی که به رو درافتاده است، او راهیافتهتر است یا آن کسی که راست و مستقیم بر یک جاده مستقیم حرکت میکند؟

بحث، از مسأله لجاجت شروع شد و بعد رسید به این حالتی که مردم دوگونه هستند: بعضی این طور در زندگی حرکت میکنند و بعضی آنطور. حال آیا مردم دو جور خلق شدهاند؟ نه، مردم یک جور خلق شدهاند. خداوند وسائل و اسباب هدایت را در اختیار همه مردم


صفحه 214

قرار داده است ولی بعضی سپاسگزارند و بعضی ناسپاس، بعضی قدردان این نعمتها هستند و از این نعمتها استفاده میکنند و بعضی ناسپاساند و این نعمتها را به هدر میدهند، و لهذا بعد دوباره همان اسباب و وسائل هدایت را ذکر میکند:«قُلْ هُوَ الَّذی انْشَأَکمْ» بگو خداست آن که شما را انشاء و ابداع کرد.«وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْابْصارَ» به شما گوش و دیدهها داد«وَ الْافْئِدَةَ» و دلها.

گوش داد که بشنوید، و چشم داد که ببینید، و دل داد که بر روی این شنیدهها و دیدهها تفکر و تعمق و استنتاج کنید. همه این بحثهایی که تا به حال میکردیم، فرع بر این است که انسان گوشی داشته باشد آماده شنیدن، چشمی داشته باشد آماده دیدن.

همینطور که مفسرین گفتهاند، مقصود از چشم و گوش، منحصر به همین دو حاسّه نیست، ایندو نمونهای است از مجموع حواس انسان. همینطور که چشم و گوش برای انسان دو وسیله احساس و دو کانال ارتباطی نسبت به جهان خارج هستند که انسان عالَمِ خارج را احساس میکند، ذائقه انسان هم یک حاسّه و کانال ارتباط دیگری است، شامّه انسان هم یک حاسّه و کانال ارتباط دیگری است، لامسه انسان هم یک حاسّه و کانال ارتباط دیگری است. ولی در میان حواسّ انسان آن که عمده و مهمتر است، چشم و گوش است؛ یعنی اگر ما آن سه حاسّه و کانال را با مقایسه در نظر بگیریم، مجموع اطلاعاتی که از اینها میرسد شاید یک صدم اطلاعاتی که از چشمِ تنها میرسد نیست، تا چه رسد که اطلاعات چشم و گوش را روی همدیگر حساب کنیم. این است که قرآن چشم و گوش را که عمده حواس است ذکر فرموده است.

چشم و گوش، ما را به جهان خارج مرتبط میکند، به ما از جهان


صفحه 215

خارج دریافت میدهد. ولی چشم و گوش ماده خام برای تفکر میسازند. چشم و گوش را که الاغ هم دارد، حواس را حیوانات هم دارند، اما به انسان علاوه بر این حواس- که مواد خام برای او در ذهنش و در اندرونش جمع میکنند- قوّه دیگری داده شده است که قرآن از آن گاهی به «لُبّ» تعبیر میکند، گاهی به «عقل»، گاهی به «فؤاد» و گاهی به «قلب»، و به وسیله این قوّه در مورد اطلاعاتی که از دنیای خارج به او رسیده است میاندیشد و نتیجهگیری میکند.


صفحه 216

تفسیر سوره ملک (5)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

قُلْ هُوَ الَّذی أَنْشَأَکمْ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْأبْصارَ وَ الْافْئِدَةَ قَلیلًا ما تَشْکرونَ.قُلْ هُوَ الَّذی ذَرَأَکمْ فِی الْارْضِ وَ الَیهِ تُحْشَرونَ.وَ یقولونَ مَتیهذَا الْوَعْدُ انْ کنْتُمْ صادِقینَ.قُلْ انَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ وَ انَّما ا نَا نَذیرٌ مُبینٌ.فَلَمّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سیئَتْ وُجوهُ الَّذینَ کفَروا وَ قیلَ هذَا الَّذی کنْتُمْ بِهِ تَدَّعونَ.قُلْ أَرَءَیتُمْ انْ أهْلَکنِی اللَّهُ وَ مَنْ مَعِی أَوْ رَحِمَنا فَمَنْ یجیرُ الْکافِرینَ مِنْ عَذابٍ الیمٍ.قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ امَنّا بِهِ وَ عَلَیهِ تَوَکلْنا فَسَتَعْلَمونَ مَنْ هُوَ فی ضَلالٍ مُبینٍ.قُلْ أَرَءَیتُمْ انْ اصْبَحَ ماؤُکمْ غَوْرَاً فَمَنْ یأْتیکمْ بِماءٍ مَعینٍ[1].

[1]. ملک/ 23- 30.