خارج دریافت میدهد. ولی چشم و گوش ماده خام برای تفکر میسازند. چشم و گوش را که الاغ هم دارد، حواس را حیوانات هم دارند، اما به انسان علاوه بر این حواس- که مواد خام برای او در ذهنش و در اندرونش جمع میکنند- قوّه دیگری داده شده است که قرآن از آن گاهی به «لُبّ» تعبیر میکند، گاهی به «عقل»، گاهی به «فؤاد» و گاهی به «قلب»، و به وسیله این قوّه در مورد اطلاعاتی که از دنیای خارج به او رسیده است میاندیشد و نتیجهگیری میکند.
تفسیر سوره ملک (5)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
قُلْ هُوَ الَّذی أَنْشَأَکمْ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْأبْصارَ وَ الْافْئِدَةَ قَلیلًا ما تَشْکرونَ.قُلْ هُوَ الَّذی ذَرَأَکمْ فِی الْارْضِ وَ الَیهِ تُحْشَرونَ.وَ یقولونَ مَتیهذَا الْوَعْدُ انْ کنْتُمْ صادِقینَ.قُلْ انَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ وَ انَّما ا نَا نَذیرٌ مُبینٌ.فَلَمّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سیئَتْ وُجوهُ الَّذینَ کفَروا وَ قیلَ هذَا الَّذی کنْتُمْ بِهِ تَدَّعونَ.قُلْ أَرَءَیتُمْ انْ أهْلَکنِی اللَّهُ وَ مَنْ مَعِی أَوْ رَحِمَنا فَمَنْ یجیرُ الْکافِرینَ مِنْ عَذابٍ الیمٍ.قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ امَنّا بِهِ وَ عَلَیهِ تَوَکلْنا فَسَتَعْلَمونَ مَنْ هُوَ فی ضَلالٍ مُبینٍ.قُلْ أَرَءَیتُمْ انْ اصْبَحَ ماؤُکمْ غَوْرَاً فَمَنْ یأْتیکمْ بِماءٍ مَعینٍ[1].
[1]. ملک/ 23- 30.
قسمت آخر این سوره مبارکه است که آیات، اکثر با کلمه«قُلْ» شروع میشود. از مجموع هفت آیهای که در اینجا هست، شش آیهاش با لفظقُلْشروع میشود.قُلْیعنی بگو.
آیه اوّل را(قُلْ هُوَ الَّذی انْشَأَکمْ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْابْصارَ وَ الْافْئِدَةَ قَلیلًا ما تَشْکرونَ)اصل«التفات»
در فن فصاحت و بلاغت در علم معانی، اصلی است که از آن به «اصل التفات» تعبیر میکنند. در آنجا مقصود از «التفات» این است که متکلّم در یک سیاق واحد که دارد سخن میگوید، از این حالتهای سه ضمیر، یعنی حالت ضمیر غیاب یا خطاب یا تکلّم، از یکی به دیگری التفات پیدا میکند. مثلًا سیاق سخن سیاق غیبت یعنی مغایب است، یکمرتبه این سیاق مغایب تغییر پیدا میکند، در حال ادامهاش تبدیل میشود به سیاق خطاب، درصورتی که مطلب همان مطلب است. و یا برعکس، سیاق، سیاق خطاب است، بعد تبدیل میشود به سیاق غیاب، درصورتی که مطلب یک مطلب است. و این همیشه به علت یک سلسله نکات است که در علم «معانی بیان» توضیح دادهاند که به چه علل و جهاتی گوینده سیاق سخن خودش را تغییر میدهد.
مثال روشنش سوره مبارکه حمد است. این سوره، نیمی شکل غیاب دارد و نیم دیگر شکل خطاب، درصورتی که درواقع همه آن یک سیاق است.
سوره حمد اینچنین شروع میشود:«الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» سپاس
اختصاص دارد به ذات مقدّس اللَّه، رب و پروردگار و خداوندگار همه جهانها. اینجا گوینده که ما هستیم، بنده هستیم، داریم از خدا به صورت یک مغایب یاد میکنیم: حمد از آنِ خداست. در اینجا خدا مخاطب نیست؛ خدا را سپاس میگوییم، بعد هم همینجور اسمها به صورت مغایب ادامه پیدا میکند، میگوییم:«الرَّحْمنِ الرَّحیمِ.مالِک یوْمِ الدِّینِ». یکمرتبه این حالت غیاب تبدیل به حالت خطاب میشود، مثل اینکه بلاتشبیه (این تشبیهها تشبیههای ناقصی است) در جلسهای شخصی حضور دارد، ما ابتدا به هر علتی (علتش را عرض میکنم) گویی با کسان دیگر صحبت میکنیم، ولی درباره او حرف میزنیم، میگوییم: آقای فلان چنین و چناناند، یکمرتبه رو به خودش میکنیم، میگوییم: شما چنین و چنان هستید.
مسلّم خطاب، یک شایستگی بیشتری میخواهد. کأ نّه در نیمه اول سوره، شخص برای خودش آمادگی و شایستگی به وجود میآورد، آنگاه در نیمه دوم، خود خدا را مخاطب قرار میدهد و میگوید:«إیاک نَعْبُدُ وَ إیاک نَسْتَعینُ ...»پروردگارا تنها تو را میپرستیم و تنها از تو کمک میجوییم؛ ما را به راه راست هدایت کن، راه کسانی که آنها را مورد انعام خود قرار دادهای، نه راه کسانی که مغضوب تو هستند و نه راه آن گمراهان و رهگمکردگان.
سوره مبارکه حمد نمونهای است از آنچه که «التفات» نامیده میشود؛ ولی التفاتی است از غیبت به خطاب؛ یعنی ابتدا حالت مغایب را دارد، بعد چون متکلّم و آن موضوع به یکدیگر بیشتر نزدیک میشوند، تبدیل میشود به خطاب.
عکس قضیه هم هست و آن این است که اوّل حالت مخاطب را
دارد، بعد حالت مغایب؛ مثل اینکه شما دارید با کسی که حاضر است حرف میزنید، ولی وقتی که تقریباً از حرفهایتان نتیجه نمیگیرید، میخواهید یک نوع حالت تعرض به خودتان بگیرید، رویتان را برمیگردانید و میگویید: من اینطور دارم میگویم، این اینطور حرف میزند (حالا دارید با خودش حرف میزنید). وقتی که کمی حالت اعراض به خودتان میگیرید، کأنه میگویید تو که شایسته اینکه مخاطب من قرار بگیری نیستی، یکدفعه حالت غیاب به خودتان میدهید: من اینجور میگویم، این اینجور میگوید؛ میگویم اینطور بکن، چنین جواب مرا میدهد. با این تغییر سخن به او نشان میدهید که تو اصلًا شایسته اینکه من تو را مخاطب قرار بدهم نیستی.
حال گاهی التفات از غیاب به خطاب، به این شکل است که شخص سومی حضور دارد، فوراً او را مخاطب قرار میدهید، میگویید به این آقا بگو (حالا خودش هم در اینجا حاضر است)، تو با این آقا چنین حرف بزن؛ یعنی من که دیگر نمیخواهم با این حرف بزنم. این خودش نوعی لحن اعتراض گرفتن است.
آیاتی که قبل از این«قُلْ» ها شروع میشود، آیات خطاب بود، یعنی قرآن در آنجا مستقیماً مخالفین را مخاطب قرار داده بود و تا حد زیادی در آن عطوفت و مهربانی و نصیحت بود که از آیه چهاردهم شروع میشد:«وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِ اجْهَروا بِهِ انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» شما اگر سخن به سرّ و پنهان بگویید یا عَلَن بگویید، بر خدا مخفی نیست، خدا میداند.«هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکمُ الْارْضَ ذَلولًا» خداست که زمین را برای شما مانند حیوانی راهوار قرار داده است.ءَ امِنْتُمْ مَنْ فِی السَّماءِ. بعد«أَوَلَمْ یرَوْا الَی الطَّیرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ» یک التفات است که بار دیگر به خطاب
برمیگردد:أمَّنْ هذَا الَّذی هُوَ جُنْدٌ لَکمْ ... أمَّنْ هذَا الَّذی یرْزُقُکمْ. تا میرسد به این آیه و دیگر اصلًا اینها از حالت مخاطب بودن میافتند؛ آن وقت رو به خود پیغمبر میکند:«قُلْ» به اینها بگو؛ یعنی دیگر اینها لایق مخاطب واقعشدن نیستند.«قُلْ هُوَ الَّذی أَنْشَأَکمْ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْابْصارَ وَ الْافْئِدَةَ» که در جلسه گذشته درباره آن بحث کردیم و در این زمینه بود که خدا این حواس و این عقل را که به انسان داده است برای چه داده است؟ جز برای اینکه تفکر کنید و بیندیشید؟ شکر هر نعمتی به این است که آن نعمت مورد بهرهبرداری در مسیر خودش قرار بگیرد. شما فکر نمیکنید، نمیبینید، نمیشنوید و روی دیدهها و شنیدههای خود نمیاندیشید؛ اگرنه، حقایق واضح و روشن است.
گفتیم که در ابتدای سوره هم همین موضوع را یادآوری فرمود. آنجا که حسب حالِ گروهی را که در جهنم میروند ذکر کرد، وقتی به آنها میگویند چرا شما به این سرنوشت گرفتار شدید،أَلَمْ یأْتِکمْ نَذیر، جواب دادند:«لَوْکنّا نَسْمَعُ او نَعْقِلُ ما کنّا فی اصْحابِ السَّعیرِ» اگر گوشی و فکری میداشتیم، اگر میشنیدیم و فکری میکردیم، امروز چنین سرنوشتی نداشتیم.
در این آیه هم فرمود خدا که شما را ایجاد کرده و به شما چشم و گوش داده و به شما دل برای تفکر داده است، پس از اینها استفاده کنید.
«قُلْ هُوَ الَّذی ذَرَأَکمْ فِی الْارْضِ وَ الَیهِ تُحْشَرونَ» ای پیغمبر! تو به اینها بگو که اوست همان خدای علیم حکیمی که هیچ کار لغو و عبث و بیهوده نمیکند، اوست که شما را در زمین خلق کرده است (میگویند در مفهوم«ذَرَأَ» پخش و تکثیر هم هست:شما را در زمین آفریده و پخش کرده است) و به سوی او جمع میشوید. کلمه «حشر» که در
مورد قیامت به کار برده میشود، معنای «جمع» دارد. سوره حشر را هم که به این نام میخوانیم، گفتیم به اعتبار کوچ دستهجمعی است:هُوَ الَّذی اخْرَجَ الَّذینَ کفَروا مِنْ اهْلِ الْکتابِ مِنْ دِیارِهِمْ لِأوَّلِ الْحَشْرِ[1]. این آیه میفرماید (خیلی تعبیر عجیبی است):«قُلْ هُوَ الَّذی ذَرَأکمْ فِی الْارْضِ وَ الَیهِ تُحْشَرون» اوست که شما را در زمین پهن کرد و به سوی او جمع میشوید. کأ نّه بسطی است و قبضی. از ناحیه خدا که آمدهاید [و در زمین بسط یافتهاید] کأ نّه هر بسطی یک قبضی را به دنبال دارد.
شما در زمین آفریده شده و پراکنده شدهاید؛ فکر نکردهاید که آیا همین است؟
آفریده شدهاید که پراکنده بشوید؟ مطلب به همین جا پایان مییابد؟ یا مثل نور
خورشید که اگر از یک طرف بسط میشود، از طرف دیگر قبض میشود؛ فرستاده میشود و آورده میشود (یک چنین حالتی). بعد از آنکه فرمود فکر کنید (یعنی هر کسی که در نظام عالم فکر کند خدا را میشناسد و کسی که خدا را بشناسد و خلق را از ناحیه خدا بداند به حشر ایمان میآورد؛ نبودن قیامت با بودن خدا و با حکیم بودن خدا سازگار نیست) میفرماید:«قُلْ هُوَ الَّذی ذَرَأَکمْ فِی الْارْضِ و الَیهِ تُحْشَرونَ»سؤال جدلی و جواب قرآن
[مشرکین] همیشه یک سؤال عامیانه در این زمینه از پیغمبر داشتند، به
[1]. حشر/ 2.
اصطلاح یک سؤال تعجیزی، یعنی محاجّه جدل. در قرآن این سؤال جدلی اینها مکرر آمده است:
تو میگویی قیامتی هست؟ بگو در چه تاریخی، پنج سال دیگر، ده سال دیگر، هزار سال دیگر، ده هزار سال دیگر؟ به اصطلاح تقویمش را برای ما معین کن؛ بگو در چه سالی و در چه روزی. (در سوره مبارکه إسراء هست که:فَسَینْغِضونَ الَیک رُؤوسَهُمْ وَ یقولونَ مَتیهُوَ قُلْ عَسیأنْ یکونَ قَریباً.[1]) در مقابل این سؤال، قرآن همیشه به پیغمبر میگوید بگو علم ساعت در نزد خداست، علم در نزد خداست، من نذیری هستم، به من گفتهاند و من میدانم قیامتی هست، اما اینکه چه وقت است، آن در نزد خداست.
«وَ یقولونَ مَتیهذَا الْوَعْدُ إنْ کنْتُمْ صادِقینَ» میگویند که این وعده کی تحقق میپذیرد اگر راست میگویید؟ سؤال، سؤال عجیبی است، میگوید: «اگر راست میگویید».
حال اگر پیغمبر مثلًا به اینها گفت در یک میلیون و پانصد و نود و هشت هزار و دویست و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه، آیا این جواب است؟ (این میشود مثل جواب ملانصرالدین؛ به او گفتند کجا وسط زمین است؟ گفت همین جایی که من هستم؛ میگویی نه، بیا حساب کن.) حالا اگر پیغمبر چنین چیزی بگوید شما قبول میکنید؟ آخر یک وقت تو تاریخی را که در یک جای دیگر ضبط شده، داری، از پیغمبر میپرسی در چه تاریخی است؟ تا بعد ببینی آیا با آنجور در میآید یا نه. این اساساً سؤال ندارد، یعنی سؤالی است که فرضاً خدا به پیغمبر بگوید که چنین جوابی به اینها بده، آن جواب برای اینها جواب نیست. پیغمبر بگوید چند سال و چند روز دیگر؛ به چه دلیلی این درست
[1]. اسراء/ 51.